يكشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶ - ۲۳ شوال ۱۴۲۸
Sun, Nov 4, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
جويندگان عاطفه
عشق نفرين شده
325458.jpg
] نسرين محمدى [

بهار سال ۷۹ بود، درست يادم نيست چه ماهى بود اما به خاطر گرمى هوا احتمالاً تيرماه بود. بعد از مدت ها جست وجو به دنبال دخترى مناسب ازدواج، با خانواده، اصيل و مؤمن بودم كه حاضر باشد بدون تشريفات به ازدواج با يك دانشجوى رشته حقوق رضايت بدهد، بالاخره عمه خانم دخترى را به ما معرفى كرد. آن زمان مسئول بازرسى در يك شركت توليدى بودم كه به خاطر حمايتى كه مديرعامل از من داشت مأمور به تحصيل شده و مى توانستم با خيال راحت همزمان با كارم درس هم بخوانم.
وقتى مادرم از عمه خانم سؤال كرد كه اين دختر و خانواده اش را از كجا مى شناسد او گفت: در تاكسى او را ديده و ظاهرش را پسنديده است. براى همين بعد از پياده شدن از تاكسى او را تعقيب كرده و نزديك خانه به طور اتفاقى پدرش را ديده و از او خواسته تا براى خواستگارى به آنها اجازه دهد.
من اين منطق عمه خانم را براى پيدا كردن يك همسر مناسب نپسنديدم. اما از طرفى جرأت مخالفت با او را هم نداشتم.
در جريان خواستگارى، يكى از مسئولان محل كارم به من خبر داد كه يكى از شركت هاى تابعه در واردات محصولاتش احتمالاً تخلفاتى داشته و بايد فوراً به تمام مدارك و مستنداتش رسيدگى شود.
بعد به دستور مديرعامل به من و همكارم مجيد، مسئوليت بازرسى از اين شركت را دادند و پس از مراجعه به آن شركت به دنبال تقسيم مسئوليت ها بررسى مدارك مكتوب را به مجيد و بررسى مقادير قابل توجهى از اسناد را كه در كامپيوتر شركت بود به من واگذار كردند.
در نخستين روز بازرسى متوجه شدم پرونده هاى مالى شركت مزبور را در رايانه چنان ماهرانه مخدوش كرده اند كه كمتر كسى مى تواند مچ آنها را بگيرد. وقتى سراغ مسئول سايت را گرفتم گفتند خانم مهندس شيرين در مرخصى هستند. اما در اسرع وقت به ايشان اطلاع مى دهند تا تماس بگيرد. به اين ترتيب از آنجا كه بدون راهنمايى وى كارى از من بر نمى آمد راهى شركت خودمان شدم.
پس از تماس تلفنى مادرم فهميدم كه همه در خانه ما موضوع عروس خانمى را كه عمه خانم كاشف آن بوده جدى گرفته و قرار و مدار خواستگارى را هم گذاشته اند.
در دل رضايتى براى رفتن به خانه آن دختر نداشتم اما به احترام عمه خانم با خود گفتم يا نصيب و يا قسمت و به اتفاق پدر و مادر و عمه خانم راهى منزل عروس خانم شديم. در بدو ورود در حالى كه هنوز روى صندلى درست جابه جا نشده بوديم.
پدرش پرسيد: آقازاده چه كاره اند.
مادرم بلافاصله جواب داد: دانشجو هستند.
پدر دختر: مى دانم دانشجو هستند شغل شان چيست
مادر: ما هم شغلشان را عرض كرديم.
پدر دختر: يعنى آقازاده بابت درس خواندن پول هم مى گيرند.
مادر: نخير اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مى خوانند و بايد شهريه هم بپردازند.
پدر دختر: پس بيكار هستند.
مادر: اختيار داريد قربان، ايشان وكيل آينده اين مملكت هستند.
پدر دختر: يعنى مى فرماييد ما دختر به شغل نسيه بدهيم و به اين وسيله مؤدبانه عذرمان را خواستند.
اما عمه خانم كه در نظر داشت هر طور شده ما را عيال وار كند گفت: پسر برادرم شغل نيمه وقتى در يك شركت قطعه سازى دارد. اما عروس خانم فعلاً بايد به زندگى دانشجويى اكتفا كنند.
اين گفت وگوها يا بيشتر بگويم اين كنايه ها ادامه داشت تا اين كه عروس خانم با سينى چاى وارد شد. ظاهرش يك دختر بسيار معمولى بود و به قول معروف چيزى نبود كه عمه خانم بخواهد با يك نگاه چنان شيفته او شود كه او به تعقيبش بپردازد و كار به اينجا بكشد.
پدر دختر بدون آن كه بخواهد نظر ما را هم در مورد دخترش بداند مرتب شرط و شروط مى گذاشت. از جمله اين كه داماد بايد تعهد كتبى بدهد تا بعد از دانشگاه حتماً شغل مناسب و آبرومندى پيدا كند و...
هنوز چاى ما تمام نشده بود كه حرف مهريه را پيش كشيد و گفت من با ۱۰۰۰ سكه طلا موافقم...
پدرم كه تا اين زمان سكوت كرده و كمتر حرف زده بود به پدر عروس خانم گفت: آقا هنوز كه چيزى مشخص نيست، اجازه بدهيد دو خانواده بيشتر با هم آشنا شوند اگر قسمت بود سر مسائل جدى تر با هم بحث خواهيم كرد.
بعدش هم به ما اشاره كرد كه زودتر بلند شويم. بعد از خداحافظى با اين كه از دختر شناختى نداشتيم اما نظرمان نسبت به اين خانواده مثبت نبود و تقريباً موضوع را خاتمه يافته تلقى كرديم.
فرداى آن روز خانم مهندس حامى با من تماس گرفت. صدايش از پشت گوشى گرم و دلنشين بود و گفت كه بعد از مراجعه اش به شركت حاضر است در رابطه با اطلاعات كامپيوترى مربوطه همه گونه همكارى را داشته باشد. من كه مايل بودم اطلاعات بيشترى به دست بياورم مرتب از او سؤال مى كردم و قرار شد هفته بعد در شركت همديگر را ببينيم و بيشتر صحبت كنيم.
در اين يك هفته مرتب به آنجا رفت وآمد داشتم و به مجيد در كار بررسى مدارك مكتوب كمك مى كردم. در ضمن به بهانه هاى مختلفى به خانم مهندس هم زنگ مى زدم و از او اطلاعات مى گرفتم. به نظر مى رسيد او نسبت به بقيه كارمندانى كه قرار بود با ما همكارى كنند صداقت بيشترى داشت و راجع به هر موضوعى توضيحات كامل و جامعى مى داد.
يك هفته با كار سختى كه انجام داديم تمام شد و من هر روز مشتاق تر مى شدم تا خانم مهندس را ببينم. قلبم گواهى مى داد كه در پس اين مأموريت ادارى اتفاقى خواهد افتاد. بالاخره روز موعود رسيد و با ورودم به شركت بدون آن كه خودش را معرفى كند شناختمش. همانجا بود كه در نگاه اول حسابى نظرم را به خود جلب كرد.
دختر بسيار محجوبى به نظر مى رسيد. من كه در شركت خودمان به آدم خشك و رسمى و ديكتاتور معروف بودم در مقابل متانت و وقارش واقعاً كم آوردم.
از آن روز به بعد ما همراه هم كارمان را در بررسى سايت دنبال كرديم. در اين ميان حس مى كردم آن قدر شيفته او شده ام كه اصلاً وجدان كارى براى تمام كردن اين مأموريت از خود نشان نمى دهم.
خانم مهندس حرف اضافه اى نداشت و فقط كار مى كرد. اما سعى مى كردم به هر شكلى علاقه ام را به او ابراز كنم.
دو ماهى از حضور ما به عنوان بازرس در آن شركت مى گذشت. شيرين هم متوجه سندسازى هاى شركت شده بود. اما اعتقاد داشت بايد دست نگهداريم و بعد از جمع آورى همه اسناد و مدارك براى ريشه يابى موضوع اقدام كنيم.
با اين كه تخلفات زيادى در اين مدت ديده بودم اما به شيرين اعتماد كافى داشتم و تقريباً كار را يكسره به خودش واگذار كرده بودم.
احساس كردم اعتمادش را جلب كرده ام. بنابراين چند نوبت پس از اين كه كارمان تا ديروقت طول كشيد او را تا مسيرى همراهى كردم.
تقريباً موضوع خواستگارى آن شب را هم فراموش كرده بودم اما عمه خانم دست بردار نبود و ظاهراً با آن خانواده تماس تلفنى داشت و مرتب به مادرم زنگ مى زد و مى گفت كه آنها جواب خواسته اند.
مادرم تصميم گيرى درباره آن دختر را به خودم واگذار كرده بود و خودش هم چندان موافق به نظر نمى رسيد.
من از موضوع شركت و آشنايى با شيرين و ارتباط عاطفى ام با او چيزى به آنها نگفته بودم. اما براى خودم همه چيز را تمام شده مى دانستم. بالاخره يك روز به خودم جرأت دادم و به او گفتم كه در ارتباط با مسائل شركت مى خواهم بيرون ببينمش و ساعت ۶ بعدازظهر در ميدان ونك با او قرار گذاشتم.
از ساعت ۵ بعدازظهر آنجا ايستاده بودم. اين نخستين بار بود كه با خانمى به اين شكل قرار ملاقات مى گذاشتم، دلهره زيادى داشتم ممكن بود از شنيدن پيشنهادم ناراحت شود. ساعت ۶ بود كه از دور ديدمش. مانتوى مشكى پوشيده بود و خيلى آرام راه مى رفت. راه رفتنش از نظر من وقار خاصى داشت شاخه گلى را كه در كيفم پنهان كرده بودم جابه جا كرده و آن را زير يك نسخه روزنامه كه در دست داشتم مخفى كردم.
وقتى مرا ديد سلام و احوالپرسى كرد و گفت: مشكل خاصى پيش آمده
گفتم نه. بعد هم گل را به او هديه كردم. با ترديد گل را از دستم گرفت و گفت تمام تلاشش را مى كند كه مسائل شركت محرمانه باقى بماند. آنجا بود كه دل به دريا زدم و از او خواستگارى كردم.
او با شنيدن موضوع گفت: بايد بيشتر فكر كند و مسائلى را در اين رابطه با خانواده اش در ميان بگذارد.
از او اجازه خواستم تا به اتفاق به خانه شان برويم و موافقت آنها را هم بگيرم. اما شيرين باز هم نپذيرفت و اين ملاقات را به زمان ديگرى موكول كرد.
بعد از خواستگارى از او انگار بارى از دوشم برداشته شده و تكليفم را با خودم و شيرين روشن كرده بودم احساس سبكى مى كردم.
بعد از اين جريان به خودم اجازه مى دادم تا در ساعات غيرادارى بيشتر با او تماس بگيرم. كم كم فهميدم كه چند سالى است مادرش را از دست داده و پدرى دارد كه از كار افتاده است. تنها برادرش هم به وضع آنها رسيدگى نمى كند و تمام مشكلات زندگى روى دوش او سنگينى مى كند.
او هميشه نگران خانواده اش بود و اين كه اگر از آنها جدا شود تكليف خواهران كوچكتر و پدرش چه خواهد شد.
در جلسه بعدى كه شيرين را بيرون از محل كار ديدم يك قرآن جيبى به او هديه كردم و به همان قرآن قسم خوردم كه به خانواده اش مانند پسرشان خدمت كنم و قول دادم كه در تمام مشكلات زندگى همراهش باشم.
پائيز كم كم تمام مى شد و تهيه گزارش ما از اتفاقات شركت هم به پايان رسيده بود. با اين كه تقريباً بيشتر كار را خود شيرين انجام داده بود اما براى اين كه مديرش مشكلى براى او ايجاد نكند گزارش را به نام خودم تهيه كرده و تحويل مديرعامل دادم.
در همين هنگام عكسش را گرفتم و آن را به مادرم نشان دادم. همه چيز را برايش تعريف كردم. مادرم از اين موضوع خيلى خوشحال شد و اصرار داشت كه هرچه زودتر همه چيز به خير و خوشى تمام شود.
از طرف ديگر عمه خانم كه از شنيدن اين خبر خيلى عصبانى شده بود مى گفت نمى تواند جواب مردم را بدهد. از طرف ديگر مدام اصرار مى كرد كه با پدر دختر موردنظرش صحبت كرده و آنها خواسته هايشان را تعديل كرده اند. اما مادرم آب پاكى را روى دستش ريخته و گفته بود محسن تصميمش را گرفته و انتخابش را انجام داده است.
نجابت شيرين بيش از حدى بود كه بتواند موضوع را خيلى رك و پوست كنده با پدرش در ميان بگذارد. براى همين تصميم گرفتيم كارى كنيم كه اين دو خانواده به طور اتفاقى با هم برخورد كنند و موضوع خواستگارى رسماً انجام شود. اين بود كه با پسرعمويم كه در سرعين هتلى داشت تماس گرفته و قرار و مدار را گذاشتم.
شيرين به اتفاق پدر و دو خواهر كوچكترش به آن هتل رفتند. من هم فرداى آن روز با پدر و مادر و خواهر بزرگترم رفتيم آنجا. در واقع هدف آشنايى بيشتر بود و ازآنجا كه گفته اند در سفر بايد آدم ها را شناخت اين سفر فرصت خيلى خوبى براى اين منظور بود.
در سفر هر دو نفر نقش مان را به خوبى بازى كرديم و مراسم خواستگارى همانجا انجام شد. آن دو هفته اقامت در سرعين بهترين روزهاى زندگى ام بود. اما پدر شيرين كه مرد باتقوايى بود روز آخر قبل از بازگشت به تهران دستم را سخت فشرد و خنديد. او فهميده بود تمام اين مسافرت نقشه اى از طرف هر دو نفر ما بوده. اما موضوع را به روى خودش نياورد.
بلافاصله بعد از رسيدن به تهران از طرف شركت مأمور شدم تا به كرمان سفر كنم. وقتى از آنجا با شيرين تماس گرفتم صدايش خيلى گرفته بود. او پشت تلفن گفت: سرما خورده غافل از اين كه او گريه كرده بود. چون در اين دو هفته اى كه نبوديم حكم اخراجش را به واسطه همكارى با من در تهيه آن گزارش صادر كرده و عذرش را خواسته بودند.
از طرف ديگر عكس هايى كه از من و او گرفته بودند را در همه جا پخش كرده بودند. همچنين با خانه شان تماس گرفته و به پدرش گفته بودند كه داماد آينده اش داراى فساد اخلاقى و اختلاس در محل كار بوده. خلاصه در يك چشم برهم زدن كل زندگى ما را به هم ريخته بودند.
دامنه اين قضايا به خانواده من هم كشيده شده بود. آنها با فرستادن عكس هاى مونتاژ شده مستهجنى از ما به در خانه و تماس هاى مكرر، پدر و مادرم را نيز متقاعد كرده بودند كه رابطه ما رابطه سالمى نبوده است.
بعد از اين موضوع فهميدم شيرين دچار بحران روحى شديدى شده و با اصرار پدرش خانه شان را هم عوض كرده بودند. اين وضع آن قدر وخيم بود كه شيرين ديگر نمى خواست با هم حرف بزنيم. او ۱۵ روز به دليل مشكلات شديد عصبى در بيمارستان بسترى بود و آبروى چندين و چند ساله ما هم در محل زندگى مان رفته بود. داشتم ديوانه مى شدم. حتى پدر و مادرم هم احترامى برايم قائل نبودند وجوابم را درست و حسابى نمى دادند.
يك بار سعى كردم به زندگى ام پايان دهم. درگير چنان توطئه كثيفى شده بودم كه راه گريزى از آن نبود. نمى دانستم به چه كسى بايد شكايت كنم. مدير شركتى كه شيرين در آنجا كار مى كرد با برداشتن ۶ ميليارد تومان پول از حساب شركت متوارى شده بود.
از شيرين هيچ خبرى نداشتم. تصميم گرفتم چند روزى بروم به خانه برادرم كه ساكن تركيه بود.
۳ ماه در تركيه سرگردان بودم و جسته و گريخته در كارهاى حسابدارى به برادرم احمد كمك مى كردم تا اين كه كم كم در همان شركت مشغول به كار شدم. ۲ سال به همين شكل گذشت تا توانستم به خود بيايم و بعد از شنيدن خبر مرگ دايى ام به ايران برگشتم و مدتى بعد هم از شركت با من تماس گرفتند كه همه چيز روشن شده و آن آقا هم دستگير شده است. در اين ۲ سال خيلى چيزها تغيير كرده بود. از طرف ديگر با مساعدت هاى مديرعامل محل كارم اين ۲ سال و اندى را برايم مرخصى بدون حقوق حساب كردند و دوباره در همان شركت مشغول به كار شدم. اما مانند غريبى كه هميشه به دنبال يك آشناست منتظرش بودم. هر نوبت كه به محل قرار هميشگى مى رفتم از خود بى خود مى شدم جاى خالى شيرين را بعد از آمدنم به ايران واقعاً حس مى كردم.
نزديك عيد بود كه به طور اتفاقى نزديك ميدان جمهورى ديدمش. در حالى كه بچه كوچكى در قنداق در بغل داشت. وقتى رفتم جلو تا مرا ديد گفت شايد نفرين تو زندگى ام را آتش زده باشد. جاى خراش ريزى در گونه اش پيدا بود.
از ازدواجش راضى نبود. پدرش در اثر سكته مغزى ديگر قادر به تكلم نبود. بچه اش را در آغوش گرفتم، گريه امانم را بريده بود. من و او هر دو مدفون شده بوديم. با خودم عهد كردم هرگز او را نبينم.
جويندگان عاطفه
۲ دختر ايرانى مقيم آلمان در جست وجوى خانواده
نشانى ام را فراموش نكن
325470.jpg
] شقايق آرمان [

شب در سكوتى بى انتها، سيلى به صورت لحظه ها مى زد.
يكى زيرلب دعا مى خواند: «يا امام رضا(ع) ! دلم شكسته، كمك، كمك، كمك...»
دانه هاى درشت برف قلب زمين را نشانه مى گرفت.
تنفس درهواى بى رياى حرم امام رضا (ع) رد پاى سيلى هاى زمان را از دل ها محو مى كرد.
بوى راز مى آمد، بوى نياز، بوى گريه. من هم آن جا بودم در ميان آن جمعيت پريشان هميشه سرگردان.
دخترى دو روزه كه در رواق «دارالسعاده» حرم پاك به دنياى آدم ها خيره خيره مى نگريست.
مادر! نمى دانم شبى كه مرا رها كردى كجا ايستاده بودى. شايد لابه لاى بارش شديد برف هاى شانزدهمين روز بهمن سال ۵۸ بودى.
نمى ديدمت.
بويت نمى آمد.
شايد رفته بودى. نمى دانم... اما نامت را در بيمارستان روى شكمم كه از شدت بيمارى خيلى بزرگ شده بود، نوشتند: «معصومه حيدرى».
تو رفتى اما آدم هايى با دست هايى رو به آسمان، تنهايم نگذاشتند. آنها دستى بر موهاى بور و كم پشت سرم كشيدند. به پوست خيلى روشن صورتم نگاه كردند و تن نحيفم را به شيرخوارگاه رساندند...
باز هم نبودى مادر.
۲ روز بعد از اين كه ديگر صداى گريه هايم را نشنيدى خواهر دوقلويم «مهناز» را هم سر راه گذاشتى.
مهناز را به شيرخوارگاه آوردند اما وقتى من هنوز زبانى براى حرف زدن نداشتم زنى از تهران آمد و اورا برد. دلم مى خواست جيغ بزنم و بگويم خواهرم را نبريد. اما او را بردند. چون تو رفته بودى. چون وقتى هنوز حرف زدن را به من نياموخته بودى رهايمان كردى.
تو رفتى و من ماندم مادر! و سرنوشت مرا با خود برد تا جايى دور دور...
وقتى سه ماهه بودم زنى مهربان در هجدهمين روز فروردين، به پرورشگاه شهيد «هاشمى نژاد» مشهد آمد. بعد ما رفتيم، تا سرزمينى بارانى. آن جا آفتاب نرم نرم مى آيد. زندگى در آلمان روى ديگر سكه تنهايى ام بود.
زن مهربانى كه از آن روز به بعد تا هميشه مادرم شد، شوهرى آلمانى داشت. آنها بچه دار نمى شدند. ۲ سال قبل از اين كه به دنبال من بيايد دختر ديگرى را هم از شيرخوارگاه آمنه گرفته بود.
دخترى كه بچه هاى شيرخوارگاه «ملوسك» صدايش مى زدند.
ملوسك در زخم هاى برگ ريزان آذر ۵۷ پيدا شد، وقتى فقط ۴۰ روز داشت...
مأموران كلانترى بخش ۳ شيراز پيدايش كردند.
دست هاى ناپيداى تقديردر وجود خواهر ناتنى ام هم نشانى هايى گذاشت. نوزاد ۴۰ روزه در قسمت راست سرش موهاى سفيد داشت. انگشتان دوم هر دو پاى او مى خوابيد. مادر و خاله (ناتنى) با قلقلك انگشت پاهايش را به حالت اول بر مى گرداندند و از اين كار خوششان مى آمده و ملوسك هم مى خنديده!
خال (لكه رنگى صاف نسبتاً بزرگ ) روى پاى راست ملوسك از ديگر نشانى هاى اوست.
نشانى هايى كه شايد هيچ گاه از ياد پدر و مادر واقعى خواهر (ناتنى)ام نرود. مو ها و ابروهاى مشكى پرپشت و به هم پيوسته، قد نيم مترى و وزن ۷۰۰ گرمى از نشانى هاى ديگرى است كه براى ملوسك نوشته شده است.
مادر مهربان ايرانى مان تمام اسناد و مدارك آن روز ها را دارد.
ملوسك در سن ۱۰ روزگى بيمارى اسهال گرفته و نتيجه تمام معايناتش به انگليسى نوشته شده است.
من و ملوسك سال ها در سرزمينى دور با هم خنديده ام، گريسته ايم و درس خوانده ايم.
حالا ۲۵ سال از راز ها و نشانه هايمان مى گذرد.
هر ۲ درس خوانده ايم. از دانشگاه هاى معتبر آلمان مدارك عالى گرفته ايم. شغل خيلى خوبى داريم و به ايرانى بودن خود افتخار مى كنيم.
اما در دل هر دويمان غمى بزرگ نهفته است.
غصه هاى ما از روزى شروع شد كه مادر (ناتنى) مهربانمان - با مشورت روانشناسان- آهسته آهسته برايمان از واقعيت روزهاى رفته گفت.
در روزهايى كه نمى دانستم خواهرى دوقلو از پوست، گوشت و خون خود دارم زندگى برايم آسوده بود.
اما درست از همان موقعى كه فهميده ام در اين زمين پهناور دخترى از جنس من نفس مى كشد براى پيدا كردنش نفس هايم به شماره افتاده است.
ملوسك هم براى بابا و مامانش دل تنگى مى كند.
بابا و مامان من و ملوسك ! وقتى خداوند برايمان نشانى گذاشت، مى دانست روزى دلمان برايتان تنگ مى شود. حالا آن روز رسيده. دلمان براى ديدنتان به اندازه يك مولكول شده است.
نشان ها درعمق لحظه ها جان مى گيرند. اگرنشان هايمان را فراموش كنيد از امروز تا آخر عمر؛وحشت شب بر صورت هايمان سيلى خواهد زد.
حالا از راه خيلى خيلى دور با بغضى پيچيده دراضطراب جدايى، فرياد مى زنيم: نشانى هايمان را فراموش نكنيد و با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران به شماره ۸۸۷۶۱۶۲۰ تماس بگيريد.
قربانى رابطه
325422.jpg
زن جوانى كه در اقدامى هولناك پسربچه ۶ ساله اش را به قتل رسانده بود، در جريان بازسازى صحنه قتل پرده از جزئيات اين ماجراى تلخ برداشت.
پيكر بى جان قربانى حادثه در حالى كه با اصابت ضربه هاى كارد به گردنش از پا درآمده بود، در اتاق خوابش پيدا شد.
ساعت ۱۲ شب ۲۶ شهريور ساكنان روستاى خارميان، از توابع شهرستان سارى با شنيدن فريادهاى كمك خواهى زن جوانى به طرف خانه محل سكونت او دويدند.
آنان هنگامى كه وارد خانه روستايى شدند، با راهنمايى او به اتاق خواب رفته و در جريان قتل دلخراش پسر ۶ ساله اى به نام «رضا» قرار گرفتند.
لحظاتى پس از كشف جسد در پى تماس ساكنان منطقه با پليس ،۱۱۰ اكيپى از كارآگاهان پليس آگاهى سارى خود را به محل جنايت رسانده و تجسس در اين باره را آغاز كردند.
براساس آثار و نشانه هاى برجا مانده در قتلگاه پسربچه به نظر مى رسيد عامل جنايت با استفاده از تاريكى شب وارد اتاق خواب شده و او را در خواب از پا درآورده است.
اين در حالى بود كه بررسى محل قتل نشان مى داد هيچ وسيله باارزشى نيز از محل حادثه سرقت نشده است. با اين يافته ها پليس، تحقيقات براى به دست آوردن انگيزه مرموز اين جنايت را آغاز كرد.
زينت ۳۱ ساله ـ مادر پسربچه ـ به عنوان نخستين كسى كه متوجه وقوع جنايت شده است در جريان بازجويى هاى پليس جنايى سارى در حالى كه بشدت مى گريست ادعا كرد: ساعتى قبل شوهرم همراه «رضا» ـ قربانى حادثه ـ به خانه برگشتند. شوهرم خيلى خسته بود و زود خوابيد. رضا را به اتاق خوابش بردم. هنوز چند دقيقه از ترك اتاق او نگذشته بود كه دلم شور زد. زود به اتاق او رفتم كه ناگهان با صحنه جنايت روبه رو شدم. نمى دانم چه كسانى و با چه انگيزه اى فرزندم را كشته اند.
اين اظهارات در حالى از سوى زن جوان مطرح مى شد كه در تحقيقات و بررسى هاى پليسى هيچ گونه نشانه اى از ورود شخص غريبه اى به قتلگاه رضا كوچولو به دست نيامد.
بدين ترتيب پليس كه به حركات و رفتارهاى زن خانواده مشكوك شده بود، او را تحت مراقبت هاى نامحسوس قرار داد تا اين كه دريافت اين زن از مدتى قبل با مرد جوانى رابطه پنهانى دارد.
با توجه به اين يافته ها مأموران بار ديگر زينت را تحت تحقيق قرار دادند. وى كه اين بار با دلايل و مستندات پليس روبه رو شده بود و همه مدارك را عليه خود مى ديد سرانجام لب به اعتراف گشود و راز قتل فرزندش را فاش كرد.
وى در اين باره به «مهرآرا» بازپرس اول دادسراى عمومى و انقلاب مازندران گفت: ۱۱ سال قبل با شوهرم كه در يك قنادى كار مى كند، آشنا شده و با هم ازدواج كرديم. حاصل زندگى مشترك ما ۲ فرزند دختر و پسر است. ما زندگى خوبى داشتيم تا اين كه با مرد ۲۶ ساله اى آشنا شدم. او با چرب زبانى مرا فريب داد. رابطه پنهانى ما ادامه داشت تا اين كه پسرم رضا، ما را با هم ديد، من كه بشدت احساس خطر مى كردم و مى دانستم اگر شوهرم متوجه ماجرا شود مرا مى كشد، نقشه از ميان برداشتن فزرندم را طراحى كردم. شب حادثه وقتى او خسته به خواب رفت پنجره را باز كردم تا اين تصور به وجود بيايد كه دزد به خانه زده و فرزندم را كشته است. پس در يك لحظه نقشه شوم خود را عملى كردم.
با توجه به اين اعتراف ها و با نشانى هايى كه زن جوان از دوستش هادى، در اختيار پليس قرار داده بود، كارآگاهان او را نيز دستگير كردند.
تحقيقات قضايى و پليسى از متهمان بازداشت شده در حالى ادامه دارد كه «هادى» در نخستين مراحل بازجويى منكر هرگونه دخالت در ماجراى قتل شده است. از سوى ديگر مداركى به دست آمده كه حكايت از ابتلاى زن جوان به بيمار روحى ـ روانى دارد.
پرونده اين جنايت هم اكنون در دادسراى شهرستان سارى تحت رسيدگى و بررسى قرار دارد.
پدر مقتول تاكنون از همسرش شكايت نكرده است. اما با اين حال از آنجا كه او هادى را عامل تحريك و فريب همسرش مى داند از او شكايت كرده است.
متهم اصلى پرونده نيز هم اكنون تا زمان محاكمه در زندان به سر مى برد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |