چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ - ۲۶ شوال ۱۴۲۸
Wed, Nov 7, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه۱ قيصرامين پور
ويژه ۲قيصرامين پور
ويژه ۳قيصرامين پور
ويژه ۴ قيصرامين پور
ويژه ۵ قيصرامين پور
ويژه ۶ قيصرامين پور
ويژه ۷ قيصرامين پور
ويژه۸ قيصرامين پور
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
نگاهى به مجموعه شعر «من وخزان و تو» از مفتون امينى
درباره دنياى بازيگرى «بيلى باب تورنتون» و جديدترين فيلم كمدى او
شعر كودك و نوجوان در گفت وگو با جعفر ابراهيمى - شاعر و نويسنده
نگاهى به مجموعه شعر «من وخزان و تو» از مفتون امينى
رنگ هايى كه منت چراغ را نمى كشند
325935.jpg
] يزدان مهر [

* يك
مفتون امينى شاعرى ست با سابقه اى طولانى در كار شعر و هم در پارسى هم در تركى، داراى ارج و قرب بسيارى است. او كه تا پيش از دهه ،۶۰ شعر هايش در قالب هاى كلاسيك و نيمايى معنا مى شد شكل مى گرفت و با مخاطبانش ارتباط برقرار مى كرد از اين دهه، به شعر سپيد و گاه به شعر منثور دلمشغول شد و در كنار منوچهر آتشى كه او هم از شعر نيمايى ناگهان به شعر سپيد نقل مكان كرد، اين عرصه را نيز آزمود عرصه اى كه براى امينى، تجديد حيات شعرى بود و بسيارى از جوانان را در موقعيتى قرار داد كه از اجتناب از فضاى شعرى وى گريزى نداشته باشند. شعرهاى جديد او در ۱۳۷۰ در كتاب «فصل پنهان» به چاپ رسيد و مورد استقبال منتقدان قرار گرفت. امينى در اين كتاب ثابت كرد كه در سال هاى پس از ۶۰ سالگى هم مى توان پيشنهادهاى نويى براى شعر پارسى داشت و جامعه ادبى را با اين پيشنهادات تحت تأثير قرار داد. پيشنهادهاى وى در دهه ،۷۰ مبدأ بسيارى از تحولات شد گرچه در دهه ۶۰ هم، شعر موسوم به «موج سوم» با آراى ادبى برخاسته از شعر او و آتشى شكل گرفت. «من و خزان و تو» در واقع ادامه حركتى است كه با «فصل پنهان» آغاز شد. طى اين سال ها، امينى بسيار مورد تجليل قرار گرفته و شعرهايش در شعر جوانان دهه هاى ۷۰ و ۸۰ انعكاس يافته است. او كه از شاگردان نيما محسوب مى شود، با كتاب «درياچه»- ۱۳۳۶- به حوزه نشر شعر پاگذاشت و به گفته خودش اين زمانه اى بود كه جرأت شعر نوخوانى در بسيارى از شاعران نبود چه برسد به انتشار اين شعر ها و او و شاعران ديگرى كه دنباله روى نيما بودند در نشست هاى ادبى غزلى مى خواندند و قصيده اى و سعى در تثبيت خود در جامعه ادبى آن روزگار داشتند. پايدارى اينان در نوگرايى و اصرار و ابرام شان بر آراى نيما باعث شد كه در ۱۳۳۹ و بعد از آن، شعر نوچنان «جامعه پذير» شود كه بعضى از شاگردان نيما چنان بلند آوازه شوند كه مردم كوچه و بازار هم با نامشان آشنا باشند و دل سپرده شعرشان. هنوز از آن روزگار روايات بسيارى از شهرت مهدى اخوان ثالث در يادها مانده است كه تنها با شهرت ستارگان سينما قابل قياس بود. مفتون امينى از آغاز كار شاعرى هم در تهران و هم در تبريز نامى آشنا محسوب مى شد و در همان روزگار، نامش در كنار شهريار- در شعر تركى- به گوش مى رسيد. شايد به همين دليل، تغيير رويه يك شاعر تثبيت شده در دهه ،۶۰ به يك «شوك ادبى» در جامعه آن سال ها بدل شد و همه به دنبال خواندن اين دست كارهاى مفتون بودند. مفتون امينى هنوز شاعرى ست كه به تجربه هاى تازه دست مى زند و نامش چه در نشريات ادبى، چه در سمينار هايى كه درباره ادبيات معاصر است و چه در متون تذكره نويسان منتقد و منتقدان تذكره نويس به كرات تكرار شده و مى شود.
* دو
«من و خزان و تو، مانديم و چيزها ديديم
از اين درخت تناور نه چيده ها. چيديم
من و خزان و تو همزاد خانه اى كهن ايم
خوش آن زمان كه به ياد گذشته هم سخن ايم
من و خزان و تو، عيش فراهمى داريم
در اين سراچه قشلاق، عالمى داريم
من و خزان و تو، شب هاى ديرمان خواهيم
به بزم موسقى و شعر، ميهمان خواهيم
من و خزان و تو بر يك خيال، پا بستيم
مريد خاطره هستيم و عشق، تا هستيم»
در اين كتاب، امينى گاه به دنبال ارائه شعرى ست كه در عين حال داستان هم هست. عنوان شعر، «داستان شعر» است و به نظر مى رسد كه آشنايى وى با ادبيات و زبان انگليسى، وى را در جريان تحولات ادبيات «پست مدرن» قرار داده و اين نگاه به شعر و اختلاط «گونه» ها حاصل همين آشنايى است؛ با اين همه نبايد فراموش كرد كه اين گونه شعر كه در آثار اكابر پست مدرن گاه به انتشار رمانى منجر شده كه يك فصل شعر بوده و يك فصل نثر و به همين روال تا پايان، در ايران تاكنون نتوانسته به نتايج درخشانى برسد و در حد پيشنهاد باقى مانده است. مشكل اصلى اين دست شعرها در از دست دادن وجه داستانى و در غلتيدن به روايتى ست كه از «شعر» به عنوان يك ساختار تعريف شده با مكانيزم هاى مشخص [البته با لحاظ كردن نسبيت در هر امر مادى و محسوس] جدا نيست و اكثر و اغلب آثار ارائه شده در اين رويكرد، به شعر منتهى شده اند نه به داستان. بعضى كه حتى شعر را هم از كف داده اند. نبايد از ياد برد كه شعر روايى پارسى كه ريشه و تارو پودى هزارساله دارد از روند و ماهيت كل شعر- در همه زبان ها- جدا نيست و نمى توان آن را متصل كرد به «شعر- داستان» هاى معاصر كه در درجه نخست، روند شكل گيرى داستان را مد نظر دارند و در وجه اولاى خود بايد يك داستان كامل باشند و مكان و زمان و شخصيت و وضعيت در آنها لحاظ شده باشد؛ بايد وجوه مشترك شعر و داستان، در بسامد بالا و كيفيت بالا در متن، لحاظ شود و مشكل نخست از تفاوت ايجاز شعرى با ايجاز داستانى آغاز مى شود و مشكل ديگر از محوريت «زبان» در شعر و عدم محوريت «زبان» در داستان. در شعر روايى شما «وضعيت» را در كنش ميان ادبيات و زبان ايجاد مى كنيد اما در داستان، «وضعيت» مولود تعامل ميان مكان، زمان و شخصيت است. «حال و هوا» در شعر با استعانت از استعاره ها هم توليد مى شود؛ با موسيقى كنارى و داخلى و ظاهرى هم توليد مى شود، با استفاده از صنايع لفظى و معنوى هم توليد مى شود؛ اما در داستان، كنش و واكنش محيطى و گذشته و حال و انگيزه هاى شخصيت ساخت «حال و هوا»ى متن را ممكن مى كند. اين شعر امينى در رسيدن به وجه شعر موفق است اما در وجه داستانى نه حال و هواى داستانى توليد مى شود نه اين ميزان ايجاز، تكافوى ساخت «موقعيت» و ارائه مطلوب شخصيت هاى درگير با «وضعيت» است و نه از نقطه الف به نقطه ب يا از نقطه اوليه به نقطه ثانويه، «متن» دچار تحول مى شود كه تكانى به خودش بدهد و خواننده را به پيش ببرد. خواننده باريتم زبان- چنان كه از آداب شعر است- به پيش مى رود:
«سفر كننده اصل عشق بود
و ما دو تن زن و مرد ملازمانش بوديم
توشه راه را در خور نيازمان برداشتيم؛
دو سه مجموعه شعر و سه چهار نوار موسيقى و قديمى ترين آلبوم هاى عكس و چيزهايى براى تفنن و تفريح
بارى
از شهر كه خارج مى شديم، عوارض آن را پرداختيم.
يك قولنامه كوچك دو امضايى كه تا محاق ماه باز خواهيم گشت
و سه شاخه گل كاغذى نفيس از گلدان هفت شاخه اى خوابگاهمان (به نام شاعرانه ترين وثيقه ها)
...- آن گاه به ميانه راه كه رسيديم
پيش از آن كه وارد يك تنگه بلند و باريك بشويم
با كمى تعجب، اين علامت راه را خوانديم
كه «از سرعت خود بكاهيد»...
امينى در اين شعر مشتاق آن است كه «عشق» را به عنوان يك شخصيت مادى وارد شعر كند و سير و سلوك عاشقانه را در دل يك گروگانگيرى جاده اى به نمايش بگذارد اما همه اين صغرا و كبرا چيدن ها، هم نيازمند توصيف دقيق است هم «اتفاق داستانى» كه در اين كار روى نمى دهد.
* سه
«آبى چشم
آمد و به ما پيوست،
با دسته اى گل زرد.
رسيديم زودتر از ظهر
رفتيم روى تپه ها
به ديدن آخر هاى بهار
واول هاى مهمانى
زيبايى تكثير مى شد
و مهربانى تقسيم.-
خوشه هاى صحبت زردچيدنى بود
وافق هاى رجعت
آبيِ ديدنى
شب را نمانديم
تا رنگ ها
منت چراغ ها را نكشند.»
شعر «گويه ديگر‎/ ۱۴» به ما مى گويد كه امينى در ساخت فضا و حال و هواى شعرى كاملاً موفق است و با استفاده سهل و ممتنع از صنعت «تضاد»، هم مكان هم زمان هم حال و هوا را شكل مى دهد: «رفتيم روى تپه ها‎/ به ديدن آخرهاى بهار‎/ و اول هاى مهمانى» به نظر ساده مى رسد، نه اما آنقدر ها هم ساده نيست. اين خصوصيت شعر سهل و ممتنع است كه هر مخاطبى را در اين اشتباه غرق مى كند كه او هم مى تواند چنين بگويد اما در عمل، كار دشوار مى شود.
امينى در اين كتاب البته اندكى از حال و هواى عاشقانه كتاب هاى پيشين اش فاصله گرفته است و او را بيشتر در هيئت يك پدر، يك استاد يا يك دوست مى بينيم تا يك عاشق؛ شايد اين وجه جهان امينى، رنگ و بوى كارهاى تغزلى وى را نداشته باشد اما به هر حال از توانايى و تجربه زبانى وى برخوردار است و البته نبايد فراموش كرد كه حس و حال، كليد و رود مخاطب به متن است و امينى سال ها از همين كليد سود برده و با مخاطبانش محشور بوده است. با اين همه شعرهايى نظير «گويه ديگر۴‎/» كه حس و حال عاشقانه اش به دوران نوجوانى امينى باز مى گردد هنوز به احساس مخاطب تلنگر مى زند و آن را به ميهمانى خود فرا مى خواند:
«كاش
كه تو دو تا نام داشتى
تا من اگر قهرى و گله اى داشتم
فقط
با يكى از آن ها بود
كاش كه خانه تو دو تا در داشت
درى از پيش
براى همه سلام ها و خداحافظى ها
و درى از پشت
فقط براى درود و بدرود من
كاش كه تو هر سال يك سفر داشتى
اما دو بازگشت
...
