|
جويندگان عاطفه
۲ دختر ايرانى مقيم آلمان در جست وجوى خانواده نشانى ام را فراموش نكن
|
|
|
] شقايق آرمان [
شب در سكوتى بى انتها، سيلى به صورت لحظه ها مى زد. يكى زيرلب دعا مى خواند: «يا امام رضا(ع) ! دلم شكسته، كمك، كمك، كمك...» دانه هاى درشت برف قلب زمين را نشانه مى گرفت. تنفس درهواى بى رياى حرم امام رضا (ع) رد پاى سيلى هاى زمان را از دل ها محو مى كرد. بوى راز مى آمد، بوى نياز، بوى گريه. من هم آن جا بودم در ميان آن جمعيت پريشان هميشه سرگردان. دخترى دو روزه كه در رواق «دارالسعاده» حرم پاك به دنياى آدم ها خيره خيره مى نگريست. مادر! نمى دانم شبى كه مرا رها كردى كجا ايستاده بودى. شايد لابه لاى بارش شديد برف هاى شانزدهمين روز بهمن سال ۵۸ بودى. نمى ديدمت. بويت نمى آمد. شايد رفته بودى. نمى دانم... اما نامت را در بيمارستان روى شكمم كه از شدت بيمارى خيلى بزرگ شده بود، نوشتند: «معصومه حيدرى». تو رفتى اما آدم هايى با دست هايى رو به آسمان، تنهايم نگذاشتند. آنها دستى بر موهاى بور و كم پشت سرم كشيدند. به پوست خيلى روشن صورتم نگاه كردند و تن نحيفم را به شيرخوارگاه رساندند... باز هم نبودى مادر. ۲ روز بعد از اين كه ديگر صداى گريه هايم را نشنيدى خواهر دوقلويم «مهناز» را هم سر راه گذاشتى. مهناز را به شيرخوارگاه آوردند اما وقتى من هنوز زبانى براى حرف زدن نداشتم زنى از تهران آمد و اورا برد. دلم مى خواست جيغ بزنم و بگويم خواهرم را نبريد. اما او را بردند. چون تو رفته بودى. چون وقتى هنوز حرف زدن را به من نياموخته بودى رهايمان كردى. تو رفتى و من ماندم مادر! و سرنوشت مرا با خود برد تا جايى دور دور... وقتى سه ماهه بودم زنى مهربان در هجدهمين روز فروردين، به پرورشگاه شهيد «هاشمى نژاد» مشهد آمد. بعد ما رفتيم، تا سرزمينى بارانى. آن جا آفتاب نرم نرم مى آيد. زندگى در آلمان روى ديگر سكه تنهايى ام بود. زن مهربانى كه از آن روز به بعد تا هميشه مادرم شد، شوهرى آلمانى داشت. آنها بچه دار نمى شدند. ۲ سال قبل از اين كه به دنبال من بيايد دختر ديگرى را هم از شيرخوارگاه آمنه گرفته بود. دخترى كه بچه هاى شيرخوارگاه «ملوسك» صدايش مى زدند. ملوسك در زخم هاى برگ ريزان آذر ۵۷ پيدا شد، وقتى فقط ۴۰ روز داشت... مأموران كلانترى بخش ۳ شيراز پيدايش كردند. دست هاى ناپيداى تقديردر وجود خواهر ناتنى ام هم نشانى هايى گذاشت. نوزاد ۴۰ روزه در قسمت راست سرش موهاى سفيد داشت. انگشتان دوم هر دو پاى او مى خوابيد. مادر و خاله (ناتنى) با قلقلك انگشت پاهايش را به حالت اول بر مى گرداندند و از اين كار خوششان مى آمده و ملوسك هم مى خنديده! خال (لكه رنگى صاف نسبتاً بزرگ ) روى پاى راست ملوسك از ديگر نشانى هاى اوست. نشانى هايى كه شايد هيچ گاه از ياد پدر و مادر واقعى خواهر (ناتنى)ام نرود. مو ها و ابروهاى مشكى پرپشت و به هم پيوسته، قد نيم مترى و وزن ۷۰۰ گرمى از نشانى هاى ديگرى است كه براى ملوسك نوشته شده است. مادر مهربان ايرانى مان تمام اسناد و مدارك آن روز ها را دارد. ملوسك در سن ۱۰ روزگى بيمارى اسهال گرفته و نتيجه تمام معايناتش به انگليسى نوشته شده است. من و ملوسك سال ها در سرزمينى دور با هم خنديده ام، گريسته ايم و درس خوانده ايم. حالا ۲۵ سال از راز ها و نشانه هايمان مى گذرد. هر ۲ درس خوانده ايم. از دانشگاه هاى معتبر آلمان مدارك عالى گرفته ايم. شغل خيلى خوبى داريم و به ايرانى بودن خود افتخار مى كنيم. اما در دل هر دويمان غمى بزرگ نهفته است. غصه هاى ما از روزى شروع شد كه مادر (ناتنى) مهربانمان - با مشورت روانشناسان- آهسته آهسته برايمان از واقعيت روزهاى رفته گفت. در روزهايى كه نمى دانستم خواهرى دوقلو از پوست، گوشت و خون خود دارم زندگى برايم آسوده بود. اما درست از همان موقعى كه فهميده ام در اين زمين پهناور دخترى از جنس من نفس مى كشد براى پيدا كردنش نفس هايم به شماره افتاده است. ملوسك هم براى بابا و مامانش دل تنگى مى كند. بابا و مامان من و ملوسك ! وقتى خداوند برايمان نشانى گذاشت، مى دانست روزى دلمان برايتان تنگ مى شود. حالا آن روز رسيده. دلمان براى ديدنتان به اندازه يك مولكول شده است. نشان ها درعمق لحظه ها جان مى گيرند. اگرنشان هايمان را فراموش كنيد از امروز تا آخر عمر؛وحشت شب بر صورت هايمان سيلى خواهد زد. حالا از راه خيلى خيلى دور با بغضى پيچيده دراضطراب جدايى، فرياد مى زنيم: نشانى هايمان را فراموش نكنيد و با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران به شماره ۸۸۷۶۱۶۲۰ تماس بگيريد.
|