شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۶ - ۲۲ شوال ۱۴۲۸
Sat, Nov 3, 2007
سياسى۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى
سياسى۱
سياسى۲
سياسى۳
سياسى۴
سياسى۵
سياسى۶
سياسى۷
سياسى۸
سياسى۹
سياسى۱۰
سياسى۱۱
سياسى۱۲
سياسى۱۳
سياسى۱۴
سياسى۱۵
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست۱
سياست۲
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
بررسى تأثيرات مواضع احمدى نژاد در نيويورك بر روشنفكران منتقد جهانى
نگاهى به زمينه هاى ايدئولوژيك سخنان توهين آميز رئيس دانشگاه كلمبيا
بررسى تأثيرات مواضع احمدى نژاد در نيويورك بر روشنفكران منتقد جهانى
صدايى از شرق
325095.jpg
[ حميد آذرى ]

در ميان آن پانصد ميليون نفرى كه گفته شد بيننده برنامه هاى احمدى نژاد در كلمبيا و نيويورك بودند، دو گروه را بايد به عنوان «مخاطبان اصلى» متمايز شمرد. اين دو گروه در واقع كسانى هستند كه هميشه و در هر حال نگاه منتظر خويش را به اميد شنيدن صداى حقيقت به اين تريبون مى دوزند.
گروه نخست « روشنفكران منتقد» مناسبات ناعادلانه قدرت در سياست بين الملل و مركزيت سياست جهانى يعنى ايالات متحده هستند و گروه دوم « توده ناراضى» بويژه در كشورهاى جنوب يا جهان سوم كه داغ تبعيض يا زخم سلطه روح و جان آنها را بى قرار ساخته است.
اين دو گروه (توده هاى مبارز و روشنفكران منتقد) گرچه در دو نقطه متفاوت از جغرافياى جامعه به سر مى برند، گروه اول به طايفه خواص يا نخبگان شهرت دارند اما گروه دوم فرودستان ناميده مى شوند اما باور مشترك آنها به آرمان عدالت خواهى و رهايى موجب شده كه اين دو قبيله عضو خانواده جنبش واحدى به نام جنبش روشنگرى شناخته شوند.
براين اساس مى توان گمان برد كه اصحاب و خويشاوندان نهضت روشنگرى از اين منظر در خطابه هاى نيويورك احمدى نژاد نظر افكنند كه حركت هاى نيويورك احمدى نژاد چه خدمتى به جريان تاريخى روشنگرى كرد و مجادلات او با طرف هاى آمريكايى بر كدام بخش از ابهام ها و تاريكى هاى جهان سياست پرتو افشاند. برخى سخنگويان جريان روشنگرى كه ارزيابى خويش را از اتفاقات اجلاس ماه سپتامبر سازمان ملل و مناظره دانشگاه كلمبيا منتشر كرده اند بر اين نكته تأكيد دارند كه محتواى مباحث رئيس جمهور ايران بيش از آن كه يك نطق سياسى يا بيانيه ديپلماتيك باشد، متنى منتقدانه با لعاب تاريخى بود و بنابرهمين ويژگى اش سزاوار است با عيار و معيار جنبش روشنگرى تحليل شود.
در دسته بندى و «تحليل مفاهيم» سخنان نيويورك اين صاحبنظران به اين نتيجه مى رسند كه قريب به اتفاق واژه ها و مفاهيم به كار رفته در سخنان احمدى نژاد از يك مشرب فكرى شناخته شده در تاريخ سرچشمه مى گيرد، اين مشرب كه هدفش را رهايى ملت ها و سست كردن پايه هاى سلطه قرار داده است، در هر سرزمين و اقليمى نامى خاص پيدا كرده است اما در اقليم خاورميانه و جهان اسلام عنوان «تفكر احيا» به خود گرفته است. تفكر احيا يا بيدارى اسلامى در سرزمين هاى اسلامى، حياتى دويست ساله دارد يعنى با پيدايش پديده استعمار و سلطه گام بر عرصه نهاده است و تبار و نسب آن به چهره هايى مانند سيدجمال و اقبال لاهورى و محمد عبده مى رسد.