و چرا زودتر نگفتم
كه كاش تو دو تا دل داشتى
يك دل گرم
براى من و دايه ات
و يك دل سرد
براى پسر همسايه ات.»
درباره دنياى بازيگرى «بيلى باب تورنتون» و جديدترين فيلم كمدى او
دور از چشم دوربين هاى كنجكاو هاليوود
325938.jpg
] مترجم: شيلا ساسانى نيا [

*نكات جالب و خواندنى در مورد زندگى بيلى باب تورنتون

*در دوران دبيرستان، تورنتون در يك گروه موسيقى درامر بود.
* از او در شهر زادگاهش «هات اسپرينگز» در آركانزاس تجليل به عمل آمده و سه شنبه ها به نام او نامگذارى شده است.
* براى بازى در نقش يك تعميركار اتومبيل در فيلم «UTurn» ۵۰ پوند دريافت كرد.
* او و دوستش «دوايت يوكام» كمپانى فيلمسازى خودشان را دارند و در آينده اميدوارند فيلم ها و آلبوم هاى موسيقى به بازار ارائه دهند.
* او در مصاحبه اى با نشريه USA Today گفته بود كه از ديدن وسايل و مبلمان آنتيك ترس و واهمه شديدى دارد. اين ترس در ۲ فيلم او به نام «راهزنان» (۲۰۰۱) و «Sling blade» (۱۹۹۶) نشان داده شده است.
* به خاطر احترام وافر به برادران كوئن بدون خواندن فيلمنامه «مردى كه آنجا نبود» (۲۰۰۱) پيشنهاد بازى در اين فيلم را پذيرفت.
* سيگار كشيدن را پس از بازى در فيلم «مردى كه آنجا نبود» براى هميشه ترك كرد.
* در جايى گفت كه از همه نقش هايى كه بازى كرده نقش ديوى كراكت در فيلم «آلامو» (۲۰۰۴) را بيشتر دوست دارد.
* در سال ۲۰۰۴ ستاره اى را در بلوار مشاهير هاليوود دريافت كرد.
* در مصاحبه هاى مختلف از سال هاى دشوار زندگى خود به عنوان يك هنرپيشه گمنام ياد كرده است. او در مقطعى از زندگى اش آنقدر فقير بود كه تنها چيزى كه استطاعت خريد آن را داشت سيب زمينى بود كه آنها را به صورت كبابى مى خورد تا لذيذتر باشند. اين سوءتغذيه بعدها براى او مشكلاتى ايجاد كرد كه او را راهى بيمارستان كرد. او به علت نداشتن بيمه در آن زمان از سوى پزشكى اهل آركانزاس به رايگان درمان شد.
* او در فيلم آرماگدون (۱۹۹۸) مدير پرواز ناسا بود اما در فيلم «كشاورز فضانورد» نقش يك فضانورد سابق را بازى مى كند كه عليه ناسا برمى خيزد.


بيلى باب تورنتون بى هيچ شكى از موقعيت فعلى خودش در هاليوود لذت مى برد. جديدترين فيلم او با نام «آقاى وودكاك» يك اثر كمدى است كه در آن تورنتون نقش يك مربى ورزش مردم آزار را بازى مى كند كه زندگى را براى شاگردانى كه استعداد ورزش و قابليت هاى بدنى لازم را نداشته باشند جهنم مى كند. پوستر اين فيلم نيز تورنتون را نشان مى دهد كه با لباس ورزشى يك جفت توپ بسكتبال را در دستانش گرفته و در همان حال سوت مى كشد. اين بازيگر در سن ۵۲ سالگى همان موقعيتى را در هاليوود و در عرصه كارى به دست آورده است كه از سال ها پيش در انتظار آن بوده: بازى در نقش هايى كه مناسب سن و سالش باشند و به موازات آن كار كردن به صورت تفريحى بر روى آلبوم هاى موسيقى خودش. پنجمين همسر او آنجلينا جولى بود كه چند سال پيش از او جدا شد و حال قسم خورده است كه ديگر هيچ وقت ازدواج نكند چون پشت سر گذاشتن تجربه ۵ ازدواج اين روزها ديگر آدم متفاوتى از او ساخته است. او وقت خود را ميان ۲ خانه اى كه در بورلى هيلز و ماليبو دارد سپرى مى كند و بيش از آن كه عكس او را در نشريات زرد ببينيم ترجيح مى دهد شب تا صبح در استوديو موسيقى اش باشد و آهنگ هايش را ضبط كند. او به معناى واقعى در اين روزها خوشحال و فارغ بال است به طورى كه اعتراف مى كند: «از اين كه همه چيز اين طور پيش رفت احساس خوشبختى مى كنم.» و در اين يك مورد برخلاف شخصيت فيلم هاى كمدى اش به هيچ وجه قصد شوخى ندارد چون روزهاى واقعاً سختى را پشت سر گذاشته است. او در دهه ۸۰ و در مقطعى كه براى به دست آوردن شهرت و اعتبار فعلى در هاليوود مجبور بود سخت كار كند و به همراه دوست دوران كودكى اش «تام اپرسون» براى فروختن فيلمنامه هايشان و يا دريافت پيشنهاد بازى دست به دامن كارگردانان بزرگ شود به لحاظ جسمانى آنقدر ضعيف شده بود كه در نهايت راهى بيمارستان شد و به علت سوء تغذيه دچار مشكلات قلبى شد. او حال با يادآورى آن روزهاى دور كه ارمغانى جز خاطرات تلخ و شيرين براى او نداشته مى گويد: «براى من كار بر روى يك فيلم و كار روى يك آلبوم موسيقى هر دو نشاط آور است و من خودم را آدم خوشبختى مى دانم كه مى توانم حال به راحتى از عهده زندگى ام برآيم، بچه هايم را به مدرسه هاى خوب بفرستم و كارهايى را بكنم كه دوست دارم. روزى نيست كه خدا را براى اين همه موهبت شكر نكنم.»
بيلى باب تورنتون شهرت خود را مديون بازى در فيلم هاى درام و يا حتى اكشن است اما در سال هاى اخير به بازى در فيلم هاى خانوادگى و كمدى نيز تمايل نشان داده است. تورنتون با بازى در فيلم هاى «بابانوئل بد»(۲۰۰۳) و «رقص هيولا» (۲۰۰۱) به عنوان بازيگرى كه استعداد هنرنمايى در اين گونه فيلم ها را دارد مطرح شد و جديدترين فيلم او «كشاورز هوانورد» (۲۰۰۷) توانايى هاى بالقوه اش را براى هاليوود آشكار كرد. البته واكنش مثبت دوستدارانش به اين فيلم به اندازه بابانوئل بد نبود اما «آقاى وودكاك» يقيناً به محبوبيت بيشترى دست يافت. در اين فيلم جديد كمدى شخصيتى به نام «آقاى وودكاك» كه همان مربى تربيت بدنى است با زنى آشنا مى شود (سوزان ساراندن) كه از قضا مادر يكى از شاگردان پردردسر و مشكل ساز سابقش بوده و حال مشغول نوشتن كتاب است. اين سومين بارى است كه تورنتون پس از بازى در ۲ فيلم «چراغ شب هاى جمعه» (۲۰۰۴) و «خرس هاى بدخبر» (۲۰۰۵) مجدداً در نقش يك مربى ورزش ظاهر مى شود. او درباره اين تقارن ها مى گويد: «خيلى ها متوجه اين موضوع شده اند و دائم از من مى پرسند واقعاً دوست دارى نقش مربى بازى كنى واقعاً اين نقش آفرينى ها اتفاقى بوده. اين فيلمنامه ها در سال هاى متوالى به من پيشنهاد شدند و از قضا خوب بودند و من هم آنها را پذيرفتم.»
البته اگر بازى او در نقش «مربى» در هر سه اين فيلم ها تصادفى بوده اين حقيقت كه پدر ايرلندى بيلى باب تورنتون كه وقتى پسرش ۱۸ ساله بود در اثر سرطان ريه درگذشت يك مربى بسكتبال مدرسه بوده واقعيت محض دارد. به گفته تورنتون آن موقع ها هم او خودش يك كودك ورزش دوست بود.
«عاشق بيس بال بودم و مى خواستم وقتى بزرگ شدم بيس بال را به طور حرفه اى ادامه بدهم. بعد وقتى پا به دبيرستان گذاشتم در يك گروه موسيقى آهنگ زدم و ناگهان خيلى معروف تر شدم و با اين شهرت دردسرها و مشكلات هم شروع شد و هرگز هم متوقف نشد.»
البته به نظر مى آيد اين مشكلات از خيلى وقت پيش يعنى از همان زمان كه او در چند فيلم پرفروش بازى كرده به سر آمده باشند. او مى گويد: «خيلى دوست دارم در فيلم هاى كمپانى ديزنى بازى كنم. راستش يكسال پيش در يك فيلم آنها به نام «شاهزاده مونونوك» بازى كردم اما جالب اينجاست كه در اين فيلم ديزنى در مقايسه با برخى ديگر از فيلم هاى اكشن سابقم خشونت بيشترى ديده مى شود.» او تاكنون در چند فيلم اكشن ـ رمانتيك بازى كرده است اما فيلمى كه به خاطر صحنه هاى خشونت آميز خودش در نقش اول دوست ندارد بچه هايش ببينند «رقص هيولا»ست كه برنده اسكار نيز شده است. تورنتون مى گويد: «دوست ندارم آنها اين فيلم را ببينند حتى وقتى ۶۰ سالشان بشود. مى خواهم در وصيتنامه ام قيد كنم كه اين فيلم را نبينند.» او ادامه مى دهد: «نمى دانم چرا اجازه مى دهند بچه ها به ديدن فيلم هايى بروند كه در آنها صحنه هاى سر بريدن آدم ها بى پرده نشان داده مى شوند در حالى كه اگر همين بچه ها يك حرف زشت بزنند يا يك فحش معمولى بدهند به آنها انتقاد مى گيرند. من ترجيح مى دهم بچه هايم فحش ياد بگيرند تا آن كه كسى را قطعه قطعه كنند.»با وجود شهرت تورنتون به خاطر عادات و برخى رفتارهاى عجيبش (او در مصاحبه اى اعتراف كرده بود كه چيزهاى آنتيك او را به هراس مى اندازند) او يك مرد خانواده دوست است كه اعتراف مى كند تنها براى خريد از سوپرماركت whole foods و يا ديدن دوستانش در هتل معروف راك اندرول هاليوود از خانه خارج مى شود. او مى گويد: «چند سالى را در آن هتل كه در خيابان سانست ماركيس واقع شده است زندگى مى كردم و هرازگاهى با دوستانم در آنجا جمع مى شويم.»
۱۱ سال پيش بود كه «تورنتون» با موفقيت فيلم «Sling Blade» يك شبه به ستاره اى در هاليوود تبديل شد. او براى فيلمنامه اين فيلم و همچنين بازى خود اسكار گرفت و در دهه گذشته در انتخاب نقش هايى كه به او پيشنهاد مى شده وسواس و دقت فراوانى به خرج داده است.
تورنتون در كار موزيك هم بوده است اما بيش از آن كه به عنوان يك نوازنده مشهور باشد شهرت و موفقيت را در عالم سينما يافته است. حتى زمانى يك منتقد درباره يكى از آلبوم هايش نوشته بود: «هيچ چيز غم انگيزتر از اين نيست كه يك بازيگر سعى كند تبديل به يك ستاره راك شود.»
با وجود اين انتقادات «تورنتون» از اين واكنش ها چيزى به دل نمى گيرد و مى گويد: «من پيش از آن كه يك بازيگر بشوم يك موزيسين بودم و به نظرم يك بازيگر موفق و مشهور بودن هيچ منافاتى با يك موفقيت جداگانه ديگر در عرصه موسيقى ندارد. اين دو رقيب هم نيستند. «من موسيقى كار مى كنم چون چيزى است كه واقعاً دوست دارم.»
تورنتون به عنوان بازيگرى كه از مرز ۵۰ سالگى گذشته اين روزها خيلى جوان تر از ۵ سال گذشته ـ كه جولى به دليل «عدم تفاهم» درخواست طلاق كرده بود ـ به نظر مى رسد. او مى گويد: «مادرم دوستانى دارد كه به او زنگ مى زنند و از او مى پرسند پسرش جراحى پلاستيك كرده يا نه و من همين حالا به همه آنها مى گويم در هاليوود كه همه به سر و وضع شان اهميت زيادى مى دهند اين چيزها براى من مهم نيست. من در حال حاضر يك دختر ۳ ساله دارم و اين باعث مى شود كه احساس جوانى بيشترى بكنيد اما در كنار همه اينها بايد بگويم كه بله، من اين روزها به سلامت خودم اهميت بيشترى مى دهم و بيشتر مراقب هستم.»
زندگى در مقابل دوربين هاى كنجكاو «پاپارازى ها» و سال ها طعمه مطبوعات زرد و خبرساز در مورد ستاره ها بودن درس هايى را به تورنتون ياد داده است. او وقتى كتابى به نام «گرفتارشده» درباره زندگى واقعى غارگرد معروف آمريكايى «فلويد كولينز» كه در سال ۱۹۲۵ در مطبوعات و رسانه هاى آمريكا يك هياهوى واقعى ايجاد كرد را خواند خيلى سريع امتياز ساخت نسخه سينمايى آن را خريد. او حال روى اين طرح كار مى كند و قرار است به جز بازى خود كارگردانى آن را نيز برعهده بگيرد. با اين حال تورنتون كسى نيست كه دلش براى اين دوربين هاى كنجكاو تنگ شود. او مى گويد: براى آنجلينا جولى و برادپيت و آدم هايى مانند آنها اظهار تأسف مى كنم. تنها زمانى كه از من خبردار مى شويد وقتى است كه فيلمى آماده اكران دارم يا چيزى شبيه به آن ولى آنها اين روزها به معناى واقعى «گرفتار»اند.
شعر كودك و نوجوان در گفت وگو با جعفر ابراهيمى - شاعر و نويسنده
كودكى گهواره ام را رنگ كرد
325971.jpg
] يزدان سلحشور [

جعفر ابراهيمى متولد ۱۳۳۰‎/۷‎/۲۱ است و در اردبيل. از وى تا كنون حدود ۱۱۰عنوان كتاب منتشر شده است كه شعر كودك، شعر و داستان كوتاه و رمان نوجوان را شامل مى شود. وى شاعرى است كه شعرهايش از استقبال وسيع مخاطبانش برخوردار است و پس از ۳ دهه فعاليت در حوزه ادبيات كودك و نوجوان، هنوز از شمار مخاطبانش كاسته نشده و نامش، نامى آشنا حتى در ميان جوانان - چه جديد و چه قديم - است. او دوره هاى شعرى مختلف را پشت سر گذاشته و از اوايل دهه ۷۰ با انتشار كتاب «بوى گنجشك» شعرش به دوره اى تازه پا نهاده است. آب مثل سلام، مثل ياس، آسمان ابرى نيست ، بوى كال ياس ، به خاطر پرنده ها، آن مرد بازى مى كند، يك سنگ يك دوست از ديگر آثار اوست.

* به نظر مى رسد كه شما تنها شاعرى هستيد كه كار كيانوش را از نقطه اى كه به نظر مى رسد به پايان رسيده، ادامه داده ايد؛ همان نگاه و همان برخورد با زبان و البته با جهان شخصى خودتان. شايد اين موضوع به سن و سال شما هم برگردد كه به نسل كيانوش نزديك تريد...
شايد در يك دوره اى اين طور بوده باشد اما در دوره هاى بعد، شعرهاى هيچ كدام از شاعران بعد از انقلاب را نمى شود با شعر كيانوش مقايسه كرد. كيانوش پدر شعر كودك است و بيشتر به پيام در شعر توجه دارد و همان آموزش هايى را كه در سيستم آموزشى مرسوم بود ايشان با زبان شاعرانه ادامه داد؛ اما بعد از انقلاب - مخصوصاً در دهه دوم آن - شعريت خيلى پررنگ تر مى شود در شعر كودك. تخيل خيلى كودكانه تر مى شود. موضوعات خاص ترى وارد دنياى كودكان مى شودكه قبلاً تجربه نشده بود. ولى علت اين كه شعرهاى من شبيه شعرهاى كيانوش به نظر آمده احتمالاً اين باشد كه من كارهاى كيانوش را خيلى دوست دارم و افكارش را هم خيلى دوست دارم و پيش از آنكه به عنوان شاعر بشناسمش به عنوان يك مترجم مى شناسمش از دوره نوجوانى. داستان هايش را خوانده بودم. قبل از انقلاب شعرهايش را نخوانده بودم؛ شعرهاى بزرگسالانه اش را خوانده بودم اما نمى دانستم كه شعرهاى كودك هم دارد. بعد از انقلاب بود كه با شعرهاى كودك ايشان آشنا شدم درمجلات «پيك» ؛ فكر مى كنم كه انديشه هاى كيانوش روى همه شاعران بعد از انقلاب تأثير داشته شاعرانى مثل نيكخواه آزاد و رحماندوست و ... اما شعرهاى من ازهمان اول يك ويژگى داشتند آن هم جنبه روستايى شان بود. جنبه نوستالژيكى شان بود. از زبان بچه هاى روستا روايت مى شد و درباره طبيعت بود؛ چون در باره طبيعت بود بچه هاى شهرى هم دوست شان داشتند. سعى مى كردم عنصر عاطفه را دراين كارها پررنگ كنم؛ بعدها هم من، هم ديگر شاعران به اين نتيجه رسيديم كه شعرهاى نوستالژيك براى نوجوانان بد نيست اما براى كودكان نمى تواند مناسب باشد يعنى جذابيت ندارد. براى جوانان و آدم بزرگ ها هم خوب است چون ياد بچگى شان مى افتند...
* چرا براى كودكان جذابيتى ندارد
چون آنهاگذشته اى ندارند كه بخواهند برايش حسرت بخورند. ضمن اين كه كودكان نه تلقى اى از آينده دارند نه از گذشته فقط در زمان حال زندگى مى كنند و بايد از زمان حال آنها گفت ولى براى نوجوانان چون دنبال پيدا كردن شخصيت خودشان هستند، دنبال پيداكردن جايگاهى هستند براى خودشان، خوب است كه كودكى ها را يادآورى كنيم و از آينده هم - گاهى وقت ها- حرف بزنيم. اين يادآورى كودكى در سنين بالاتر هم ، مثل جوانى ، يا ميانسالى يا حتى كهنسالى براى مخاطبان دلپذير است. نمونه اش شعر «باز باران» گلچين گيلانى است كه از كودك ۷ساله تا پيرمرد ۷۰ساله با آن ارتباط برقرار مى كند.
* از لحاظ زبانى فكر مى كنيد كه بخش اعظم اين شعر مى تواند با بچه هاى امروز ارتباط برقرار كند
كودكان اصلاً با زبان و مفهوم كارى ندارند فقط با موسيقى شعر كار دارند كه با آن بازى كنند و اغلب شعرهايى را كه مى خوانند معنى اش را نمى فهمند. من خودم شعر «باز شد ديدگان من از خواب » مال يحيى دولت آبادى را كه آن موقع در كتاب هاى درسى چاپ مى شد از حفظ بودم اما آن را معمولاً شب ها مى خواندم روى پشت بام؛ فكر مى كردم در باره شب است درحالى كه در باره طلوع آفتاب بود و در باره روز بود! معنى اش را نمى فهميدم اما لذت مى بردم از خواندنش . شعر گلچين گيلانى هم چنين حالتى را دارد. وزن خاصى دارد كه بچه ها مى توانند با آن آواز بخوانند: «باز باران با ترانه ‎/ با گهرهاى فراوان»...
* همان آغاز شعر كلمه «گهر» مى آيد كه متعلق به گذشته ادبى ماست و با زبان امروز تجانسى ندارد ...
بله! نه فقط در شعر كودك كه در شعر بزرگسال هم شايد ديگر مناسب نباشد اين كلمه ، يا از اين جنس كلمات را به كار ببريم.
* الآن اگر بخواهيم به گذشته نگاه كنيم به نظرتان كارهاى كيانوش براى بچه هاى امروز شعر كودك محسوب مى شوند
كيانوش شايد بدشانسى آورد و در دوره بدى وارد شعر كودك شد و درعين حال كارهاى بزرگى دراين حوزه انجام داده است. كيانوش هيچ وقت بامخاطبان خودش خيلى نتوانست ارتباط برقرار كند و اين از ضعف هاى شعر نبود بلكه از ظرفيت جامعه ما بود كه شعر كودك درآن دوره ارزش خاصى نداشت و خودكودك اصلاً ارزش خاصى نداشت تا برايش ادبياتى قائل باشند. ما كه قاعدتاً بايدمخاطب كيانوش مى بوديم هيچ وقت كارهايش را نديديم و نشنيديم و نخوانديم «پيك» هم كه بعدها به وجود آمد و براى بچه ها چاپ مى شد از دوران سنى ما گذشته بودو براى خواهران و برادران كوچك ما كه مى آمد من زياد توجه نمى كردم. ضمن اين كه بچه ها آن موقع از خواندن مجلات پيك ابا داشتند. پدر ومادرها نمى خريدند در حالى كه بعدها كه ما مراجعه كرديم به اين مجلات، ديديم كه مجلات واقعاً خوبى بوده و آموزنده بوده و افراد با سوادى در شماره هاى مختلف كار كرده اند. ما بعد از سال ۶۰ بود كه با شعرهاى كيانوش براى نخستين بار آشنا شديم. آقاى رحماندوست رفت «رشد» و آنجا يك سرى «پيك» پيدا كرد كه مجلد شده بود و در اختيار شاعران قرار داد؛ در عين حال ايشان سال ۶۱ بود كه مى خواست برود لندن، آنجا مأموريتى داشت و شعرهاى من و خانم قاسم نيا و خودش را و آقاى نيكخواه را برد به لندن پيش آقاى كيانوش، خب! ايشان هم درباره هركدام از ما نظرى داده بود و براى هركدام مان نامه اى هم نوشته بود. چند تا شعرى كه از من خوانده بود خيلى اظهار اميدوارى كرده بود كه در آينده موفق تر عمل كنم و گروه هاى سنى شعرم را مشخص كرده بود و حتى توصيه كرده بود كه براى گروه «ج» بيشتر كار كنم و كمتر به سراغ «د» و «الف» بروم. يك جمله اى هم آخر نامه نوشته بود كه من چند جا نقل كردم و معروف شد: «خداوند شما را در كارى كه هم هنر است و هم رستگارى، يارى بفرمايد.» و يك حرف هايى هم در نامه من نوشته بود كه جالب بود. نوشته بود كه تمام تلاش هايش در آن زمان اين بود كه بتواند به دولت و به مردم بفهماند و بقبولاند كه چيزى به نام شعر كودك در جهان وجوددارد.
اما نتوانست موفق شود. كتاب هايى كه از وى پيش از انقلاب در اين حوزه چاپ شده بود تيراژش بسيار محدود و اندك بود و ما پس از انقلاب، خيلى گشتيم تا توانستيم نسخه هايى از اين كتاب را پيدا كنيم. كيانوش نوشته بود: «من نتوانستم اين كار را بكنم اما شما شاعران پس از انقلاب توانستيد به اين هدف برسيد.» نظرش اين بود شعرهايى كه با نام «شعر بچه ها» در همان دوره منتشر شده شعر كودك نبوده و در مورد پروين دولت آبادى هم مى گفت كه شعرهايش را با ويرايش وارد اين حوزه كرده است.
درواقع شعرهاى كودك كيانوش بعد از انقلاب بود كه مطرح شد. چون «كودك» موردتوجه قرار گرفت و دانش و بينش بزرگسالان نسبت به كودكان عميق تر و بيشتر شد. بعد از انقلاب، كانون پرورش فكرى كارهاى كيانوش را جمع آورى و منتشر كرد. آن موقع من مسئول شوراى شعر انتشارات كانون بودم و به كمك مرحوم سيروس طاهباز اين كار را كرديم؛ يعنى امتياز كتاب هاى پراكنده را گرفتيم و همه را در يك مجلد چاپ كرديم. كتابى هم داشت به نام «شعر كودك در ايران» كه به نظر من هنوز منحصر به فرد است؛ با اين كه خيلى ها كار كردند در اين زمينه ولى فكر مى كنم اين كتاب از همه كتاب هاى ديگرى كه در اين زمينه منتشر شده، يك سر و گردن بالاتر است؛ خود من روى اين موضوع كار كردم، آقاى سيدآبادى كاركرد ديگران كار كردند. اما همه اين ها در كنار كاركيانوش زيره به كرمان بردن است!
* با معيارهاى دنياى امروز اگر بخواهيم كارهاى كيانوش را بسنجيم شايد ۶ يا ۷ شعر پيدا كنيم كه هم زبان و هم نگاه كودكانه باشد بقيه شعرهايش بيشتر متناسب است با نگاه و زبان نوجوانان امروز؛ نوجوان هاى اين دوره در قبال شعرهاى كيانوش چه نوع برخوردى دارند
تا آنجا كه در كتابخانه ها ديده ام حتى در شهرستان ها، كتاب هايش را مى خوانند؛ منتها بايد بگويم كه شما به مسأله درستى اشاره كرده ايد. كيانوش نخستين كسى است كه شعر كودك را تجربه كرده؛ از قبل الگوهايى نداشته كه بخواهد كارهاى خودش را با آن الگوها مقايسه كند؛ شايد فقط شعرهايى بوده كه به زبان انگليسى خوانده؛ يادم مى آيد در ميزگردى كه براى چاپ در «پويش» با او داشتيم، توضيح داده بود كه آقاى ايرج جهانشاهى به او پيشنهاد داده كه شعر كودك را شروع كند و او هم قبول نكرده و پرسيده كه چرا او مى گفت: «گفتم من نمى توانم اين كار را بكنم. اين كار بزرگى است. تا به حال كسى اين كار را نكرده.» البته آن موقع يمينى شريف هم كار مى كرد. اما كيانوش آن كارها را به عنوان شعر كودك قبول نداشت. آقاى جهانشاهى به كيانوش گفته: «اگر يكى باشد كه بتواند اين كار را شروع كند؛ تويى!» مسلماً اگر كيانوش الآن مى خواست براى بچه ها شعر بگويد شعرهايش را به گونه اى ديگر گفته مى شد؛ ولى در آن زمان چون در حال تجربه كردن بود و فقط خودش بود و خودش، سعى كرد در قالب هاى گوناگون و براى گروه هاى سنى گوناگون شعرهايى كاركند منتها يك جاى خالى در شعرهاى كيانوش هميشه وجوددارد و آن هم نزديك شدن به درون كودكان است؛ با اين كه كودكان را خوب مى شناسد با روانشناسى كودك آشناست. دنياى كودكان و تخيلاتشان را خوب مى شناسد ولى احساس مى كنم كه خودش تخيلات كودكانه كم داشته؛ خودش تجربه هاى كودكانه خيلى كم داشته؛ اتفاقاً در نامه اى هم كه براى من نوشته بود؛ گفته بود: «شاعرانى كه تجربه بيشترى از دوران كودكى خود داشته باشند، موفق ترند.»
و معتقد بود كه پيشينيان اش اصلاً تجربه اى از دوران كودكى شان نداشته اند و بيشتر نگاه شان مربيانه بوده. خود كيانوش حد وسط را گرفته است. مثلاً شعر «با دستم دنيا را مى گيرم‎/ با پايم در دنيا مى گردم» يك شعر كاملاً كودكانه است در ظاهر كلام و ريتم اما مفاهيمى كه در شعر هست خيلى به افكار كودكان نزديك نيست. از زبان كودك سروده شده ولى خيلى تجربى نيست. كودك تا اين اندازه حرف هاى گنده گنده نمى زند. اين حرف ها به شكل درونى تجربه نشده. نكته جالب شايد اين باشد كه شاعران كودك پس ازانقلاب، بيشتر از آن كه تحت تأثير شعر كيانوش باشند تحت تأثير آرا و نظراتش در كتاب «شعر كودك در ايران» بودند. خيلى از كارهايى كه او در شعرهايش نتوانست به ثمر برساند در اين كتاب جزو توصيه هاى اوست به شاعران آينده. زبان شعرى كيانوش گرچه براى نوجوانان مناسب تر است. اما در شعر كودك هم تجربه هاى موفقى داشته مثل «پاشو پاشو كوچولو» كه به شكل سرود هم درآمده است. حس كودكانه اى كه از درون كودك جوشيده باشد پس ازانقلاب وارد شعر كودك شد كه هم حسن هايى داشت هم آفت هايى. آنهايى كه از روى آگاهى اين كار را مى كردند توانستند به نتايج خوبى برسند و افق هاى گسترده ترى را پيش روى اين نوع ادبى قرار دهند. آن موقع ما چند نفر بوديم كه در كيهان بچه ها خواستيم شعريت شعر كودك را توسعه دهيم اما خطوط قرمزى هم داشتيم و هركلمه اى و هر فضايى مجاز نبود وارد اين شعرها شود اما شاعران جوان تر كه آمدند اين محدوديت را براى خودشان قائل نشدند و هى سعى كردند صور خيال را قوى تر و قوى تر كنند و يك حالت رمانتيك در شعر به وجود آوردند كه براى نوجوانان چندان مناسب نيست و شايد براى جوانان مناسب تر باشد.
* شعر نوجوان از قديم الايام يعنى از همان سال هاى ۶۰ داراى خط قرمزى بود كه شاعران را از نزديك شدن به محدوده «بلوغ» منع مى كرد و اين ضعف در اوايل دهه ۸۰ و ابتدا با شعرهاى موفق رحماندوست كه توانست راهى براى جامعه پذيرى آن پيدا كند، برطرف شد. درآن سال ها چطور شما براى نوجوانان شعر مى گفتيد بدون در نظر گرفتن اين دوران
آن موقع به دليل محدوديت هايى كه در جامعه براى شعر قائل بودند ما نمى توانستيم چندان به اين حوزه نزديك شويم حتى شعر عاشقانه بزرگسالانه هم به وسيله جامعه پذيرفته نمى شد و ما در شعر نوجوان مجبور بوديم موضوع را دور بزنيم و جاى اين دوران و هر آنچه به آن برمى گشت را خالى بگذاريم. اوايل دهه ۶۰ البته من و خانم قاسم نيا و آقاى رحماندوست تصميم گرفتيم در اين حوزه دست به تجربه بزنيم. آقاى رحماندوست توانست بالاخره كارها را آن طور كه دلش مى خواهد به چاپ برساند. خانم قاسم نيا نتوانست و از چاپ آن كارها منصرف شد و من هم مجبور شدم يك عنوان فرعى براى شعرها بگذارم و تقديم شان كنم به خاطره خواهرم تا چاپ شوند. به هر حال تجربه خوبى بود چون خيلى مورد استقبال نوجوانان و حتى جوانان قرار گرفت...
* مى توانيد آن كارها را بخوانيد
«در باغ هاى سيب مى رفتيم
با بوى كال سيب ها بوديم
آينده را از شاخه مى چيديم
در لحظه ها تنها رها بوديم
خورشيد مانند گلى تنها
از دور پشت مه نمايان بود
خورشيد ما را ديده بود آنجا
در صورتش يك خنده پنهان بود
خورشيدى اما نيز در ما بود
خورشيدى از مهر و محبت ها
خورشيد مى خنديد پشت مه
بوديم ما سرگرم صحبت ها
ناگاه گم شد پشت مه خورشيد
سارى غمش را بر درختى خواند
ديدم كه باغ سيب ها رفته
من ماندم و تنها خيالت ماند»
شعر دوم نامش «شكوفه هاى سيب» بود و درباره كودكى هايم بود در روستايى كه در آن زندگى مى كردم. يك بار كه رفته بودم آنجا، گنجشك ها را كه ديدم حس كردم همان گنجشك هاى ۲۰ سال قبل اند در حالى كه اصلاً امكان نداشت آنها باشند؛ يك آن حس كردم كه توى همان روزهاى كودكى ام و اين شعر را گفتم:
«همراه نسيم شاد مى رفتم
ديوانه عطر سيب ها بودم
در بسترى از شكوفه هاى سيب
مانند پرنده اى رها بودم
در بسترى از شكوفه هاى سيب
آواز تو را به خواب مى ديدم
لبخند تو را كه گرم و شيرين بود
در چهره ى آفتاب مى ديدم
مى رفتم و ياد تو كنارم بود
در سينه ى من بهار جارى بود
پر بود هوا ز بوى نرگس ها
هم باغ و هم آسمان بهارى بود
اى كاش تو در كنار من بودى
در باد تو را به نام مى خواندم
همراه تو و نسيم و نرگس ها
آن روز تو را تمام مى خواندم»
بگذاريد اين كار را هم بخوانم كه درباره يك خصوصيت منحصر به فرد دوران نوجوانى است. در اين سن، آنها فكر مى كنند كه خيلى عمر كرده اند و چيزهاى زيادى مى دانند در حالى كه اين طور نيست. شايد اين حس به اين دليل باشد كه عبور از كودكى به نوجوانى گرچه يك حركت ناگهانى است و از لحاظ تقويمى داراى وسعت زيادى نيست اما زمان محبوس در ذهن نوجوان وسعت زيادى دارد و انگار كودكى در سال هايى خيلى دور اتفاق افتاده است:
«يك نفر از ابتداى سن من
آمد و با بادبادك راه رفت
ناگهان او شاپرك شد بر لبم
بال زد از من، به سوى ماه رفت
ناگهان احساس كردم لحظه اى
در كويرى بوده ام من پيش از او
زندگى مى كرده ام در كلبه اى
مرد پيرى بوده ام من پيش از او
روزگارى يك درخت سيب را
روى كوهى من تماشا كرده ام
روزگارى توى خوابم چشمه اى
در كنار كوه پيدا كرده ام
راستى را من چه بودم پيش از اين
سيب سرخى در ميان خواب ها
يا كه بودم جلبكى گيسو بلند
زندگى مى كرده ام در آب ها
يادم آمد روزگارى توى كوه
يك بز كوهى برايم حرف زد
يك پرستو در زمستان دلم
بال هايش را به روى برف زد
مادرى گهواره ام را تاب داد
كودكى گهواره ام را رنگ كرد
ناگهان جادوگرى در شكل من
با اشاره سايه ام را سنگ كرد»
به نظرم حالا بهتر مى توانيم درباره نوجوانان از زبان نوجوانان حرف بزنيم. اكنون حرف هايمان را بهتر مى فهمند و اين ارتباط سريع تر برقرار مى شود شايد به اين دليل روشن كه ديگر مجبور نيستيم اين محدوده مشخص يعنى بلوغ را دور بزنيم. آقاى رحماندوست هميشه در كارشان پيشرو بوده اند. خيلى وقت ها ما با ايشان مخالفت مى كرديم اما بعد از مدتى مى فهميديم كه راه درست را رفته اند و ما هم همان راه را انتخاب مى كرديم. شايد استعدادشان بيشتر از ديگران نباشد با اين همه نسبت به راهى كه مى روند هم ژرف انديشى دارند هم دانش كافى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |