يكشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶ - ۲۳ شوال ۱۴۲۸
Sun, Nov 4, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
تماشا
تماشا
وديعه اى ازتوجه جاودانه به بهتر بودن
آنچه يك مجسمه ساز با يك تكه سنگ مرمر مى كند، آموزش با روح بچه ها مى كند.
جوزف اديسون
در سال ،۱۹۷۲ به دبيرستان ميامى بيچ برگشتم تا با شاگردان كلاس نمايشنامه نويسى صحبت كنم. پس از پايان سخنرانى از معلم نمايشنامه نويسى پرسيدم كه آيا يكى از معلم هاى انگليسى من هنوز آنجا هستند يا نه. و او جواب داد كه «ايرن رابرتز» هنوز در كلاس انتهاى راهرو درس مى دهد.
من در كلاس درس دوشيزه رابرتز شاگرد خاصى نبودم. يكى ديگر از همان بچه هاى متوسطى كه كارشان را انجام مى دهند. حتى يادم نمى آيد كه او نكته و معرفت خاصى را هم به من منتقل كرده باشد. با اين همه احترامى را كه به زبان و ادبيات و مخصوصاً به شاگردهايش مى گذاشت، از ياد نمى برم. حالا كه سال ها گذشته است مى بينم كه او بى ادعا ترين معلمى بوده كه به عمرم داشته ام.
خيلى دلم مى خواست به او چيزى بگويم، ولى نه آن قدر كه بخواهم او را از كلاس بيرون بكشم. معلم نمايشنامه نويسى به من گفت كه او حتماً از ديدن من خوشحال مى شود.معلم نمايشنامه نويسى، خانم رابرتز را به راهرو مى آورد. آنجا يك مرد ۳۲ ساله ايستاده بود كه آخرين بارى كه خانم رابرتز او را ديد بيشتر از ۱۸ سال نداشت. من گفتم: «مارك مدوف هستم. سال ۱۹۵۸ شما معلم انگليسى من در كلاس ۱۲ بودين.» او سرش را كمى خم كرد. انگار مى خواست با اين كار، مرا به ياد بياورد. بعد من تقلا كردم پيام كامل و رسايى را به گوش او برسانم. اما هيچ چيز به يادم نمى آيد. گفتم: « مى خواهم بدونين كه برام خيلى مهم بودين.»
و آنجا در آن راهروى طولانى، اين زن دوست داشتنى كه حالا نزديك سن بازنشستگى بود، اين معلمى كه مرا به ياد نمى آورد، شروع كرد به گريه كردن و دست هايش را دراز كرد كه مرا در آغوش بكشد.وقتى ياد اين لحظه مى افتم، حس مى كنم هر چيزى كه مى دانيم، هر معرفتى كه به شاگردانمان و فرزندانمان منتقل مى كنيم، بخشى تفكيك ناپذير از ميراث است كه به شكل علاقه، توجه و اميد جاودانه به توانستن، بودن و بهتر شدن در ما به وديعه گذاشته شده است.ايرن رابرتز با اشك ها، گرماى آغوشش و عبارت كوتاه، «ممنونم» اين را به ياد من آورد.
سپس به من نگاهى انداخت و متوجه شدم كه صورت از ياد رفته ام را به خاطر آورد و بى آن كه حتى يك كلمه ديگر حرف بزند، رفت و پشت در كلاس درسش از نگاهم پنهان شد. رفت تا به بچه ها همان چيزى را ياد بدهد كه در ظرف اين هزاران روز و ماه و سال غيبت من ياد داده بود.
راستش را بخواهيد اگر حتى روزها و هفته ها هم فكر مى كردم، به خوبى نمى توانستم حرف هايم را به ايرن رابرتز بزنم.
شايد اين جمله را به همه معلمانى كه در زندگى من نقشى بازى كرده اند، بزنم. شايد هم دوست داشته باشم روزى يكى از شاگردانم همين طور صاف و ساده به من بگويد: «مى خواهم بدونين كه برام خيلى مهم بودين.»
بخشيدن آسان نيست اما معجزه مى كند
325461.jpg
[هليا خرم ]

براى سلامت خودتان هم كه شده همين حالا دست از لجاجت برداريد. هيچ كس نمى تواند بگويد، بخشيدن آسان است. بويژه اگر فردى عميقاً شما را آزرده باشد، بخشيدنش بسيار مشكل خواهد بود. اما بايد بدانيم بخشش امكان پذير است و بطور معجزه آسايى براى سلامت روح و جسم مفيد.
دكتر «فردريك لاسكين» نويسنده كتاب «ببخش براى خوبى» مى گويد: تحقيقات نشان داده است افرادى كه مى بخشند، افسردگى، خشم و استرس كمترى دارند و اميدشان به آينده بيشتر است.
بنابراين از فرسودگى سيستم دفاعى بدنشان كاسته مى شود، اشك ها ذخيره مى شود و فرد احساس سرزندگى بيشترى مى كند. حال ببينيم چگونه اين معالجه را آغاز كنيم.
۱- خونسردى خود را حفظ كنيد
براى غلبه بر خشم خود، راهكارهاى ساده مديريت استرس را امتحان كنيد. چند نفس عميق بكشيد و به چيز هايى كه شما را خوشحال مى كند و برايتان لذت بخش است فكر كنيد. مانند يك صحنه زيبا از طبيعت تا فكر درباره فردى كه دوستش داريد.
۲- هرگز منتظر معذرت خواهى نباشيد
اكثر اوقات افرادى كه به شما صدمه مى رسانند و شما را ناراحت مى كنند، اصلاً قصد عذرخواهى ندارند. حتى ممكن است از روى قصد و نيت بخواهند شما را ناراحت كنند، يا اين كه ديدشان نسبت به مسائل با شما يكسان نيست. بنابراين اگر شما بخواهيد منتظر شنيدن معذرت خواهى آنها باشيد، ممكن است مجبور شويد دوران انتظار طولانى و وحشتناكى را پشت سر بگذاريد. اين موضوع را در ذهن خود نگه داريد كه بخشش الزاماً به معناى آشتى با فردى كه شما را ناراحت كرده يا چشم پوشى از اشتباه او نيست.
۳- كنترل خود را به دست بخش انتقام گيرنده ذهن ندهيد
به جاى اين كه روى احساسات جريحه دار شده خود تمركز كنيد، ياد بگيريد كه به عشق، زيبايى و محبت هاى اطراف خود توجه كنيد.
۴- سعى كنيد گاهى از ديد ديگران به مسائل نگاه كنيد
اگر گاهى اوقات با فرد مورد نظر همدردى كنيد، ممكن است متوجه شويد كه او اين كار را از روى نادانى، ترس و يا حتى عشق انجام داده است.
۵- فوايد بخشش را بشناسيد
مطالعات نشان مى دهد افرادى كه قدرت بخشش ديگران را دارند پرانرژى تر هستند. علاوه بر اين اشتهاى بهتر و الگو هاى خواب بهترى دارند.
۶- فراموش نكنيد كه خود را نيز بايد ببخشيد
براى برخى از افراد، بخشيدن خودشان، بزرگ ترين جدال و چالش است. اما فراموش نكنيد كه اگر قادر به بخشش خود نباشيد، اعتماد به نفس خود را از دست خواهيد داد.
نزديكترين آشنا، هزاران كيلومتر دورتر
[سووست‎/ ترجمه: زهرا رضايى]

ابداً سر در نمى آوردم كه چرا در آن باجه يخزده شهر تورنتو ايستاده ام و سعى مى كنم شماره تلفنى را كه در كتاب راهنماى تلفن پيدا كرده بودم، بگيرم. همين چند دقيقه پيش بود كه در تريايى نشسته بودم و راحت و آسوده، قهوه ام را مى خوردم و از پشت شيشه به برفى كه همه جا را پوشانده بود نگاه مى كردم. نمى دانم چه شد كه ناگهان حس غريبى مثل يك توفان، وجودم را زير و رو كرد و مقاومتم را درهم شكست و مرا به طرف كتاب راهنماى تلفن كه روى پيشخوان خاك مى خورد، كشاند. ابداً قدرت نداشتم ذهنم را منصرف كنم. كسى را در تورنتو نمى شناختم و اين احساس كاملاً از نظر من بى معنى بود.
من انگليسى هستم، ولى در آن هنگام در آيواى آمريكا زندگى مى كردم. بايد براى كار، ويزا مى گرفتم و به همين دليل به تورنتو آمده بودم كه نزديك ترين كنسولگرى كشورم در آنجا بود و حالا داشتم مثل ديوانه ها، كتاب راهنماى تلفن را زير و رو مى كردم و هيچ نمى دانستم كه چرا اين كار را مى كنم. هنگامى كه به اسم مك اينتاير رسيدم، دستم از حركت بازماند.
اين نام برايم غريبه نبود. ۱۲ سال قبل، قوانين فرزندخواندگى در انگلستان تغيير كرد و من سرانجام توانستم به سراغ تاريخچه زندگى ام بروم و مادر واقعى ام را پيدا كنم. جست و جوهايم سه واقعيت مهم را برايم روشن كرد: اول اين كه مادر حقيقى من موهاى حنايى داشته، دوم اين كه در نزديكى گلاسكو به دنيا آمده و سوم اين كه نامش مارگارت مك اينتايرگرى بوده است. با اين همه، جست و جو در كتاب راهنماى تلفن كاملاً بى فايده به نظر مى رسيد و من سعى كردم اين ديوانگى را از ذهنم بيرون كنم.
من هزاران كيلومتر از شهر و كشورى كه در آنجا به دنيا آمده بودم، فاصله داشتم و خدا مى داند چند اسم مك اينتاير در آنجا وجودداشت. داشتم چه كار مى كردم من به دهها شهر دنيا سفر كرده و هيچ وقت حتى يك نگاه هم به كتاب راهنماى تلفن آن جاها نينداخته بودم!
نكته ديگرى كه به ذهنم رسيد، اين بود كه نگاهى به نام گرى بيندازم و ناگهان آن را ديدم: مارگارت مك اينتايرگرى! شماره ،۸۵ بلوار لاوتون، تورنتو! ناگهان انگار كه مرا به سيم برق وصل كرده باشند، خشكم زد. صداى قلبم را به وضوح مى شنيدم. او اينجاست! او اينجاست! ولى چطور ممكن بود اينجا كانادا بود و به فرض محال هم كه او به اينجا آمده بود، قطعاً تا به حال ازدواج كرده و نام خانوادگى اش را تغيير داده بود. از همه اينها گذشته، اگر مى توانستم تلفن بزنم، چه بايد مى گفتم اما هيچ يك از اين حرف ها به گوشم نرفت. داشتم شماره مى گرفتم!
صدايى روى خط آمد كه مى گفت اين تلفن قطع شده است. دير رسيده بودم! فكر عجيبى ذهنم را برآشفت: حتماً مرده! به مخابرات تلفن زدم. صداى مؤدبانه اى پاسخم را داد و گفت كه صاحب اين تلفن، يك شماره موقت تماس گذاشته است. با خودم فكر كردم حتماً به سرم زده است، چون گفتم: «ببينيد! حتماً فكر مى كنيد ديوانه شده ام، ولى احساس مى كنم او مادر حقيقى من است كه هرگز او را نديده ام. آيا مى شود فهميد كه چه بلايى سرش آمده است »
اپراتور تلفن قبول كرد كه با شماره موقت تماس بگيرد و نتيجه را به من بگويد. معلوم شد كه خانم گرى هرگز ازدواج نكرده و من احتمالاً دارم اشتباه مى كنم. گفتم: «ببخشيد كه سماجت مى كنم، مى شود دوباره به او زنگ بزنيد و بگوييد مهم نيست كه خانم گرى ازدواج كرده يا نكرده، من اينجا هستم! به آن زن بگوييد كه من دنبال مارگارت مك اينتايرگرى اى مى گردم كه در ۹ جولاى ۱۹۱۴ در گرينويچ اسكاتلند به دنيا آمده است.»
و به اين ترتيب، من با بتى، دوست مارگارت مك اينتايرگرى آشنا شدم. او به من گفت كه خانم گرى در تابستان گذشته، سخت بيمار شد و به ناچار آپارتمانش را در شهر فروخت و به خانه اى در حومه شهر تورنتو رفت. عجيب اين كه بتى ۳ هفته اى مى شد كه به ديدن دوستش نرفته بود، اما تصميم داشت آن روز بعدازظهر برود!
صبح روز بعد، بتى تلفن زد و گفت: «از يك لحاظ شانس آوردى. درباره تو با مگى حرف زدم و او بلافاصله تو را شناخت، اما از يك لحاظ ديگر بدشانسى آوردى چون ابداً نمى خواهد تو را ببيند.»
داشتم از شدت نااميدى از هم مى پاشيدم. قرار بود صبح روز بعد، ويزاى خود را بگيرم و صبح يكشنبه هم به آمريكا و به خانه ام برگردم. شايد هنگامى كه به خانه مى رسيدم، مى توانستم همه اين خاطرات دردناك را پشت سر بگذارم.
صبح روز بعد به كنسولگرى رفتم و در گردونه بروكراسى ادارى افتادم و به دليلى كاملاً ناشناخته، صدور ويزاى من به ۳هفته بعد موكول شد! بدبختى از اين بيشتر نمى شد. ۳ هفته اقامت در يك شهر غريبه با مادرى كه تا يك قدمى او رسيده بودم و مرا نپذيرفته بود! نمى دانستم چگونه بايد با اين مسأله كنار بيايم.
چند روز بعد، تلفن زنگ زد و من با نهايت حيرت، صداى بتى را شنيدم. او با هيجان زايدالوصفى گفت: «مادرت مى خواهد تو را ببيند. قرارتان روز يكشنبه ساعت ۳ بعدازظهر!» داشتم از شدت خوشحالى پس مى افتادم.
روز يكشنبه به قدرى نگران و هيجانزده بودم كه يك ساعت زودتر از موعد مقرر به آنجا رسيدم و مجبور شدم محوطه را ۳ ، ۴ بار دور بزنم تا ساعت ۳ شود و آن وقت... او را ديدم! زنى بسيار پير و ظريف و نازنين، با كت و دامن سبز و موهاى نرم و لطيفى به رنگ عسل.
چشمش كه به من افتاد، گفت: «سلام عزيزجان!» هنوز لهجه غليظ اسكاتلندى داشت! مرا در آغوش گرفت و بوسيد و من، مات و متحير به گونه اش بوسه زدم و سپس براى نخستين بار در زندگى و پس از ۴۶ سال، يكديگر را تماشا كرديم.
نشستيم و خدا مى داند از چه چيزها كه حرف نزديم. او همه آلبوم هايش را آورد و تماشا كرديم. از هر فرصتى استفاده مى كردم تا تماشا كنم و ببينم چه چيز در ما دو نفر شبيه به هم است. بينى و دست ها! اما اين نكته اهميت نداشت. مهم اين بود كه او زن بسيار باروحيه و شادى بود و من اين را قطعاً از او به ارث برده بودم. هنوز چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه احساس كردم عاشق او هستم.
۳ هفته به سرعت برق گذشت و ويزاى مرا دادند. من و مادرم هر روز و هر لحظه را دركنار هم گذرانديم. چه لحظات باشكوه و ارزشمندى. سرانجام روز خداحافظى فرارسيد. او گفت: «راستش عزيز جان! خيلى دلم مى خواهد تو را پيش خودم نگه دارم، ولى نمى شود تو بايد سركارت برگردى مى دانم.» به او قول دادم كه خيلى زود نزد او برمى گردم و درحالى كه هيچ دلم نمى خواست تنهايش بگذارم از او خداحافظى كردم. موقعى كه راه مى افتادم، گفت: «يادت باشد كه تو هميشه همان پسركوچولوى مامانى خودم هستى.»
برگشتم و برايش دست تكان دادم. او هم دستش را بلند كرد و انگار كه بخواهد براى هميشه با من وداع كند، محجوبانه دستش را بالا برد.
۳ هفته بعد، مادرم از بخش ويژه بيمارستان عمومى تورنتو سردرآورد و جدال بى ثمرى را با بيمارى ذات الريه شروع كرد. من به سرعت خود را به تورنتو رساندم و به بيمارستان رفتم. همين كه وارد اتاقش شدم، كاغذى را ديدم كه در دستش و روى سينه اش قرار داشت. اين، آخرين نامه اى بود كه برايش فرستاده و از او به خاطر اين كه به من زندگى داده بود، تشكر كرده بودم. فرداى آن روز، مادرم از دنيا رفت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |