|
سازمان پيران
|
|
|
|
چشم انداز
|
|
|
|
گپ
|
|
|
|
برداشت كنيد،
|
|
|
|
سفر به دشتهاى گمشده
|
|
|
|
داستان
|
|
|
|
درس هايى از تاريخ
|
|
|
|
|
سازمان پيران
تشويق
دانته گابريل روس ست تى، شاعر و هنرمند قرن نوزدهم، يك بار با پيرمردى ملاقات كرد. پيرمرد چند طرح و نقاشى را در دست داشت و دلش مى خواست روس ست تى نگاهى به آنها بيندازد و نظرش را درباره شان بگويد تا معلوم شود كه آيا پيرمرد اصولاً استعدادى دارد يا نه. روس ست تى با دقت به طرح ها و نقاشى ها نگاه كرد و در همان چند لحظه اول متوجه شد كه كمترين ارزشى ندارند. ولى مرد مهربانى بود و تا جايى كه در توان داشت سعى كرد با مهربانى نظرش را به پيرمرد بفهماند. پيرمرد نااميد شد، اما معلوم بود كه قضاوت روس ست تى را قبول دارد. او از اين كه وقت او را گرفته است، اظهار تأسف كرد و از او خواست تا نگاهى به چند طرح ديگر هم كه يك نقاش جوان كشيده بود، بيندازد. روس ست تى طرح ها را ديد و بلافاصله بشدت تحت تأثير استعداد عجيب نقاش قرار گرفت و به پيرمرد گفت كه اين جوان آينده درخشانى دارد و لايق هر نوع همراهى و همكارى هست و قول داد هر كارى از دستش برآيد، برايش بكند. روس ست تى ناگهان متوجه شد كه پيرمرد بشدت يكه خورد. پرسيد: «اين نقاش جوان كيست؟ پسر شماست؟» پيرمرد با اندوه سرى تكان داد و گفت: «نه ... اين من ۴۰ سال پيش است. ۴۰ سال پيشى كه اگر كسى مثل شما پيدا مى شد و شعله بى نور ايمانم را نسبت به توانايى هاى خودم شعله ور مى كرد، شايد امروز مى توانستم در كنار ديگرانى كه خدمتى به بشريت كردند، كارى انجام بدهم.» كلامى كه از سر ايمان و اعتقاد به ديگران مى گوييم ممكن است زندگى آنها و اطرافيانشان را تغيير دهد.
|
|
|
|
|
چشم انداز
چندان طول نمى كشد كه به ارزش خود پى مى بريد همين حالا باغ خود را بكاريد
]لادن خضرى]
چندان طولى نمى كشد كه تفاوت ظريف بين گرفتن يك دست و به زنجير كشيدن يك روح را درك مى كنيد و ياد مى گيريد كه عشق ورزيدن به معنى فقط تكيه كردن به ديگرى و همراهى كردن به معنى طلب امنيت خاطر نيست. چندان طولى نمى كشد كه ياد مى گيريد نوازش ها به معنى قراردادها و هدايا به معنى قول و قرارها نيستند. و مى پذيريد كه با سربلندى، چشم هاى باز و شكوه و جلال يك آدم بزرگ و نه اندوه يك كودك، شكست هاى خود را بپذيريد. و ياد مى گيريد كه جاده هاى خود را روى زمين امروز بسازيد، زيرا زمين فردا براى نقشه كشيدن، نامطمئن تر از آن است كه بشود برايش حسابى باز كرد. چندان طولى نمى كشد كه ياد مى گيريد حتى اگر به خورشيد هم بيش از حد نزديك شويد، شما را مى سوزاند. بنابراين باغ خود را بكاريد و روح خود را آذين ببنديد و منتظر نمانيد كه كسى برايتان گل بياورد. چندان طولى نمى كشد كه ياد مى گيريد واقعاً تحمل كنيد. و متوجه مى شويد كه واقعاً قوى هستيد. و حقيقتاً ارزش داريد!
|
|
|
|
|
گپ
گفت و گوى «ايران» با يك رفتگر جوان هيچ كجــــــــــــــاخونه آدم نمى شه!
|
|
|
]مهدى جابرى]
فريبرز از رفتگرهاى زحمتكش حوالى ميدون ونكه. كوچه هايى كه او با جاروى دسته بلندش نظافت مى كنه، از تميزى برق مى زنن. لحظه اى كنار فريبرز مى نشينيم تا از كار و بارش بيشتر بپرسيم. فريبرز از بعضى ها دل خونى داره و مى گه: «طرف، پفك و چيپس و بستنى مى خوره و پاكتش رو مى اندازه روى زمين. از شانس من اگر اون روز هم آب و هوا طورى باشه كه باد شديدى بياد، اون وقته كه هى بايد دنبال پوست پفك بدوم. اصلاً همين هم يكى از مشكلات كار ماست كه از اول تا آخر يه كوچه رو تميز مى كنيم، اون وقت يه باد كه مى آد، دوباره همه آشغال ها رو توى كوچه پخش مى كنه.» اين رفتگر جوان كه خيلى هم جدى حرف مى زنه، در پاسخ به اين سؤال كه از مردم چه انتظارى دارى، مى گه: «بيشتر به فكر ما باشن و كمتر آشغال روى زمين بريزن تا شهر تميزى داشته باشيم و حتى يه پوست پفك هم روى زمين نباشه. به قول شهردارى: شهر ما خانه ماست.» از فريبرز مى پرسم: «خب اگه مردم آشغال نريزن يا اين كه آشغال كمى بريزن، به نظرت ديگه نيازى به وجود رفتگر هست؟ آيا اون وقت تو از كار بيكار نمى شى؟!» فريبرز دستش رو بالا مى بره و با انگشتاش سرش رو مى خارونه و مى گه: «چى بگم! حقيقتش رو بخواهيد، هيچ وقت به اين مسأله فكر نكردم.» و بعد خيلى محكم ادامه مى ده: «ولى اين اصلاً دليل نمى شه كه هركس هر چى مى خوره، آشغالش رو روى زمين بريزه.» به رفتگر جوان مى گم: «اصلاً اين موضوع رو ول كن. يه سؤال ديگه: تو پائين شهر بيشتر رفتگر هست يا بالا شهر؟» خب، معلومه! پائين شهر. * خب! تو الآن دارى حوالى ميدان ونك رو جارو مى كشى. قبول هم دارى كه مردم اينجا كمتر آشغال توى خيابون مى ريزن. فكر كن اگه همين يه ذره آشغال رو هم نريزن، اينجا ديگه اصلاً به رفتگر نياز نداره! يه سؤال ديگه: چند تا از رفقاى تو بيكارن؟ خيلى! * فكر نمى كنى اگه مردم بيشتر آشغال بريزن، شهردارى رفتگر بيشترى استخدام مى كنه؟ فريبرز دوباره سرش رو مى خارونه و مى گه: «خب، چرا! ولى من اصلاً نمى تونم قبول كنم كه مردم بيشتر آشغال بريزن. فقط حاضرم همين مقدار آشغالى كه معمولاً مى ريزن، بريزن تا من از كار بيكار نشم!» * يعنى مى شه بيشتر آشغال بريزيم؟ چى بگم! هرطورراحتيد! بالاخره ما هم رفتگريم و يه وظايفى داريم. شايد اين طور كه شما گفتيد، بيشتر به نفع ما باشه. امتحانش مجانيه! تا مى تونيد آشغال بريزيد، تا ببينيم آخرش چى مى شه. * حالا با اين اوصاف، از مردم چه تقاضايى دارى؟ زياد هم به فكر ما نباشن. هر روز يه ذره آشغال روى زمين بريزن! بالاخره اين حق مردمه كه بعضى وقت ها پفك بخورن وپوستش رو توى كوچه بندازن. * پس «شهر ما خانه ما» چى مى شه؟ درسته! اين شعار رو فقط روى سطل آشغال ها نوشتن. ولى هيچ كجا، خونه آدم نمى شه، حتى «شهر ما»!
|
|
|
|
|
برداشت كنيد،
جايزه بگيريد
|
|
|
ببخشيد آقا! ساعت چنده؟ من كه اصلاً خوش ندارم اين سؤال رو در اين لحظه، از اين آقا بپرسم. چون احتمال داره مچ دست آقا بپيچه ولى فرمون موتور نپيچه؛ كه البته اين نشانگر مهارت اين آقاست! و شايد مچ بپيچه و فرمون هم بپيچه كه باز ميشه كنترلش كرد. يه احتمال هم داره كه مچ بپيچه، فرمون نپيچه ولى جاده بپيچه! كه ديگه هيچ كارى اش نمى شد كرد! اين كه چه عاملى اين آقا رو به كارى كه در تصوير مى بينيد واداشته، سؤالى است كه احتمالاً پزشكى قانونى پس از كالبدشكافى به اون پاسخ مى ده. البته اگه بعد از وقوع قريب الوقوع واقعه، كالبدى وجود داشته باشه! اصلاً چرا نفوس بد مى زنيم. ما كه بخيل نيستيم. دعا مى كنيم اين آقا همون طور كه بالا رفته، همون طور هم پائين بياد. ولى سؤال اساسى همين جاست كه چطورى بالا رفته. براى چى رفته. منظورش چى بوده. بيش از اين يك احتمال وجود داره كه اين آقا، يك هدفى رو دنبال مى كنه كه براى دسترسى زودتر به اون هدف، مى خواد پرواز كنه! يك احتمال قوى تر اينه كه اين آقا با مرگ، دست به دست هم دادن كه جون موتور بيچاره رو بگيرن. بنابراين مرگ داره اين آقا رو از عقب هل مى ده تا با كمك همديگه، موتور روبه جدول بكوبن. (البته چهره مرگ در اين تصوير، ديده نمى شه) احتمال آخر كه البته بوى توطئه مى ده اينه كه اين تصوير، فقط يك مجسمه است كه وسط خيابون ساخته شده و عكاس از روى زيركى، رفته و يه طورى عكس گرفته كه انگار، كسى روى موتور ايستاده و قصد خودنمايى داره! البته حتماً اين آقا مى دونه كه يه جايى به اسم پيست موتورسوارى وجود داره. شايد هم هدف اصلى اين آقا اينه كه بتونه خودش رو زودتر به پيست برسونه تا اسباب مزاحمت براى مردم و خودش و خانواده نباشه! برداشت كنيد ! جايزه بگيريد شما خيلى راحت مى توانيد با سوء استفاده از حركت اين آقا در تصوير، صاحب يك جايزه «طلايى» شويد! فقط كافيه كه برداشت خودتون رو از تصوير بالا براى ما ارسال كنيد تا به ۳ تا از بهترين برداشت ها ، بهترين جايزه هاى طلايى رو اختصاص بديم.در ضمن بهترين برداشتها چاپ مى شه. لطفاًً عكس خودتون رو هم همراه برداشت براى ما بفرستين.
|
|
|
|
|
سفر به دشتهاى گمشده
ناگهان عشق
|
|
|
]رامين مصطفوى]
نكته: ستون سفر به دشت هاى گمشده، شاخه ديگرى هم پيدا كرده است: قفسه خاك خورده. به اين ترتيب كتاب هايى كه لزوماً هيچ جايزه ادبى معتبرى مانند نوبل، پوليتزر يا بوكر را از آن خود نكرده اند اما ارزش خواندن دارند و حيف است كه به دست فراموشى سپرده شوند، جايى براى ديده شدن در اين صفحه پيدا كرده اند. شاخه ديگرى از اين ستون با عنوان كتابخانه نو، راه كتاب هاى جديد را به صفحه باز خواهد كرد. در قفسه خاك خورده، در نبود معيارهاى ادبى معتبر، سنگ محك، فقط سليقه شخصى است. اين بار كتابى كه سال ها پيش (به طور دقيق ۱۰ سال پيش) خوانده ام و هنوز داستان با تصويرهاى بديع و خيال انگيزش بر خيالم نقش بسته به گونه اى كه دوباره مشتاق خواندنش هستم را مرور مى كنيم.
عاشق مترسك عاشق مترسك نوشته فيليس هستينگز ما را به يك مزرعه مى برد. جايى كه دخترى ساده و روستايى كه اندكى كند ذهن است، با پدرى سنگدل و خشن زندگى مى كند (به راستى زندگى مى كند يا تنها روزگار مى گذراند چرا كه زندگى اش عارى از هر دستاويزى ست كه بتوان با آن دلى خوش كرد. ) رابطه پدر با دختر يعنى كار و باز هم كار تا سر حد فرسودگى. دختر دوستى ندارد و حتى كسى نيست تا او را به نام بخواند. خاطره خواهر ها و برادرهاى كوچكترش هم كه اكنون ازدواج كرده و مزرعه را ترك كرده اند، تصوير محوى است از تحقير و دست انداخته شدن. مادر نيز سال ها پيش از دنيا رفته و دختر اين حس تنهايى و جدا افتادگى را تنها با ديدن اشكال مختلف در ابرها، ريزش رقص گونه و غمناك برگ ها در خزان و تخيل رنگينش جبران مى كند. روزى تصميم مى گيرد تا مترسكى بسازد ( چيزى در اين دنيا كه از آن خودش باشد و جايگزين تمام نداشته هاى گذشته و حال). با سختى اما عشق، وسايل مورد نياز را فراهم و بالاخره مترسك را درست مى كند. دلش مى خواهد او را در اتاقش نگه دارد اما پدر مجبورش مى كند تا مترسك را در مزرعه بگذارد و اين نخستين لحظه جدايى و فراق است (چراكه از همان عالم تنهايى هم چيز بيشترى از دست مى دهد . ) روز ها همچون قبل به كندى اما با لذت بيشترى مى گذرند، تا اين كه روزى دختر در جاده كنارى مزرعه با ۴ پليس برخورد مى كند. آن ها از دختر كه از ديدن شان وحشتزده است درباره مجرمى فرارى مى پرسند و او را كه اطلاعى ندارد به حال خودش ر ها مى كنند . عصر هنگام دختر به ميعادگاهش مى رود، ولى مترسك سر جايش نيست. وقتى كه نزديك تر مى رود متوجه مى شود كه مترسك روى زمين افتاده اما گويى اتفاقى عجيب رخ داده است، چرا كه مترسك نفس مى كشد و كيسه هاى خاك اره جاى خود را به گوشت و پوست واقعى داده اند! از آن هم عجيب تر اين كه مترسك حرف مى زند و اسم دخترك را هم مى پرسد و از اين لحظه ديگر «اگنس» وارد سرزمين پريان مى شود . آيا نيروى عشق همانگونه كه خود اگنس مى گويد «عشق مايه حيات است و من عاشق مترسكم بودم» به مترسك حيات داده است؟ يا ما صرفاً بازيچه تخيلات دخترى نيمه ديوانه ايم كه براى فرار از تنهايى به توهماتش دستور خلق موجودى خيالى را داده است؟ شايد هم با مجرمى فرارى و خطرناك روبه رو هستيم؟ خواندن اين كتاب نه فقط يافتن پاسخى براى پرسش هاى بالا نيست، كه بازيافتن عشقى واقعى هم هست. از آن قبيل عشق ها كه دير زمانى است تنها مى توان در ميان كتاب ها يافت. خوب، «عاشق مترسك» هم يك كتاب است.
|
|
|
|
|
داستان
جاودانگى
|
|
|
جهان مى چرخيد مثل هميشه. ساعت ها صداى ثابتى را با لهجه هاى مختلف در گوشه هاى مختلف دنيا تكرار مى كردند. هر كسى مشغول غفلت خود بود؛ شاعران شعر مى گفتند و از همه امكانات جهان خوش بودند به چند هزار كلمه. كاسبكاران، كاسبى مى كردند و از همه امكانات جهان خوش بودند به ماشين و خانه و زمين. بچه ها روى سرسره ها بودند و جهان مثل هميشه بود؛ يكى مى رفت يكى مى آمد. يكى عاشق مى شد يكى مى بريد، يكى متولد مى شد، يكى مى مرد. ثانيه ها هم مدام روى عقربه ها متولد مى شدند و روى عقربه ها مى مردند. آن ها هميشه عجله مى كردند و هيچ وقت صورت همديگر را نمى ديدند، اما ثانيه ۸۰۴۵۶۳۴۹۲۰۹۵۱۴۳۵۹۶۵۶۴۵۸۹۱۲۱۸۵۹۵ يك آن برگشت و پيش از آن كه ثانيه ۸۰۴۵۶۳۴۹۲۰۹۵۱۴۳۵۹۶۵۶۴۵۸۹۱۲۱ ۸۵۹۴ ۳۹۳۲۳۲۲۵۸۵۴۵۲۴۵۸۵۲۴ بميرد به صورت او نگاه كرد و سيماى او را ديد. قلب ثانيه ۸۰۴۵۶۳۴۹۲۰۹۵۱۴۳۵۹۶۵۶۴۵۸۹۱۲۱۸۵۹۵ شروع كرد به تپيدن. ثانيه ۸۰۴۵۶۳۴۹۲۰۹۵۱۴۳۵۹۶۵۶۴۵۸۹۱۲ ۱۸۵۹۴ به فرشته ها مى ماند. آن ها در اجزاى صورت هم دقيق شدند و جهان با همه امكاناتش تبديل شد به دو ثانيه. حالا آن دو ثانيه نمى خواستند بميرند، صداى تيك تاك داشت قطع مى شد؛ همه ساعت ها رفته بودند به جشن و آسمان نمى خواست ستاره هايش را جمع كند.
|
|
|
|
|
درس هايى از تاريخ
معلم بتهوون اعتقاد داشت كه او «هيچى» نمى شود
يك بار ديگر اين درس ها را مرور مى كنيم. به «لوئيزا مى آلكوت» نويسنده كتاب زنان كوچك پيشنهاد شد كه به جاى نويسندگى بهتر است برود در خانه كلفتى كند. «بتهوون» نمى توانست ويولون را درست در دستش نگه دارد و ترجيح مى داد به جاى پيدا كردن مهارت در نوازندگى، آهنگ هايى را تصنيف كند. معلم موسيقى او اعتقاد داشت كه او «هيچى» نمى شود. پدر و مادر خواننده مشهور اپرا، «انريكو كاروزو»، دلشان مى خواست پسرشان مهندس شود و معلم او معتقد بود او نفسش درنمى آيد، چه برسد به اين كه بتواند بخواند. سردبير يك نشريه، «والت ديسنى» را به علت «نداشتن خلاقيت» اخراج كرد. او بارها قبل از اين كه ديسنى لند را بسازد، ورشكسته شد. معلمان «اديسون» معتقد بودند كه او بچه كودنى است! «اينشتين» تا ۴ سالگى نمى توانست حرف بزند و تا ۷ سالگى نمى توانست بخواند. معلمانش معتقد بودند كه او خنگ است و دائم خيالپردازى هاى احمقانه مى كند. او را از مدرسه بيرون كردند و در دانشكده پلى تكنيك زوريخ نپذيرفتند. «پاستور» شاگرد بسيار متوسطى بود و در درس شيمى، هميشه ۱۳ مى گرفت. درس «نيوتن» در مدرسه بسيار بد بود. پدر «رودن» مجسمه ساز معروف مى گفت: «بچه من يك احمق به تمام معنى يه.» او ۳ بار در امتحان ورودى مدرسه هنر رفوزه شد. «تولستوى» نويسنده جنگ و صلح به خاطر بى استعدادى از دانشگاه اخراج شد. در ورقه اخراجش نوشته بودند كه او هرگر نخواهد توانست چيزى بخواند يا بنويسد! «هنرى فورد» قبل از اين كه موفق به اختراع اتومبيل شود، ۵ بار ورشكسته شد. «چرچيل» در كلاس ششم دبستان رفوزه شد. او در سن ۶۲ سالگى و پس از عمرى شكست و عقب نشينى، نخست وزير شد. ۱۸ ناشر از چاپ شاهكار بى نظير «ريچارد باخ» يعنى جاناتان مرغ دريايى خوددارى كردند تا سرانجام در سال ،۱۹۷۰ مك ميلان آن را چاپ كرد. تا سال ۱۹۷۵ ، ۷ ميليون نسخه از اين كتاب به فروش رفت. باز هم از اين كه بگويند «نمى توانيد» نااميد مى شويد؟
|
|
|
|