از اين رو، به گوش دنبال كنندگان تفكر احيا، لحن و واژگان احمدى نژاد، آشناتر از ديگران بود. همه آن چيزى كه رئيس جمهور ايران در توصيف نشانه هاى سلطه جويى قدرت هاى جهانى و پديده تحقير و تضعيف ملت هاى جهان سوم مطرح كردند، قطعاتى از اين منظومه به حساب مى آيد.نكته مهم ديگرى كه مواضع نيويورك احمدى نژاد را به تفكر جنبش احيا يا جريان روشنگرى مرتبط مى سازد اين است كه تكيه گاه اصلى مواضع رئيس جمهور افكار عمومى دنيا بود، او بيش از آن كه دولت ها و يا سازمان ها را مخاطب نظرات و پيشنهادهاى خويش قرار دهد، روى سخن خويش را متوجه توده مردم جهان و افكار عمومى ساخت.
پس منطقى ترين و صادقانه ترين روش تحليل خطابه هاى نيويورك احمدى نژاد اين است كه با عيار تفكر احيا ، پيام هاى آن بازخوانى شود.
از اين منظر اگر نگريسته شود ، برجسته ترين بخش انديشه هاى رئيس جمهور، نقد يك «باور شايع» در ميان افكار عمومى به نام «غرب محورى» بود. او تلاش كرد در اين تصور رايج كه غرب و به طور مشخص آمريكا و اروپا قطب قدرت سياسى، اقتصادى و فناورى ديده شود ترديد اساسى افكند.
زيرسؤال بردن اين باور عمومى در برهه كنونى
۳ پيامد و فايده قابل اعتنا دارد.
نخست اين كه جهان غرب و به طور خاص آمريكا با تكيه براين باور «سيادت» و حكمرانى خويش در طول اين سال ها را لباس واقعيت پوشانده است. تن دادن به اصل برترى بلوك غرب در عمل به اعطاى «حق» برترى به آن منجر شده است. به عبارتى اين تصور غيرمنطقى به نام «غرب برتر است» به يك نتيجه گيرى مهلك تر كه «غرب حق برترى دارد» انجاميده است.
لذا اين پاره از موضع گيرى و نقدهاى احمدى نژاد بازتابى عميق در نگاه اصحاب تفكر احيا پيدا مى كند، زيرا به باور اين مكتب تئورى غلبه و سلطه پيش از آن كه در عالم واقع محقق و مستولى شود ابتدا اذهان و افكار را به تسخير خويش درآورده است.
بنابراين هدف قراردادن مشروعيت اصلى سيادت غرب بر شرق يا برترى غرب بر جهان نخستين نتيجه بارز خطابه هاى رئيس جمهورى بود.
اما دومين رشته از پيامدهاى اين برخورد انتقادى، جنبه روانى و ذهنى دارد. اگر در نگاه نخست به دلايل تحكيم نظام سلطه چنين فهميده شد كه اين نظام بر پايه هاى توجيه تئوريك و نظرى استوار است، در اينجا سخن از يك جبر روانى است و اين كه يكى از آبشخورهاى حاكميت قدرت هاى جهانى، «ترس ملت ها» است. ترس از نابودشدن زير چرخ هاى سلطه يا از دست رفتن اندك سرمايه آرامش و زندگى.
چالش با جو ارعاب و فضاى وحشتى كه بويژه پس از ۱۱ سپتامبر بر جهان بويژه اقليم خاورميانه حاكم شده از محورهاى اصلى سخنرانى ها و مناظره هاى رئيس جمهورى ايران بود.
هركدام از مناقشه هاى بزرگ خاورميانه كه درنطق احمدى نژاد به تصوير كشيده شد، مثال روشنى از اين سياست ارعاب و وحشت بود.
روشن است كه اين رعب و ضعف همانند زنجيرى دست و پاى اراده ملت هاى منطقه را بسته است و گسستن حلقه هاى اين زنجيره در واقع حيات بخشيدن به يك جنبش مقاومت جديد است.
اين چيزى است كه منتهى آمال پيشقراولان جنبش احيا از زمان سيد جمال و اقبال تاكنون است. دست كم در يك سده اخير هيچ چيز به اندازه «احساس حقارت» ملت هاى اسلامى، رهبران جنبش احيا را دلواپس نساخته است. اين حس ناگوار روزگارى به واسطه غلبه قدرت سلاح و ارتش سرزمين هاى اسلامى را به جولانگاه انگليسى ها تبديل كرد در دوره جديد نيز تحت تأثير فناورى هاى نوين الكترونيكى و ارتباطى بلوك شرق را دنباله رو جهان غرب ساخته است.
سومين نتيجه چالش با تفكر غرب محورى بى گمان در افكار عمومى خود غرب متبلور خواهد شد. وقتى مشروعيت حضور و حاكميت قدرت هاى غربى بر سرزمين هاى شرق زير سؤال رود و موج اعتراض و نفرت (چنان كه اكنون ديده مى شود) بر مناسبات دوسوى جهان حكمفرما شود، طبيعى است كه در وهله سوم، صداى نقد و سرزنش توده ها وافكار عمومى خود اقليم غرب است كه گريبان زمامداران اين خطه را مى گيرد. به عبارتى آن احساس كراهت از اشغال و سلطه اين بار به ميان شهروندان جوامع غرب سرايت مى كند.
نشانه هاى روشن اين اتفاق امروز در بحران هاى خونين خاورميانه پديدار شده است و به موازات جنبش هاى ضد سلطه درخاورميانه، جنبش هاى ديگرى هم در پايتخت هاى دول غرب با عناوينى گوناگون اعم از جنبش ضد جنگ يا نهضت مبارزه با خشونت و زور و ... به راه افتاده است.
احمدى نژاد در بخش غالبى از سخنان اش كوشيد پرسش هاى اين نسل خاموش از ملت هاى مغرب زمين را از تريبون سازمان ملل انعكاس دهد. در اين راستا وجدان هاى هوشيار جوامع غرب را خطاب قرارداد و گوشزد كرد كه نتيجه عملكرد دولت غربى بيش از هرچيز چهره تاريخى تمدن غرب را لكه دار كرده و وضعيتى را در جهان اسلام پديدآورده كه گويى پديده سلطه و جبر ويژگى ذاتى تمدن غرب است.
به هر روى، همه سخنان رئيس جمهورى ايران در نيويورك و كلمبيا در نگاه اصحاب جنبش احيا به اين نتيجه مى رسد كه زمان بيدارى جهان شرق از رخوتى تاريخى فرا رسيده است و دولت ها و ملت هاى جهان سوم نبايد راه چاره بحران ها وعقب افتادگى خويش را در اقليم غرب بجويند چرا كه غرب و نظامات سياسى و ايدئولوژيك آن يعنى ليبراليسم در
بن بستى تاريخى گرفتار است. جهان سوم در برداشتن گام هاى تاريخى خويش به جاى پناه بردن به مارغاشيه بايد به درون خود بنگرند و به كشف توانايى ها و استعدادهاى درونى خود بپردازند. البته اين رستاخيز استقلال خواهى بدون هزينه نخواهد بود و همه آنهايى كه سوداى جهانى عادلانه و عارى از سلطه را دارند لاجرم رنج تحمل تحريم ها و تهديدهاى جبهه رقيب را هم بايد به جان بخرند.
نگاهى به زمينه هاى ايدئولوژيك سخنان توهين آميز رئيس دانشگاه كلمبيا
تبار بالينگر
به كدام جريان مى رسد؟
325110.jpg
[ محمد نورى ]

وقتى لى بالينگر، ميزبان رئيس جمهورى ايران و رئيس دانشگاه كلمبيا آن نطق دشنام آموز را ايراد كرد، گمان ها و پرسش هاى بسيارى به ذهن ميليون ها مخاطب اين برنامه متبادر شد. اغلب سخن از اين بود كه مدير اين دانشگاه تحت فشار و تهديد به نمايش اين رفتار عجيب و مغاير با منطق اصحاب دانش و دانشگاه مبادرت كرده است. اين سخن چندان هم بيراه نبود بويژه با فضاى خصومت آميز كه پيش از اين نشست، دستگاه هاى سياسى و رسانه اى آمريكا و اسرائيل بوجود آورده بودند و نيز ميتينگ ۲۰۰ نفره اى كه با حضور شخص وزير خارجه رژيم صهيونيستى و اپوزيسيون ايران در محوطه دانشگاه برپا بود، اين احتمال به يقين تبديل شد كه رئيس اين دانشگاه پرآوازه در روز ميزبانى رئيس جمهور به فردى فاقد اراده و مسلوب الاختيار تبديل شد. اما در بحبوحه اين اتفاق، پرسشى مهم تر در ذهن برخى از صاحبنظران مطرح شد و آن اين كه به راستى بالينگر نماينده كدام جريان فكرى ايالات متحده است و چگونه است يك چهره دانشگاهى پس از تصميمى تحسين انگيز براى برپايى يك مناظره فكرى، به رفتارى از جنس كنش بازيگران تندروى سياسى دست مى زند؟ اين سؤال در واقع باب پرسش هاى تازه تر ى را در خصوص رابطه حوزه علم و سياست يا رابطه اصحاب دانشگاه و اصحاب قدرت به ميان كشيد و اين مسأله مورد كنكاش قرار گرفت كه نخبگان علمى و طايفه دانشگاهيان در ايالات متحده در چه بستر سياسى به سر مى برند.
در واقع حادثه دانشگاه كلمبيا، پرتو روشنى بخشى داشت كه در سايه آن بسيارى از ناظران كنجكاو به سنجش جايگاه نقد و منتقدين در محيط هاى علمى و نزد نخبگان اين كشور پرداختند. اين يك اتفاق خجسته بود كه براى نخستين بار روشن مى كرد كه طيف فعالان دانشگاهى آمريكا بويژه گروه نخبه آن چگونه مى انديشند، باورها و انگاره هاى غالب ذهنى آنها چيست و همين طور تابع چه خطوط قرمزى هستند؟ اين مسأله اى جذاب حتى براى طايفه روشنفكران اروپا بود كه سال ها است بر سر فضاى نقد و ميزان آزادى بيان با همتايان آمريكايى خويش جدل مى كنند.
به هر حال پس از اتفاق دانشگاه كلمبيا مقالات ارزشمندى در تحليل اين ماجرا به قلم گروهى از متفكران منتقد اين كشور منتشر شد، كه تحليل نوام چامسكى، فيلسوف و زبان شناس اين كشور از آن جمله است. او نگاه ها را به ساختار سياست و قدرت در جامعه آمريكا و مناسبات طيف نخبگان و سياستمداران اين كشور معطوف مى كند. برحسب آن چيزى كه چامسكى و شمار ديگرى از صاحبنظران روايت كرده اند رفتار بالينگر ريشه در دو مجموعه از مسائل ساختارى آمريكا دارد؛ نخست، رابطه طيف نخبگان و قدرت يا به عبارتى ارتباط مراكز علمى اين كشور با كانون هاى اقتصادى و سياسى ايالات متحده و دوم، ساختار آموزشى و علمى حاكم بر دانشگاه ها و مدارس اين كشور. در حوزه رابطه نخبگان و سياست آن گونه كه متفكران منتقد خود آمريكا روايت كرده اند، مديران دانشگاه ها داراى همان مناسبات پيچيده با كانون هاى قدرت سياسى و اقتصادى هستند كه مديران مؤسسات رسانه اى و بنگاه هاى خبرى دارند. حاكميت سود و ثروت بر پهنه مناسبات اجتماعى ايالات متحده موجب شده كه سرشت علم و تخصص با سرشت سرمايه و سرمايه سالاران عجين شود. اين ارتباط و پيوستگى را مى توان به صورت خيلى محسوس در قالب داد و ستد حوزه هاى دانشگاهى و مراكز پژوهشى با كمپانى هاى اقتصادى و سرمايه گذارى مشاهده كرد. بزرگترين سهامداران دانشگاه ها و تأمين كنندگان اصلى بودجه مراكز فعاليت نخبگان همان شركت ها نيستند. نتيجه اجتناب ناپذير چنين رابطه اى آن است كه در اين فضاى سرمايه سالارانه، فقط نخبگانى شانس و مجال رشد پيدا مى كنند كه فكر و تخصص شان در مسير رشد و شكوفايى حوزه سرمايه باشد و منزلت ها و مناصب مهم به كسانى تعلق مى گيرد كه در اشاعه فرهنگ و فكر ليبراليسم تلاش مى كنند. به طور طبيعى در اينجا آن دسته از نخبگان و متفكرانى كه منتقد و يا مخالف مناسبات حاكم بر سرمايه دارى هستند، به حاشيه رانده مى شوند.هيچ گاه پول و منزلت در اختيار چنين طيفى كه بخواهند طرح هاى تحقيقاتى يا متون درسى خويش را در جهت مخالف پارادايم ليبراليسم بكار برند قرار داده نمى شود.
داد و ستد نخبگان با مراكز اقتصادى و سرمايه گذارى امروز موجب شده كه دانشگاه هاى آمريكا به يكى از سودآورترين و پردرآمدترين كانون هاى اين كشور تبديل شوند و طيف محققان و صاحبنظران اين كشور در ازاى توليدات خويش اجرت هاى كلانى را كسب كنند. اما اين مسأله يعنى از ميان رفتن مرز سرمايه و دانش همان جايى است كه روشنفكران آمريكا از آن به عنوان نقطه آسيب يا پاشنه آشيل دموكراسى اين كشور ياد مى كنند. به اعتقاد اين صاحبنظران حكمفرمايى سرمايه و سود در حوزه دانش و دانشگاه بيش از هر چيز بر گوهر استقلال به عنوان پايه هويت اين قشر آسيب زده است. متفكرانى مانند چامسكى از اين پديده ناخوشايند تحت عنوان فروش فكر و انديشه نخبگان ياد مى كنند و بارها نسبت به ادامه چنين وضعيتى هشدار داده اند. بر اين اساس قشر دانشگاهيان بى آن كه بخواهند در يك چارچوب مشخص و مدون نقش ها و وظايف خويش را به انجام مى رسانند. اين چارچوب همان است كه امروز به عنوان الگو يا نظام ارزشى مسلط ليبراليسم بر حوزه هاى علمى اين كشور از آن ياد مى شود. پيامد ديگر غلبه اصلى سرمايه از نگاه منتقدان آمريكايى است كه اين عامل به طور خودكار و نهادينه شده فضا و محيط دانشگاهى اين كشور را ايدئولوژيزه كرده است. در اين فضاى ايدئولوژيك، ليبراليسم با روايت آمريكايى آن معادل حقيقت پنداشته مى شود و قاطبه دانشجويان و نخبگان، ترويج و تثبيت اصول آن را يك وظيفه و رسالت علمى و تاريخى مى بينند.
تاكنون كتاب ها و مقالات فراوانى به قلم خود صاحبنظران آمريكا منتشر شده كه از برقرارى نوعى انحصار ايدئولوژيك توسط گروه نخبگان ليبرال شكوه كرده اند. ادهرمن، متفكر چپگراى آمريكا، در چند كتابى كه به اتفاق دوستان دانشگاهى اش تأليف كرده موارد و مصاديق بسيارى از برخورد حذفى يا منزوى شدن اصحاب نحله هاى غيرليبراليستى در دانشگاه ها و كانون هاى علمى اين كشور ذكر مى كند. آنها تأكيد مى كنند كه در ميان صدها نهاد و تشكل مدنى كه به دست نخبگان دانشگاهى و با هدف تبيين و تبليغ ليبراليسم شكل گرفته اند تاكنون هيچ نشانى از ظهور يك تشكل نيرومند چپ به چشم نمى خورد.
به باور نوام چامسكى، در شكل گيرى پديده «تك ساختى شدن يا تك قطبى شدن عرصه تفكر» در حوزه هاى علمى آمريكا علاوه بر نقش شركت ها و صاحبان سرمايه، عامل مهم ديگرى به نام «ساختار آموزشى» نقش آفرين بوده است. به زعم چامسكى اين ساختار ايدئولوژيك را قانون اساسى آمريكا و سنت آموزشى اين كشور پايه گذارى كرده است. و اگر امروز افكار و عقايد نخبگان اين كشور در چارچوبى از پيش ساخته شكل مى گيرد برآمده از بطن همان نظام تعليمى است كه در ايام مدارس جز پرستش ارزش هاى جهان ليبرال، حق انتخاب ديگرى براى فرزندان آمريكايى به رسميت نمى شناسد. از همين رو است كه قاطبه منتقدان «دموكراسى آمريكايى» تغيير نظام آموزشى اين كشور را پله اول هر اصلاحاتى مى شناسند. به باور اينان بخش عمده انگاره هاى ذهنى نخبگان سياسى و فرهنگى اين كشور درباره جهان پيرامون محصول اين متون آموزشى است. «ادهرمن» درس هاى تاريخ و جغرافياى مدارس آمريكا را مثال مى آورد و مى گويد؛ بسيارى از تصورات آمريكايى ها نسبت به ايران، اسلام، خاورميانه و ... در همين متون آموزشى مدارس شكل گرفته است.
بنابراين با اوصافى كه روشنفكران آمريكايى ارائه كرده اند ، اكنون تحليل رفتار رئيس دانشگاه كلمبيا چندان دشوار نخواهد بود. او نماينده قشرى از نخبگان متعصب و ايدئولوژيك است كه جز ليبراليسم و ارزش هاى آمريكايى به چيز ديگرى نمى انديشند، بالينگر و دوستانش از همان منظرى به احمدى نژاد، ايران، خاورميانه و اسرائيل مى نگرند كه ساختار آموزشى ايدئولوژيك اين كشور تفهيم كرده است. پس بد نيست يكبار ديگر سخنان بالينگر را از همان زاويه و با عيار نگاه روشنفكران منتقد آمريكا مرور كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |