|
|
|
|
|
|
|
يك ماجرا
|
|
|
|
|
تشويق و تنبيه يك فرمانده
|
|
|
۳سال قبل سردار رضا زارعى در حالى به عنوان فرمانده انتظامى استان تهران منصوب شد كه اغلب خبرنگاران رسانه هاى پايتخت او را نمى شناختند. اما همزمانى شروع فعاليت با ماجراى قتل كودكان پاكدشت او را خيلى سريع به يك چهره خبرساز تبديل كرد. فرمانده ۵۲ ساله پليس استان تهران كه داراى مدرك فوق ليسانس است اعتقاد بسيارى به ارتباط با رسانه ها دارد و ۵۰ درصد موفقيت خود و همكارانش در تأمين و حفظ امنيت حوزه تحت امرش را به دليل تعامل باخبرنگاران رسانه ها مى داند.پس از چندتماس سرانجام هفته گذشته در فضايى صميمانه به مصاحبه با اين فرمانده پرمشغله نشستيم. گرچه ۱ ساعت پشت در اتاق او به انتظار خروج ميهمانانش مانديم. اما از سوى ديگر ۱۷۵ دقيقه با اين فرمانده پليس به گپ و گفت وگويى پرداختيم كه در آن كمتر به اخبار حوزه پليس و رويدادهاى حادثه اى و آمار و ارقام پرداختيم. حال آن كه بيشتر به ابعاد اجتماعى و خانوادگى يك فرمانده ارشد پليس پرداختيم كه چكيده آن را مى خوانيد:
*فرمانده انتظامى فعلى استان تهران را معرفى كنيد؟ رضا زارعى ۵۲ ساله ، فوق ليسانس مديريت و پدر ۴ فرزند هستم. *ميزان تحصيلات فرزندانتان؟ يكى از فرزندانم ليسانسيه حقوق است. فرزند ديگرم نيز كارشناسى ميكروبيولوژى دارد. ۲ فرزند ديگرم نيز در حال تحصيل در مقطع كارشناسى و دبستان هستند. *درنوجوانى فكر مى كرديد روزى فرمانده پليس شويد؟ نه اصلاً. در دوران كودكى مخصوصاً قبل از انقلاب نه تنها فكر نمى كردم يك روز پليس شوم بلكه دل خوشى هم از پليس نداشتم. دركودكى مثل بقيه بچه ها دوست داشتم خلبان يا معلم شوم. البته ۲ سال تجربه معلمى را هم دارم. *معمولاً چند روز هفته كنار خانواده هستيد؟ تقريباً هيچ وقت. شايد تنها بعضى از جمعه ها كه كار خاصى نداشته باشم. *آخرين بار همراه خانواده چه زمانى و كجا به ميهمانى رفتيد؟ قبل از ماه رمضان خانه يكى از دوستان جانبازم در كرج. *نظر فرزندانتان درمورد شغل شما چيست؟ آنها شغل مرا به عنوان يك خدمت پذيرفته اند اما به عنوان شغل با آن كنار نيامده اند كه اين به خاطر سختى هاى آن است. در دوران خدمتم در نيروى انتظامى تا كنون ۶ بار جابه جا شده ام كه ۴ بار آن در استان ها بوده است. حالا شماخودتان راجاى خانواده من بگذاريد ببينيد اين مشكلات علاقه يا انگيزه اى ايجاد مى كند. فرزندان من از خدمتم راضى اما از پليس بودنم خيلى راضى نيستند. *تلخ ترين خاطره دوران فرماندهى تان در نيروى انتظامى؟ تلخ ترين خاطره دوره فعاليتم در نيروى انتظامى ماجراى قتل كودكان در پاكدشت بود. اين قتل ها در زمان فرماندهى من رخ نداده بود اما تمام فشارها روى من بود. پرونده حادثه متروى كرج و قتل ۲ دختر به دست پدرشان در ساوجبلاغ نيز از تلخ ترين خاطره هاى فرماندهى ام در استان تهران است. *يادتان هست آخرين بار چه زمانى به ديدار همرزمان شهيدتان رفتيد؟ سعى مى كنم هر هفته در گلزار شهدا كنارشان باشم. اين ديدار معنوى به من روحيه و انگيزه بيشتر خدمت مى دهد. *معمولاً در كداميك از عمليات هاى پليسى كنار مأموران حضور داريد؟ معمولاً دراكثر مأموريت هاى مهم در صحنه حاضر مى شوم. در پرونده هايى مثل قتل اعتقاد و نيازى به حضور خود در صحنه ندارم اما در طرح هاى پليسى سعى مى كنم خودم باحضور در صحنه از نزديك اقدام هاى مأموران را زير نظر بگيرم، به عنوان مثال بعد از راهپيمايى روز قدس با لباس شخصى درچند محور ارتباطى حاضر شدم و در سركشى به يكى از شهرهاى تابعه و بازديد از يكى از اماكن انتظامى شاهد كمبودها و مشكلاتى بودم كه تذكرات لازم را دادم. همچنين پس از بررسى موضوع با مأموران سهل انگار برخورد و مأموران فعال را تشويق كردم. *اطرافيان مى گويند شما بيشتر از تشويق اهل تنبيه هستيد. اين موضوع كاملاً كذب است. مسئوليت انتظامى استان هايى كه فرماندهان ناجا سكان آن را به من واگذار كرده اند بدون شك به دليل شرايط سخت حاكم بر آنها بوده است يعنى مشكلاتى داشته اند. يك جا فرد براى اصلاح و بازسازى مى رود بايد ساختمانى كه كج بنا شده است را تخريب و دوباره بازسازى كنيم كه وقتى خراب مى كنيم تبعات دارد. آنهايى كه در اين تخريب مسأله دار مى شوند، دست به جوسازى مى زنند. آمار تشويق و تنبيه هاى صورت گرفته از سوى ما قابل مقايسه نيست و بيشتر از آن كه تنبيه كنم، تشويق مى كنم. اما از چند تخلف مانند رشوه و اخاذى به هيچ عنوان نمى گذرم. زيرا اين تخلفات ظلم به تك تك مردم جامعه است. براى من اصل قضاوت مردم و رأس سازمان است. *تاحالا تهديد هم شده ايد؟ گاهى اوقات مزاحمت هايى ايجاد مى كنند. افرادى كه تهديد مى كنند افرادى نيستند كه هويت خود را فاش كنند. آنها گاهى نامه مى نويسند ياتلفن مى زنند و براى من مزاحمت هايى ايجاد مى كنند كه در حد منطق و عقل با آنها روبه رو مى شوم. *آخرين بار چه زمانى جريمه شديد؟ حدود ۱۰ سال قبل در جاده كاشان به تهران يك سبقت غيرمجاز گرفتم كه به خاطر آن جريمه شدم. *وجود صفحه حوادث روزنامه ها از نظر شما ضرورت است يا تهديد؟ مسلماً وجود صفحات حوادث يك ضرورت است. اما اگر به آن خوب نپردازيم درحوزه احساس امنيت منفى مى شود. حال آن كه من با محدود كردن خبرنگاران حوادث در انتشار اخبار به شدت مخالفم. اما درعين حال با توجه به برخى حساسيت هاى اجتماعى و امنيتى بايدموضوعاتى رامطرح كنيم كه قابل چاپ باشد و اگر قرار است خبرى انتشار پيدا نكند نيازى نيست آن را به اطلاع خبرنگاران برسانيم. اما در حوزه قتل هاى خانوادگى با خبرنگاران حوادث مخالفم. در اين كه قتلى رخ داده و بايد اطلاع رسانى شود شكى نيست. اما بايد در علت وقوع و انگيزه قاتل از ارتكاب اين نوع جنايت ها نيز به دقت كنكاش شود. اما بعضى مواقع پردازش ها توأم بااغراق هايى است . من درحوزه قتل هاى خانوادگى به اين دليل با بزرگنمايى ها مخالفم كه باعث ايجاد ناامنى در محيط خانه و خانواده مى شود. انتشار اين اخبار به نظر من نياز به هنرمندى ويژه اى دارد تا باعث ايجاد احساس ناامنى درجامعه نشود. از سوى ديگر نبايد فراموش كرد كه صفحات حوادث در برخى از پرونده ها از جمله قتل هاى زنجيره اى بسيار مى تواند به پليس كمك كند. *چه قدر ورزش مى كنيد؟ از زمانى كه به استان تهران آمده ام كمترين ميزان ورزش را در طول زندگى ام داشته ام. به ورزش علاقه زيادى دارم. فوتبال را خيلى خوب بازى مى كنم. قبل از انقلاب عضو تيم هاى فوتبال جوانان قم و هماى كرج بودم و در يك مقطع نيز در هيأت مديره باشگاه پاس همكارى داشتم. تا قبل از استان تهران به طور منظم بعضى از شب ها فوتبال بازى مى كردم. هم اكنون نيز در ۲۰ مترى دفتر كارم زمين چمن فوتبال وجود دارد و سالن ورزشى ۳هزار و ۲۰۰مترى فجر را افتتاح كردم اما نتوانستم از آنها استفاده كنم. اما اگر با اين وجود فرصتى پيش بيايد فوتبال بازى مى كنم ضمن آن كه به شنا هم علاقه دارم. *راستى درست است مى گويند شما علاقه منديد كه فرمانده انتظامى تهران بزرگ شويد؟ خير . بعد از اين كه سردار رادان فرمانده انتظامى تهران شد به من پيشنهاد كردند به جاى او به خراسان رضوى بروم كه اين انتظار در من به وجود آمد كه به جاى فرمانده انتظامى خراسان رضوى فرمانده تهران مى شدم. درحالى كه بيشترين شانس افكار عمومى براى فرماندهان تهران بزرگ متعلق به من بود. البته من هيچ وقت نخواسته ام كه فرمانده نيروى انتظامى تهران بزرگ شوم و در آينده نيز نخواهم گفت. *شما يك فرمانده رسانه اى هستيد كه از نظر ما خبرنگاران، رسانه اى بودن شما موضوع بسيار خوبى است كه اميدواريم همين طور هم ادامه داشته باشد اما اخبارى شنيده مى شودكه سردار زارعى به اين دليل زياد مصاحبه مى كند كه فرمانده عشق مصاحبه و تصوير است. نظرخودتان در رابطه با اين اخبار چيست؟ ببينيد. من اين سؤال شما را با يك پرسش پاسخ مى دهم. چه دليل وجود دارد كه من قصد مطرح شدن داشته باشم؟ *خب شما هم بعد از مطرح شدن مى توانيد يك كانديداى خوب براى نمايندگى در مجلس باشيد. اگر اين شنيده ها را قبول كنيم بهترين فرصت براى كانديداشدن من نمايندگى مجلس در انتخابات امسال بود. شك نكنيد اگر مى خواستم از موقعيت رسانه اى ام استفاده كنم همين امسال استفاده كرده و كانديداى مجلس مى شدم. اين اخبار تا جايى مطرح شده بود كه فرمانده نيروى انتظامى نيز در مورد آن از من سؤال كرد كه من گفتم علاقه اى به كار سياسى ندارم. *اگر هم اكنون فرماندهى تهران بزرگ يا استان ديگرى به شما پيشنهاد شود قبول مى كنيد؟ دركسوت سربازى نظام تابع سلسله مراتب فرماندهى و تدابير و مسائل سازمانى هستم . پاسخ دقيق را زمانى مى توان دادكه در شرايط خاص اين مسئوليت قرار گرفت. فعلاً مى توانم بگويم با فرماندهى استان تهران هيچ مشكلى ندارم. ضمن آن كه سردار رادان دوست خوب و قديمى من است.
|
|
|
|
|
ردپايى در صحنه جرم
|
|
|
] سروان يونس معروفى *]
يك روز پائيزى از طريق بى سيم به اداره بررسى صحنه جرم پليس آگاهى اطلاع دادند «مهر» مهم يكى از اداره هاى دولتى سرقت شده است. بلافاصله همراه چند تن از كارآگاهان براى بررسى صحنه جرم به محل حادثه رفتيم. در نخستين بررسى ها متوجه شديم شب گذشته دزد ناشناسى پس از ورود به اتاق مورد نظر، مهر را سرقت كرده است. با توجه به اين كه در اتاق قفل بود و ديوارها نيز از سقف فاصله داشت بنابراين احتمال داديم دزد از بالاى ديوار وارد شده باشد. سپس جستجو براى يافتن سرنخ هاى احتمالى آغاز شد. در بررسى ميز تحريرى كه كنار ديوار قرار داشت ناگهان اثر كفشى نظرم را جلب كرد. با استفاده از تجهيزات پيشرفته موجود از اين اثر نمونه بردارى كردم. احتمال مى دادم نمونه متعلق به دزد باشد كه بدون اطلاع، از خود در محل برجا گذاشته است. مهر براى چه كسى ارزشمند بود؟ براى يافتن پاسخ اين پرسش به سراغ يكى از مسئولان ارشد آن اداره رفتم. او پاسخ داد: اين مهر ارزش مالى ندارد بنابراين صرفاً براى جعل يا انتقام گيرى دزديده شده است. اين در حالى است كه مطمئن هستيم سارق به محل مهر و موقعيت ساختمان آشنايى كامل داشته است. شب گذشته پس از خروج تمام كارمندان نگهبانان در را قفل كرده بودند اما نكته مبهم نحوه ورود سارق به داخل ساختمان است. بنابراين احتمال سرقت مهر از سوى يكى از كارمندان قوت گرفت. بدين ترتيب متوجه شديم روز قبل يكى از كارمندان كه به تازگى هم اخراج شده براى انجام كارى و ديدار با همكاران قديمى اش به اداره مراجعه كرده بود. با اطلاع از اين موضوع كارمند اخراجى به عنوان نخستين مظنون تحت تعقيب قرار گرفت. قرار بود روز بعد هم او براى تسويه حساب به اداره سابقش مراجعه كند. به همين خاطر ما هم براى بررسى رد پاى او آمديم. در حال رفتن به دفتر مدير عامل بودم كه در راه پله ها رد كفشى نظرم را به خود جلب كرد. بعد از بررسى رد پا مطمئن شدم كه رد پاى راه پله ها و روى ميز يكى بوده است. آثار موجود هم نشان مى داد كه سارق به تازگى از آن مسير رد شده است. وقتى وارد اتاق مدير عامل شدم مرد ديگرى هم آنجا بود كه پس از معرفى او پى بردم كارمند اخراجى است. او پاهايش را بر روى هم انداخته بود و اين وضعيت خيلى به من كمك مى كرد تا رد پايش را بررسى كنم. كنارش نشستم و در حين صحبت طورى كه به موضوع مشكوك نشود چند دفعه خودكارم را به زمين انداختم و با اين بهانه كف كفش او را بررسى كردم. حدسم كاملاً درست بود. سارق مهر همان كارمند اخراجى بود. با اطمينان از موضوع بلافاصله خواستم در مورد انگيزه اش اعتراف كند. او ابتدا با خونسردى منكر سرقت شد اما وقتى موضوع را به او گفتم دچار استرس شد و پس از دقايقى لب به اعتراف گشود: پس از اخراج شدن از اداره تصميم به انتقام گرفتم. مى دانستم مهر براى اداره باارزش است. به همين خاطر نقشه سرقت آن را طراحى كردم. روز حادثه براى انجام كارى به اداره آمدم پس از ديدار با همكارانم در دستشويى مخفى شدم. با تعطيل شدن آنجا از بالاى ديوار خودم را به اتاق مورد نظر رساندم و مهر را دزديدم. صبح روز بعد هم با شروع كار مجدد از آنجا فرار كردم. *** تا حدود يك قرن پيش مأموران براى كشف واقعيت ها معمولاً به بازجويى و پرس و جو اكتفا مى كردند اما در قرن اخير پيشرفت هاى علمى و تخصصى و ابداع تجهيزات و ابزار مدرن كشف جرم كمك شايانى به پليس كرد. در واقع با اين پيشرفت ها مشخص شد صحنه جرم فضايى است كه حجم بسيار زيادى از اطلاعات مهم در آن به جا مانده است. اين اطلاعات اغلب مى تواند مظنونان را به صحنه جرم ربط دهد. برخى اوقات هم به اثبات بى گناهى مظنون كمك مى كند. به طور كلى امروزه اطلاعات صحنه جرم از خود صحنه و مدارك موجود مفقود شده در محل به دست مى آيد. بنابراين به مردم توصيه مى شود توجه داشته باشند هر چه مجرمان باهوش و خوش تدبير باشند ناخودآگاه يا خودآگاه آثارى از خود در صحنه برجاى مى گذارند. به همين خاطر شهروندان در صورت وقوع هر نوع جرمى بايد خونسردى خود را حفظ كنند و بلافاصله موضوع را به پليس اطلاع دهند. تا زمان حضور پليس هم از ترددهاى غيرضرورى در محدوده جرم خوددارى كنند تا ناخواسته آثار به جا مانده از مجرم يا مجرمين را از بين نبرند. *سرپرست اداره بررسى صحنه جرم تشخيص هويت پليس آگاهى
|
|
|
|
|
يك ماجرا
خواستگار اينترنتى
|
|
|
] نسرين محمدى ]
تازه ديپلم گرفته و همانند همه دختران جوان در تلاش براى پشت سر گذاشتن كنكور و ادامه تحصيل در دانشگاه بودم، اما در اين سال مسير زندگى ام كاملاً تغيير كرد.خرداد سال ۸۲ بود كه با ورود اتفاقى به وبلاگ يكى از اقوام كه سال ها پيش ايران را ترك كرده بود در قسمت معرفى پاى تصوير زيباى صاحب وبلاگ قطعه شعرى پيدا كردم كه احساس كردم به درستى وصف حال من است. بنابراين چون ذوق و استعدادى هم در ادبيات داشتم در صفحه نظرات بازديدكنندگان شعرى را در پاسخ او گذاشتم و همين شعر شد سرآغاز دوره جديد و پرحرارت و پرماجراى زندگى ام! ۱۹ سال بيشتر نداشتم و از نظر ظاهرى هم يك دختر كاملاً معمولى از خانواده اى متوسط بودم كه در ۱۳ سالگى مادرم را از دست داده و با ازدواج مجدد پدر نزد مادربزرگم زندگى مى كردم. مادربزرگ زن منضبطى بود و همين موضوع موجب شده بود تا مراقب همه مسائل شخصى، خانوادگى و تحصيلى ام باشم.اما متأسفانه مادربزرگ را در ۱۸ سالگى از دست دادم و به دليل شرايط روحى نامساعد و عدم پذيرش نامادرى تصميم گرفتم به تنهايى در خانه اى كه مادربزرگ طبق وصيتنامه برايم باقى گذاشته بود، زندگى كنم. مادربزرگ ميان تمام نوه ها به دليل شرايط سخت روحى كه پس از مرگ مادر و ازدواج پدر متحمل شدم و نيز سپاس از مراقبت او در سال هاى آخر زندگى كه به بيمارى سختى مبتلا بود مرا وارث خود قرار داد كه البته اين موضوع حسادت بقيه اعضاى خانواده را هم به دنبال داشت. تنهايى من و نگرانى پدر موجب شده بود تا او بيش از توجه به قبولى در كنكور به فكر سروسامان دادن زندگى ام باشد.بعد از مرگ مادربزرگ چندين نفر از طرف دوست و فاميل به خواستگارى ام آمدند اما من به تنها چيزى كه فكر نمى كردم ازدواج بود.خلاصه اين كه زندگى من هم روال خودش را داشت و تقريباً به تنهايى و برنامه هاى روزمره عادت كرده بودم كه فرستادن آن شعر چرخه زندگى ام را عوض كرد.چند روز بعد از آن ماجرا در حالى كه موضوع را فراموش كرده بودم متوجه شدم پاسخى برايم ارسال شده است. بنابراين مكاتبات اينترنتى از همينجا كليد خورد. دوست تازه ام ۲۰ سال از من بزرگتر بود. اما اصلاً فكر نمى كردم اين دوست اينترنتى ـ مجيد ـ روزى شريك زندگى ام خواهد شد. دقيقاً يك سال بعد از اين آشنايى اتفاقى، با گذشتن از دوره نامزدى غيابى، همينطور عبور از سخت ترين موانع و مقررات داخلى، بين المللى، حتى منطقه اى و محلى و من درآوردى بر سر سفره عقد و كنار قالب عكس او نشسته و به طور غيابى به عقد هم درآمديم. من، مجيد را نديده بودم اما ديوانه وار به او علاقه مند شده بودم. ذهنيت من از او نيز براساس چند قطعه عكس، مكاتبات اينترنتى و مكالمه هاى تلفنى مان شكل گرفته بود. بدين ترتيب پس از عقد براى رفتن نزد همسرم لحظه شمارى مى كردم. به نظرم پدر و نامادرى ام از اين وصلت خوشحال به نظر مى رسيدند؛ چرا كه معتقد بودند اگرچه اختلاف سنى من و داماد خيلى بالاست اما اين ازدواج و اقامتم در كانادا مى توانستند مسير زندگى ام را تغيير دهد.با تلاش مضاعف و با اميد و روحيه تازه اى كه پيدا كرده بودم همان سال در رشته كامپيوتر پذيرفته شدم و اين موضوع خوشحالى ام را چند برابر كرد. همه كارهاى قانونى براى رفتن انجام شد و پس از گذشت يك سال در آخرين روزهايى كه در ايران زندگى مى كردم همه چيز جمع شده و خانه ديگر حالت گذشته را نداشت. دل كندن از اين خانه و خاطراتش واقعاً دشوار بود. اما بايد به دنبال سرنوشت مى رفتم. ساعت ها و دقيقه ها به شماره افتاده و بليتم براى روز جمعه رزرو شده بود. پدر مهمانى كوچكى ترتيب داد. بعد از مرگ مادر تقريباً اين نوع ميهمانى ها كاملاً فراموش شده بودند و پدر نيز به خاطر برخوردهاى همسرش رفت وآمدها را بسيار محدود كرده بود. همه چيز به خير و خوشى تمام شد و از اين ميهمانى هم براى مجيد عكس و فيلم تهيه كردم. مطابق قرار هر روزه اى كه با مجيد داشتم ساعت ۵ بعدازظهر پنج شنبه با تلفن خانه اش تماس گرفتم و ساعت پرواز روز جمعه را به اطلاعش رساندم و همه هماهنگى ها انجام شد. روز موعود رسيد و براى من كه تا به حال حتى به تنهايى شهرستان هم نرفته بودم چنين سفرى واقعاً سخت بود. دلهره عجيبى سراسر وجودم را گرفته بود. در فرودگاه مونترال مانند غريبى كه فقط دنبال گمشده اى مى گردد در انتظارش نشسته بودم كه ديدم مرد جاافتاده اى سراسيمه به طرفم آمد. باور نمى كردم كه مجيد باشد. خيلى شكسته تر از عكسش نشان مى داد. وقتى دستانم را گرفت احساس غريبى داشتم. او با آن چيزى كه در رؤياهايم ساخته بودم بسيار فاصله داشت. اشك جلوى چشم هايم را گرفته بود. اما خود را به دست تقدير سپردم و با او همراه شدم. در راه خانه كه ظاهراً خارج از شهر بود، مجيد مرتب به من اظهار علاقه مى كرد و اميدوارى مى داد كه همه چيز عادى خواهد شد.او آپارتمان كوچكى در حومه شهر داشت. طبق گفته هايش در آن اطراف هيچ ايرانى هم سكونت نداشت و همين موضوع دلتنگى ام را چند برابر مى كرد. از كشورم بيرون آمده بودم اما بخش عمده اى از وجودم را در ايران و بخش عمده ديگرى را در خانه قديمى مادربزرگ و فضاى گرم آشپزخانه كنار گلدان هاى شمعدانى جا گذاشته بودم. مجيد نيز همه رفتارهايم را به دقت زيرنظر داشت. در مدت كوتاه زندگى مشترك مان متوجه شدم رفتارها، صحبت ها و طرز تفكرش با آن چيزى كه از راه دور براى خود ساخته بودم فرسنگ ها فاصله دارد. در هفته ۳ روز را تنها بودم و او مى گفت اين ۳ روز براى انجام كار بايد به شهر ديگرى برود. اغلب شب ها به دليل مصرف مشروبات الكلى به حالتى غيرطبيعى به خانه مى آمد. براى انجام كارها نيز هيچ وقت طرف مشورتش نبودم. بعد از گذشت ۳ ماه هنوز نمى دانستم شغل واقعى او چيست و چرا شب ها اينقدر دير به خانه مى آيد. هرازگاهى با پدرم در ايران تماس مى گرفتم اما براى اين كه نگرانى آنها را بيشتر نكنم مى گفتم همه چيز روبراه است و مشكلى ندارم. از مجيد خواستم كمكم كند تا زبان انگليسى را بياموزم و در كالجى مشغول تحصيل شوم اما او هر بار با بهانه اى سر صحبت را عوض مى كرد و مى گفت خيلى از خانم هايى كه از ايران براى اقامت در خارج مى آيند با رفتن سراغ درس و دانشگاه از مسير واقعى زندگى شان جدا مى شوند. معنى حرف هايش را نمى فهميدم. از طرف ديگر به همه چيز مشكوك بودم. نمى دانستم انتخاب من و هدفى كه براى آن رنج دورى از خانواده و متعلقات درونى ام را به واسطه آن بر خود تحميل كرده بودم صحيح بوده يا نه؟!اما در اين ميان يك چيز براى من مسلم بود و آن اين كه شايد مجيد هم به هدفى كه در نظر داشته نرسيده است.كم كم بر اوضاع مسلط شدم و تصميم گرفتم از اين تنهايى و بى خبرى و به قول معروف از زندانى كه مجيد در اين جزيره برايم ساخته بود رها شوم. تلفن هايش را كنترل كردم و پس از خروج از منزل دنبالش به راه افتادم. اميد داشتم كه در اين رفت وآمدها با يك فارسى زبان روبه رو شوم. او هر روز در ساعت مشخصى وارد ساختمان يك شركت مى شد و من نمى توانستم تمام روز را پشت در به انتظارش بايستم. از طرف ديگر اين احتمال وجود داشت كه با خانه تماس بگيرد و متوجه غيبتم شود. در روزهاى بعد تصميم گرفتم در سالن انتظار فرودگاه بنشينم شايد يك هموطن پيدا كنم. بالاخره اين فكرم جواب داد و توانستم با خانواده اى ايرانى كه ساكن كانادا بوده و پس از ديدن اقوام خود از ايران برگشته بودند آشنا شوم. خانواده بسيار صميمى و خونگرمى بودند كه دختر و پسرى تقريباً هم سن و سال خودم داشتند. آقاى شهبازى بعد از شنيدن ماجراى زندگى ام قول داد به هر شكل ممكن كمكم كند. بدين ترتيب در روزهاى بعد آن خانواده در ساعاتى كه مجيد حضور نداشت مرتب با من در تماس بودند. بالاخره يك روز آقا و خانم شهبازى را در پارك نزديك خانه ملاقات كردم و او نتيجه تحقيقاتش را در مورد مجيد خيلى شفاف و بدون رودربايستى تعريف كرد و از من خواست تا دير نشده تصميمم را بگيرم و راهى ايران شوم.آنها به من گفتند: مجيد متأهل و صاحب فرزندى ۱۷ ساله است كه با همسر خارجى اش در يكى از محلات نه چندان مناسب آن شهر زندگى مى كند. تحصيلات دانشگاهى هم ندارد و به رغم گفته هايش مستخدم يك شركت است. زندگى مشكوكى داشت و چندين نوبت به دليل كارهاى غيرقانونى از طرف پليس اين كشور نيز احضار شده بود. روزهايى را كه به خانه نمى آمد در كنار همسر و فرزندش مى گذراند و شب ها را در محيط هاى آنچنانى... نمى دانم چرا با زندگى من بازى كرده بود اما برايم مسلم بود كه زندگى اش زواياى پنهان ديگرى هم دارد كه شايد تا سال ها بعد موفق به پيدا كردنش نمى شدم. اين بود كه تصميم گرفتم به هر قيمتى شده به ايران برگردم و همان طور كه غيابى ازدواج كرده بودم، غيابى هم از او جدا شوم. بعد از يك سال از مجيد خواستم شرايطى فراهم كند تا براى ديدار پدر و خانواده ام به ايران برگردم. در اين يك سال به غير از تنهايى، سرزنش، ديدن رفتارها و حركات نامتعارف و شنيدن دروغ هيچ چيز نصيبم نشده بود.او مخالف بود و به هيچ قيمت حاضر نبود برايم بليت بگيرد. از طرف ديگر خانواده آقاى شهبازى كه در اين مدت واقعاً پناهگاهم بودند، راه نجاتم را بازگشت به ايران مى دانستند. چند ماهى گذشت تا بالاخره راضى شد تا تصميمش را بگيرد. باورم نمى شد كه دوباره بتوانم طعم آزادى را بچشم. مقدمات سفر فراهم شد و من بدون هيچ كمكى از طرف مجيد راهى ايران شدم. او اعتقادى به خريد هديه و ديد و بازديد نداشت و تأكيد مى كرد كه بعد از رسيدنم به ايران مرتب با او در تماس باشم. از خانواده شهبازى هم خداحافظى كردم. وقتى به ايران رسيدم مقدمات قانونى كار را فراهم كرده و با مجيد تماس گرفتم و همه ناگفته ها را برايش تعريف كردم. او بعد از اين كه فهميد همه حقايق برايم روشن شده گفت كه زنى كه با او زندگى مى كرده يك آواره پناهنده است و آنها هيچ سند رسمى براى ازدواج خود ندارند. بنابراين من نمى توانم ثابت كنم كه در ازدواج فريب خورده ام و حال آن كه داشتن چنين زندگى هايى در خارج از كشور عادى است.امسال ۳ سال از برگشتنم به ايران مى گذرد. با همكارى مراجع قضايى و وزارت خارجه موفق به گرفتن طلاق غيابى شده و درسم نيز در مقطع ليسانس رو به اتمام است. در همان خانه قديمى مادربزرگ زندگى مى كنم اما همچنان به انتخاب نادرستى كه داشتم مى انديشم.
|
|
|
|
|