يكشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶ - ۲۳ شوال ۱۴۲۸
Sun, Nov 4, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
يك خاطره
داستان شهدا
يك خاطره
دلهره
]نسيبه السادات علوى[

هنوز چند روزى از شروع زندگى مشترك مان نگذشته بود كه من و همسرم بر مبناى عهدى كه با هم داشتيم، همراه هم راهى شهر پرآشوبى چون سنندج شديم، شهرى كه هر روزه شاهد بمب گذارى و تيراندازى دركوچه و خيابان هايش بوديم و دسته دسته مردم درمسجد جامع و بازار و حتى حمام هاى عمومى شهر كشته مى شدند. بوى شهد شهادت را مى شد در هر دم و بازدمى حس كرد.
من و همسرم از همان بدو ورود به سنندج از هم جدا شديم و من با تعدادى از خواهران پيرو خط امام (ره) از جمله همسر شهيد بروجردى و همسر آقاى رحيم صفوى، در ساختمان دفتر فرهنگ و هنر سنندج استقرار پيدا كرديم. ساختمانى كه رو به جنگل بود و در درون آن دشمن خيلى راحت مى توانست ما را غافلگير كند.
با وجود شرايط وخيم جنگى كه ميان دوست و دشمن ، خودى و منافق تشخيص وجود نداشت ، اما بچه ها با توكل به خدا و عشق به امام (ره) و انقلاب از هيچ جانفشانى فروگذار نبودند. در آن زمان به دليل فاصله زيادى كه ساختمان ما با مقر برادران داشت، مجبور بوديم شبها تا خود صبح به نوبت پاس بدهيم تا بقيه بچه ها بتوانند چندساعتى را در آرامش استراحت كنند.
اوايل ماه رمضان بود كه نوبت پاس به من و مهناز افتاد. آن شب وهم عجيبى بر فضاى شهر حكمفرما شده بود، چرا كه كمتر شبى مى شد كه صداى انفجار خمپاره و نارنجك به گوش نرسد و آن شب از آن شب ها بود. مهناز براى اين كه بتوانيم تا صبح بيدار بمانيم سعى داشت سرگرممان كند تا خوابمان نرود كه ناگهان صداى خش خش برگها اضطراب عجيبى در دلمان انداخت، چراغ قوه را چرخانديم ، اماخبرى نبود. با اين همه، صدا هرلحظه نزديك تر و نزديك تر مى شد. مهناز چندتير هوايى شليك كرد تا سكوت شكسته شود كه ناگهان درجواب آن چند تير رگبارهايى چون شهاب آتشين به سمت ساختمان ما حمله ور شد. من و مهناز خودمان را در آستانه مرگ مى ديديم و خداخدا مى كرديم تا كمكى برسد و ما را از اين مخمصه نجات بدهد. شهادتين بر لب از شيارهاى سنگر به سمت كوموله هايى كه پشت درخت ها مخفى شده بودند تيراندازى مى كرديم. شدت آتش به حدى بودكه از هرسمتى حتى از پشت سرمان كه ساختمان آمفى تئاتر قرار داشت صداى انفجار شنيده مى شد. هرچه نارنجك داشتيم پرتاب كرده بوديم و مهماتى هم كه با خود آورده بوديم داشت تمام مى شد. تا اين كه برادران سپاه خودشان را به ما رساندند. آن روز را بدون سحرى روزه گرفتيم و تا غروب آفتاب مشغول جمع آورى شهدا و رسيدگى به مجروحانى بوديم كه از حمله غافلگيرانه دشمن بر جا مانده بودند. بعد از آن حادثه، چند بار نامه هاى تهديدآميزى از سوى دشمن به دست مان رسيد كه با سرنيزه بر ديوار دفتر فرهنگ و هنر خواهران زده بودند. توى اين نامه ها نوشته شده بود:
«به زودى سر از بدن تان جدا مى كنيم!»
زخم كهنه
325416.jpg
]وينى گوآت - سيم ليم‎/ كتايون حدادى[

داستان كوتاه جنگ گونه داستانى ارزشمندى است. گونه داستانى مهمى كه در جهان امروز طرفداران فراوانى براى خود دست و پا كرده است. امروزه بسيارى از نويسندگان، و گاهى حتى برجسته ترين و پرآوازه ترين داستان نويسان جهان به نگارش داستان هاى كوتاه جنگى روى آورده و به جرأت مى توان گفت كه برخى از آنان جذاب ترين نوشته هاى خود را در اين شاخه از داستان نويسى به رشته نگارش درآورده اند. آنچه در پى خواهد آمد، يكى از اين داستان هاست كه با نگاهى به واقعيت هاى كتمان ناپذير جارى در يك جامعه جنگ زده در سال هاى پس از جنگ نوشته شده است.

هلن ناگهان وارد خانه شد و در را با صدا به هم زد. مادرش پرسيد: «خوبى، دخترم » نگاهى به او انداخت و لبخندزنان گفت: «مجبورى اين همه سر و صدا راه بيندازى »
هلن كيفش را كنارى انداخت و دويد سمت مادر. دست هاش را دور گردن او حلقه كرد و گفت: «خبر فوق العاده اى برايتان دارم، مامان!» جلوى مادرش زانو زد و ادامه داد: «يادتان هست در مورد جوانى كه توى كالج ديده بودم برايتان مى گفتم »
خانم چنگ به علامت مثبت سر تكان داد و هلن، در حالى كه روى زانوش مى زد، گفت: «خب، از من خواستگارى كرد!»
مادر لبخندى به دخترش زد و گفت: «اوه، هلن، چه عالى!»
در همان موقع آقاى چنگ وارد شد و پرسيد: «چى عالى است »
هلن به سمت پدرش رفت و گفت: «بابا، من مى خواهم ازدواج كنم!»
پدر پاسخ داد: «جدى با كى كسى است كه ما مى شناسيم آه، پسر بزرگ آقاى تن است، مگر نه از اول هم مى دانستم. شما زوج خوبى مى شويد.»
هلن گفت: «نه بابا. او....»
پدر دوباره حدس زد: «پس پسر وسطى خانم هونگ است.»
- نه، بابا. شما تا به حال نديديش.
هلن خنديد و چشمان قهوه اى تيره اش درخشيد. ابروهاى پدر بالا رفت و از بالاى عينك با جديت به دخترش نگاه كرد. بعد هم با شك و ترديد پرسيد: «من تا به حال نديدمش »
- نه، بابا. دو سال پيش وقتى توى دانشگاه آمريكا درس مى خواندم، با او آشنا شدم. براى شركت پرنت كار مى كند، اما سال قبل به اينجا منتقل شد و ما دوباره همديگر را ديديم.»
پدر پاسخ داد: «پيف... اين افكار نوظهور توى دوره ما... كسانى كه ما نديده ايم، پشت سر پدر و مادرمان...»
پيش از آن كه پدر يكى از آن سخنرانى هاى «وقتى به سن شما بودم»اش را شروع كند، هلن حرف او را قطع كرد و گفت: «بابا، او خيلى خوب است. حتم دارم كه شما ازش خوش تان مى آيد.»
پدر بار ديگر نجوا كرد: «حالا... اسمش چى هست »
هلن با سر بلندى گفت: «يوشيرو تاكاهاشى»
ابروان پدر در هم رفت و به آرامى تكرار كرد: «يوشيرو تاكاهاشى».
هلن به علامت مثبت سر تكان داد.
پدر - گويى عبوس تر از پيش - ادامه داد: «اين اسم ژاپنى است.»
هلن توضيح داد: «بله بابا. او اهل ناكازاكى است!»
پدر گفت: «تو با او ازدواج نمى كنى!»
رنگ از روى هلن پريد: «چى »
آقاى چنگ تكرار كرد: «تو با او ازدواج نمى كنى!»
هلن كه لكنت پيدا كرده بود، پرسيد: «اما براى چى، بابا »
پدر پاسخ داد: «براى اين كه اجازه ندارى.»
هلن باز هم تلاش كرد: «بابا...»
پدر با حركت مختصر دست، حرف او را قطع كرد و گفت: كافى است! ديگر نمى خواهم چيزى در اين باره بشنوم. تو با اين... با اين ژاپنى... ازدواج نمى كنى!» لب هاش روى كلمه آخر گير كرد: «... و اين حرف آخر است!»
آقاى چنگ اين را گفت و چرخيد و از اتاق بيرون رفت.
هلن چشمان محنت زده اش را به مادرش انداخت و پرسيد: «مامان، بابا براى چى مخالفت مى كند »
خانم چنگ سرش را به علامت نفى، به آرامى تكان داد و با چهره اى تقريباً تأسفبار به دخترش نگاه كرد. هلن به فكر فرورفت.
مادر گفت: «تو بايد سيوهوآ را به خاطر بياورى. پدرت زمان اشغال ژاپنى ها زندگى مى كرد.»
هلن گفت: «اشغال ژاپنى ها ... اما اين مربوط به خيلى سال پيش است! بيشتر از ۵۰ سال پيش. اين چه ربطى به حالا دارد »
خانم چنگ به دخترش نگاه كرد. «بايد با پدرت بردبار باشى.»
هلن با نگرانى پرسيد: «شما كه فكر نمى كنيد ازدواج من و يوشى به هم مى خورد... فكر مى كنيد »
مادر گفت: «گل من، هميشه به تو گفته ام كه من هر چيزى را كه تو ازش خوشحال بشوى، قبول مى كنم. اين يوشى حتماً مى تواند تو را خوشبخت كند. تازه، تو دعاى خير من را هم همراهت دارى.»
هلن اميدوارانه پرسيد: «مى توانيد نظر بابا را عوض كنيد »
خانم چنگ با ترديد نگاه كرد و به آرامى گفت: «پدرت مرد خيلى... كله شقى است.»
هلن پاسخ داد: «خب، فكر مى كنم اين كارش بى دليل است. من به شما مى گويم چه كار كنيم. مامان، من آخر اين هفته يوشى را براى شام دعوت مى كنم. شايد اگر بابا او را بشناسد، نظرش عوض شود.»
خانم چنگ به علامت مثبت سر تكان داد، اما چهره اش هنوز نگران بود.
***
هلن در را باز كرد و گفت: «بيا تو، يوشى!»
خانم چنگ دم در آشپزخانه منتظر ايستاده بود، تا مرد جوانى را كه توانسته بود قلب دخترش را تسخير كند - كارى كه مردان ديگر نتوانسته بودند انجام دهند - ببيند.
يوشى به درون خانه قدم گذاشت و مؤدبانه به خانم چنگ كرنش كرد. خانم چنگ لبخندزنان گفت: «سلام يوشى! من خيلى خوشوقتم كه شما را ملاقات مى كنم. هلن از شما خيلى چيزها برام تعريف كرده.»
يوشى لبخند زد و دوباره كرنش كرد؛ او خوش قيافه نبود، اما چهره اى گشاده و بى غل و غش داشت و چين هاى خنده در گوشه چشمانش ديده مى شد. يوشى گفت: «خانم چنگ، من هم خيلى خوشوقتم كه شما را ملاقات مى كنم.»
هلن در حالى كه به اطراف نگاه مى كرد، پرسيد: «مامان، پدر كجاست » صداش طنينى از دل نگرانى و دل خورى داشت.
خانم چنگ آهى كشيد و گفت: «توى اتاق مطالعه است!»
كليك كليك كليك.
وقتى هلن به در اتاق مطالعه نزديك شد، صداى به هم خوردن مهره هاى چرتكه قديمى پدرش را شنيد. گفت: «بابا، يوشى اينجاست.» سپس كنار در ايستاد و با پدرش روبه رو شد. پدر گفت: «من گرفتارم.» و بار ديگر انگشتانش روى مهره هاى سياه چرتكه به حركت درآمد.
هلن با صدايى كه دقيقاً درخواست كوتاهى در آن بود، گفت: «بابا، من مى خواهم شما با او ملاقات كنيد.» پدر به دخترش نگاه نكرد.
كليك كليك كليك.
دانه ها مى لغزيدند و زير انگشتانش جسورانه به هم مى خوردند. هلن به سمت پدر رفت و با ملايمت اما با ثبات، چرتكه را از او دور كرد. پدر غرغركنان، از جابرخاست.
هلن گفت: «يوشى، اين پدرم است.» يوشى به مرد سالخورده كرنش كرد و دستش را پيش برد. گفت: «آقاى چنگ، اين براى من افتخارى است كه شما را ملاقات مى كنم.»
آقاى چنگ به او نگاهى انداخت، ابرو در هم كشيد و از دست دادن با مرد جوان امتناع كرد. گفت: «افتخار، مگر نه من همه چيز را درباره افتخار شما مى دانم.» اين را به وضوح، صريح و تحقيرآميز گفت.
هلن لبش را گاز گرفت، اما اين هم تأثيرى نداشت. پس با زرنگى گفت: «برويم شام بخوريم!»
***
يوشى چوب هايش را زمين گذاشت و گفت: «خانم چنگ، غذا واقعاً خوشمزه بود.»
خانم چنگ گفت: «خواهش مى كنم، يوشى.»
او پرسيد: «چه سبزى اى در سوپ ريخته بوديد خيلى خوش عطر بود.»
خانم چنگ پاسخ داد: «شاخه هاى بامبو بودند، يوشى. آنها مال...»
آقاى چنگ حرف او را قطع كرد: «احتياجى نيست كه براش توضيح بدهى. من مطمئنم كه او دقيقاً مى داند بامبو چه جور گياهى است. نژاد او اين چيزها را مى شناسند.»
هلن گفت: «بابا!»
آقاى چنگ رو كرد به مرد جوان و پرسيد: «مگر تو پسر ژاپنى نيستى » يوشى با حيرت تجاهل كرد. آقاى چنگ گفت: «سعى نكن وانمود كنى كه نمى دانى درباره چى دارم حرف مى زنم.» چشمانش درون يوشى را مى كاويد. «نژاد شما استفاده هاى زيادى براى بامبو پيدا كرده است. براى مثال - فشار دادن تيرهاى تيز بامبو زير ناخن هاى مردم بى گناه. اما من مطمئنم كه تو اين را مى دانى.»
هلن فرياد كشيد: «بابا! دست از سرش بردار.»
آقاى چنگ به نظر نمى رسيد شنيده باشد خم شد تا به يوشى نزديك تر باشد. گفت: «نژاد شما براى دختر من به قدر كافى خوب نيست. مى خواهم از خانه من بروى بيرون. همين حالا.»
هلن كوشيد يوشى را كه رنگش كاملاً پريده بود، خاطر جمع كند: «بابا! - يوشى، منظور پدر اين نبود.»
آقاى چنگ گفت: «حرف تو دهن من نگذار. من نمى خواهم او در خانه ام بماند. برو بيرون!»
يوشى با نجوا به هلن گفت: «بهتر است من بروم. اين طورى بهتر است.»
هلن احمق وار سر تكان داد. سرش گيج مى رفت. پيش از اين هيچ گاه پدر ملايم و معتدلش را اين چنين نديده بود.
پدر فرياد زد: «مى روى يا اين كه خودم بيندازم ات بيرون» ايستاد و مشت اش را محكم روى ميز كوبيد.
يوشى با شتاب برخاست و گفت: «اگر شما اصرار داريد آقا، خانم چنگ، از شام دلپذيرتان متشكرم.»
پيرمرد، گامى به سوى يوشى برداشت و بازگفت: «از خانه ام برو بيرون!» هلن ميان آن دو ايستاد و يوشى را به سمت در راهنمايى كرد.
وقتى هلن جلو در ايستاد، گفت: «متأسفم، يوشى. فكر نمى كردم چنين واكنشى نشان دهد.»
يوشى، براى تسلى خاطر هلن گفت: «نگران نباش، هلن! امشب بهت زنگ مى زنم. خب »
هلن به او لبخند زد و وقتى او با نيسان سنتراى خاكسترى اش در جاده مانور مى داد، برايش دست تكان داد. پس از آن نفس عميقى كشيد، تا ده شمرد و با گام هاى استوار به خانه برگشت.
هلن به پدرش غريد: «بابا، چه طور توانستيد » ظرف سى ثانيه از جلو در به جايى رسيد كه پدرش نشسته بود. چند ديدگاه را مدنظر قرارداد و تصميم گرفت روشى را كه بهترين كارايى را دارد به كار ببندد. «يوشى فقط سعى كرد نجيب باشد.»
پدر به تلخى تكرار كرد: «نجيب نژاد او نمى داند كه چطور بايد... نجيب بود. تنها چيزى كه مى داند ظلم و شكنجه است. آن ها يك قطره مهربانى هم در وجودشان نيست.»
هلن گفت: «بابا، اين حقيقت ندارد. شما حق نداريد چنين حرف هاى وحشتناكى درباره او بزنيد.»
پدر پاسخ داد: «من حق دارم در خانه ام هرچه مى خواهم بگويم.»
هلن با عصبانيت گفت: «اما شما نبايد اين طور با او رفتار مى كرديد.»
پدر منفجر شد: «چطور جرأت مى كنى با من اينطور صحبت كنى تو بايد از معاشرت با جانورى مانند او شرم كنى!»
هلن اختيارش را ازدست داد و فرياد زد: «يوشى جانور نيست! او يك انسان مهربان، نجيب و فوق العاده است. من او را دوست دارم و مى خواهم با او ازدواج كنم، چه شما خوش تان بيايد چه نه.»
پدر فرياد زد: «خائن! بچه حق نشناس!» و به او سيلى زد.
چشمان هلن پر از اشك شد، اما اجازه نداد فرو بريزد. به چهره پدر نگريست، اما ديگر خشم در چشمان دختر نبود، فقط افسوس.
- بهت اخطار مى كنم، هلن، اگر با اين مرد ازدواج كنى، ديگر دختر من نيستى!
هلن به خودش اعتماد نداشت كه بتواند چيزى بگويد. روى پاشنه چرخيد و از اتاق بيرون رفت.
خود را روى تشكش انداخت و چرخيد. سعى كرد جاى خنكى روى آن پيدا كند. تمام شب نتوانست بخوابد. نگران بود كه چطور اين مشكل را حل كند. به هرحال او بيست و پنج ساله بود و بدون رضايت پدر هم مى توانست ازدواج كند. همه آن چيزهايى كه او و يوشى احتياج داشتند، دو تا شاهد بود و يك رئيس دادگاه بخش و...
هلن آهى كشيد. او مى دانست كه نمى تواند اين كار را با پدرش بكند. حتى اگر او كاملاً زور مى گفت، باز هم رضايتش را مى خواست و خويشاوندان! آنها چه مى گفتند. او نمى توانست اجازه دهد كه در بيست سال آينده خانواده اش سرفصل گفت وگو و شايعات بى اساس خاندان چنگ باشد. حتى در مالزى امروزى هم بعضى چيزها هيچ گاه تغيير نمى كند. يكى از آنها علاقه وافر چينى هاست به اندكى شايعات بى اساس لعابدار، خصومت و بدگمانى تأسفبار و روى هم رفته نگاه ناخوشايند براى موارد اين چنينى. هلن بارديگر آه كشيد و خود را به سرعت روى بالشش انداخت.
گلوى خشكش به او مى گفت كه احتياج به يك ليوان آب دارد. بلندشد و روى نوك پا رفت پائين به آشپزخانه تا پدر و مادرش را بيدار نكند. وقتى از جلو در باز اتاق مطالعه پدر رد شد، صداى ناله ضعيفى را شنيد. صدايى كه شبيه به هق هق بود. هلن صدا كرد: «بابا » و در را هل داد تا باز شود. «بابا، شما خواب ايد» زارى ادامه داشت. مى توانست شكلى قوز كرده را پشت ميز ببيند. گفت: «بابا » و جلوتر رفت.
پدر روى آلبوم عكس گرد گرفته و رنگ پريده خم شده بود. هلن كنارش زانو زد و گفت: «بابا برو بخواب!»
پدر زير لب گفت: «هلن » نگاهش كرد و ناديده اش گرفت، گويى او را نمى شناسد.
او پاسخ داد: «بله بابا!» و دستش را بر شانه اش گذاشت. «من ام!»
گفت: «هلن، من متأسفم كه تو را زدم.» و عذرخواهانه نگاه كرد.
هلن دست به شانه هايش كشيد و گفت: «خيلى خب، بابا. شما عصبانى بوديد. من مى دانم شما منظورى نداشتيد.»
پدر گفت: «من نبايد اين كار را مى كردم.» و با نگاهى شرمسار سرش را پائين انداخت.
هلن گفت: «مى فهمم، بابا.»
آن ها براى آن در سكوت نشستند كه حس مى كردند جاودانه است. وقتى هلن بارديگر شروع كرد به حرف زدن، نگران بود كه آيا بايد پدرش را تنها بگذارد يا نه. كلمات به آرامى و با ترديد از دهانش بيرون مى آمد.
پدر گفت: «آن ها كشتندش» و با انگشت چروك خورده اش عكسى را نشان داد.
هلن، به او نگاه كرد و پرسيد: «كى، بابا »
پدر درحالى كه اشك بر چهره اش جارى مى شد، نجوا كرد: «تاى كو. آن ها تاى كو را كشتند.»
تاى كو، هلن برادر بزرگ تر پدر را بجا آورد. اما پيش از آن پدر هيچ گاه از برادر بزرگش حرفى نزده بود. او از نزديك تر به عكس سياه و سفيد قهوه اى شده اى كه دو پسر جوان و موقر را نشان مى داد، نگاه كرد. يكى حدوداً ده ساله و ديگرى دست كم هفده ساله. هلن پسر كوچك تر را كه پدرش بود، بجا آورد، زيرا عكس هاى قديمى اش را در خانه يكى ازعمه ها ديده بود، اما پسر بزرگ تر برايش بيگانه بود. در عين حال، به طريقى احساس مى كرد كه او را مى شناسد. آن چشمان سياه، خيلى شبيه خودش بود... هلن جرأت كرد و عاقبت پرسيد: «كى او را كشت »
پدر به آرامى گفت: «ارتش سرخ.» هلن ياد دوره دبستان افتاد و درس تاريخ. ارتش سرخ سرويس مخفى نيروى پليس بى رحم ژاپن در زمان اشغال ژاپنى ها بود... با صدايى شكسته ادامه داد: «آن ها نيمه شب آمدند و او را بردند. فقط آمدند و بى هيچ حرفى به هيچ كس، او را كشيدند و بردند. ما گريه مى كرديم، از آن ها خواهش مى كرديم تا بگذارند او برود. هر روز مادرم مى رفت و به آن ها التماس مى كرد تا پسرش را رها كنند. آن ها فقط خنديدند.» بغضش شكست و هق هق كرد: «آن ها فقط خنديدند و ما ديگر هرگز او را نديديم.» سرش ميان بازوانش پائين افتاد و به طور رقت انگيزى مانند بچه هاى كوچك شروع كرد به گريستن.
تازه مى فهميد. بازوانش را دور پدرش حلقه كرد و به نجوا گفت: «بابا... متأسفم. من نمى دانستم.»
با خود فكر كرد، پس عجيب نبود كه پدرش با يوشى آنچنان خصمانه رفتار كرد. با خاطرات آنچه ژاپنى ها با خانواده اش كرده بودند، چندان حيرت انگيز نبود كه تنفرى ريشه دار در او باقى بماند.
اما او مى دانست كه اين طرز فكر غلط است. او نمى توانست بگذارد كه پدرش در گذشته زندگى كند، گذشته اى كه كينه و دشمنى در آن جا خوش كرده بود و او آن را بيش از پنجاه سال درون خود حفظ كرده بود.
هلن گفت: «بابا، شما نمى توانيد براى آن چه اتفاق افتاده از يوشى خشمگين باشيد. او درآن چه براى عمو كو اتفاق افتاده دخالتى نداشته است.»
پدرش به او نگاه نكرد. درعوض، دست دراز كرد و انگشتانش را به مهره هاى چرتكه رساند.
كليك كليك كليك.
هلن مى خواست جيغ بزند. درعوض، با آرنجش چرتكه را به آرامى از دسترس پدر دور كرد. «بابا، يوشى هم خانواده اش را درجنگ ازدست داده است.» پدر ساكت بود و او درحالى كه نمى دانست آيا پدرش به او گوش مى كند يا اين كه اصلاً اهميتى به حرف هاش مى دهد، ادامه داد: «عمه هاى او در ناكازاكى زندگى مى كردند كه بمب اتمى روى سرشان افتاد. يوشى هم براى اين كه پدرش را متقاعد كند تا به او اجازه دهد براى ادامه تحصيل به آمريكا برود، روزگار سختى داشت.» پدر سر بلند كرد و او با دلگرمى ادامه داد: «يوشى به پدرش گفت كه جنگ تمام شده است و زمان آن فرارسيده تا اجازه بدهيم زخم هاى كهنه التيام پيدا كنند.»
سپس راست به چشمان پدرش نگاه كرد و گفت: «جنگ تمام شده است، پدر. پس بگذاريد زخم هاى كهنه شما هم التيام پيدا كند.»
لب هاى پدر لرزيد و سرش پائين افتاد. هلن اجازه داد تا پدرش بگريد و خودش را خالى كند. چهار ستون بدنش در دست هاى دخترش مى لرزيد. وقتى سرانجام خودش را خالى كرد، هلن با ملايمت كمك كرد تا بايستد و از پله ها بالا برود. او را به اتاق خواب شان هدايت كرد، روى تختخواب خواباند و رويش را كشيد.
مادر برخاست، نگاهى به همسرش انداخت و سپس پرسشگرانه به دخترش چشم دوخت. هلن به علامت مثبت سرتكان داد و لبخندزنان نجوا كرد: «خوب است.» سپس براى آخرين بار به پدر خواب آلودش نگاه كرد و به آرامى از اتاق شان بيرون رفت.
هلن آخرين جرعه چايش را سركشيد و ايستاد. او از پله هاى پشت سرش صدايى شنيد. برگشت تا پدرش را كه تا حدودى متزلزل پيش مى آمد، ببيند. هلن درحالى كه مى كوشيد نگرانى اش را پنهان كند، لبخندزنان پرسيد: «امروز حالتان چطور است، بابا »
پدر به دخترش لبخندزد و پاسخ داد: «خوب ام!»
هلن فنجانش را توى ظرفشويى گذاشت وگفت: «خب، چه خوب!»
سكوتى ناهنجار در فضا معلق بود. پدر و دختر كه نمى دانستند چه بايد بگويند، به يكديگر نگاه كردند. سپس هلن سكوت را شكست و گفت: «حالا بايد بروم سركار!» كيفش را برداشت. «شما را امشب مى بينم، خب »
پدر پشت سرش او را صدا كرد: «آه. هلن!» هلن ايستاد و از روى شانه به عقب نگاه كرد. «بله،بابا »
- چرا امشب، اسمش چى بود ها، يوشى!، يوشى را براى شام دعوت نمى كنى من دوست دارم او را بيش تر بشناسم.
هلن لبخندى زد و شادمانه پاسخ داد: «بله، بابا!» پدر هم لبخند زد.
داستان شهدا
«رؤياى سفيد»
]بتول خيبرى[

براساس خاطره اى از شهيد مهدى حشمتى فر
بوى ياس ها و شكوفه هاى بهارى نوازشگر روحت بود. در را كه باز كردى، ديدى دستش را زده زير چانه اش. احساس كردى نگاهش انگشتان پايت را به زنجير بسته. خيزى برداشتى و خودت را به كنارى كشيدى، اما بازهم نگاهش بود و نقطه قبلى. آرام در را بستى. ضربه اى به در زدى. چندين بار، ولى جوابى نشنيدى. با خودگفتى:«دفعه آخر است. اگر جواب نداد، برمى گردم.»
ترديدداشتى. مطمئن نبودى دستت به در رسيد يا نه، كه كسى به آرامى گفت: «بفرما!» در را باز كردى. نگاهش را بالا آورد. مى خواستى مثل هميشه بنشينى و سر صحبت را باز كنى، تا شايد بتوانى حرفى از زيرزبانش بكشى، اما...
نگاهش خيس بود و چشمانش سرخ. نمى دانستى بنشينى يا بروى. قدمى به عقب گذاشتى. دستت را به چارچوب درگرفتى. باخودت گفتى: « فرصت مناسبى نيست. باشد يك روز ديگر! » يك پايت توى اتاق بود و پاى ديگرت مردد. گفت: «سلام عليكم. كارى داشتى »
مى خواستى برگردى. خنده اى خشك و كمرنگ تر غيبت كرد. گفتى: «مثل اين كه حوصله ندارى».
دندان هاى سفيدش نمودار شد و گفت: «فكر كردم آمده اى ازم جواب بگيرى.» مى خواستم جوابت را بدهم . برقى از خوشحالى در چشمانت دويد. از ته دل خنديدى. نمى دانستى چه كنى. چشم هايت را بستى و فرياد زدى: «آخ جون! بالاخره جواب رو ازت گرفتم.»
وقتى به خود آمدى،كنارش نشسته بودى . مات و مبهوت نگاهت مى كرد. دانستى زياده روى كرده اى. سرت را به زير انداختى و گفتى: «بايد به ام حق بدى. آخه مدت هاست كه منتظر چنين لحظه اى هستم.»
به خود آمدى. بالاى سرش بودى. مثل هميشه نگاهش به زير بود. ضجه زدى. ناله كردى. فكر آبرويش را نكردى. هميشه مى گفت: «نه خوشحالى ات را فهميدم و نه ناراحتى ات را!»
آن شب قول داد به فكر باشد. باخود گفتى: «نه، هيچ وقت من پشت سرش راه نمى روم. لباس سفيد دامادى را كه بپوشد، هم قدش مى شوم.»
خنديد و گفت: «مى خواهى خواهر شوهرى كنى »
ولى خدا مى داند كه اصلاً اين حرف ها نبود. بالاخره موافقت كرد. دسته گل را به دستش دادى و جعبه شيرينى را گرفتى. در دلت غوغايى بود. نگاهش كردى. مثل هميشه آرام بود. توى اتاق نشسته بودى. سايه اى از پشت شيشه راهرو آرام آرام نزديك شد. همه داخل اتاق بودند. مادر و پدر مريم و برادر بزرگش؛ فقط جاى مريم خالى بود. گفتى حتماً خودش است. برات گفته بود: «پدرم خيلى سخت گيره.»
قلبت مى خواست از سينه ات بيرون بيايد، كه پدرش گفت: «از نظر شخص بنده مشكلى نيست!» غرور سراپايت را پر كرد. احساس رضايتى در وجودت قوت گرفت. نگاهى به مادرت كردى و گفتى: «پس مريم خانم بيان، تا همديگه رو ببينن!»
پدرش گفت: «اما دخترم! من چند تا شرط دارم؛ اول اين كه آقا مهدى جبهه و جنگ رو بذاره كنار، و دوم اين كه ...»
مهدى بلند شد. چهره اش سرخ سرخ شده بود. گفت: «ببخشيد پدرجان! بااجازه شما!
ديگر شرايط بعدى را نگوييد. چون من با همان شرط اول هم نمى توانم كنار بيايم.» سايه دختر آرام آرام از پشت شيشه محو شد. هر وقت مى گفتى: «حالا بيا برويم، شايد جايى هم باشد كه با جبهه رفتنت موافقت كنند!» مى خنديدى و مى گفتى: «دير نمى شود!»
معاونت پژوهش و تبليغات
بنياد شهيد انقلاب اسلامى خراسان


|   شناسنامه   |   آرشيو   |