|
نگاهى به زمينه هاى ايدئولوژيك سخنان توهين آميز رئيس دانشگاه كلمبيا
تبار بالينگر به كدام جريان مى رسد؟
|
|
|
[ محمد نورى ]
وقتى لى بالينگر، ميزبان رئيس جمهورى ايران و رئيس دانشگاه كلمبيا آن نطق دشنام آموز را ايراد كرد، گمان ها و پرسش هاى بسيارى به ذهن ميليون ها مخاطب اين برنامه متبادر شد. اغلب سخن از اين بود كه مدير اين دانشگاه تحت فشار و تهديد به نمايش اين رفتار عجيب و مغاير با منطق اصحاب دانش و دانشگاه مبادرت كرده است. اين سخن چندان هم بيراه نبود بويژه با فضاى خصومت آميز كه پيش از اين نشست، دستگاه هاى سياسى و رسانه اى آمريكا و اسرائيل بوجود آورده بودند و نيز ميتينگ ۲۰۰ نفره اى كه با حضور شخص وزير خارجه رژيم صهيونيستى و اپوزيسيون ايران در محوطه دانشگاه برپا بود، اين احتمال به يقين تبديل شد كه رئيس اين دانشگاه پرآوازه در روز ميزبانى رئيس جمهور به فردى فاقد اراده و مسلوب الاختيار تبديل شد. اما در بحبوحه اين اتفاق، پرسشى مهم تر در ذهن برخى از صاحبنظران مطرح شد و آن اين كه به راستى بالينگر نماينده كدام جريان فكرى ايالات متحده است و چگونه است يك چهره دانشگاهى پس از تصميمى تحسين انگيز براى برپايى يك مناظره فكرى، به رفتارى از جنس كنش بازيگران تندروى سياسى دست مى زند؟ اين سؤال در واقع باب پرسش هاى تازه تر ى را در خصوص رابطه حوزه علم و سياست يا رابطه اصحاب دانشگاه و اصحاب قدرت به ميان كشيد و اين مسأله مورد كنكاش قرار گرفت كه نخبگان علمى و طايفه دانشگاهيان در ايالات متحده در چه بستر سياسى به سر مى برند. در واقع حادثه دانشگاه كلمبيا، پرتو روشنى بخشى داشت كه در سايه آن بسيارى از ناظران كنجكاو به سنجش جايگاه نقد و منتقدين در محيط هاى علمى و نزد نخبگان اين كشور پرداختند. اين يك اتفاق خجسته بود كه براى نخستين بار روشن مى كرد كه طيف فعالان دانشگاهى آمريكا بويژه گروه نخبه آن چگونه مى انديشند، باورها و انگاره هاى غالب ذهنى آنها چيست و همين طور تابع چه خطوط قرمزى هستند؟ اين مسأله اى جذاب حتى براى طايفه روشنفكران اروپا بود كه سال ها است بر سر فضاى نقد و ميزان آزادى بيان با همتايان آمريكايى خويش جدل مى كنند. به هر حال پس از اتفاق دانشگاه كلمبيا مقالات ارزشمندى در تحليل اين ماجرا به قلم گروهى از متفكران منتقد اين كشور منتشر شد، كه تحليل نوام چامسكى، فيلسوف و زبان شناس اين كشور از آن جمله است. او نگاه ها را به ساختار سياست و قدرت در جامعه آمريكا و مناسبات طيف نخبگان و سياستمداران اين كشور معطوف مى كند. برحسب آن چيزى كه چامسكى و شمار ديگرى از صاحبنظران روايت كرده اند رفتار بالينگر ريشه در دو مجموعه از مسائل ساختارى آمريكا دارد؛ نخست، رابطه طيف نخبگان و قدرت يا به عبارتى ارتباط مراكز علمى اين كشور با كانون هاى اقتصادى و سياسى ايالات متحده و دوم، ساختار آموزشى و علمى حاكم بر دانشگاه ها و مدارس اين كشور. در حوزه رابطه نخبگان و سياست آن گونه كه متفكران منتقد خود آمريكا روايت كرده اند، مديران دانشگاه ها داراى همان مناسبات پيچيده با كانون هاى قدرت سياسى و اقتصادى هستند كه مديران مؤسسات رسانه اى و بنگاه هاى خبرى دارند. حاكميت سود و ثروت بر پهنه مناسبات اجتماعى ايالات متحده موجب شده كه سرشت علم و تخصص با سرشت سرمايه و سرمايه سالاران عجين شود. اين ارتباط و پيوستگى را مى توان به صورت خيلى محسوس در قالب داد و ستد حوزه هاى دانشگاهى و مراكز پژوهشى با كمپانى هاى اقتصادى و سرمايه گذارى مشاهده كرد. بزرگترين سهامداران دانشگاه ها و تأمين كنندگان اصلى بودجه مراكز فعاليت نخبگان همان شركت ها نيستند. نتيجه اجتناب ناپذير چنين رابطه اى آن است كه در اين فضاى سرمايه سالارانه، فقط نخبگانى شانس و مجال رشد پيدا مى كنند كه فكر و تخصص شان در مسير رشد و شكوفايى حوزه سرمايه باشد و منزلت ها و مناصب مهم به كسانى تعلق مى گيرد كه در اشاعه فرهنگ و فكر ليبراليسم تلاش مى كنند. به طور طبيعى در اينجا آن دسته از نخبگان و متفكرانى كه منتقد و يا مخالف مناسبات حاكم بر سرمايه دارى هستند، به حاشيه رانده مى شوند.هيچ گاه پول و منزلت در اختيار چنين طيفى كه بخواهند طرح هاى تحقيقاتى يا متون درسى خويش را در جهت مخالف پارادايم ليبراليسم بكار برند قرار داده نمى شود. داد و ستد نخبگان با مراكز اقتصادى و سرمايه گذارى امروز موجب شده كه دانشگاه هاى آمريكا به يكى از سودآورترين و پردرآمدترين كانون هاى اين كشور تبديل شوند و طيف محققان و صاحبنظران اين كشور در ازاى توليدات خويش اجرت هاى كلانى را كسب كنند. اما اين مسأله يعنى از ميان رفتن مرز سرمايه و دانش همان جايى است كه روشنفكران آمريكا از آن به عنوان نقطه آسيب يا پاشنه آشيل دموكراسى اين كشور ياد مى كنند. به اعتقاد اين صاحبنظران حكمفرمايى سرمايه و سود در حوزه دانش و دانشگاه بيش از هر چيز بر گوهر استقلال به عنوان پايه هويت اين قشر آسيب زده است. متفكرانى مانند چامسكى از اين پديده ناخوشايند تحت عنوان فروش فكر و انديشه نخبگان ياد مى كنند و بارها نسبت به ادامه چنين وضعيتى هشدار داده اند. بر اين اساس قشر دانشگاهيان بى آن كه بخواهند در يك چارچوب مشخص و مدون نقش ها و وظايف خويش را به انجام مى رسانند. اين چارچوب همان است كه امروز به عنوان الگو يا نظام ارزشى مسلط ليبراليسم بر حوزه هاى علمى اين كشور از آن ياد مى شود. پيامد ديگر غلبه اصلى سرمايه از نگاه منتقدان آمريكايى است كه اين عامل به طور خودكار و نهادينه شده فضا و محيط دانشگاهى اين كشور را ايدئولوژيزه كرده است. در اين فضاى ايدئولوژيك، ليبراليسم با روايت آمريكايى آن معادل حقيقت پنداشته مى شود و قاطبه دانشجويان و نخبگان، ترويج و تثبيت اصول آن را يك وظيفه و رسالت علمى و تاريخى مى بينند. تاكنون كتاب ها و مقالات فراوانى به قلم خود صاحبنظران آمريكا منتشر شده كه از برقرارى نوعى انحصار ايدئولوژيك توسط گروه نخبگان ليبرال شكوه كرده اند. ادهرمن، متفكر چپگراى آمريكا، در چند كتابى كه به اتفاق دوستان دانشگاهى اش تأليف كرده موارد و مصاديق بسيارى از برخورد حذفى يا منزوى شدن اصحاب نحله هاى غيرليبراليستى در دانشگاه ها و كانون هاى علمى اين كشور ذكر مى كند. آنها تأكيد مى كنند كه در ميان صدها نهاد و تشكل مدنى كه به دست نخبگان دانشگاهى و با هدف تبيين و تبليغ ليبراليسم شكل گرفته اند تاكنون هيچ نشانى از ظهور يك تشكل نيرومند چپ به چشم نمى خورد. به باور نوام چامسكى، در شكل گيرى پديده «تك ساختى شدن يا تك قطبى شدن عرصه تفكر» در حوزه هاى علمى آمريكا علاوه بر نقش شركت ها و صاحبان سرمايه، عامل مهم ديگرى به نام «ساختار آموزشى» نقش آفرين بوده است. به زعم چامسكى اين ساختار ايدئولوژيك را قانون اساسى آمريكا و سنت آموزشى اين كشور پايه گذارى كرده است. و اگر امروز افكار و عقايد نخبگان اين كشور در چارچوبى از پيش ساخته شكل مى گيرد برآمده از بطن همان نظام تعليمى است كه در ايام مدارس جز پرستش ارزش هاى جهان ليبرال، حق انتخاب ديگرى براى فرزندان آمريكايى به رسميت نمى شناسد. از همين رو است كه قاطبه منتقدان «دموكراسى آمريكايى» تغيير نظام آموزشى اين كشور را پله اول هر اصلاحاتى مى شناسند. به باور اينان بخش عمده انگاره هاى ذهنى نخبگان سياسى و فرهنگى اين كشور درباره جهان پيرامون محصول اين متون آموزشى است. «ادهرمن» درس هاى تاريخ و جغرافياى مدارس آمريكا را مثال مى آورد و مى گويد؛ بسيارى از تصورات آمريكايى ها نسبت به ايران، اسلام، خاورميانه و ... در همين متون آموزشى مدارس شكل گرفته است. بنابراين با اوصافى كه روشنفكران آمريكايى ارائه كرده اند ، اكنون تحليل رفتار رئيس دانشگاه كلمبيا چندان دشوار نخواهد بود. او نماينده قشرى از نخبگان متعصب و ايدئولوژيك است كه جز ليبراليسم و ارزش هاى آمريكايى به چيز ديگرى نمى انديشند، بالينگر و دوستانش از همان منظرى به احمدى نژاد، ايران، خاورميانه و اسرائيل مى نگرند كه ساختار آموزشى ايدئولوژيك اين كشور تفهيم كرده است. پس بد نيست يكبار ديگر سخنان بالينگر را از همان زاويه و با عيار نگاه روشنفكران منتقد آمريكا مرور كنيد.
|