مشفق كاشانى
اگر نسيم سبك بال ره به كوى تو داشت
چو غنچه آگهى از راز تو به توى تو داشت
پس از تو سبزه به زردى نشست و باغ گريست
كه پيش از اين گل انديشه رنگ و بوى تو داشت
ترانه در گلوى مرغ نغمه ساز شكست
كه در حكايت اين داغ ، هاى و هوى تو داشت
شب از كرانه اندوه خيز خواب آلود
هزار ديده گشود و نظر به سوى تو داشت
به اشك و آه در آميخت ديده دل من
ز آب شعله برآورد و سر به جوى تو داشت
بگو تو آرزوى مرگ داشتى اى دوست
در اين زمانه، و يا مرگ آرزوى تو داشت
خم سپهر تهى شد اگر زباده عشق
شگفت نيست كه پيمانه از بوى تو داشت
تو آبروى هنر را نريختى بر خاك
شدى به خاك و هنر پاس آبروى تو داشت
مگر نظير تو جويد جهان بگشت و بگشت
به حيرت آمد و آيينه روبه روى تو داشت
كسى زباده هفتاد خوان شعر گذشت
كه هفت باديه طى كرد وگفت وگوى تو داشت
سخن ز درد توان سوز تو سخن مى گفت
اگر نسيم سبك بال ره به سوى تو داشت
***
على موسوى گرمارودىنشان هشيارى براى قيصر امين
نمرده است كه شور و شعر ناميراست
شكسته نيست
كه همواره كوه پابرجاست
نخفته است
كه شعرش پيام بيدارى است
به سربلندى و افتادگى كه خود مى گفت
چو آبشار و چو رود
هميشه در وطن و كوه دشت آن جارى است
به روى سينه ميهن
نشان هشيارى است
اشاره به بيتى از خود او: دلى سربلند و سرى سر به زير/ از اين دست عمرى به سر برده ايم
***
محمد على بهمنىتا بود سر به زيرتر از آبشار بود
قيصر كه سربلندتر از كوهسار بود
افتاده مثل ريگ ته دره مى نمود
آن ايستاده شعر كه خود قله دار بود
از رود سد شده به تحمل صبور تر
اما دليل زمزمه جويبار بود
قيصر نه! درد، درد نه! قيصر- خداى من
تا مرگ هم به دوستى اش پايدار بود
معيار ناشكافته اش زخم بسته اى است
او بغض بى عيارى اين روزگار بود
تنها شبانه مى شد از او باج جان گرفت
صبح از گشاده رويى او شرمسار بود
***
اندوه او فراتر از اين هاى هاى ماست
او شعر بود و همهمه ما شعار بود
***
بهاءالدين خرمشاهىبه پيش مستى چشمش هميشه مستورم
زچيست اين همه نزديك و اين همه دورم
به زير بار محبت ز پاى ننشستم
چرا كه شرط محبت نداد دستورم
اگر كه غير هوالحق نگفته ام در عشق
دچار وسوسه هاى حسين منصورم
هميشه شعله ورم تا رفيق يابد راه
از آن گداخته مانند لاله طورم
مراست جانى و در پاى دوست افشانم
به جان دوست كه از اين بيش نيست مقدورم
حديث حكمت از من نخواه نادانم
به عشق مأمور اگر زعقل معذورم
ز داغ هاى دلم مى توان چراغان كرد
به دشت سرخ ترين لاله هاش ناطورم
بيا بيا كه شب روح راه من گم كرد
تو اى ستاره رخشان شام ديجورم
رفيق نيمه راهش نمى توانم بود
كه زنده وار ولى پاى بر لب گورم
مرا چو نوحه به ماتم سرايى اش خوانيد
كه خويش مرثيه قيصر امين پورم
***
على رضا قزوه گرچه من مى شكنم در خود يكسر، قيصر!
مرگ حق است. تبسم كن و بگذر، قيصر
مرگ پايان كبوتر نيست ، وقتى بى بال
تا خدا پل زده اى مثل كبوتر، قيصر!
نام تو شهره تر از قاف شده است اى سيمرغ
بازهم پر بگشا در خود بى پر، قيصر!
مرگ مرگ است ولى مرگ تو مرگى دگر است
داغ، داغ است ولى داغ برادر... قيصر!
راستى مرگ چه جورى ست مرا مى بينى
چه خبر دارى از عالم ديگر، قيصر!
نقدهايت همه غوغا بود غوغا «سيد»!
شعرهايت همه محشر بود محشر، قيصر
جامه خاك به تن كردى و يادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قيصر!
شعرهاى تو همه معنى قرآن بودند
«آيه» اى دارى چو سوره الكوثر، قيصر!
تيغ مى چرخد و من سينه زنان مى گريم
در دلم هلهه حيدر حيدر، قيصر!
پيش تر از من دلتنگ گذشتى، بگذر
ما همه مى گذريم آخر از اين در، قيصر
***
عبدالجبار كاكايىسنگى شكست آينه اى ناگهان و من
تابوت و ترمه بود گل ارغوان و من
پيچيده بود عطر دعا در زمين و او
افتاده بود ماهى اش از تنگ جان و من
قيصر موقرانه در آغوش دست ها
چون قايقى رها شده بى بادبان و من
دنبال او نگاه چه نوميد و مضطرب
گنجشككى رها شده از آشيان و من
درهم تنيده بود صداها و دست ها
تابوت و ترمه بود و گل ارغوان و من
***
ابوالفضل زرويى نصرآبادبغض تلخ صبحگاه
درد، درد، درد
وجود گرم و مهربان مرد خانه كرد
مرد مهربان از اين هواى سرد خسته بود
درد را بهانه كرد
باز هم صداى زنگ و بغض تلخ صبحگاه
اى دريغ آن كه رفت...
اى دريغ ما،
دريغ مهر و ماه
دوستان نيمه راه
آه، آه، آه
رودگريه جماعت كبود درفراق آن كه رفت
در عزاى آن كه بود
«دير مانده ام در اين سرا...» ولى شما، عزيز«ناگهان چه قدر زود...»
***
افشين علابه شكرانه يك نفس با تو بودن
همه عمر را از تو خواهم سرودن
سرودم تو را بارها، خود گواهى
نه در روز مرگت كه در زنده بودن
اگرچه دراقليم روم تغزل
تو خود روشنى ، بى نياز از ستودن
پس از تو ندانم چه شعرى چه شورى
غبار غم از سينه خواهد زدودن
چه دستى به سبك اشارات قيصر
گره خواهد از زلف معنا گشودن
چه كسى با كنايات رندانه هر دم
به مفهوم هر واژه خواهد فزودن
سخن چيست بعد از تو بيهوده گفتن
غزل چيست دندان به نشخوار سودن
دگر قيصرى چون تو مادرنزايد
كه پاكش چو يوسف توان آزمودن
كنون اى رها كرده گيسو به بالين
خوش ات باد در مصر معنا غنودن
***
صديقه وسمقى سراسيمه زد به دريا، رفت
وزيد باد خزان، گلستان به يغما رفت
مجاز رفت و حقيقت، كنايه، ايما، رفت
نشست بر سرگل ها غبار دلتنگى
شكست بغض هزاران، كه او دريغا رفت
سيه بپوش در اين سوگ و مويه كن اى درد
كه دسترنج تو آن سرو قد رعنا رفت
نشست بر دل اين روزگار حسرت او
كه گوهر صدف شعر، درّ يكتا رفت
نداشت طاقت ماندن در آبگير زمين
كه موج بود و سر آسيمه زد به دريا رفت
صداى آخر عشق است، حرف اول او*
سرود با همه حرف ها، خدا را رفت
* اين مضمون از قيصر امين پور وام گرفته شد.
***
ناصر فيضاين قاب عكس ساعد و آن عكس قيصر است
يا روح ناب شعر جوان در دو پيكر است !
باور نمى كنم كه تو از دست رفته اى
چون مرگت اى عزيز فراتر ز باور است
بعد از زلال چشم تو باور نمى كنم
در ناگهان آينه چيزى مصور است
يك داغ دل كم است براى تبار عشق
اين داغ قيصر است كه داغى مكرر است
دنيا براى روح تو جز رنج مرگ نيست
وقتى مجال زندگى ات جاى ديگر است
بر مرگ ناگزير تو افسوس، چاره نيست
وقتى چنين حقيقت تلخى مقدر است
تاب غمت گرفته، مجال از توان ما
جنگ غم تو با دل ما، نابرابر است
اين روزها كه در شب دل ها خدا كم است
از صد كرور بنده يكى مثل قيصر است
***
حميد رضا شكار سرىپرانتز هاى شكسته
* يك
صبح تهران و صبح گتوند
چه فرق مى كند
وقتى صداى گام هاى تو
در كوچه آفتاب نمى پيچد
* دو
به گزارش هواشناسى
پس از تو
تنفس صبح مختل خواهد شد
و رعد و برق مزمن آسمان
عود خواهد كرد
توفان پرانتزها خواهد شكست
و بارانى سنگين و سرشار
ما را با خود خواهد برد
گل ها همه آفتاب گردانند
و بى هيچ اشتباهى
دفتر پر ترانه تو را نشانه رفته اند
* سه
دانشكده دلسرد
دانشجويان نيمه تعطيل
استاد دستور زبان عشق
براى نخستين بار و هميشه غيبت كرده است
* چهار
اين تازه تمام فاجعه نيست
اصل فاجعه فرداست
وقتى كه شعرهاى نيمه تمامت را يافتيم
***
صابر امامى* يك
آن موهاى سياه
آن موهاى زلال سياه
آن موهاى چون شبق سياه
آن موهاى چون شب ميهمن ام سياه
تو از كدام فصل مى گذرى
يك بار ديگر در آينه ظاهر شو
نه برف نيست
گرد و غبار يك توفان است
يك باد پائيزى
گويا خزان چتر مى زند
در انتهاى يلداى ما سرو در بهار
اما هنوز فروردين ...
اما هنوز ارديبهشت...
آن موهاى سياه
آن موهاى چون شبق سياه
يك بار ديگر در آينه ظاهر شو
نه برف نيست
گرد و غبار يك توفان است
يك باد پائيزى
در يلداى يك بهار
* دو
تو يلداى بهار ما بودى
با دامن دامن ارديبهشت
با فروردين فروردين شعر
با گيسوان شسته شده در چشمه هاى شب...
***
در باغ كاغذى
تو تنها كاجى بودى
كه شاعران به شاخه هايش
ستاره مى بستند
و از ارديبهشت هايش
بهار هيچ وقت نمى آيد را
سراغ مى گرفتند
***
اكنون كه مى روى
تمام ايستگاه ها زمستان است
و واگن ها برفى
***
و ريل ها خرداد را
به دى مى رسانند
به يلدايى پر از شكوفه سپيد
***
همايون على دوستىآينه هاى ناگهان
ناگهان آينه اى افتاد و شد پرپر
ناگهان از آسمان آمد خبر: قيصر
ناگهان بغض تمام غنچه ها واشد
تسليت گفتند باهم سرو و نيلوفر
يك جهان فرياد پنهان در سكوتش بود
دردهايش آتشى در زير خاكستر
بر مزار خاطراتش مى نشيند اشك
گريه را سر مى دهد از گونه اى ديگر
گريه كن با ياد او اى مهربان با من
گريه كن اى سرنوشتت همچو من پرپر
***
مصطفى محدثى خراسانىدر سنگ سرگشودن پر باشد
در رگ رگ هوش نى شناور باشد
رومى ز پس قرون به پا خاسته است
آنجا كه به تخت شعر قيصر باشد
***
على محمد مؤدب
مبادا من دروغى گفته باشم
به جان يا تن دروغى گفته باشم
مبادا پشت اين لبخند زخمى
به خنديدن دروغى گفته باشم
***
زكريا اخلاقىهر لحظه پريدنى مقدر شده است
هر روز شكفتنى مقدر شده است
اين بار حريم امپراطورى عشق
اندوه نشين سوگ قيصر شده است
***
على شفاعىخبر سهمگين است
دنيا راه بى رهگذر است
كه به كفش هاى تو ختم مى شود
آفتاب از كجا برآورده است !
كه ثانيه ها را ناى نفس كشيدن نيست
هيماليا، دماوند يا از صندلى هاى بى رنگ اتاقى غريب
خبر سهمگين است
بر دوش كدام باد! كدام كوه! كدام پرنده بايد نوشت !
تا رثاى تو را
چكه
چكه
رود رود رود، دريا دريا
بر پيشانى ابد به سوگ ننشيند !
خبر سهمگين است
قيصر كه امين شعر بود
امانت به ديوان سپرد و رفت
آى مهربان!
آى شعر!
آى دماوند!
آى سيدحسن!
مراعات نظير شما پر كشيد
و امروز، صبح تنگى نفس گرفته است و
گل هاى خيس
در كوچه هاى شهر
آفتابگردان تشييع مى كنند!
***
سعيد بيابانكى پنداشتم كه باغچه اى پر پر است او
ديدم كه نه... برادر من قيصر است او
هر كوچه باغ را كه سرك مى كشم هنوز
مى بينم از تمام درختان سر است او
ديروز اگر براى شما شعر تر سرود
امروز هم بهانه چشم تر است او
يك عمر آبروى چمن بوده اين درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او
در خاك مى تپد دل گرمش به ياد ما
چون آتش نهفته به خاكستر است او
او را به آسمان بسپارش به خاك.... نه
مثل كبوتران حرم پرپر است او
گاهى زلال و نرم... گهى تند و گاه تيز
تلفيق آب و آينه و خنجر است او
آرام آرميده در اين حجم ترمه پوش
شايد به فكر يك غزل ديگر است او...
***
رضا اسماعيلى سه شنبه
امروز سه شنبه
ناگهان
واژه ها جيغ مى كشند و
شعرها سياه مى پوشند
و عشق
بى هيچ دستورى
عزاى عمومى اعلام مى كند
***
بخشى از شعرى بلند: چراغ آواز
... به گناهى كه نداشتى
به گناه سجودت بر قبله قبيله اين خاك بود
كه پيشانى وطن ات را به رگبار بستند
و جهان خاموش ماند و قطعنامه ها مخدوش
صداها برخاستند صداها گريستند
از شروه خوانى خواهرانت
بر جنازه هاى چه بسيار برادران
***
تو را يافتم در مجاورت درخت هايى
كه تيرباران شده بودند
تو را يافتم در موازات خيابانى مجروح
تو را يافتم در پشت انبوهى از كتاب ها
و مرثيت هايى به كاغذ درنيامده در گلو
در روزنامه هاى ديروز
و در پشت ميزى كوچك
كه بوى رياست نداشت
***
... تو بزرگ ماندى و روشنگر
كه چراغ آوازت را
كپرنشينان ايل در صحراها
بر بلندى ها افروختند
و پرندگان با عقاب هاى جوان خواندند
كه شاعر
مى تواند بى آن كه رازى باشد
چراغ آوازى باشد...