|
|
|
جلوه هايى از شعر قيصر امين پور
|
|
|
|
|
|
|
|
] تهمينه مهربانى]
|
|
|
|
|
آخرين برگ درخت افتاد...
] فرزاد زادمحسن ]
با كاروان بگوئيد احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد، محمل به روز باران كوه و درخت و هوا و سنگ و هوا گريه مى كنند؛ رود گريه مى كند؛ نسيم گريه مى كند و آفتاب. . . پرنده ها گريه مى كنند. حتى خيابان هاى خوابمرده دلگرفته شهر. . . چندم آبان است امروز چندم آبان بود پارسال براى تو مى خواندم و ابرت هواى باريدن داشت: «پائيز شد باغ تو، ماندم اى عشق! اى مهاجر! من جاده بى انتهايت اى روح تنهاى مسافر. . . » اى خسته! اى قامت تكيده ويران! اى جسم در هم شكسته از درد. . . ققنوس جانِ آتش گرفته ات بر قاف قلب كدام رسيدن به كران نشسته و پر و بال زخمى و شكسته اش، از پس عمرى قلندروار و غريب زيستن، از سماع كدام خاكستر بر لامكان اى قلب زخمى! اى قلب خسته! چه شد كه ايستادى بگو آن درياى درد را، به شطح شعله، به خنياى خون، تا كدام كرانه بردى تپيدنت نبض تمام شعرها و شورها، بغض آتش گرفتن تمام ترانه ها بود. اى گلوگاهت شرق تغزل آتشفشانى آواز. بگو اين دلدادگى، اين دلتنگى را بعد از تو كجا بريم اين تابوت را كجا مى بريد دارد خودش مى آيد. تازه از بيمارستان مرخص شده. ريش هايش همه سفيد؛ صورتش سخت تكيده و قامت بلندش يكسره فرو ريخته. اين هم درست! اما با آن دو عصا، لنگ لنگان و خسته و بى تاب، دارد به هزار زحمت خودش را بالا مى كشد از آن چهار طبقه، از آن همه پله. . . دارد بالا مى آيد. خودش دارد مى آيد. اين تابوت را كجا مى بريد براى اين روزهاى بى باور و بى باران، ما را به خويش وامگذار و مرو كه بى تو با دعاى بى آيه و آشنا، بويى از آن بهارهاى دور نمى آرند. مى دانم قيصر كه بى تاب رفتن بودى: « كى بشينيم چند ساعت سير محبت كنيم . . . فعلاً نه! درد. . . اين درد اگه امون بده. . . » يادت هست رسيده بوديم كنار آن نرده هاى سبز. ديرت بود و دلت نيامد بروى: «حالا همين جا چند دقيقه اى صحبت كنيم در مورد اون كارت. خوبه بذار وقتى اين بيمارستان رفتنام تموم شد؛ قشنگ سر فرصت. . . » بگو تكليف ما چه مى شود با دنيايى كه بعد از تو بى معناتر شده است كه: « زمين، عريان مانده است و باغ هاى گمان» توفان را در تابوت نشانديم و بر سر دست، در خيابان هاى خسته و مغموم شهر چرخانديم. اقيانوس را در كفن پيچيديم و بر او نماز كرديم و كوهى را كه بلنداى بليغ درد بود و ستيغش بوسه گاه سجده آفتاب كه در بى قرارى قلبش، آسمانى از آينه بود. بارانى از بال گشودن آواز را به گور سپرديم و باز آمديم.
|
|
|
|
|
جلوه هايى از شعر قيصر امين پور
الف لام ميم از لبم مى تراود
|
|
|
شعرى براى جنگ مى خواستم شعرى براى جنگ بگويم ديدم نمى شود ديگر قلم زبان دلم نيست گفتم: بايد زمين گذاشت قلم ها را ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست بايد سلاح تيزترى برداشت بايد براى جنگ از لوله تفنگ بخوانم -با واژه فشنگ- مى خواستم شعرى براى جنگ بگويم شعرى براى شهر خودم -دزفول- ديدم كه لفظ ناخوش موشك را بايد به كار برد اما موشك زيبايى كلام مرا مى كاست گفتم كه بيت ناقص شعرم از خانه هاى شهر كه بهتر نيست بگذار شعر من هم چون خانه هاى خاكى مردم خرد و خراب باشد و خون آلود بايد كه شعر خاكى و خونين گفت بايد كه شعر خشم بگويم شعر فصيح فرياد -هرچند ناتمام- گفتم: در شهر ما ديوارها دوباره پر از عكس لاله هاست اينجا وضعيت خطر گذرا نيست آژير قرمز است كه مى نالد تنها ميان ساكت شب ها برخواب ناتمام جسدها خفاش هاى وحشى دشمن حتى ز نور روزنه بيزارند بايد تمام پنجره ها را با پرده هاى كور بپوشانيم اينجا ديوار هم ديگر پناه پشت كسى نيست كاين گور ديگرى است كه استاده است در انتظار شب ديگر ستارگان را حتى هيچ اعتماد نيست شايد ستاره ها شبگردهاى دشمن ما باشند اينجا حتى از انفجار ماه تعجب نمى كنند اينجا تنها ستارگان از برج هاى فاصله مى بينند كه شب چقدر موقع منفورى است اما اگر ستاره زبان مى داشت چه شعرها كه از بد شب مى گفت گوياتر از زبان من گنگ آرى شب موقع بدى است هر شب تمام ما با چشم هاى زل زده مى بينيم عفريت مرگ را كابوس آشناى شب كودكان شهر هر شب لباس واقعه مى پوشد اينجا هر شام خامشانه به خود گفته ايم: شايد اين شام، شام آخر ما باشد اينجا هر شام خامشانه به خود گفته ايم: امشب در خانه هاى خاكى خواب آلود جيغ كدام مادر بيدار است كه در گلو نيامده مى خشكد اينجا گاهى سربريده مردى را تنها بايد ز بام دور بياريم تا در ميان گور بخوابانيم يا سنگ و خاك و آهن خونين را وقتى به چنگ و ناخن خود مى كنيم در زير خاك گل شده مى بينيم: زن روى چرخ كوچك خياطى خاموش مانده است اينجا سپور هر صبح خاكستر عزيز كسى را همراه مى برد اينجا براى ماندن حتى هوا كم است اينجا خبر هميشه فراوان است اخبار بارهاى گل و سنگ بر قلب هاى كوچك در گورهاى تنگ اما من از درون سينه خبر دارم از خانه هاى خونين از قصه عروسك خون آلود از انفجار مغز سرى كوچك بر بالشى كه مملو رؤياهاست -رؤياى كودكانه شيرين- از آن شب سياه آن شب كه در غبار مردى به روى جوى خيابان خم بود با چشم هاى سرخ و هراسان دنبال دست ديگر خود مى گشت باور كنيد من با دو چشم مات خودم ديدم كه كودكى ز ترس خطر تند مى دويد اما سرى نداشت لختى دگر به روى زمين غلتيد و ساعتى دگر مردى خميده پشت و شتابان سر را به ترك بند دوچرخه سوى مزار كودك خود مى برد چيزى درون سينه او كم بود... *** اما اين شانه هاى گرد گرفته چه ساده و صبور وقت وقوع فاجعه مى لرزند اينان هرچند بشكسته زانوان و كمرهاشان استاده اند فاتح و نستوه -بى هيچ خان و مان- در گوششان كلام امام است -فتواى استقامت و ايثار- بر دوششان درفش قيام است بارى اين حرف هاى داغ دلم را ديوار هم توان شنيدن نداشته است آيا تو را توان شنيدن هست ديوار! ديوار سرد و سنگى سيار! آيا رواست مرده بمانى در بند آن كه زنده بمانى نه! بايد گلوى مادر خود را از بانگ رود رود بسوزانيم تا بانگ رود رود نخشكيده است بايد سلاح تيزترى برداشت ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست... دزفول - اسفند ۵۹ تنها تو مى مانى دل داده ام بر باد، بر هرچه باداباد مجنون تر از ليلى، شيرين تر از فرهاد اى عشق از آتش اصل و نسب دارى از تيره دودى، از دودمان باد آب از تو طوفان شد، خاك از تو خاكستر از بوى تو آتش، در جان باد افتاد هر قصر بى شيرين، چون بيستون ويران هر كوه بى فرهاد، كاهى به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد از خاك ما در باد، بوى تو مى آيد تنها تو مى مانى، ما مى رويم از ياد خرداد ۷۵ غزل پنجره يك كلبه خراب و كمى پنجره يك ذره آفتاب و كمى پنجره اى كاش جاى اين همه ديوار و سنگ آئينه بود و آب و كمى پنجره در اين سياه چال سراسر سؤال چشم و دلى مجاب و كمى پنجره بويى زنان و گل به همه مى رسيد با برگى از كتاب و كمى پنجره موسيقى سكوت شب و بوى سيب يك قطعه شعر ناب و كمى پنجره خواب كودكى در خواب هاى كودكى ام هر شب طنين سوت قطارى از ايستگاه مى گذرد دنباله قطار انگار هيچ گاه به پايان نمى رسد انگار بيش از هزار پنجره دارد و در تمام پنجره هايش تنها تويى كه دست تكان مى دهى آنگاه در چارچوب پنجره ها شب شعله مى كشد با دود گيسوان تو در باد در امتداد راه مه آلود در دود جغرافياى ويرانى دلم قلمرو جغرافياى ويرانى است هواى ناحيه ما هميشه بارانى است دلم ميان دو درياى سرخ مانده سياه هميشه برزخ دل تنگه پريشانى است مهار عقده آتشفشان خاموشم گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى است صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد درون سينه من انفجار زندانى است تو فيض يك اقيانوس آب آرامى سخاوتى، كه دلم خواهشى بيابانى است! الفباى درد الفباى درد از لبم مى تراود نه شبنم، كه خون از شبم مى تراود سه حرف است مضمون سى پاره دل الف. لام. ميم. از لبم مى تراود چنان گرم هذيان عشقم كه آتش به جاى عرق از تبم مى تراود ز دل بر لبم تا دعايى برآيد اجابت ز هر ياربم مى تراود زدين ريا بى نيازم، بنازم به كفرى كه از مذهبم مى تراود خرداد ۷۳ فال نيك گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو شيرين من، براى غزل شور و حال كو پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو گيرم به فال نيك بگيرم بهار را چشم و دلى براى تماشا و فال كو تقويم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند حال سؤال و حوصله قيل و قال كو بهار ۷۴ لحظه هاى كاغذى خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى لحظه هاى كاغذى را، روز و شب تكرار كردن خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى آفتاب زرد و غمگين، پله هاى روبه پايين سقف هاى سرد و سنگين، آسمان هاى اجارى با نگاهى سرشكسته، چشم هايى پينه بسته خسته از درهاى بسته، خسته از چشم انتظارى صندلى هاى خميده، ميزهاى صف كشيده خنده هاى لب پريده، گريه هاى اختيارى عصر جدول هاى خالى، پارك هاى اين حوالى پرسه هاى بى خيالى، نيمكت هاى خمارى رونوشت روزها را، روى هم سنجاق كردم: شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث در ستون تسليت ها، نامى از ما يادگارى
اسفند ۷۲
|
|
|
|
|
سالشمار زندگى امين پور
|
|
|
۱۳۳۸: تولد در گتوند خوزستان، دوم ارديبهشت. ۴۴-۱۳۴۳: تحصيل در مكتب خانه. ۴۹-۱۳۴۵: تحصيلات ابتدايى در گتوند. ۵۷-۱۳۵۰: تحصيلات دوره راهنمايى و دبيرستان در دزفول. ۱۳۵۷: پذيرفته شدن در رشته دامپزشكى دانشگاه تهران. ۱۳۵۸: انصراف از رشته دامپزشكى و ورود به دانشگاه تهران، همكارى در شكل گيرى حوزه انديشه و هنر اسلامى. ۷۱-۱۳۶۰: دبيرى شعر هفته نامه سروش. ۶۲-۱۳۶۰: تدريس در مدرسه راهنمايى. ۱۳۶۳: انتشار كتاب هاى «تنفس صبح» و «در كوچه آفتاب» ۱۳۶۳: تغيير رشته به ادبيات فارسى دانشگاه تهران. ۱۳۶۵: انتشار «طوفان در پرانتز» (نثر ادبى) و منظومه «ظهر روز دهم» (براى نوجوانان). ۱۳۶۶: آغاز دوره كارشناسى ارشد ادبيات. ۱۳۶۷: سردبيرى ماهنامه ادبى- هنرى سروش نوجوان و آغاز تدريس در دانشگاه الزهرا. ۱۳۶۸: انتشار «مثل چشمه مثل رود» (براى نوجوانان)، جايزه نيما يوشيج (مرغ آمين بلورين)، همكارى درتشكيل دفتر شعر جوان. ۱۳۶۹: آغاز دوره دكتراى ادبيات فارسى. ۱۳۷۰: انتشار «بى بال پريدن» (نثر ادبى براى نوجوانان)، آغاز تدريس در دانشگاه تهران، انتشار «گفت وگوهاى بى گفت وگو». ۱۳۷۲: انتشار «آينه هاى ناگهان». ۱۳۷۵: انتشار « به قول پرستو» (براى نوجوانان). ۱۳۷۶: دفاع از رساله پايان نامه دكترا با عنوان «سنت و نوآورى در شعر معاصر». ۱۳۷۸: انتشار «گزينه اشعار». ۱۳۸۰: انتشار «گل ها همه آفتابگردانند». ۱۳۸۲: عضويت پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى. ۱۳۸۳: انتشار «سنت و نوآورى در شعر معاصر». ۱۳۸۵: انتشار «شعر كودكى». ۱۳۸۶: انتشار «دستور زبان عشق».
۸ آبان ۱۳۸۶ شاعر عاشقانه ها پركشيد
|
|
|
|
|
آئينه بى غبار
|
|
|
] محمدرضا سهرابى نژاد ]
در سايه راه مى رود قيصر تو قيصر من اما «در كوچه آفتاب» راه مى رود و «صبح را تنفس» مى كند و «ناگهان آئينه» مى شود «گل هاى آفتابگردان» را با «دستور زبان عشق!» به راستى مرگ مهربانى مى آورد دل هاى پراكنده را جمع مى كند و زنگار غفلت را از آئينه دل ها مى زدايد. خبر سنگين بود. قيصر ناگهان آئينه شد، در كوچه آفتاب! قيصر آئينه بود، آئينه اى بى غبار. زلال مثل جويبار و مهربان مثل نسيم و رها، مثل ماهى هاى «سد گتوند» گاه گاهى به ديدنش مى رفتم در دانشگاه تهران يا منزلش ، پيش از ماه مبارك رمضان، به ديدارش رفتم. پس از ساعتى گپ و گفت وگو، آخرين اثرش را تقديم كرد، «دستور زبان عشق» آرى، او دستور زبان عشق را به من هم آموخت. *** روز يكشنبه ۸۶/۸/۶ به دانشگاه سرى زدم ولى نديدمش ديروز دوشنبه ۸۶/۸/۷ به ديدن دكتر تركى رفته بودم او را هم زيارت كردم. تكيده تر و خسته تر از هميشه به نظر مى رسيد، به سختى نفس مى كشيد و گاهى هم به ديوار تكيه مى داد. اما اميدوار و مصمم بود. با آن لبخند هميشگى كه طراوت و عشق از آن مى باريد. ربع ساعتى از وقت كلاسش گذشت قرار روزى ديگر را گذاشتيم. سمت راست سينه اش درد مى كرد و با شوخى مى گفت مگر قلب سمت راست است گفتم شايد رگ هايش گرفته است گفت چكاب كرده ام گفته اند چيزى نيست«با لبخند شايد هم، تشخيص نداده اند» آخرين بوسه را از او گرفتم به اميد ديدار در روزهاى آينده ، به كلاس كه رفت براى آخرين بار نگاهش كردم بر صندلى تدريس چه با شكوه تكيه داده بود. *** گويا حوالى ساعت ۲/۳۰ بامداد سه شنبه پشت پنجره عشق قرارى داشته با باران روبوسى آبدارى كرده و بارانى شده. چنانكه پيشترها هم از اين قرارها داشته. خود گفته: ديشب باران قرار با پنجره داشت روبوسى آبدار با پنجره داشت يكريز به گوش پنجره، پچ پچ كرد چك چك، چك چك، چكار با پنجره داشت ! *** حوالى ساعت ۸/۳۰ روز سه شنبه بود كه تلفن همراهم ناليد شاعر عزيز رضا اسماعيلى بود كه آن خبر را داد. باور نكردم و باور نمى كنم كه عشق بميرد! مهربانى بميرد! به هر حال او زندگى را با تمام مرارت ها دوست مى داشت و مرگ را دشمن در طول سال ها رنج و مشقت ناشى از بيمارى و عمل هاى متعدد هرگز شكوه اى از او نشنيديم. به روح پرفتوحش درود مى فرستيم و اين مصيبت جانكاه را به جامعه دانشگاهى، شاعران، اصحاب قلم و خانواده محترمش بويژه همسر صبور و بردبار و تنها يادگارش «آيه» عزيز تسليت مى گويم. يادش گرامى باد.
|
|
|
|
|
نان را از هر طرف كه بخوانى نان است!
] تهمينه مهربانى]
|
|
|
شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد
قيصر امين پور، ارجمند است زيرا به زيور والاى «اخلاص» آراسته است و همان مى كرد كه بسيار كسان نمى كنند و آن تطابق كردار و گفتار است. قيصر امين پور شعرش بود و شعرش او و هيچ آه و دريغى عميق تر از تفاوت... كه چه بگويم تضاد بين عمل و سخن هنرمندان نيست و اين يعنى آن آسيب و خسرانى كه بى تعارف ، گريبان جامعه ما را رها نمى كند و بيشترين صدمات را به فرهنگ و هنر و ادب ما وارد ساخته است و هنوز هم. به قول مرحوم پروين اعتصامى، زمانه نقاد بى رحمى است و بى ترديد قيصر امين پور، آثار و اشعار وى نيز از اين نقد بى تعارف و عافيت سوز، گذر خواهد كرد، اما همين زمانه سختگير، بى ترديد به احترام جسارت و شهامت وى در تلاش دشوارش براى «انسان ماندن» و «انسانى زيستن» ارزش هاى بى شمار شعرش نيز از آنها سرچشمه مى گيرند، سر خم خواهد كرد و او از جمله كسانى است كه مشكل بتوان جاى خالى اش را پر كرد و براى انسان فانى، چه مرتبتى بالاتر از اين كه يگانه باشد در هنر و ادب و انسانيت. او «روستايى» ماند و شهر نتوانست او را و فضيلت هايش را ببلعد و از همين رو شادمانه گفت، «نان را از هر طرف كه بخوانى نان است» .
|
|
|
|