چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۸۶ - ۱۹ شوال ۱۴۲۸
Wed, Oct 31, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
خانواده
فرهنگى
نگاهى به «اين ابر در گلو مانده» شعرهاى منصور بنى مجيدى
نگاهى به فيلم خدا نزديك است ساخته على وزيريان
نگاهى به «اين ابر در گلو مانده» شعرهاى منصور بنى مجيدى
شعرهايى كه بر ساحل مى كوبند!
324315.jpg
] يزدان سلحشور]

* يك
گفته مى شود كه تبارشناسى «خالق اثر»، زير و زبر زندگى اش، گذشته و حال اش، سلايق شخصى اش، بستر فرهنگى اش و ... نمى تواند و نبايد به حوزه «نقد» راه يابد؛ چرا كه ما تنها بايد با «متن» مواجه شويم نه خالق آن! اين جزئى از افسانه هاى جهان نو است. «متن» را از «فرامتن» گريزى نيست؛ «متن» حتى در ساده انگارانه ترين شكل رسمى اش كه يك نامه ادارى است در «فرامتن» زبان، فرهنگ، آداب و رسوم و سير تكوينى مدارج ادارى- لااقل- معنا مى شود و از همين نكته بايد دريافت كه افسانه جهان نويى ما، همچون هرافسانه ديگرى تنها براى سرگرمى كودكان يا رسيدن به نكته اى اخلاقى [«متن» به مثابه «فطرت» و «مؤلف» به مثابه شيطان كه خواهان آلودن آن، و به دوزخ رهنمون كردن «منتقد» است] يا... خلق شده است. ارتباط «خالق» و «مخلوق»، ارتباطى دينى است؛ مناسك خود را دارد و شناخت هر يك، با شناخت آن ديگرى در ارتباط تنگاتنگ است. افسانه هاى جهان نو كه به نيت ستيز با مفاهيم جهان كهن خلق شده اند، اكثر و اغلب از ماهيت ضد آئينى برخوردارند و نظريه «مؤلف مرده» زير سايه افاضات فيلسوف آلمانى «نيچه» معنا گرفته و شاخه و برگ افزوده است. حذف ارتباط «دال» با «مدلول» و پرداختن به «مدلول»، همان «اومانيسم» اسلحه به دستى است كه به عنوان تروريسم جهان «پست مدرن» به انفجار فرهنگ، كلمه و ادبيات رسيده است و پشت پيشرفت هاى تكنولوژيك پنهان شده، تا هدف نهايى را - زبان را- هدف گيرد و به يكباره، «ارتباط» را از صحنه جهان محو كند. كلمات اين متن به مثابه اعضاى يك گروه ضد تروريستى با اقدام هاى اين تروريست در جنگ اند و از اين نظر، تابع روزگار فرخنده اى محسوب مى شوند كه به عصر «پساپست مدرن» مشهور است. در اين عصر، «متن» نه همچون جايگاهش در عصر «پيشامدرن» با پسند جامعه- به طور مطلق- سنجيده مى شود نه چون« عصر مدرن» با پسند خالق متن- به شكل مطلق- و نه چون «عصر پست مدرن» با پسند متن؛ كه آيا خواننده را مى پسندد يا نه؟! تا برايش معنا شود! عصر «پسا پست مدرن» هر سه را با هم درمى آميزد و به نفع هيچ افسانه جهان نويى، ديگرى را در محاق نمى گذارد؛ اما يحتمل اين عصر نيز از افسانه ها بركنار نخواهد ماند و اين، لازمه پيشرفت است تا به عصرى تازه پاگذاريم. «منصور بنى مجيدى» شاعرى است كه هم در خود و هم در محيطى كه با آن «متن» اش عجين است معنا مى شود، پس از ارتباط «متن» و «فرامتن» شروع مى كنيم.
* دو
منصور بنى مجيدى برادر همسر زنده ياد بيژن كلكى است كه گرچه در آستارا بدرود حيات گفت اما اصالتاً تبريزى بود و سال ها ساكن تهران؛ نام بنى مجيدى در آستارا، با نام «اكبر اكسير» نيز عجين است. «اكسير» شاعرى است كه در اواخر دهه ،۵۰ به عنوان شاعرى با آينده اى درخشان و در نشريات پايتخت شناخته مى شد. مجله سروش در سال «۵۹» چند صفحه از صفحات ادبى اش را به معرفى شعرهاى وى اختصاص داد. «كلكى» شاعرى بود كه سال ها در تهران نام اش با نام «بامداد» و «رويا» قرين بود و در شعر نيمايى، شاعرى صاحب سبك بود و در دهه هاى شصت و هفتاد، تسلط اش بر اين «قالب» رويكردى را در شعر ايران رقم زد كه يكى از شاخص ترين «زبان» هاى اين دو دهه را عرضه كرد؛ شعرى موزون و سهل و ممتنع كه از عنصر طنز و تلميح و اشارات كلاسيك و نو، همزمان بهره مى برد. پس از درگذشت كلكى، اكسير پس از سال ها سكوت، «شعر فرانو» را پيشنهاد كرد كه تفاوت اش با بنيان هاى شعر كلكى در فقدان وزن و حذف «شاعرانه گويى» از شعر بود؛ بالا بردن بسامد طنز به عنوان جايگزين دو عنصر ذكر شده، تنها تفاوت پيشنهادى اين نوع شعر با شعر كلكى محسوب مى شد و مى شود؛ در واقع «شعر فرانو» همان شعرى بود كه به «شعر معتدل دهه هفتاد» در دهه ۱۳۷۰ موسوم شد و شعر كلكى با افزودن وزن و شاعرانه گويى، به «پيشنهادى جديد» در دل اين پيشنهاد بدل شده بود و پس از مرگ وى، اكسير با حذف آنها، دوباره به «اصل» رسيد! اين گفته ابداً مؤيد رَدّ شاخص هاى شعر اكسير- به عنوان يك شاعر- نيست بلكه رويكردهاى نظرى وى را به چالش مى طلبد. بنى مجيدى با ارائه «فرانو» هاى خود به اين جريان پيوست اما «شاعرانه گويى» را از شعر خود حذف نكرد و تنها به حذف وزن بسنده كرد؛ شايد به همين دليل شعرهايش ديرتر از اكسير به نشريات مشتاق «شعر هفتاد» راه يافت! بعدها، اين «رويكرد» در گاهنامه «ترلان» به يك نشريه مستقل نيز دست يافت و آستارا را به عنوان فعال ترين كانون شعرى آذرى زبانان پارسى گو مطرح كرد. «فرانو» نه تنها، شعر آستارا را با رونق روبه رو كرد كه حوزه هاى شعرى در استان اردبيل را نيز فعال تر از گذشته كرد و حتى كار به جايى رسيد كه اين «فرانو» هاى پارسى، در جمهورى آذربايجان ترجمه شد؛ در تهران، آستارايى هاى مقيم پايتخت، «فرانو» را به عنوان شعر دهه هشتاد ايران پيشنهاد كردند و اكسير و بنى مجيدى در فاصله ۱۳۸۰ تا ،۱۳۸۴ به عنوان شاعران پرخواننده چه در نشريات تخصصى- ادبى پايتخت و چه در سايت هاى تخصصى- ادبى اينترنتى شناخته شدند؛ در ،۱۳۸۴ شاعرى به طنز گفته بود: «ستارخان و باقرخان دوباره براى فتح پايتخت آمده اند!»شعر «فرانو» اكنون دوسالى است كه ديگر رونق سابق را ندارد. گرچه اكسير و بنى مجيدى به تجربه هاى جديدى رسيده اند و شعرشان، صيقل خورده تر شده است اما «مريدان» يا درواقع سپاهيانشان انگار پا پس كشيده اند و عده اى به غزل روآورده اند و بعضى نيز جذب نحله هاى ادبى ديگر شده اند و از آن جوش و خروش ادبى نيز در آستارا كاسته شده است. «اين ابر در گلو مانده» در چنين اوضاع و احوالى منتشر شده است و چنان كه بنى مجيدى در مقدمه اش نوشته، مى خواهد پيشنهاد دهنده شكل «قصه- شعر» باشد؛ آيا اين پيشنهاد، پيشنهادى تازه است؟
* سه
«قصه- شعر» چه در شكل كهن اش كه در قصه هاى منظوم معنا مى شد و چه در شكل تازه اش كه در آثار پيشروان پست مدرنيسم معنا شد، پيشنهاد تازه اى نيست. غلبه عنصر «روايت» برديگر عناصر شعر، در آثار «مدرن» نيز قابل ردگيرى است اما «قصه- شعر» مبحثى ديگر است؛ با معيارهاى جديد، اين «گزينه» يعنى رسيدن به متنى كه در عين شعر بودن با معيارهاى قصه نويسى جديد نيز همخوانى داشته باشد، در واقع ما بتوانيم هم به عنوان داستان كوتاه يا بلند، هم به عنوان شعر آن را بپذيريم. در ادبيات انگليسى، معدود آثار موفقى خلق شده كه سال انتشار آنها حوالى دهه هاى ۷۰ و ۸۰ ميلادى است. شرط اصلى موفقيت در اين «رويكرد» تطابق «ايجاز شعرى» با «ايجاز داستانى» است و همچنين تطابق فضاسازى شعرى با فضاسازى داستانى؛ احتمال اين كه اثر حاصله شعر موفقى باشد، آن هم «شعرى روايى»، هميشه هست اما متأسفانه رسيدن به يك داستان تمام عيار كه در عين حال شعر موفقى هم باشد، در ادبيات جديد ايران تاكنون- لااقل از نگاه اين نگارنده- ديده نشده است. شعرهاى بنى مجيدى در اين كتاب، در واقع «شعرهاى روايى» هستند كه مسبوق به سابقه هم هستند و در آثار حقوقى و سپانلو و كلكى به بهترين وجه ممكن تاكنون عرضه شده اند؛ بنابراين اكنون تنها چاره منتقد آن است كه در درجه موفقيت اين شعر ها كند و كاو كند، نه در پايه هاى نظرى «قصه- شعر» كه مقوله ديگرى است.
* چهار
«زمين، موهاى بلندش را
شانه نمى كند
آسمان، سال به سال، حمام، نمى رود
انسان، در ميان اين دو
پا در هواست
زمين، كوتاه تر از حد معمول اش
بلند بالاست!
- آن كه در خوابش عرق جبين مى ريزد
لابد خواب مرگ اش را مى بيند!»
بنى مجيدى بى ترديد شاعر خوبيست؛ نه به اين دليل كه «توليد مفهوم» مى كند، نه به اين دليل كه «توليد شكل» مى كند به دليل استفاده خلاقانه از «زبان» كه به ناگزير هر دو را موجب مى شود؛ سهل بودن سطور فوق نه به «سهل انگارى» بدل مى شود نه طنزش به ورطه مضحكه در مى غلتد. او وزن را به طور كامل رها نكرده است؛ چرا كه شعر سپيد مى گويد نه شعر منثور؛ شعر سپيد از تركيب اوزان عروضى و ريتم زبان فارسى [چه در ريتم معمول، چه در استفاده از صنايع معنوى و لفظى] تشكيل مى شود و بهترين نمونه اش را مى توان در شعرهاى بامداد جست و شعر منثور، كلاً از اوزان عروضى برى است و در بهترين حالت، به موسيقى معمول «زبان» چنگ مى زند كه به عنوان بهترين نمونه مى توان به شعرهاى احمدرضا احمدى اشاره كرد. شعرهاى بنى مجيدى در چند كتاب منتشر شده اش ميان شعر منثور و شعر سپيد در رفت و آمد است اما به دليل تسلط وى بر اوزان پارسى و تدريس چند دهه اى اين اوزان، به نظر مى رسد وى را و شعر وى را از اين اوزان گريزى نيست.
«- به خاكستر خاطره ها
دلداده ام مكن!
- اين ها
به پاكت هاى خالى نامه
چندى عاشق مى شوند
با شناسنامه هاى جعلى، ازدواج مى كنند
با پاسپورت هاى جعلى، دور جهان مى گردند!»
بنى مجيدى در استفاده امروزى از شگردهاى قديمى نيز توانا است و اين شايد به دليل تسلط اش بر شعر كلاسيك باشد و سال ها آن گونه شعر گفتن اش. استفاده از نشانه زبانى «فراق» و ارتباط آن با پيوست استعارى اش «بار» كه در ادبيات كلاسيك ما كاملاً از وجهى درونى و غيرمجسم و غيرمادى برخوردار است و تبديل آن به وجهى مجسم و مادى و در ادامه استفاده از ايهام كلمه «تاريخ» و هر دو وجه «زمان» و «سرگذشت بشرى» و تغيير جهت معنا در «دل بى صاحب» در سطوح زير، يكى از همين موارد است.
«- آن كه مى گفت: با فراقت، كمرم شكست
نشانى نگذاشته تا نامش به درستى، پيدا كنى
تاريخ، گشت و گشت در نهايت ورود فاتحانه پيدا نكرد...
مگر نه اين دل بى صاحب براى خود
روزى، طلوع عاشقانه داشت!»
گاه استفاده شاعر از يك ايهام ساده، غافلگير كننده است و به ساخت «فضا» منجر مى شود. كلمه «سايه» كه تخلص «هوشنگ ابتهاج» نيز هست در شعر «باراندگان بهشت» چنين كاربردى دارد.
«تمام سايه ها شبيه تو اند
ولى هيچ سايه اى به لهجه تو نيست
ابتهاج هم گيلانى ست نمى دانم تو، مال كجاى ايرانى!
صد سال تنهايى از اين بهتر است كه داستان زندگى ات
بر سر كوچه و بازار باشد!
- همين جا، پياده مى شوم
- پشتم از وحشت انسان ها، لرزيد»
مصراع هاى مستقل- كه از سنت بيت هاى مستقل در غزل- به شعر بنى مجيدى راه يافته اند، گاه اين اجازت را به منتقد مى دهند كه براى فصل ختام نقدش، از اين مصراع ها شعرى بسازد كه كليت كتاب در آن خلاصه شده باشد؛ شعرى شبيه به اين:
«نه اين كه نامم از تو پرسيده باشم
با آن هواى خيس خورده... همه چيز را، معطر، گره بزن!
ستاره هاى شب را يك به يك شمردم
پر و بال قافيه ام، رديف شد!
سال به سال مى گردد و نمى گذرد
اين ابر در گلو مانده توفان نمى كند
انگشت اشاره ات در ماشه تقدير ما بود
گاهى ديوانه شدنمان
كنار رود، حلقه حلقه مى گريست!
به تاراج خرد و كلان دريا، ميندش!
تيغ برهنه پوشيده است
خمخانه مستان، تهى است!
خسوف كه كردى
ماه كهنه وصله پيراهن مشرقى ات شد!
من، عامل اصلى يك فاجعه شيرينم
خلبان اين هواپيما، لابد، چند بليت اضافه دارد
قبل از آن كه آدمى
از بهشت رانده شده باشد
اى كاش اين همه كيلومتر، وسعت نداشتم
ترس از كوچكى، ما را كشت
مى خواست نقاشى چشمان دريا باشد
من موسيقى گريه هاى تو را دوست ندارم
مى خواستم اين جا، چمن چمن شعور سبز برويد
من اين همانى نيستم
كه براى تو هرگز مؤثر نبوده ام!؟
غير از آينده اى كه خيلى مبهم است
اين بارانيست كه: در دوردست ها هم خواهد باريد.
امروز آخرين وداع من است
اين روزها، دريا هم، بى اعتنا تر از هميشه به ساحل شنى مى كوبد!»
و شاعر بر ساحل شنى اش كوبيده است؛ گاهى اوقات، كلمات، پيشگويانى خاموش اند؛ گاهى آفتابى روشن؛ گاهى... شاعر خود مى داند.
نگاهى به فيلم خدا نزديك است ساخته على وزيريان
مجاز و حقيقت در بستر كرامت
324321.jpg
] مهرزاد دانش]

على وزيريان، كارگردان و نويسنده فيلم خدا نزديك است را بيش تر و پيش تر به عنوان يك گرافيست مى شناسيم. اين هنرمند ۴۷ ساله كه تحصيلاتش را در همين رشته در دانشكده هنر هاى زيباى دانشگاه تهران در مقطع كارشناسى به اتمام رسانده است، سابقه قابل توجهى در هنر نقاشى و گرافيك دارد: شركت در ۳۵ نمايشگاه جمعى داخلى و خارجى، برگزارى و نمايشگاه انفرادى، اخذ جوايزى از قبيل بهترين طراحى نشانه از سومين دوسالانه گرافيك تهران، بهترين طراحى روى جلد كتاب از سومين دوسالانه گرافيك تهران، لوح زرين ديپلم افتخار و مدال يادبود از مجتمع هنر و ادبيات (۱۳۶۷)، داراى مسئوليت هايى از قبيل مدير مسئول و سردبير نشريات نگاره و هنر معاصر، مدرس دانشكده هنرهاى زيباى دانشگاه هاى تهران و شاهد و الزهرا، عضو شوراى سياستگذارى ششمين بى ينال گرافيك تهران، دبير كميته تجسمى جشنواره هنرى مهر، مدير هنرى هفتمين جشنواره فجر، مدير هنرى چهارمين دو سالانه كاريكاتور تهران، عضو مركزى هنرهاى تجسمى حوزه هنرى، عضو هيأت داوران جشنواره پانزدهم فيلم فجر (بخش پوستر، آنونس، عكس)، عضو شوراى سياستگذارى نخستين نمايشگاه دو سالانه نقاشى جهان اسلام و ...
برشمردن اين سوابق، از آن رو است تا با يادآورى پيشينه هنرى وزيريان به فيلم خدا نزديك است بنگريم. با اين يادآورى مى توان تفاوت نسبى اين اثر را با ساير آثار موسوم به معناگرايى تشخيص داد؛ تفاوتى كه بيشتر در جلوه هاى بصرى نهفته است. واقعيت آن است كه خدا نزديك است در ايده و روايت چيزى شبيه به كليت همان جريان سينماى معناگرا است كه چند سالى است از مطرح شدنش در مناسبات سينمايى ما سپرى مى شود. براى نخستين بار در سال ۱۳۸۲ بود كه اين بحث به ميان آمد و بنياد سينمايى فارابى به عنوان متولى آن درصدد بود تا با نگاهى فرانگرانه تر نسبت به گفتمان دينى در سينما آن را تبيين كند. شايد ايده اوليه اين جريان جرقه اى بود كه مى توانست منجر به بروز حركت هايى نوين در عرصه توليدات موسوم به سينماى دينى گردد، اما در عمل اين روند كم و بيش محدود به الگوهايى خاص شد كه تكرار پذيرى اش در سينماى ايران مانع از تكوين سامان يافته اين دغدغه گرديد. در اين الگو همواره بر چند عنصر تأكيد به عمل مى آمد: نخست تأكيد بر بطن معارف در مقابل ظواهر و شعائر دين، دوم بروز و تحقق ساحت هاى خرق عادتى كه از آن به كرامت و معجزه و... ياد مى كنيم، سوم تقدس يافتگى نوعى جنون عارفانه در مقابل عقل محاسبه گر بشرى، چهارم برترى يافته هاى فطرى در مقابل دانش هاى اكتسابى، پنجم بنيادين بودن اماكن متبركه و مشاهد مشرفه و مراقد زيارتى در راستاى عناصرى كه از آنها ياد شد. فيلم هايى مثل قدمگاه (مهدى عسگرپور)، يك تكه نان (كمال تبريزى)، اين جا چراغى روشن است(رضا مير كريمى)، وقتى همه خواب بودند (فريدون حسن پور) از اين جمله است كه با كمى تسامح مى توان آثارى مانند تولد يك پروانه (مجتبى راعى)، سفر به هيدالو (مجتبى راعى)، آفتاب يكسان برهمه مى تابد (عباس رافعى) و... را نيز بدين فهرست افزود. اين فهرست فارغ از ارزشمند بودن يا نبودن خود فيلم ها، حاكى از يك جريان ثابت است كه تكرار آن طبعاً به ركود گيشه خواهد انجاميد. مگر آن كه در اين ميان خلاقيت هايى از سوى مؤلفان كار بدان تزريق شود كه البته تا به حال كمتر چنين امرى رخ داده است.
خدا نزديك است حكايت جوان شيرين عقلى است كه مسير عشق مجازى به سوى عشق حقيقى را در بستر معجزه و كرامت طى مى كند. اين حكايت همان ماجراى هميشگى آثار معناگرا است. جوان نه عقل درست و حسابى دارد و نه سواد و معلومات و از قضا عاشق دخترى مى شود كه شغلش معلمى است. يك طرف ماجرا جهل و جنون است و طرف ديگر علم و عقل. مشكل اساسى خدا نزديك است، روايت آن است. جدا از اين الگوى تكرارى كه سخت كليشه اى جلوه اش مى دهد، روايت مزبور فاقد گره هاى مناسب داستانى است. اين كه عشقى در يك نگاه رخ دهد و عاشق در اثر هجر معشوق آشفته حال شود و بعد به مراتبى از عرفان برسد و... بيش از آن كه تداعى كننده يك «داستان سينمايى» باشد يادآور قطعات و حكايات قديمى و كهن در كتب ادبى است. از همين رو است كه روايت جارى در فيلم فاقد عناصر زمينه ساز و حاشيه اى است و همه چيز در يك كليت بى فراز و نشيب طى مى شود. به ياد آوريم صحنه هاى كليپ گونه اى كه از كلاس درس و موتورسوارى به صورتى مكرر ارائه مى شود تا مثلاً به نوعى پيونددهنده موتيف هاى اساسى داستان به لحاظ روايت پردازى باشد، در واقع وزيريان بيش از آن كه دغدغه خود را روى عناصر پيش برنده ضرباهنگ داستان قرار دهد، دلبسته پاره اى ايده هاى مفهومى و تصويرى بوده است و همين ايده هاست كه به رغم قابل تأمل بودن برخى شان بر روايت سنگينى مى كند.
از جمله اين ايده هاى مفهومى مى توان به عنصر آب اشاره كرد. آب جزو كليدى ترين نمودهاى فيلم خدا نزديك است به شمار مى رود. زمانى كه در اوايل فيلم جوان را به امامزاده مى برند و او روى شمايل شهيدان كربلا، صداى آب را مى شنود اولين جلوه اين عنصر هويدا مى شود و از همان آغاز بر بار مذهبى اش تأكيد مى شود. مى دانيم كه آب جزو نمادهايى است كه همواره در آثار هنرى مذهبى جايگاه ويژه اى داشته است و سينما نيز خالى از اين وجه نبوده است. آثار سينمايى از قبيل بچه هاى آسمان، باران، بيد مجنون و... از اين مفهوم استفاده فراوان برده اند. آب در تأويل مذهبى اش معطوف به ذات اقدس الهى است و ذووجوه بودن آن كه گاه در توفانى بودن و گاه در آرامش دريا جلوه مى يابد، برگردانى استعارى از دو وجه قهاريت و رحمانيت خداوند است و البته در هر حال امرى آسمانى است چه آن كه منشأ آن يعنى باران از آسمان نازل مى شود.
در فيلم خدا نزديك است، تأكيد بر ليوان آب در كلاس درس، تدريس، واژه آب، در كلاس، گذر از رودخانه و افتادن كفش معلم در آب، خاموش شدن موتور در گودال آب وسط جنگل، تشنگى جوان در سر سفره و طلب آب، جمع شدن آب مقابل منزل معلم، ريزش آب بر سر جوان هنگام وقوع معجزه در امامزاده و... جلوه هايى ازاين كاربرد نمادين است. گويى آب به مثابه جلوه اى از حضور خداوند در جاى جاى موقعيت هاى هستى خودنمايى مى كند تا اذهان را معطوف به زمينه هاى معنوى پيرامون كند.
اما بيشترين ايده هاى فيلم شمايل بصرى دارند و اين همان نكته اى است كه با يادآورى پيشينه فيلمساز در امر گرافيك، توجه بيشترى را به خود جلب مى كند. هارمونى حاكم بر صحنه هايى از قبيل خواباندن جوان در وانت آبى رنگ كه گليمى قرمز بر كف آن افتاده است يا در آبى رنگ منزل معلم كه با آجرهاى قهوه اى ديوار كوچه كنتراست چشم نوازى را خلق مى كند و يا ايده هوشمندانه نگاه پنهانى جوان به معلم از پشت شيشه پنجره در حالى كه چشم او درست در ميان دل نقاشى آدمكى كه بچه هاى مدرسه روى پنجره ترسيم كرده اند قرار مى گيرد تا مفهوم «چشم دل» را تداعى كند و استفاده فراوان از كرين و تيلت و نماهاى انگل كه قرار است معرف حضورى ماورايى در لابلاى ماجراى فيلم باشند و... همگى افه ها و يا موقعيت سازى هاى تصويرى متناسب با درونمايه كار به حساب مى آيند. به همين بيفزاييد برخى زمينه سازى هاى پيشينى در روايت را كه شكلى آگاه دهنده دارند، مثل زنگ آيفونى كه به علت اتصالى برق جرقه مى زند و اين جرقه پيش درآمد كتك خوردن جوان از نامزد معلم و وقايع تلخ آينده نظير عزيمت معلم از روستا و... مى شود. خدا نزديك است اگرچه روايتى ناقص و كليشه اى از داستان تكرارى اش ارائه مى دهد اما تصويرسازى هاى زيباى وزيريان از جلوه هاى حسى - نمادى آدم ها و موقعيت ها، اين نقصان را قابل تحمل مى سازد و اميد به بهبود كار در فيلم هاى بعدى اش را تقويت مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |