چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ - ۲۶ شوال ۱۴۲۸
Wed, Nov 7, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه۱ قيصرامين پور
ويژه ۲قيصرامين پور
ويژه ۳قيصرامين پور
ويژه ۴ قيصرامين پور
ويژه ۵ قيصرامين پور
ويژه ۶ قيصرامين پور
ويژه ۷ قيصرامين پور
ويژه۸ قيصرامين پور
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
بوى گل هاى مريم
325983.jpg
] شقايق آرمان[

زن گل فروش داد مى زند: «گل مريم، مريم تازه دارم...»
صدايش ازاتاق تاريك و خفه سيگارفروشى زير پله شنيده مى شود .
۴نخ سيگار مى خرم.
خيابان را نگاه مى كنم. با سرى خميده پله هاى باريك مغازه را يكى يكى پشت سر مى گذارم.
نفسم دارد بند مى آيد.
به پياده رو مى رسم.
ساك دست چپم آن قدر سنگين است كه يك طرفى راه مى روم. دست راستم را تا مى كنم و حلقه كيف زنانه ام را به آن مى آويزم .
انگار همه ماشين ها دارند سرفه مى كنند.
سرفه هاى دودى شان درعمق حلقم مى نشيند.
روز به نزديكى هاى ظهر پائيزى مى رسد. نيمچه تبى دارم . سوزش دلم اما بيشتر است .
يك آن از بوى مريم ها ميخكوب مى شوم.
دستم جا ندارد. بى اختيار مى گويم: «خانم شاخه اى چند »
قيمت را مى گويد . آن قدر گيج مى زنم كه اصلاً نمى شنوم چه مى گويد.
از خيلى وقت پيش نه گلى براى كسى خريده ام و نه كسى برايم شاخه گلى خريده.
در آخرين نشانه هاى گرگرفته زندگى براى خود «مريم» مى خرم.
با ياد آورى روزهاى رفته گام هايم شدت بيشترى مى گيرد. به انتهاى پياده رو نگاه مى كنم . هنوز تا رسيدن راه زيادى در پيش است.
همه ماجرا به ۱۱ سال پيش برمى گردد.
در يك صبح سرد زمستانى در جنوبى ترين نقطه شهر جايى نزديك خانه ى مان منتظر اتوبوس بودم. بايد براى دفاع از پايان نامه كارشناسى ارشدم به دانشگاه مى رفتم . هرچه منتظر ماندم اتوبوس نيامد .
سرما هم شده بود قوز بالا قوز. «اتوبوس بيا، بيا، بيا...» دست هايم را با حرارت نفس هاى بى رمقم گرم و اين جمله را هزار بار زمزمه كردم .
در لحظه هايى كه به سرعت مى گذشت فقط آروز داشتم زودتربه دانشگاه برسم .
درجيبم پول زيادى نداشتم. ماشين ها چنان بى تفاوت از كنار آدم هاى ايستاده در صف مى گذشتند كه انگار ازنخستين روز، خداوند آنها را ثروتمند و ما را بى چيز آفريده بود .
وقتى به شغل شرافتمندانه بابا، مامان و تحصيلات خيلى خوب همه خواهر و برادرهايم فكر مى كردم تحمل اين درد ها برايم آسان تر مى شد.
به ساعتم نگاه كردم. صورتم مثل گچ روى ديوارسفيد شد.
وقت نداشتم. ماشينى رو به روى ايستگاه اتوبوس ايستاد . بدون اين كه به راننده نگاهى بيندازم مسير را گفتم و سوار شدم.
ماشين صندلى هاى نرم و راحتى داشت. هيچ وقت به جز تاكسى سوار ماشين ديگرى نشده بودم . راننده پسر جوانى بود كه انگار اضطرابم را مى فهميد .
بدون اين كه حرفى بزنم گفت : «اتفاقى افتاده خانم »
بى آنكه نگاهش كنم، گفتم خيلى عجله دارم و بايد زود به دانشگاه برسم. در چند دقيقه فهميد در چه رشته اى درس مى خوانم . وقتى اسمم را پرسيد شوكه شدم. نگاهش كردم. چهره مردانه اى داشت.
« مرجان»!
اين را بى هوا گفتم. خودم هم نفهميدم چرا اسمم را به مرد راننده گفتم.
جلوى دانشگاه پياده شدم. وقتى رسيدم تازه فهميدم سوار ماشين گران قيمتى بوده ام.
آب دهانم را قورت دادم.
بدون اين كه به درست يا غلط بودن كارم فكركنم رفتم.
دفاع پايان نامه ام با موفقيت انجام شد.
بيرون آمدم. ماشينى كه دم صبح سوار شده بودم هنوز نزديك دانشگاه بود.
پسرجوان با ديدنم بيرون آمد. يك دسته گل مريم هم دردست داشت. صدازد : «مرجان خانم قبول مى شيد ديگه »
دلم مى خواست قطره اى مى شدم ودر زمين چرك گرفته شهر دودى فرو مى رفتم.
گفتم : « بله اگر خدا بخواهد...»
خواست سوارم كند و تا نزديك خانه مرا برساند . اما قبول نكردم. پس از آن روز چند بارديگر ديدمش. نمى خواستم سوار ماشينش شوم. يك روز آمد و گفت مى خواهم با بابا و مامانم براى خواستگارى مزاحمتان شوم.
فكر مى كردم دارم خواب مى بينم.
درميان تمام خواستگارهايى كه داشتم به هيچ كدامشان آن قدر فكر نكرده بودم.
موضوع را به مامان گفتم.
عادت نداشتم دروغ بگويم اين را ازهمان بچگى يادگرفته بودم. از وقتى يادم مى آيد نان حلال سر سفره مان بود .
بابا تصميم گرفت قبل از آمدن خواستگار تحقيق كند.
چند روزگذشت...
مامان و بابا صدايم زدند. با آرامش گفتند پسرى كه به خواستگارى آمده ازخانواده خيلى پولدارى است اما تحصيلاتى ندارد . همه دارايى شان پول و زمين است اما بويى از تمدن و فرهنگ نبرده اند ...
با هر زبانى بود خواستند به من بفهمانند كه آن آدم به درد آينده ام نمى خورد.
دلم شكست.
اما پا در يك كفش كردم كه بايد براى خواستگارى بيايند. فكر مى كردم «آدم زنده بالاخره زندگى مى خواهد».
هيچ وقت به روى بابا نياورده بودم كه چقدر جلوى بچه هاى دانشگاه كم مى آوردم.
گفتم هميشه ديگران يك بار هم من!
آسمان كه به زمين نمى آمد. فقط باقى عمرم را با مردى زندگى مى كردم كه دستش به دهانش مى رسيد.
با هر زحمتى بود روز خواستگارى معلوم شد.
خانواده آنها هم راضى به اين وصلت نبودند. به همين خاطر شب خواستگارى با ما گرم نگرفتند.
از وقتى آمدند با حقارت به در و ديوار خانه نگاه كردند.
شغل آبرومندانه بابا، مامان و بچه هاى خانه كمترين موضوعى بود كه براى آنها ارزش شمرده مى شد.
خانواده ما زياد شرايط سختى نگذاشته بودند اما خواستگارم طورى حرف مى زد كه مى شد فهميد يك دل نه صد دل عاشق شده است.
گفت براى جشن عروسى ، خانه و ماشين عروس سنگ تمام مى گذارد. مادرش آهسته در گوش خواهرش گفت: « نگاه كن. گدا و اين همه ادا !»
حالم داشت بد مى شد.
فقط خدا خدا مى كردم مادرم نشنيده باشد. فكر كردم اگر عروسى سر بگيرد «آسه مى روم، آسه مى آيم » تا مادرش شاخم نزند.
آن شب گذشت.
هر چه مخالفت ها شدت بيشترى مى گرفت براى ازدواج مصمم ترمى شديم.
هيچ وقت خانواده ها با هم گرم نگرفتند.
نخستين بارى كه به خانه شان دعوت شديم سرم داشت گيج مى رفت.
به لباس هاى نوكر و كلفت شان كه نگاه مى كردم با يك حساب سرانگشتى به اين نتيجه مى رسيدم كه از لباس هاى من و تمام خانواده ام گران تر است.
به هر زور و ضربى كه بود يك سال بعد ازدواج كرديم.
برف سنگينى مى باريد. شوهرم سرويسى از زيباترين جواهرات را برايم خريد.
خانه مان شبيه قصرهايى بود كه در كارتن هاى دوران كودكى ديده بودم.
شوهرم دائم برايم هديه هاى مختلف مى گرفت. مدام به افتخارم ميهمانى مى داد. شكل و ظاهر ميهمان ها برايم غريبه بود.
حرف زدن شان جنس ديگرى داشت. نمى توانستم ادبيات شان را بفهمم. اولش شوهرم سعى داشت با خريد لباس هاى گران تر مرا با شرايط وفق دهد. اما نمى شد همديگر را بفهميم.
مدتى بعد فهميدم شوهرم بد دهان است. وقتى عصبانى مى شود مدام دشنام مى دهد. بعد سعى مى كرد از دلم بيرون بياورد.
روزى چند بار براى مدرك تحصيلى خوبم سرزنش مى شدم. چون كه شوهرم سواد چندانى نداشت.
فقط چند دقيقه فكر لازم بود تا ناهماهنگى افكارمان مشخص شود اما افسوس هيچ وقت آن چند دقيقه را پيدا نكردم؛ هيچ وقت.
چند ماه گذشت.
زندگى برايمان قابل تحمل نبود.
براى رفتن زيرآن سقف مشترك كلى سركوفت خورده بوديم با اين حال روزهاى مان هم به سختى مى گذشت. حتى يك كلمه از حرف هاى هم را نمى فهميديم.
عشق رفت، به همان آسانى كه آمد. شايد هيچ وقت نيامده بود. نمى دانستيم كجاييم شايد فكر كرديم زندگى خاله بازى است. اما نبود.
خاله بازى ازدواج مان نمى توانست مثل بقيه آدم ها تمام شود.
روى پدر و مادرهايمان ايستاده و گفته بوديم همديگر را مى خواهيم.
تصميم مشتركى گرفتيم.
زندگى با «دست پسمان مى زد و ما با پا پيش مى كشيديم».
تصميم گرفتيم جدا ازهم زندگى كنيم. شوهرم برايم آپارتمانى خريد. از آن روز به بعد بدون اين كه به خانواده هايمان بگوييم هر كدام براى خود زندگى مى كرديم .
اگر يكى از اقوام نزديك مى خواست به خانه مان بيايد با هماهنگى شوهرم به خانه اش مى رفتم و ميهمانى برگزار مى شد. هيچ كس هم ازماجرا بويى نمى برد.
نمى خواستيم شكست را بپذيريم. ۱۱ سال اين طورى گذشت. درتمام اين سال ها خيلى غصه خوردم. براى شوهرم هم آسان نبود.
روزها سر كار مى رفتم و تنهايى شب هايم را با آتش كشيدن سيگار به صبح بعدى مى رساندم .
اگر بابا و مامان مى فهميدند سيگار مى كشم دق مى كردند.
اما بالاخره كاسه صبرم لبريز شد...
نفس عميقى كشيدم داشتم به انتهاى پياده رو مى رسيدم. گلبرگ هاى مريم را تا نزديك شامه ام آوردم و با تمام وجود بو كشيدم. سيگارى نيم سوخته كنارخيابان افتاده بود. سيگارهاى من اما تازه تازه بودند. جوانى اما داشت مى سوخت.
حالا از دادگاه خانواده بر مى گردم.
بالاخره طلاق گرفتم، بعد از ۱۱ سال و يك ماه !
حالا بايد در خانه پدرى سيگارهايم را نيمه كشيده پنهان كنم. فقط نمى دانم چطور درباره ۱۱ سال تنهايى ام برايشان حرف بزنم... اگر سركوفت بزنند حق دارند اما بالاخره تمام شد.
جاى خالى مادر
325944.jpg
] باران فرشيدى[

صبح زود است و آفتاب بتازگى اشعه هاى طلايى اش را در شهر پهن كرده است. صورت ريز و استخوانى اش به زحمت از زير چادر سياه ديده مى شود با آن قد و قامت كوتاه قدم هايش را به تندى بر مى دارد انگار نگران است. مرتب به دور و برش نگاه مى كند گاهى هم نگاهى به پشت سرش مى اندازد و دوباره تند تند به راهش ادامه مى دهد. تا ايستگاه قلهك راهى نمانده است.
ساك دستى رنگ و رو رفته اش را چند بار اين دست و آن دست مى كند. بالاخره اتوبوس پر از مسافر از راه مى رسد. راننده ناگهان قبل از اين كه در بسته شود به ماشين نيش گاز مى دهد. پيرزن فرياد مى زند پسرم صبر كن هنوز سوار نشده ام. او گوشه چادرش را به دندان گزيده اما بيش از هرچيز مراقب ساك دستى اش است. با زحمت خود را به ميله اتوبوس آويزان مى كند و در چشم مسافران زل مى زند بلكه كسى تعارفى براى نشستن كند اما ازدحام جمعيت به قدرى است كه حتى جوانترها هم به روى خودشان نمى آورند.
بالاخره به مقصد مى رسد و با زحمت خود را از اين مهلكه خلاص مى كند. راهش را از سر مى گيرد و جلوى در آهنى رنگ و رو رفته اى مى ايستد. كليد را از داخل كيف كوچكى كه به گردنش انداخته درمى آورد و داخل قفل خانه مى چرخاند و قدم به داخل مى گذارد. با خود مى گويد: اى واى پناه بر خدا! اين آت و آشغال ها از كجا آمده است آخر مگر من چقدر توان دارم تا ريخت و پاش اين بچه ها را جمع كنم...
ساك دستى را زمين مى گذارد بند ساك رد قرمزى روى دستش كشيده است. داخل ساك را وارسى مى كند اين سند خانه، شناسنامه، برگه انحصار وراثت، قبض آب و برق و تلفن، دفترچه حساب پس انداز، كارت ملى و اين هم پول ها و دسته كليدم.
نفس راحتى مى كشد ساك را بر مى دارد و به همان صورت داخل گنجه اتاق جا مى دهد و كليدش را به گردن مى آويزد. حتماً دوباره بچه ها اينجا بوده اند، سرى به آشپزخانه مى زند.
روى اجاق گاز و داخل ظرفشويى از ظروف نشسته پر است. نمى داند كدامشان در نبودش به خانه آمده اند و همه جا را زير و رو كرده اند.
روى صندلى آرام مى گيرد و به صداى جيرجير اين صندلى عادت كرده است با خودش مى گويد: از اول هم تقصير خودم بود كه حرف توى سرم نمى رفت و آينده نگرى نداشتم وگرنه حاج عباس شوهر خدابيامرزم چقدر اصرار كرد كه خانه را به نامم كند و سند بگيرد. اما من به جاى حاضر شدن در محضر و آينده نگرى فقط آبغوره گرفتم و گفتم اگر يكبار ديگر از مرگ حرف بزند براى هميشه تركش مى كنم.
زندگى بدون حاج عباس و شوخ طبعى هايش براى زهرا خانم معنايى نداشت. از وقتى خودش را شناخته بود عباس همدم و همراه تمام لحظات زندگى اش بود. آنها ۴۵ سال در كنار هم زندگى كرده و به قول معروف با خلق و خوى هم عجين شده بودند.
آنها از آن دسته زن و شوهرهايى بودند كه شانس مى آورند و تا آخر عمر با هم به خوشى و خرمى زندگى مى كنند.
رفت و به سرعت دست به كار شد. وقتى دست و صورتش را شست رفت و سفره رنگ و رو رفته را باز كرد و صبحانه را با تكه نان و پنيرى كه از سر راه خريده بود خورد. بعد هم نگاهى به وضعيت آشپزخانه انداخت و به كارهاى روزمره اش فكر كرد. مى دانست اگر صدبار ديگر هم از بچه ها بخواهد تا دست از فروش اين خانه قديمى بر دارند فايده اى نخواهد داشت.
سكوت خانه با صداى زنگ تلفن در هم شكست، پيش خود فكر كرد حتماً بچه ها هستند دوباره تا فهميدند آمدم مى خواهند آزار و اذيت و نيش و كنايه را از سر بگيرند.
گوشى تلفن را بر داشت، صدا نا آشنا بود. خيلى با خودش كلنجار رفت تا عطيه خانم را به ياد آورد. آنها سال ها با هم همسايه بودند و او بعد از شنيدن خبر مرگ عباس آقا تلفن زهرا خانم را پيدا كرده بود تا جوياى حالش شود.
پير زن از شنيدن اين صدا واقعاً خوشحال شد و در جواب سلام و احوالپرسى عطيه خانم گفت: خواهر چه حالى، چه احوالى. مگر بعد از مرگ حاجى خدابيامرز بچه ها گذاشتند آب خوش از گلويم پائين برود.
همين الآن از زيارت قم برگشتم ديدم در نبودم آمدند و خانه را زير و رو كردند. آنها دنبال مدارك خانه مى گردند. مى گويند مى خواهند خانه را بكوبند و چند طبقه بسازند.
سهم شان را از مال پدرى مى خواهند. هر بار كه از خانه بيرون مى روم مجبورم همه مدارك را با خودم ببرم.
حتى گاهى آنقدر به آنها شك دارم كه مى گويم شايد آنها كسى را اجير كنند تا زودتر از دستم خلاص شوند. بعدش هم قرار ناهار فردا را با عطيه خانم مى گذارد. دوست قديمى روز بعد ميهمان زهرا خانم است و آنها تمام روز را به ياد ايام جوانى شان و ديدن عكس هاى يادگارى مى گذرانند.
زهرا خانم كه مدت هاست گوش شنوايى براى درد دل كردن نداشته، از ايام جوانى و زمان ازدواجش با عباس آقا مى گويد. او مرتب از محاسن و حسن خلق آن خدابيامرز تعريف مى كند و مى گويد: خانواده هر دو نفرشان نقش اساسى در دوام و قوام زندگى شان داشته اند. وقتى در اوايل زندگى عباس آقا چند بارى بهانه گيرى كرده و قصد اذيتش را داشته پدرشوهرش آنچنان برخوردى با او كرده و پشتيبان عروس اش درآمده كه عباس آقا از آن به بعد ياد گرفته تا جلو جمع دوست و فاميل حرمتش را نگه دارد.
زهرا خانم مى گويد: با آمدن بچه ها، شيرينى زندگى مان صد چندان شد. بچه اولم امير را كه به دنيا آوردم پدر شوهرم خيلى خوشحال شد و از ما خواست تا اسمش را خودش انتخاب كند. ما هم به خواسته اش احترام گذاشتيم و همين موضوع شأن مرا پيش او بيشتر از بقيه عروس ها كرده بود. پدر شوهرم براى دخترم هم اسم مرضيه را انتخاب كرد.
تا چشم به هم زديم صاحب ۴ اولاد بوديم و وقت آن رسيد كه سروسامان شان دهيم. همان كارى كه والدين ما انجام داده بودند. اما صد حيف كه هيچ كدام از آنها حاضر نشدند به نصيحت ما گوش كنند و عروس ها و دامادهايى نصيب ما شد كه وصله تنمان نبودند.
يكى از دامادها شغل آزاد دارد و ديگرى هم شركت مهندسى. عروس ها هم هر دو خانه داراند اما مورد رضايت من نيستند.
ما فقط به اين دلخوش كرديم كه خودشان از انتخابشان راضى هستند. در همين روزها بود كه عباس آقا در كنار اين خانه قديمى يك آپارتمان دو طبقه را خريد و اصرار كرد كه بگذارم قسمتى از آن خانه يا اين خانه قديمى را به نامم كند تا بعد از مرگش پشتوانه اى داشته باشم. اما با گريه هاى من از اين كار صرفنظر كرد. بنابراين خانه را ميان بچه ها تقسيم كرد. اگر سكته ناغافل به سراغش نيامده بود به خوبى و خوشى در آن خانه زندگى مى كرديم و بچه ها هم جرأت اعتراض نداشتند.
حالا كه عباس آقا را از دست داده ام نه از نيروى جوانى گذشته در من اثرى باقى مانده و نه از پشتيبانى پدر و پدرشوهر چيزى برايم باقى مانده است. بچه ها هم بعد از چهلم پدرشان به زبان آمدند و محترمانه عذرم را از خانه خواستند.
به ناچار مقدار زيادى از اسباب و اثاثيه خانه را سبك كرده و ميان خودشان تقسيم كردم و به اين خانه قديمى آمدم.
زهرا خانم چادرش را برداشت و مانند بچه ها چار دست و پا به طرف آشپزخانه رفت و دو تا چاى ديگر ريخت و گفت فكر مى كنم وقت اذان شده.
بيا اول نمازمان را بخوانيم. زير لب همينطور غر مى زد و راجع به بچه ها چيزى مى گفت: «اين خانه از كمترين امكانات بهره اى نداشت و در اين سرما كه مغز استخوان آدم از سرما مى تركيد بايد داخل حياط وضو مى گرفت.
عطيه خانم اجازه مرخصى خواست اما زهرا كه تازه هم صحبتى پيدا كرده بود گفت زنگ بزن و امشب را اينجا پيش من بمان.
از او اصرار و از عطيه خانم انكار. بالاخره عطيه خانم آن شب ماند.
زهرا خانم بعد از نماز بساط شامى را برپا كرد و دوباره لب به سخن گشود. اولش كه بچه ها مى خواستند آن خانه را بفروشند هر ماه مبلغ ناچيزى را براى خورد و خوراكم به من مى دادند. اما با آمدنم به اين خانه همه چيز فراموش شد و اگر مستمرى عباس آقا نبود نمى دانم چه بايد مى كردم.
قطره هاى اشك به پشت چشم هاى غم گرفته زهرا خانم رسيده بود. همانطور كه تسبيحش را مى شمرد گفت اين بود مزد همه زحماتم!!
يكسالى است كه از تنهايى به مرز جنون رسيده ام. صبر نمى كنند تا سرم را زمين بگذارم آن وقت شروع به تقسيم ارث و ميراث كنند. تا وقتى سر خانه و زندگى ام بودم عزت و احترامى پيش عروس و داماد داشتم اما حالا سر پيرى بايد روزگارم را زير سقف اين و آن سپرى كنم و حرف ها و زخم زبان هايشان را به جان بخرم.
سهم الارث من از دارايى مرحوم حاج عباس در حدى نيست كه بتوانم خانه اى اجاره كنم و نمى دانم چه بايد بكنم. در ميان بچه ها فقط مرضيه دخترم از اين كار آنها ناراضى است اما براى حفظ زندگى اش مجبور شده وكالت تام الاختيار به شوهرش بدهد. او هم حق دارد نگران آينده سه تا بچه اش باشد.
مى دانم هيچ كدام آينده خوبى ندارند. در دلم براى هيچ كدامشان بد نمى خواهم اما كارى است كه شده و بايد تسليم سرنوشت شوم.
فرداى آن روز عطيه با بارى از درد دل هاى زهراخانم راهى خانه شد. به نظرش رسيد دوستش حالت روحى و روانى متعادلى ندارد و فكر و خيال دربه درى راحتش نمى گذارد. در روزهاى بعد هم دوباره با زهرا خانم تماس گرفت اما كسى جواب نمى داد.
پيش خودش فكر كرد شايد از ترس بچه ها گوشى را برنمى دارد تصميم گرفت برود و از نزديك ببيندش. اما وقتى پارچه سياه مقابل خانه را ديد فهميد كه همه چيز تمام شده و قبل از آن كه بچه ها او را از خانه بيرون كنند خودش براى هميشه از آنجا رفته.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |