] يزدان سلحشور [
افشين علاء متولد ۱۳۴۸ و در شهرستان نور است. از وى تاكنون ۱۲ عنوان كتاب منتشر شده است كه مى توان به كتاب هاى يك عالم پروانه، يك سبد بوى بهار، بلدم شعر بگويم، نسيم دختر باد، خاطرات مه گرفته، گل صد برگ و تانك ودست هاى مادرم در حوزه شعر كودك و نوجوان اشاره كرد. وى كه از اعضاى مركز آفرينش هاى ادبى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان در اوايل دهه شصت بود در نوجوانى آثارش به نشريات معتبر كودك راه يافت و حتى ازروى يكى از آنها، سرود مشهورى هم ساخته شد. افشين علاء در شب شعر سال ۶۲ كانون، نخستين ضبط تلويزيونى شعرهايش را شاهد بود و آثارش مورد توجه شاعران موفق آن زمان قرار گرفت. شعرهاى وى هميشه با استقبال خوب مخاطبان اين گروه سنى مواجه بوده است.
* بگذاريد از اوايل دهه شصت شروع كنيم، آن موقع شما تنها نوجوانى بوديد كه براى كودكان و نوجوانان شعر مى گفتيد و كارهايتان هم به سرعت از طرف رسانه ها مورد استقبال قرار گرفت و به شكل حرفه اى مطرح شد؛ در آن سال ها هميشه اين سؤال مطرح بود كه يك نوجوان چطور مى تواند تا اين حد حرفه اى براى مخاطبان هم سن و سال خودش كار كند؛ خب! چطور اين اتفاق افتاد
در شروع شاعرى، قضيه عكس اين روند بود و سعى مى كردم كه به زبان بزرگسالانه و حتى قدمايى شعر بگويم؛ البته اين اتفاق به طور معمول پيش مى آيد براى بچه ها؛ و چون از طرف اطرافيان و خانواده مورد تشويق قرار مى گرفتم سعى مى كردم بيشتر از تركيب هاى پيچيده و قلمبه سلمبه استفاده كنم حتى به سبك قصيده هاى قدمايى كار مى كردم ولى در ابتداى نوجوانى، خوشبختانه به دليل آشنايى با شعرهاى محمود كيانوش- كه تأثير خيلى زيادى روى من گذاشت- رجوع به كودكى خودم كردم؛ و فهميدم اين جور شعر گفتن با زبان پيچيده و قدمايى برازنده يك نوجوان نيست و بايد با زبانى كه به طبيعت زبان امروز و به طبيعت خودم نزديك تر هست كار كنم. شعرهاى كيانوش به جهت روانى و زيبايى اى كه داشت و فضاى كاملاً منطبق اش با كودكى و نوجوانى نسل ما، خيلى تحت تأثيرم قرار داد و من در ابتدا كه تصميم گرفتم به سبك شعر كودك و نوجوان كار كنم، بيشتر تحت تأثير كارهاى كيانوش بودم. از همان زمان مصمم شدم كه اين طور شعر گفتن را ول نكنم و در اين فضا باقى بمانم؛ هر چند هيچ وقت از شعر گفتن در فضاى بزرگسالان هم غافل نشدم و اين بخش هم در روند كارى ام حضور مؤثرى دارد. ضمن اين كه حضور من در حوزه شعر كودك و نوجوان تأثير خوبى هم روى شعر بزرگسال من گذاشت. يعنى يواش يواش فاصله گرفتم از آن زبان سخت و بيشتر متشاعرانه تا شاعرانه.
* زبان شعرى شما در شعرهاى كودك و نوجوان تان، خيلى نرم و منعطف است و اين خصوصيت، جديد هم نيست از همان سال ها به ياددارم كه كارهاى شما اين طور بود. به نظر مى رسد اين نمى تواند تحت تأثير كارهاى كيانوش باشد چون با اين كه كيانوش آغاز كننده است و شعرهايش داراى جايگاه بلندى در اين حوزه است، اما زبانش چندان منعطف نيست؛ اين نرمى سخن دركارهاى شما از كجا آمده
اگر بخواهم به تأثير اصلى برسم بايد بگويم كه اين نرمى سخن، تحت تأثير كلام مادرم بوده؛ مادرم شاعر نبود اما به جهت اين كه آموزگار بود و با بچه ها سروكار داشت، و طبع بسيار لطيفى داشت و علاقه مند به ادبيات بود و خيلى شيرين و روان و زيبا سخن مى گفت با ما، من هميشه تحت تأثير ايشان بودم؛ و خيلى از حال و هواهاى شاعرانه را و سبك سخن گفتن را از مادرم آموختم. اين مشابهت ها آنقدر بود كه تا اين اواخر كه ايشان فوت كرد، همه اين را يادآورى مى كردند. مى گفتند اين مادر و پسر مانند هم حرف مى زنند؛ حس هاشان مانند هم است، دريافت هاشان مانند هم است. حتى ادبيات گفتارى شان مانند هم است. من از كودكى اين تأثير را از مادرم گرفتم. فكر مى كنم اگر روانى اى در كلام من باشد- كه شما مى فرماييد- خارج از مطالعات شعرى، از كودكى با شيوه هاى صحيح آموزش كه مادرم داشت چه در زمينه هاى تربيتى اش، چه در پيش زمينه هاى مذهبى اش- انس با قرآن و ادعيه- به من منتقل شده است. ما خيلى با هم حرف مى زديم و من خيلى از اين صحبت ها را وارد عوالم شعرى مى كردم. نخستين مخاطب شعرهايم هم هميشه مادرم بود. من از همان اوايل هم، به اين نتيجه رسيده بودم كه شعر بايد به زبان روزمره و عادى نزديك باشد و به همين روش، بيشترين طيف مخاطب را شامل شود؛ اركان جمله هايش شبيه به كلام عادى باشد؛ اگر ما قيد وزن و ساير قيدهاى فنى اش را برداريم شبيه به كلام روزه مره باشد. من يادم هست از بچگى با يك مشكلى مواجه بودم، بچه هاى هم سن و سالم وقتى با شعر مواجه مى شدند تلقى عجيب و غريبى از شعر داشتند و حتى اداى شاعرها را درمى آوردند و شعر يك شيوه مضحك براشان بود و شاعران موجوداتى عجيب و غريب براشان بودند! من هميشه در مقابل اين ذهنيت موضع داشتم. دلم نمى خواست بچه ها فكر بكنند كه شاعران موجودات عجيب و غريب و آشفته اى هستند كه كلماتى كه بر زبان جارى مى كنند همانقدر عجيب و غريب و آشفته است و با زندگى روزمره هم در تناقض است. اين ذهنيت و آن ذهن و زبان مادرم دست به دست هم داد كه من شعر را نوشيدنى گوارايى ببينم كه مى شود آن را نوشيد و آن را نوشاند و مخاطب آن، اين نوشيدنى را مثل يك داروى تلخ و بدمزه نبيند!
* در آن دوره، شاعرانى بودند كه همه ما در مركز آفرينش هاى ادبى كانون، شعر هاشان را مى خوانديم و تأثير مى گرفتيم؛ البته تنها شما و بعدها بابك نيك طلب- كه در دوران نوجوانى وارد شعر نوجوان شد- به اين حوزه وارد شديد. فكر مى كنيد تأثير شعرهاى نيكخواه آزاد، آقابالايى و شكوه قاسم نيا بر شعرهاى شما تا چه حد بود
كتاب هاى كيانوش نخسستين كتاب هاى شعرى بود كه من در ۱۲ سالگى خواندم و پيش از آن، اصلاً در وادى شعر و در فكر شاعر شدن نبودم؛ آن موقع همه كتاب هاى كيانوش را آقاى بيوك ملكى از تهران برايم پست كردند و من با يك اتفاق مواجه شدم اما بعد كه شروع كردم به خواندن نشريات محدود كودك و نوجوان آن زمان، همه كسانى كه در اين حوزه كار مى كردند روى شعر من تأثير هايى گذاشتند؛ بعضى ها بيشتر، بعضى ها كمتر. مثلاً من كارهاى نيكخواه آزاد و بيوك ملكى را بيشتر مى پسنديدم نسبت به كارهاى ديگران...
* شعرهاى شكوه قاسم نيا بيشتر به خاطر عاطفه شديد شان و شعرهاى آقابالايى به دليل طنزشان، به نظر مى رسد كه جاهايى در شعرهاى شما ردپا باقى گذاشته اند؛ حداقل در كارهايى كه تا ۱۸ و ۱۹ سالگى ارائه داديد...
البته آقابالايى كه خيلى زود شعر كودك را كنار گذاشت، حتى من هيچ خاطره و ذهنيتى از كارهايش در حافظه ام نيست. آن موقع هم فقط اسم ها بود كه براى ما مهم بود و تفاوت سبك ها و مختصات شعرى چندان در آن دوره برايمان مهم نبود. من يك مجموعه اسم را در آن دوره در نظر داشتم كه شامل شكوه قاسم نيا، جعفر ابراهيمى، اسدالله شعبانى، بيوك ملكى، وحيد نيكخواه و مصطفى رحماندوست بود؛ با اين همه باز هم تأكيد مى كنم كه بيشترين تأثير از شعرهاى كيانوش بود گرچه حالا با گذشت زمان، حس مى كنم كه بيشتر كارهاى كيانوش در اوج نيست و احتمالاً اين امر به دليل آغازگر بودنش بود، اما تنوع مضامين و بكر بودن موضوعات از ويژگى مهم شعرهايش محسوب مى شود؛ مثلاً يادم هست چون در شمال ما ييلاق، قشلاق مى كرديم و تابستان مى رفتيم ييلاق و بقيه فصل ها در ساحل بوديم تنوع طبيعت شمال روى من خيلى تأثير داشت و من با آن مأنوس بودم و در شعرهاى كيانوش ترجمه بصرى اين طبيعت را مى ديدم. آن وقت ها گندمزارى بود كه من در آن بازى مى كردم. آنجا با يك زردى بيكران مواجه بودم و بى اختيار شعر گندمزار كيانوش را زمزمه مى كردم؛ احساس مى كردم وزن هايش هم با وزن طبيعى اين طبيعت هماهنگى دارد. حتى نوع بازى اى كه مى كرد با قالب شعر تأثيرگذار بود. درست است كه چارپاره به عنوان يك قالب پرطرفدار در شعر كودك مطرح شد و بيشتر هم در شعر كيانوش مطرح شد ولى در همين قالب، نوآورى مى كرد و هر بند شعر را ۶ مصراع، ۷ مصراع قرار مى داد و قافيه ها را با يك نظم خاصى تقسيم مى كرد. بعد به شكل پلكانى وزن هر مصراع را كوتاه و بلند مى كرد. از كوتاه شروع مى كرد و وزن هى بلندتر و بلندتر مى شد. اين ها هوشمندى شاعر بود و روى من مخاطب تأثير مى گذاشت. البته وقتى بزرگ تر شدم به نقاط ضعف شعر كيانوش هم پى بردم و ديدم طبيعى هم بوده چون او به عنوان يك شاعر بزرگسال مطرح بوده و بعد شعر كودك را به عنوان يك تجربه آغاز كرده است. با اين همه بايدگفت كه به عنوان يك آغازگر، كارهاى درخشانى داشته است.
* تنوع قالب در كارهاى خودتان تاچه حدى نقش دارد
ببينيد ما به طور ناخواسته و اتوماتيك همه مان جذب چهارپاره شديم؛ بدون اين كه تصميم خاصى در بين باشد. حالا خيلى ايراد مى گيرند كه «چرا فقط چارپاره اين مى تواند نقصى در شعر كودك و نوجوان باشد!» اما من ضمن اين كه اين ايراد را رد نمى كنم اعتقاد دارم كه قوت هم مى تواند باشد به جهت اين كه اين قالب به دلايل پيدا و ناپيدايى توفيق خودش را نشان داده است؛ يعنى بى دليل نبوده كه طى اين همه سال همچنان زنده است و همچنان نخستين قالبى است كه همه به سراغش مى روند. حتماً دلايلى داشته كه توانسته مخاطب را جذب كند؛ اين دلايل را بايد منتقدان بنشينند و از نظر فنى موشكافى كنند كه حالا اين كار از عهده من خارج است ولى فكر مى كنم بندبند بودن اين قالب و اين كه هربندى قافيه مجزايى دارد آن را براى كودك مناسب تر كرده است. چون اگر قرار باشد كه اين قوافى در يك شعر، به يك سياق تكرار شوند شايد از حوصله مخاطب خارج باشد اما همين تنوع دادن به قافيه بچه ها را سرگرم خودش مى كند و خيلى مسائل ديگر؛ ولى من سعى كرده ام در كنار چهارپاره تا آنجا كه ممكن است از قالب هاى ديگر هم استفاده كنم؛ قالب نيمايى حتى غزل، مثنوى، در قالب هاى رباعى و دوبيتى هم كارهايى شده اما من قالب رباعى را اصلاً نپسنديدم چون وزن غيركودكانه اى دارد اما در دوبيتى ديده ام كه كارهاى خوبى شده...
* خودتان دوبيتى كاركرده ايد
بله! من زمانى كه دركيهان بچه ها بودم دوبيتى هايى كار كردم. البته اين كار از زمره تصميم هاى جمعى بود. ما تصميم گرفته بوديم كه قالب هاى ديگر را هم تجربه كنيم. مدتى هم، روى دوبيتى تجربه مى كرديم و كارها را هم براى هم مى خوانديم؛ ولى نه! من مدت هاست كه دراين قالب كار نكرده ام اما در كارهاى گذشته، چندتايى دوبيتى داشتم...
* در حافظه داريد
يادم هست كه سال ۶۶ يا ۶۷ بود كه در شوراى شعر كيهان بچه ها مى خواستيم براى دهه فجر شعر ويژه اى داشته باشيم. تصميم بر دوبيتى شد و من چند دوبيتى براى ورود امام(ره) كار كرده بودم. يكى شان كه يادم هست اين بود كه:
«چه كس فكرى به حال شاپرك كرد
بهار آورد ياد قاصدك كرد
اگر ايران ما از غم شد آزاد
چه دستى جز خدا ما را كمك كرد »
* در قالب نيمايى، به نظرتان شعر كودك جواب مى دهد
به شرط آن كه استفاده از آن هوشمندانه باشد، بله! انتخاب وزن خيلى مهم است. سؤال اين است چه نوع وزنى را انتخاب كنيم كه با ذهنيت بچه ها در تضاد نباشد و حوصله آنها را سر نبرد؛ طنين كلام را بزرگسالانه نكند چون فقط واژه ها نيستند كه كار را بزرگسالانه مى كنند يا كودكانه؛ انتخاب وزن و طنينى كه وزن در ذهن ايجاد مى كند مى تواند يكى از تفاوت هاى اين دو كار باشد. بهتر است از مصرع هاى خيلى بلند استفاده نشود ضمن اين كه پايبندى به قواعد كلاسيك شعر، در شعر كودك خيلى مهم است؛ مخصوصاً قافيه حتماً بايد يك حضور منظم و محسوس داشته باشد. در شعر كودك «قافيه» حكم مفاصل براى يك اسكلت دارد. اگر اين مفاصل را باز كنيم اين اسكلت فرو مى ريزد. قافيه كمك مى كند به بچه ها كه شعر را پيگيرى كنند و با آن مأنوس باشند.
اگر به اين قواعد پايبند باشيم قطعاً مى توانيم در شعر نيمايى هم براى بچه ها كارهاى خوبى ارائه دهيم. كما اين كه كارهاى درخشانى هم در اين قالب داشته ايم. مثلاً آقاى قيصر امين پور شعرهاى نوجوانانه محكمى در قالب نيمايى دارند.
* شما خودتان چه وزن هايى را براى كار كودك انتخاب مى كنيد
من سعى مى كنم كه وزن ها كوتاه باشند...
* نوع وزن ها را مى توانيد بگوييد
بايد ريتم خاصى داشته باشند. ريتم شادى داشته باشند مگر اين كه مضمون، مضمون غمگين باشد. نه! محدوده مشخصى ندارد كه بخواهم محدودش كنم ولى به كوتاه بودنش بيشتر اعتقاد دارم.
* در بعضى از شعرهاى كودك و نوجوان ـ به طور مثال كارهاى مصطفى رحماندوست ـ يك وزن ممكن است ۱۰ بار در ۱۰ شعر مورد استفاده گيرد اما اگر مخاطب به شكل حرفه اى آشنا به وزن نباشد تصور مى كند با ۱۰ وزن جدا روبه روست و اين به دليل تنوع موسيقايى كاربرد كلمات است. شما در كار خودتان به اين مسأله توجه كرده ايد
نه! من دقت نكرده ام كه آيا به چنين نتيجه اى رسيده ام يا نه، بيشتر دقت ام صرف توجه به كوتاهى اوزان و اهميت قافيه است. در رويكرد موسيقايى شعر؛ البته «رديف» هم مى تواند كمك بزرگى باشد...
* از شعرهاى خودتان مى توانيد مثالى بزنيد
... «يك عمر خوانده بوديم
دارا انار دارد
در دست كوچك خود
سارا انار دارد
ما مشق مى نوشتيم
با شور و شادمانى
غافل از آنكه دارا
حتى نداشت نانى
سارا گلوله اى خورد
وقتى شعار مى داد
هنگام مرگ خونش
بوى بهار مى داد
در دست هايش امروز
دارا تفنگ دارد
با دشمنان سارا
او قصد جنگ دارد
دارا كه مشق ما بود
در جبهه هاست امروز
درس شجاعت او
سرمشق ماست امروز»
* اين همان نخستين كار شماست كه به شكل سرود درآمد
سال ۶۱ بود كه من اين شعر را گفتم و جزو همان شعرهايى بود كه از شهرستان پست مى كردم براى مجلات كه در كيهان بچه ها هم چاپ شد؛ البته با غلط چاپى ـ كه طبيعى هم بود چون در بخش شعرهاى بچه ها چاپ شده بود ـ بعد يكى، دو سال بعد ديدم كه سرود شد. تماس گرفتم با آقاى ملكى، پرسيدم چطور است قضيه اش پيگيرى كردند و مشخص شد كه تلويزيون اين شعر را از جاى ديگرى ـ مثلاً روزنامه اى ـ با نام شخص ديگرى برداشته و سرود كرده است. بعد كه من آمدم تهران، آقاى ملكى مرا برد واحد موسيقى تلويزيون ـ كه حالا خودم همانجا هستم ـ آقايى كه مرا ديده بود خنده اش گرفته بود و تلقى اش اين بود كه بچه اى آمده و ادعايى مى كند ديگر! يك جورى شيره اى هم سر من ماليدند!
* پس شما سر اين كار كه خيلى كار مشهورى هم بود در دهه ،۶۰ هيچ حق التحريرى دريافت نكرديد!
نه! حتى حالا هم كه خودم آمده ام واحد موسيقى صدا و سيما، خبرى از اين مبلغ معوقه نيست!
* برويم سراغ قضيه «ارتفاع ديد». شما چطور با اختلاف ارتفاع ديد خودتان با مخاطبانتان كنار مى آييد
ببينيد! اينها برمى گردد به ويژگى هاى فردى و درونى افراد؛ به مهارت هايى كه طى ساليان مى توانند كسب كنند به اين كه اين مهارت ها در چه سطحى كسب شده و نحوه به كارگيرى اين مهارت ها چگونه است. نگرش شان به شعر به كلمه چه هست؛ از جهان كودك چه تلقى اى دارند. من حالا از اين بحث استفاده مى كنم براى ورود به بحث ديگرى؛ اصولاً بحث تعليم و تربيت در شعر كودك، يك بحث غيرقابل انكارى است. خيلى ها اعتقاد دارند كه ما ادبيات كودك را نبايد تعليمى ببينيم اما ما چه بخواهيم نخواهيم به اين دليل كه يك بزرگسال اين شعر يا قصه را براى كودك كار كرده آن حالت تعليمى بودن و آموختن مفاهيم پيش مى آيد؛ توصيه هايى در اين آثار هست، نتيجه گيرى اى هست، پيامى هست و خودبه خود مسأله تعليم پيش مى آيد، آن تخاطب ميان معلم و شاگرد تداعى مى شود. اين چيزى نيست كه ما بتوانيم انكار كنيم؛ وجود دارد. منتها اينجا يك خورده مهارت هاى معلمى لازم است. همان طور كه بعضى از معلم ها موفق تر هستند در ايجاد ارتباط ميان بچه ها و خودشان، در شعر هم همين قضيه پيش مى آيد. يعنى اگر شاعرى زبانش صميمى باشد و موضوعاتى كه انتخاب مى كند باب دل بچه ها باشد، زاويه ديدى كه از آن نگاه مى كند، زاويه ديدى باشد كه بچه ها از آن بتوانند به دنيا نگاه كنند و دريافت هاى خوبى داشته باشند و مهارت هايش در انتقال مفاهيم كامل باشد، در ارتباط با مخاطبانش دچار مشكل نخواهد شد و به نتيجه مطلوب خواهد رسيد؛ البته يك شاعر كودك نمى تواند بچه بشود. اين يك واقعيت است؛ فقط مى تواند گاهى ـ در بهترين شكل اش ـ قدش را كوتاه كند تا از همان ارتفاع به دنيا نگاهى بيندازد؛ خب! تا ابد هم كه نمى تواند با قد كوتاه شده زندگى كند!