يكشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶ - ۲۳ شوال ۱۴۲۸
Sun, Nov 4, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
شعر كودك و نوجوان در گفت و گو با ناصر كشاورز - شاعر
نگاهى به فيلم «دست هاى خالى» ساخته ابوالقاسم طالبى
دوباره براد پيت، شهرت او وتازه ترين فيلمش درباره جسى جيمز
شعر كودك و نوجوان در گفت و گو با ناصر كشاورز - شاعر
كلاغ زرد و رنگ هاى گمشده
325428.jpg
] يزدان سلحشور [

ناصر كشاورز متولد ۱۳۴۱ و در تهران است. از وى تاكنون حدود ۱۶۰ عنوان كتاب منتشر شده كه در حوزه ادبيات خردسال مى توان به «شعرهاى نى نى كوچولو» [۱۲ جلد- رويش]، «مى نى نى و مامانش» [۱۲ جلد- افق]، دويدم و دويدم [۴ جلد- افق] اشاره كرد و همچنين در حوزه شعر كودك به كتاب هاى «كلاغ زرد»، «گنجشك و پروانه»، «سيب جان سلام» و «مرا يك دايناسور درسته قورت داده»؛ در حوزه شعر نوجوان ۴ مجموعه «تلخ و شيرين»، «رنگ هاى گمشده»، «از اين طرف لطفاً فقط هيسى» و «بوى نرگس» از آثار متأخر و البته بسيار موفق وى محسوب مى شوند.
آثار وى تاكنون جوايز متعددى را دريافت كرده اند و شعرهايش هميشه مورداستقبال مخاطبان خردسال، كودك و نوجوان بوده اند. نام ناصر كشاورز، نامى آشنا براى اين دسته مخاطبان است.

* بگذاريد از اين جا شروع كنيم كه شما غير از شعر كودك در حوزه هايى مثل موسيقى و نقاشى هم دستى داريد؛ در حوزه موسيقى كه - تا آنجا كه مى دانم نواختن ساز را هم تدريس مى كنيد-؛ اين هنرها به نظر مى رسد در شعر شما، تأثير زيادى داشته مخصوصاً نقاشى كه تنوع و ازدحام رنگ در شعرهايتان وجه مميزه آثار شما با ديگر شاعران اين حوزه است. مى خواهيد در اين باره كمى صحبت كنيم
اصلاً اعتقاد من اين است كه در شعر و در جهان كودك، ما بايد دنيا را با ۵ حس مان درك كنيم تا بر مبناى ذهنيات؛ يعنى بايد حس هامان را دوباره بيدار كنيم بهتر ببينيم، بهتر بشنويم، بهتر بو بكشيم، بهتر لمس كنيم و بهتر بچشيم. حتى مزه غذاهايى را كه قبلاً خورده ايم دوباره كشف كنيم و دقت كنيم اين مزه واقعاً چه بوده؛ مسأله فقط بر سر رنگ نيست من مى خواهم همه حس هايم درگير باشد در شعرهايم.
يك بار از من پرسيده بودند چه رنگى را دوست داريد گفتم اصلاً نمى توانم بين رنگ ها فرق بگذارم. همه رنگ ها را دوست دارم، همه رنگ ها حرف هايى براى گفتن دارند كه براى شنيدنشان بايد دقت كنى. وقتى دقت بينايى بالا برود- چيزى كه من اسمش را مى گذارم، آى كيو بينايى!- آن وقت مى شود به لحظه هايى رسيد در درك رنگ ها كه حال و هواى شاعرانه اى هم دارند.
* غير از كاربرد رنگ ها، ترسيمى كه مى كنيد خيلى دقيق است؛ بگذاريد بگوييم توصيف كردن؛ اصلاً انگار مى خواهيد آن اشيا يا فضا را از نو خلق كنيد...
بله! ممكن است در يك شعر بگويم كه ماهى من دم دارد پا ندارد! اين در نظر اول توضيح واضحات است اما در واقع كشفى كودكانه است. چيزهايى كه براى همه عادى است و به آن دقت نداريم براى بچه ها كه دقت بالايى دارند، عادى نيست. آنها مدام سؤال مى كنند كه چرا چطور مى خواهند روند شكل گيرى يك پديده را كشف كنند.
وظيفه من به عنوان يك شاعر كودك و نوجوان اين است كه حس هاى خودم را ترجمه كنم به زبان بچه ها؛ طورى كه آنها هم در اين حس ها و كشف ها شريك شوند. گاهى اوقات، توضيحات من شايد زياد به نظر برسد اما بچه ها به جزئيات علاقه دارند. مخصوصاً خردسالان، من به اين نتيجه رسيده ام هرچه ساده تر بگويم بيشتر مى توانم به مرزهاى شگفتى نزديك شوم. شگفتى در چيزهاى ساده نهفته است نه در چيزها يا امورى كه پيچيده به نظر مى رسند.
* در آثار مخصوص خردسالان، توصيف چه نقشى دارد
وقتى با يك خردسال صحبت مى كنى، بايد حالت يك همبازى و يك هم صحبت داشته باشى؛ يعنى طورى بايد صحبت كنى كه دقيقاً بفهمد تو چه مى گويى. اينجاست كه نخستين كارى كه بايد انجام دهى اين است كه از نقش مربيگرى و معلم بازى بيايى بيرون. وقتى از نقش مى آيى بيرون، احساس مى كنى كه ديگر كلماتى براى آموزش ندارى. وقتى كلماتى براى آموزش نداشته باشى خود به خود با بچه دوست مى شوى و طورى با خردسال حرف مى زنى انگار دو تا بچه با هم حرف مى زنند و به همين دليل هم مخاطبت بهتر با تو كنار مى آيد. درواقع اين بچه ها هستند كه به ما چيزهايى ياد مى دهند و ما چيز زيادى نداريم كه به آنها ياد بدهيم؛ البته ممكن است تصور شود كه اين طور نيست اما واقعيت آن است كه ما دانسته هاى بشرى را مى خواهيم به بچه ها منتقل كنيم. در حالى آنها كشفيات بشرى را به ما يادآورى مى كنند و كشفيات بنيان هاى دانسته هاى ما هستند. «توصيف» در اين ارتباط، نقش اساسى دارد چون كه «كشف» به كمك توصيف دقيق اشيا يا موقعيت ها ممكن مى شود.
* اگر بخواهيد به يك رده بندى سنى براى مخاطبان خردسال، كودك و نوجوان برسيد اين گروه ها را چطور رده بندى مى كنيد
من به اين رده بندى سنى كه به گمانم كانون پرورش فكرى ابتدا آن را پيشنهاد و در كتاب هايش اعمال كرد، اعتقاد چندانى ندارم. فكر مى كنم اگر اثر از لحاظ كلمات و مضمون در حدى باشد كه هر گروه سنى بتواند بفهمد، هر كسى سهم خودش را مى برد. در تقسيم بندى سنى، وقتى كه يك پيرمرد برمى گردد به سن بچگى و بچه مى شود، ما چه تقسيم بندى اى مى توانيم بكنيم! انگار كه رفته ايم و يك دورى زده ايم و باز رسيده ايم سر نقطه اولمان...
* خب با جنس كلمات چه مى كنيم كلمات قابل فهم براى نوجوانان توسط كودكان و خردسالان هم فهميده مى شوند
من چندان در بند اين قضيه نيستم.خودم را در حال و هواى خردسال، كودك يا نوجوان قرار مى دهم و بعد فضاى مناسب خودبه خود درمى آيد.
البته خودم مدتى اين روش رده بندى سنى را در كارم اجرا كردم و رفتم كلماتى را كه مثلاً گروه سنى خردسال به كار مى بردند جمع آورى كردم و شد حدود ۲ هزار و خرده اى كلمه، براى گروه سنى كودك شد فلان مقدار و براى گروه سنى نوجوان شد مقاديرى بيشتر. يك دفعه به خودم گفتم اين چه كارى است كه من مى كنم! فرضاً همه كلمات را هم من در حافظه داشته باشم و از آنها تخطى نكنم، اگر كلمه تازه اى خلق شد، چه ! به نظرم وقتى شاعر در فضاى خردسال قرار مى گيرد خود به خود ديگر نمى تواند با كلمات گروه هاى سنى بالاتر حرف بزند. اصلاً اين تقسيم بندى كار نويسنده و شاعر نيست كار ناشران است كه براى پيدا كردن مخاطب بهتر و بيشتر بايد چنين كارى كنند...
* مشكل فقط در حوزه كار ناشرها نيست. خيلى ها كه مى خواهند تازه وارد اين حوزه شوند يا خيلى ها كه تصور مى كنند شعر كودك يعنى بچگانه حرف زدن، مى آيند و بدون هيچ متر و معيارى وارد اين عرصه مى شوند و كارشان متأسفانه چاپ هم مى شود...
ببينيد! اداى بچه ها را درآوردن و شكسته حرف زدن و بعضى كلمات را غلط، غلوط تلفظ كردن و در شعر پفك و بستنى خوردن، هيچ كسى را به شاعر كودك تبديل نمى كند. نيازى هم به اين كارها نيست بايد به نوع نگاه كودك نزديك شد. بايد ديد چطور به دنياى پيرامون خودش نگاه مى كند. بايد آن را كشف كرد. بايد تفسيرت، تفسير كودكانه باشد. نگاه ات، تحليل ات؛ نمى شود فقط در لحظات شاعرانه كودك بود بايد در همه لحظات اين حس را و اين نگاه را داشت. به عنوان يك آدم گنده، اين حس و اين نگاه خيلى از معادلات زندگى آدم را به هم مى ريزد. من بايد هم پدر باشم هم شوهر هم درگير روابط اجتماعى كه از من متوقع اعمال و رفتارى در حد سن من است و در عين حال كودك هم باشم! من يك راه حل شخصى پيدا كرده ام؛ سعى كرده ام تا حد مقدور، با آدم بزرگ هايى رابطه داشته باشم كه مانند خودم هستند و آنها هم همين مشكل را دارند. در واقع اينها همبازى هاى بزرگسالى من اند و سعى مى كنيم با هم اين مشكل را حل كنيم! البته توصيه نمى كنم كه همه اين كار را كنند. اين روش من است. ديگران هم ممكن است روش هاى ديگرى داشته باشند.
* مشكل ارتفاع ديد را چطور حل مى كنيد ارتفاع ديد ناصر كشاورز چهل واندى ساله با ارتفاع ديد يك بچه ۷ ساله يا ۱۱ ساله يا يك نوجوان ۱۵ ساله متفاوت است. كوچه اى كه شما در عرض يك دقيقه طى مى كنيد براى آن بچه ۷ ساله، فاصله اى طولانى است و به همين دليل، زمان محاسبه شده در ذهن آن بچه با زمان محاسبه شده در ذهن شما فرق دارد...
مشكل از همين جاها شروع مى شود! بارها شده كه از در خانه آمده ام بيرون و پشت فرمان نشسته ام و يك دفعه شك كرده ام كه من مى توانم اين ماشين را راه ببرم، اصلاً اجازه دارم كه استارت بزنم ! من فكر مى كنم اگر در حال و هواى بچه ها قرار بگيريم نوعى باورپذيرى اين وضع به وجود مى آيد كه همه رفتارهاى آدم را تحت تأثير قرار مى دهد. در واقع ما كودك درون خودمان را كشف مى كنيم و آن وقت طورى حرف مى زنيم كه بچه ها خوش شان مى آيد و مى گويند نگاه كن اين هم مانند ما حرف مى زند و حرف ما را هم مى فهمد! مخصوصاً فيلمسازانى كه براى بچه ها فيلم مى سازند بايد اين اصل را رعايت كنند و پايه دوربين را كوتاه تر كنند تا بتوانند از همان ارتفاعى كه بچه ها دنيا را مى بينند به دنيا نگاه كنند. من به عنوان يك شاعر كودك نمى توانم در خيابان قد خودم را كوتاه كنم يا دولا دولا راه بروم اما مى توانم بنشينم و از همان ارتفاع ديد بچه ها به دنيا نگاه كنم. حتماً شما هم ديده ايد كه درخيابان خردسالانى كه با پدرومادرشان بيرون آمده اند و در شلوغى قرار مى گيرند مرتب بهانه مى گيرند و گريه مى كنند. به ظاهر هيچ علت منطقى در اين بهانه گيرى و گريه كردن وجود ندارد اما واقعيت اين است كه آنها فقط انبوهى پا مى بينند بدون سر! وقتى اين خردسالان را والدين بغل مى كنند گريه شان قطع مى شود چون مى توانند صورت ها را ببينند در واقع در ارتفاعى قرار مى گيرند كه جهان از گنگى در مى آيد و معنادار مى شود.
* از اين رده سنى گريزى بزنيم به رده سنى نوجوان؛ از همان آغاز كه شعر نوجوان در ايران پاگرفت ، با يك مشكل اساسى مواجه بود: بلوغ. بلوغ باعث مى شود كه نه با كودك روبه رو باشيم نه بزرگسال و در عين حال ، خط قرمزى هم توسط جامعه ترسيم مى شود كه نمى شود چندان به اين موضوع پرداخت و اگر هم به آن نپردازى، اصلاً شعر نوجوان شكل نخواهد گرفت. شما با اين مشكل چطور كنار آمديد
بلوغ را مى توان از دو ديدگاه بررسى كرد اول شريعت و دوم وضعيت فيزيولوژى و روحى و روانى آن. اولى كار شاعر نيست كار علماست كه به آن پرداخته اند و مى پردازند؛ شاعر در بخش تحولات جسمى و روحى يك انسان وارد اين حوزه مى شود كه گرچه در جاهايى به نقاط مشترك با شريعت مى رسد اما شاعر نبايد وارد حوزه تخصصى شريعت شود و لباس علما را به تن كند. اين حوزه متولى خاص خودش را دارد. حالا چطور ناصر كشاورز ۴۵ساله مى تواند با يك نوجوان ۱۴ ۱۵، ساله همذات پندارى كند به نظر من بلوغ، يك حالت روحى است و نبايد آن را در سن خاصى محدود كرد. هرانسانى مى تواند در سنين بالا هم به تكامل در بلوغ برسد و از آن بلوغ ابتدايى سن نوجوانى عبور كند. طبيعتاً در هرمرحله اى از اين بلوغ تكميلى نگاه به جهان از يك دريچه تازه تكرار مى شود؛ مثلاً من در يكى از شعرهايم اين طور گفته ام:
«حسى عجيب و تازه
در من زده جوانه
داده به چشم هايم
يك ديد شاعرانه
نسبت به زندگى هم
تغيير كرده ديدم
حس مى كنم كه الآن
يك آسمان اميدم
در گوشه دل خود
رازى نهفته دارم
مثل سكوت صدها
حرف نگفته دارم
درگير با بلوغم
لبريز از سؤالم
با ذهن كوچك خود
سرشار از خيالم
پر مى زنم به شادى
در آسمان رؤيا
جا مى دهم در آغوش
فرداى زندگى را»
اين شعر مال كتاب «رنگ هاى گمشده» است. شعرهاى چند كتاب آخرم، در همين حوزه است. يك شعر ديگر هم ازهمين كتاب مى توانم بخوانم:
«آسمان ديشب سياهش خوب بود
يادم آمد كه به رنگ موى توست
بعد حس كردم هلال ماه شب
يك نگاتيو كج از ابروى توست
يك ورق اندازه يك «آ - چهار»
از همان محدوده كندم در خيال
با نوك تيز نگاهم روى آن
رسم كردم نقطه اى مانند خال
روى اين كاغذ كه طرحى از تو داشت
تايپ كردم با دلم شعرى سپيد
ناگهان آمد شهاب اخم تو
روى شعر كاغذم را خط كشيد»
اين شعرها در كتاب هايى منتشر شده كه ناشرش «بهشهر» است متعلق به آستان قدس رضوى. فكر مى كنم ما مى توانيم با عبور محتاطانه و داراى حريم از اين مقطع سنى، هم حق مطلب را ادا كنيم و هم با موازين بيان شرعى از يك سو و توجهات روانشناسانه از سويى ديگر تضادى پيدا نكنيم. از نظر من، مشكل اين «خط قرمز» چند سالى است كه حل شده و جامعه هم اگر ببيندكه بيان شاعرانه با مصالح اش درتضاد نيست، مشكلى ايجاد نمى شود. مشكل جايى است كه شما به جاى كمك به حل يك مشكل، مشكلى به مشكلات جامعه يا مخاطب اضافه كنيد كه چه از ديدگاه شريعت چه از ديدگاه انسانى اشتباه است.
نگاهى به فيلم «دست هاى خالى» ساخته ابوالقاسم طالبى
نيمه پر ليوان
325419.jpg
] پيمان شوقى [

ابوالقاسم طالبى فيلمسازى است با دغدغه هاى اجتماعى. فيلم ها چه در ژانر اكشن طبقه بندى شده باشند چه يادآور آثار سياسى جنجالى سينما؛ چه از قهرمانان گمنام «هشت سال دفاع مقدس» بگويند و چه غمخوار آلام و مصائب ملت هاى محروم و در بند اشغال بيگانه، همه و همه ناظر به وجه اجتماعى سوژه هاى خود و پيگير تأثيرات گسترده اى هستند كه پيامد علت هاى مختلف - عمدتاً سياسى- در گستره اجتماع امروز به شمار مى روند.
از طرف ديگر خود طالبى بارها اعلام كرده كه نوع نگاه و حضور خودش درعرصه سينماى حرفه اى (و مطبوعاتى) را به نوعى اداى تكليف مى داند. يعنى به عنوان يك فن آور معتقد به آرمان هاى دينى و انقلابى، حضور و اعلام موضع و ترويج ديدگاه هاى اعتقادى خود را به عنوان بخشى از همان اعتقادات پى مى گيرد.
بنابراين پيشاپيش اين خطر را كه حامل نگاه رسمى و غالب نظام در عرصه سينما قلمداد شده و ارزش هاى سينمايى كارهايش تحت الشعاع نگاه تبليغاتى قرار گيرد را به جان خريده و به عنوان يك جور هزينه پايمردى بر سر آرمان ها با آن كنار آمده است.
ذكر اين نكته از آن جهت اهميت دارد كه اگر به درون مايه ها و حال و هواى اغلب آثارش رجوع كنيم خواهيم ديد كه برخلاف مضامين ملتهب و سمت و سوى تند و تيزى كه در رويكرد به پرداخت و تحليل عليت قصه فيلمنامه ها لحاظ شده است، طالبى مرد روايت روابط شيرين خانوادگى و يكى از تواناترين فيلمسازان حرفه اى امروز ما در تصوير كردن موقعيت هاى عاطفى و بزنگاه هاى احساسى است. شاهد اين مدعا هم «دست هاى خالى» آخرين ساخته اوست كه اتفاقاً شرايط توليدى بحرانى را هم از سر گذراند طورى كه به دليل كسالت حاد كارگردان، وقفه اى چندماهه را نيز تجربه كرد.
«دست هاى خالى» بعد از «نغمه» و «عروس افغان» سومين بارى است كه طالبى نگاه مهربان و همدلانه خود را بر زندگى آدم هاى فيلمش متمركز مى كند.
با اين تفاوت كه پختگى حرفه اى او فاصله اى طولانى ميان دست هاى خالى و كارهاى قبلى اش انداخته است.
محور فيلم اين بار نه فرد كه يك خانواده است. مثلثى كه اميرحسين، همسرش و دخترش حوريه مى سازند همان چارچوبى است كه فقدان آن (درد از هم پاشيدگى يا تلاش براى تأسيس) محمل دراماتيك تمام آثار قبلى طالبى را تشكيل مى داد. فروپاشى تدريجى خانواده قهرمان «آقاى رئيس جمهور» به واسطه سياسى كارى هاى غيرمسئولانه اش يا ايثار جانباز شيميايى به واسطه دور نگه داشتن خود از همسرى كه به او عشق مى ورزد (در نغمه) كه شكل ديگرش در پذيرش خود ويرانگرى اجتماعى قهرمان «عروس افغان» براى گردآورى سرمايه اوليه زندگى با محبوبش، همه و همه جلوه هايى از خانواده ناتمام در آثار طالبى هستند كه اينك در «دست هاى خالى» وارد مرحله جديدى شده است. در اينجا ناظر خانواده اى هستيم كه پس از تحمل سال ها زهر هجر و فراق، حالا وصلى ديگر را تجربه مى كند و پس از گذر از آزمونى سخت و مردافكن، تأييد و حمايت نيروهاى غيبى را به عنوان پاداش والاى معنوى دريافت مى دارد.
اما در عين حال طالبى در پى يافتن جايگاه مؤلف (هم به لحاظ پايبندى به جهان بينى خاص و هم در مقام نويسنده فيلمنامه آثارش) همچنان دغدغه هاى اجتماعى خود را به صورت رويكردى شاخص در بستر حوادث اصلى فيلم حفظ مى كند. به اين ترتيب موقعيت هاى فوق العاده تأثيرگذار و همدلى برانگيزى كه در صورت ماندن پلات داستان در چارچوب خانواده اميرحسين و كافى دانستن تجسم عظمت نهفته در ايثار روزمره خانواده يك آزاده جانباز ايجاد مى شد جاى خود را به حادثه پردازى هايى با منطق قابل قبول اماغيرقابل دفاع داده اند. اين كه جانبازى پس از ۲۰سال اسارت به آغوش عزيزانى برگردد كه هنوز عاشقانه دوستش مى دارند و وجودش را قدر مى نهند اما عوارض روانى و زخم هاى كهنه جنگ بار ديگر ميان آنها مفارقت و جدايى بيندازد محملى بسيار دراماتيك تر از طرح فعلى داستان فراهم مى كرد تا اين خط قصه كه ماجراى انتقام گيرى و پاپوش ساختن براى گرفتارى و مرگ دختر او بهانه اى براى طرح پاره اى لغزش ها و كاستى هاى اجتماعى و رفتارى نسل جديد شود و در نهايت هم گره كار را به دست نيروهاى فوق بشرى باز كند.
در واقع طالبى يك بار ديگر اداى تكليف را به پيروى از نداى درون ترجيح داده و موقعيتى را تبديل به اثرى كرده كه شاخصه هايش را بايد صرفاً در وجوه تكنيكى و هنرى كار جست وجو كرد. اتفاقاً «دست هاى خالى» از نظر تعدد اين دست نقاط برجسته كم ندارد و فراوان مى شود درباره اش گفت. اما در هر حال جاى دريغ و افسوس هميشگى از عدم تكميل ظرفيت ها باقى مى ماند.
اما فيلم در وجه تكنيكى، گام بلندى در كارنامه فيلمسازى سازنده اش است. طالبى با بهره گيرى از حداكثر توان حرفه اى همكارانش علاوه بر دستيابى به استيل بصرى ويژه اى متناسب با ظرفيت ها و نياز داستان، توانسته تا حدودى به اعمال لايه هاى بالقوه موجود در ميان سطور نانوشته اثر نيز دست يابد. ريتم پرتپش و ضرباهنگ نسبتاً سريع پرده اول فيلم، به تناسب با نيازهاى ابتدايى داستان به خوبى در خدمت حس دوگانه جارى در قصه است چرا كه تماشاگر از طرفى قرار است با حس عشق پنهان مادر و از طرف ديگر با شك ويرانگر دختر همراه شود كه اين هر دو زمينه ساز توجيه اعمال شخصيت ها در سكانس هاى بعدى هستند. فيلم ضمن توجه به نياز شخصيت پردازى درست، فرصت برابرى در اختيار هر دو خط روايى قرار مى دهد تا ضمن معرفى دنياى آدم ها و پيشبرد قصه، از امكان فريب تماشاگر ـ براى خلق كشش ـ نيز نهايت استفاده را برده باشد. رفت وبرگشت ميان نماهاى بسته و اينسرت ها در فضاى خانه و بيرون ـ سكانس هاى رانندگى و تعقيب ـ در انتقال حس خفقان حوريه به تماشاگر مؤثر از كار درآمده و متريال مناسبى براى خلق ساختار وهم انگيز اين بخش ها در اختيار تدوينگر گذاشته است.
همچنين گذر از اين بخش و روايت تصويرى فراغت و آرامشى كه پس از ورود پدر بر خانه حكمفرما مى شود نيز به شيوه بصرى تصوير شده است. استفاده مكرر از ديزالوهاى نرم چه در اتصال نماها و چه درون نماهاى طولانى بيش از آن كه به نيت خلق ساختار كليپى در همراهى با موسيقى گوشنواز فيلم باشد بخشى از تصميمات اتخاذ شده كارگردان براى ساخت و انتقال حس وصل و خوشبختى اين خانواده كوچك است. درآمدن سكانس هاى مشكلى مانند نخستين شام ۳ نفره خانواده از نمونه هاى مثال زدنى توفيق طالبى در نفوذ به لايه هاى عميق تر جارى در صحنه است. جايى كه دشوارى كنار آمدن با شرايط ايده آل خانه براى اميرحسين (به دليل سال ها دورى و نيز به خاطر آگاهى از گره هاى روحى خود) و اشتياق حوريه براى پر كردن فاصله عاطفى سال ها دورى از پدر به اضافه حس حضور آرامش بخش مادر به عنوان مدير اين مجموعه قرار است در ضمن گفت وگوهاى معمولى و يك موقعيت كليشه اى بارها ديده شده به تماشاگر القا شود. تعادلى كه ميان ۳ جنس بازى كاملاً متفاوت خسرو شكيبايى، مريلا زارعى و فاطمه گودرزى برقرار شده به مدد يك ميزانسن دقيق ـ كه جز حاصل كار يك فن آور متبحر نمى تواند باشد ـ در كار كمك دادن به اين روايت سه گانه ولى همزمان است.
همين جا بايد اشاره اى به بازى هاى قوى تيم اصلى بازيگران كنيم كه هر يك چشم انداز تازه اى از توانايى ها و قابليت هاى خود مقابل ديدگان مخاطب باز مى كنند. پرونده شخصيتى ويژه اى را كه شكيبايى به مدد حضور سهل و ممتنع خود براى كاراكتر اميرحسين آفريده به دليل سوابق ذهنى كه تماشاگر از گستره وسيع خلاقيت او دارد ممكن است تا حدى ناديده بماند چرا كه شكيبايى نقش را به واقع زندگى مى كند و پيچيدگى هاى آن را با تسلطى مثال زدنى از عمق به سطح آورده در قالب كنش هاى آزاد ولى حساب شده صورت (خصوصاً چشم ها) و بدن تجسم مى بخشد و با لحن گفتارى خاص - لحن آدمى كه سال ها سكوت كرده و امروز بايد حرف هاى مانده زيادى را به زبان بياورد - آن را زينت مى بخشد.
مريلا زارعى و فاطمه گودرزى هر ۲ بازى برون گرايانه اى را اما به ۲ شيوه متفاوت اجرا كرده اند. تبحر گودرزى در جدا شدنش از نقش هاى زير پوستى در يكى دو كار اخير جلوه كرده ولى زارعى كه عمدتاً بازيگر كاراكترهاى مستقل و جسور است، فاصله زيادى با ديگر تجارب نقش هاى اين چنين نشان مى دهد. حوريه را مى توان دخترى دانست كه ظرفيت زياد احساساتش همواره كنترل شده و خط سيرى كه زارعى از فاصله آن زنده دلى ابتداى فيلم تا رهايى بى محاباى احساساتش در آخرين ملاقات زندان رسم كرده به نوعى نشانگر منحنى اوج توانايى هاى يك بازيگر در سمت و سو دادن به ابعاد پنهان يك نقش روى كاغذ است.
سينما هنر جزئيات است و «دست هاى خالى» از اين جزئيات - كه خود حاصل همكارى يك تيم حرفه اى زير نظر كارگردانى تيزبين است - كم ندارد. از طراحى صحنه و لباس گرفته تا انتخاب لوكيشن ها؛ دامنه تغييرات گرافيكى فيلم از غلبه رنگ هاى شاد اما كدر در ابتدا به سوى رنگ هاى زنده طبيعت در نهايت رسيدن به آرامش آبى و خاكسترى؛ تم هاى خاص موسيقى - با الهام از نوحه هاى مذهبى ايام جنگ - كه با تنظيم مناسب كاربردهاى مناسبى در تشديد حس دراماتيك فيلم در جاهاى متفاوت دارند، طراحى گريم و موارد ديگر همگى در كار گسترش مايه ها و تقويت درونمايه ها هستند. چنين ظرفيت هاى بالايى را بايد قدر دانست و در مسيرى قرار داد كه بتوانند به دريافت بهترين نتيجه منجر شوند. قطعاً خود سازندگان بهتر مى دانند كه بخش عمده اى از اين توقع در نيمه دوم فيلم برآورده نمى شود و فيلمساز انتظاراتى را كه خود برمى انگيزد به جا نمى آورد. اما تماشاگر طالبى از كارهاى بعدى او انتظاراتى ديگر و متفاوت تر دارد.
دوباره براد پيت، شهرت او وتازه ترين فيلمش درباره جسى جيمز
سهم من از زندگى يك ياغى
325407.jpg
] مترجم: شيلا ساسانى نيا [

براد پيت در جديدترين فيلم خود نقش جسى جيمز يكى از ياغيان اسطوره اى فرهنگ وسترن آمريكا را بازى مى كند. شخصيتى كه اين هنرپيشه معروف نسبت به او حس خاصى دارد. پيت در گفت وگو با خبرنگار نشريه ديلى تلگراف از نقش آفرينى خود در اين فيلم از داشتن يك ارتباط حسى خاص با كاراكتر اصلى و شهرت فزاينده اش در هاليوود حرف مى زند.

براد پيت وارد اتاق هتلش مى شود و كلاهى كه يك ورى روى سرش گذاشته او را خوش تيپ تر از هميشه نشان مى دهد. او با لبخندى بر لب به كلاهش اشاره مى كند و در توجيه ظاهر فعلى خود مى گويد: «مجبورم اين را روى سرم بگذارم چون دارم در فيلمى از برادران كوئن با جورج كلونى بازى مى كنم كه موهايم شبيه موى اين راسوهاى وحشى شده و خيلى احمقانه است.»
فيلمى كه او آمده تا درباره آن حرف بزند اثرى شاعرانه اما خيلى بلند است كه كند پيش مى رود و اگر بخاطر بازى درخشان پيت نبود شايد تماشاگر عادى از ديدن آن خسته مى شد.« قتل جسى جيمز به دست رابرت فورد بزدل» درباره يك ياغى معروف آمريكايى است كه در گذر زمان به عنوان يك شخصيت محبوب وسترن در فرهنگ اين كشور جنبه اسطوره اى پيدا كرده است و بازى پيت در نقش اين ياغى قانون شكن بود كه براى او در جشنواره فيلم ونيز امسال جايزه بهترين بازيگر مرد را به ارمغان آورد. پيت در واكنش به اين پيروزى غيرمترقبه مى گويد: هنوز هم در شوك هستم باورم نمى شد وقتى تلفنى از اين موضوع باخبر شدم جوابم اين بود. «چى انتظارش را نداشتم.»
اين براد پيت بود كه همان اول با خواندن فيلمنامه اين فيلم كه كارگردان استراليايى اندرو دومينيك قرار بود آن را كارگردانى كند و قبلاً تنها فيلمى كه ساخته بود «Chopper» بود حدس زد كه حاصل كار اثر چشمگير و جذابى خواهد شد. به محض آن كه اين بازيگر قبول كرد در آن بازى كند و به عنوان يكى از تهيه كننده هاى فيلم هم مطرح باشد كارها بر روى غلتك افتاد و مراحل آماده سازى فيلم شروع شد. قتل جسى جيمز به دست رابرت فورد بزدل ۲ سال پيش فيلمبردارى شد اما طولانى شدن كار در مرحله تدوين اكران آن به تعويق انداخت . داستان فيلم كه با اقتباس از رمانى در سال ۱۹۸۳ نوشته ران هانسن ساخته شده با دقت جزئيات زندگى جسى جيمز در دوران بازنشستگى، رابطه او با همسر و فرزندانش و همين طور ديگر اعضاى باندى كه با آنها كار مى كرد و در نهايت كشته شدنش به دست شخصى به نام «فورد» را به تصوير مى كشد. پيت درباره شخصيت تأثير گذار او مى گويد: «حس مى كرد در مخمصه افتاده است، گريز ها او را از پا انداخته و خسته كرده بود. از اين كه مجبور بود با اسم مستعار زندگى كند به تنگ آمده بود، فكر مى كنم او نتوانسته بود با شهرت افسانه اى اش كنار بيايد.»
به گفته پيت تاكنون ۱۲۵ بازيگر ديگر نقش اين ياغى پرآوازه را در فيلم هاى مختلف ايفا كرده اند اما شايد تنها او باشد كه موفق به برقرارى اين ارتباط حسى خاص با اين كاراكتر وسترن شده است و اين بى دليل نيست. هر دو از اسپرينگ فيلد ايالت ميسورى مى آيند و خاستگاه هر دو مشترك بوده است. پيت مى گويد نمى دانيد وقتى كه فهميدم او هم يكى از اهالى ميسورى بوده چقدر احساس غرور كردم او يك قهرمان فولكلور است و گردشگاه ها و موز ه هايى وجود دارند كه وقف او شده اند با اين حال هيچ وقت به ذهنم خطور نكرده بود نقش او را بازى كنم تا اين كه اين فيلمنامه به دستم رسيد. در اين فيلم اسطوره جسى جيمز و قاتلش رابرت فورد موشكافى مى شود، راستش من هيچ علاقه اى نداشتم كه در يك وسترن كلاسيك بكش بكش بازى كنم چون مثل اينها قبلاً ساخته شده بودند اما اين فيلم با آنها فرق دارد. اين تفاوت آنچنان است كه وقتى قرار بود اين فيلم در جشنواره فيلم تورنتو امسال به نمايش درآيد دومينيك (كارگردان فيلم) به تماشاگران اطمينان خاطر داده بود كه به هيچ وجه از اين كه كسانى فيلم را تا نصفه ببينند و سالن را ترك كنند ناراحت نخواهد شد چون مى دانست كه ديدن يك فيلم زندگى محور ۱۶۵ دقيقه اى كه نسبتاً هم كند پيش برود از صبر و حوصله برخى ها خارج است.
اين روزها پس از اتفاقى كه براى «پيت» در جشنواره فيلم ونيز افتاد اين بازيگر آنقدر محافظ دارد كه واقعاً تصور نوع زندگى ستاره ها در هاليوود دشوار است. يكى از هواداران پر و پاقرص او توانسته بود از ميان انبوه جمعيت خود را به او برساند و او را در آغوش بگيرد و همين اتفاق ساده باعث شد «پيت» بيش از پيش به خطراتى كه اين شهرت فزاينده براى او به ارمغان آورده بود پى ببرد و آن را از نزديك حس كند.
دومينيك كارگردان فيلم جديد اين بازيگر مى گويد: واقعاً اگر با براد پيت بيرون نرفته باشيد نمى فهميد او چقدر مشهور است همه جا يك مشت آدم دنبال او هستند و همه جا او را تعقيب مى كنند. واقعاً اين طرز از زندگى گاهى وحشتناك مى شود.
پيت كه به فوج هوادارانش در هر جايى كه باشد عادت دارد به ندرت از سوى يكى از آنها مورد حمله فيزيكى قرار گرفته است اما حادثه اى كه در ونيز براى او اتفاق افتاد زنگ خطرى بود كه اين بار بلندتر از پيش نواخته شد تا او را از عواقب شهرت و علاقه ديوانه وار برخى ها كه مى تواند خطرآفرين باشد آگاه كند. پيت مى گويد: «اين اتفاق خيلى سريع افتاد و واقعاً به من گفت كه ما چگونه مى توانيم آسيب پذير باشيم با اين حال هنوز تصميم ندارم براى اجتناب از اين گونه وقايع زندگيم را عوض كنم، سينما زندگى من است.»
در حقيقت برادپيت اين روزها در زمره معدود ستارگانى است كه به قيد و بندهاى شهرت و ستاره شدن اهميتى نمى دهد. او خيلى متواضع و خودمانى است و كسى است كه عادت دارد كارها را هميشه آسان بگيرد تا شايد على رغم اين غوغايى كه در اطراف اوست زندگى آرام و به دور از جنجالى را از پيش ببرد.
او و آنجلينا جولى و چهار فرزندشان دائم در سفر به دور دنيا هستند و على رغم تمام شايعات كه هر روزه در مجلات زرد مبنى بر جدايى زود هنگام آنها چاپ مى شود به نظر زوج خوشبخت و متعهدى در برابر يكديگر و فرزندانشان مى آيند. پيت مى گويد: «ما يك خانواده خيلى معمولى هستيم. يك مادر، يك پدر و كودكانمان.»
۲ سال پيش بود كه براد پيت و آنجلينا جولى سر صحنه فيلمبردارى آقا و خانم اسميت با يكديگر آشنا شدند. آنها در حال حاضر ۳ كودك ۶ ساله، ۲ ساله و ۳ ساله را به فرزند خواندگى پذيرفته اند و يك دختر از آن خودشان به نام «شيلو» دارند كه ۱۸ ماه پيش در ناميبيا به دنيا آمد.
پيت به وضوح نقش خود به عنوان يك پدر در وهله اول و بازيگر در وهله دوم را خيلى جدى مى گيرد و عميقاً به مسئوليت هاى آتى اش فكر مى كند. او مى گويد: مسير دشوار پدر شدن مثل يك فرايند يادگيرى است. در اين مسير است كه به تدريج به معناى واقعى «پدر شدن» پى مى بريد و به اين فكر مى كنيد كه آيا واقعاً لياقت به دوش كشيدن نام «پدر» را داريد و مى خواهيد چه جور پدرى براى فرزندانتان باشيد. او در مورد رابطه اش با فرزندانش مى گويد: «بچه ها خيلى جالبند اما گاهى خيلى شيطان مى شوند و خنده دارترين چيز هايى را مى گويند كه شنيده ام. اين بچه ها واقعاً موجودات جالب و خنده دارى هستند. براى من و آنجلينا اولويت اصلى اختصاص دادن بخشى از وقتمان براى تربيت آنها و بودن در كنار آنهاست.»
صعود پيت از پله هاى شهرت يكباره نبوده است. او با داشتن مدرك روزنامه نگارى از دانشگاه ميسورى تصميم گرفت وارد كار تبليغات شود اما اسير وسوسه هاليوود شد. او با تحصيل در رشته بازيگرى و همزمان با آن روى آوردن به مشاغل عجيب و غريب خيلى زود موفق به گرفتن نقش هاى كوچك و سپس ورود به قلمرو هاليوود با بازى در فيلم هاى نه چندان مطرح شد. نقطه عطف فعاليت حرفه اى او بازى در فيلم «تلماولوئيس» در سال ۱۹۹۱ و در كنار جيناديويس بود كه با آن موجى از شهرت را نيز متوجه خود كرد. جاى تكيه صرف بر اين شهرت يكباره و سيماى ظاهرى خوب خود «پيت» به سراغ نقش هاى كوچكتر و متنوع ترى رفت كه حس مى كرد باب ميل او هستند همچون نقش يك برادر كوچك در فيلم « A River Runs through It» از رابرت ردفورد، «عشق واقعى» از كونتين تارانتينو و همچنين فيلم هاى درخشان «هفت» و «باشگاه مشت زنى» ديويد فينچر.
بازى او در فيلم هاى ۱۱ ، ۱۲ و ۱۳ يار اوشن فصل تازه اى را در زندگى هاليوودى او گشود اما «بابل» كه براى آن اين بازيگر نامزد گلدن گلوب بهترين بازيگر نقش مكمل شد بار ديگر گرايش درونى و ذاتى او به فيلم هاى هنرى و نه صرفاً تجارى هاليوود را بر همگان آشكار كرد. او در حال حاضر فيلم «پرونده عجيب بنجامين بوتون» را در انتظار اكران دارد و بار ديگر با جورج كلونى در يك فيلم CIA محور از برادران كوئن به نام «سوخته پس از خواندن» هم بازى شده است.
پيت همچون همسرش آموخته است كه از اين شهرت و اعتبار و محبوبيت جهانى براى فعاليت هاى بشردوستانه همچون مبارزه با فقر و محروميت در كشورهاى رو به توسعه استفاده كند. او كه دانش آموخته معمارى و يكى از دوستان نزديك «فرانك گرى» است همچنين از پول و دانشش براى بازسازى بخش هايى از نيوارلان كه توسط توفان كاترينا ويران شد استفاده مى كند.
پيت مى گويد: فكر مى كنم دستگيرى از ديگران بر همه ما واجب است. سفر به دور دنيا و ديدن زندگى آنهايى كه واقعاً احتياج به كمك دارند مسير زندگى مرا براى هميشه عوض كرد. حالا ديگر نمى توانم بى خيال باشم و آن زندگى مرفه خودم را در پيش بگيرم. كمك به ديگران پاداشى خارق العاده براى خودتان نيز هست. وقتى مى بينيد توانسته ايد در زندگى كسى ديگر مؤثر باشيد و تغييرى در جهت مثبت در آن ايجاد كنيد حس زيبا و دلپذيرى وجودتان را فرا مى گيرد كه با هيچ حس ديگرى قابل مقايسه نيست.
نمى دانم چطور آن را وصف كنم. كمك كردن به ديگران براى من نه يك شايد بلكه يك بايد است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |