چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ - ۲۶ شوال ۱۴۲۸
Wed, Nov 7, 2007
ويژه ۷ قيصرامين پور
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه۱ قيصرامين پور
ويژه ۲قيصرامين پور
ويژه ۳قيصرامين پور
ويژه ۴ قيصرامين پور
ويژه ۵ قيصرامين پور
ويژه ۶ قيصرامين پور
ويژه ۷ قيصرامين پور
ويژه۸ قيصرامين پور
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
قيصــــــــــــــــــر در نگاه هم عصرانش
[ساير محمدى]
326040.jpg
حميد سبزوارى (شاعر)
خدا قيصر امين پور را رحمت كند.ما يكى از بهترين همكارانمان را از دست داديم.ايشان از شعرايى بودند كه بسيار به قرآن و اسلام و مسائل مكتبى اعتقاد داشتند و لذا اشعارشان نيز مشحون از آرمان ها و باورهاى مكتبى ايشان بود.ايشان به جوانان علاقه داشتند و جوانان نيز متقابلاً به ايشان مهر مى ورزيدند.
من ايشان را نخستين بار در دوران جنگ تحميلى ديدم.ايشان در آنجا شعرى را خواندند و من دريافتم كه با شاعر مستعدى مواجه هستم.
ايشان جامعه اش راخيلى خوب مى شناخت و به آلام و دردهاى آنان آگاه و زبان گوياى رنج ها و آمال آنان بود و به همين دليل هم در دل آنها جاى داشت.انسان بسيار صبورى بود و با مردم مماشات داشت.وقتى با كسى آشنايى پيدا مى كرد، در رفاقت صادق بود.در كارها و آثارش هم كاملاً صداقت داشت. هيچ كارش خلاف اعتقاد و ايمان خود و مردمش نبود.كسى كه اعتقادى داشته باشد و روى هوا و هوس و بر اساس تمايل خودش كار نكند و وسيله اى باشد براى ارشاد مردم و دستگيرى از آنها و در شعر خود از آنها حمايت كند، در دل مردم جا باز مى كند. ايشان شاعرى مردمى بود. شاعرى بود كه نبض جامعه در دستش بود.متأسفانه اين بزرگواران، خودخورى مى كنند و وقتى مى بينند كه بعضى از مسائل بر خلاف آرمان هاى آنهاست، نمى توانند تحمل كنند.شاعر به فضايى نياز دارد كه در آن پرواز كند.بعضى از مسائل، اين فضا را تنگ مى كند.مرحوم امين پور پيوسته دردمند بود و هميشه غم مردم را مى خورد.خودش هم كه گرفتار بيمارى هاى متعددى بود، اما هيچ وقت دردش را بروز نمى داد.اين هم يكى از مسائلى است كه باعث شد زود از پا درآيد.بعضى ها هستند كه دردشان را با دوستانشان مطرح مى كنند.شايد اگر او هم دردش را مى گفت، اين طور خسته و فرسوده نمى شد.هر چه خواست خداست. نمى توانم بگويم ديگر مثل او نخواهيم داشت، ولى خيلى دشوار است.ايشان مى توانست سى چهل سال ديگر ادامه بدهد و خدمت كند.رفتنش خيلى زود بود.
كسانى كه آرمانگرا هستند و مبناى اعتقادى محكمى دارند، باورهاى خود را ارزان نمى فروشند.براى اعتقاداتشان ارزش قائلند و اين باورها با جان و روحشان سر و كار دارد.براى باورهايشان نفس مى كشند و زيست مى كنند.لباس نيست كه بشود آسان عوضش كرد.اين باورها با جانشان جوش خورده است.شاعر در اين مرحله از همه چيز خودش، حتى از جانش مى گذرد.دغدغه هاى شاعر به زندگى او جان و معنا مى دهند، مگر آنكه شاعر، شعر بى هدف بگويد.شاعرى كه هدف دارد، دشمن را مى شناسد، تخريب هايى را كه او انجام مى دهد، مى شناسد و تشخيص مى دهد و پيوسته از اينها رنج مى برد.رنج از جسم و جان شاعر مى كاهد و او را فرسوده مى كند و او يكى از اينگونه شعرا بود.از زمانى كه او را شناختم، اين دغدغه ها را داشت. اگر سطح فرهنگ و ادب در جامعه ما بالا بود، شاعر قدر و شأن ديگرى داشت.درست است كه وقتى دشمن حمله مى كند، بايد با اسلحه و فشنگ، از كشور دفاع كرد، اما زمينه هاى اعتقادى دفاع از ميهن و حق را چه كسانى بايد در دل و جان مردم فراهم سازند اين وظيفه خطير را جز بر دوش اهل قلم و فرهنگ نمى توان نهاد شاعر، نويسنده، روزنامه نگار و اهالى فرهنگ هستند كه مى توانند مردم را به جبهه بفرستند و در آنجا نگه دارند.اينها كسانى هستند كه پيوسته سنگين ترين مسئوليت ها را بر دوش دارند و در عين حال از كمترين بهره مندى مادى و اعتبار اجتماعى برخوردارند و با رنج فراوان باز هم به تمامى به تعهدات شان عمل مى كنند.شاعر در درون خود پيوسته دچار خلجان است و همين باعث مى شود كه خودخورى كند و قلب و اعصاب و جسمش در معرض آسيب قرار گيرد.شاعر در چنين شرايطى چه مى تواند بكند چاره اى جز خون دل خوردن ندارد.
به هر حال رفتن امين پور، ضايعه اى براى ما بود. البته عرصه هنر هيچگاه خالى نخواهد ماند.شعراى ما بايد سعى كنند در مقابل دشمنان فرهنگى ما بايستند.ما كه رفتنى هستيم.كارمان را هم كرده ايم.چيزى هم طلبكار نيستيم.اين جوان ها هستند كه بايد همت كنند و مسئولان فرهنگى هم بايد جوان ها را دريابند.جوامع امروز به شدت به اخلاقيات نيازمندند.اين كار را بايد قلم به دستان و نويسندگان و شعرا انجام دهند.شاعر، هم غم مردمان خود را دارد و هم غم ديگران را.اين فجايعى كه در دنيا جريان دارند، مگر انسان از آهن باشد كه تأثير نپذيرد.شاعر دائماً در اين انديشه است كه شعرى بگويد و فرياد خود را به گوش انسان هاى دردمند برساند و وقتى شرايط، اين اجازه را به او ندهد، خودخورى مى كند و از پا درمى آيد.شعرا و نويسندگان متعهد، فراوانند؛ ليكن مسئولان فرهنگى كمتر به فكر ايجاد فضاى مناسب براى ظهور و بروز آنها هستند.ساخته شدن و باليدن امثال قيصر امين پور، هم براى خانواده او و هم براى جامعه اش، هزينه هاى مادى و معنوى بسيارى را در بر داشته است، اما فضا آنگونه كه بايد، آماده باليدن و نفس كشيدن شاعر نيست.
من مدتى است كه بيمارم و مدت ها بود كه آقاى امين پور را نديده بودم؛ اما آثارش را با دقت پيگيرى مى كردم. من هشتاد و چند سال دارم و ايشان جوان بود و بيشتر هم با جوان ها حشر و نشر داشت.اما دورادور پيوسته جوياى حالش بودم. خدا رحمتش كند. شعرهايش پرمايه و جاندار بودند.مشرب فكرى اش صحيح بود و بى ترديد علاقه داشت كه در سرنوشت ميهنش تأثير داشته باشد.انسان دردمندى بود و اين طور ناگهانى از پاى درآمد. بايد به اين انسان هاى دردمند و مسئول رسيد. اينها انسان هاى بلند طبعى هستند كه دردشان را به كسى نمى گويند. شاعر در پى جامعه اى منزه و پاكيزه است.سعادت و شادمانى مردمش را مى خواهد. خبر درگذشت اين عزيز را كه شنيدم، با آنكه قلبم ناراحت است، رفتم و ديدم كه مردم چقدر قدردان هستند.آنان قدر خدمتگزاران خود را مى شناسند.انصافاً جمعيت خيلى زيادى آمده بودند.من به خاطر ناراحتى قلبى نتوانستم خيلى جلو بروم و از همان دور اداى احترام كردم.واقعاً موجب خوشوقتى است كه اقشار مختلف جامعه اين قدر براى خدمتگزاران خود احترام و ارزش قائلند.اسباب دلگرمى انسان است.ايشان مضامين شعرى اش مسائل روز همه انسان ها بود و به همين جهت،در دل و انديشه مردم جاى داشت.
تقى پور نامداريان (منتقد)
آنچه كه من از آثار قيصر امين پور مى دانم، همين مجموعه شعرهاى ايشان است كه نمونه هاى بسيار خوبى از شعرهاى موفق و متعالى معاصر دارد. كتابى هم كه از او مى شناسم، كتاب «سنت و نوآورى در شعر معاصر» است كه فكر مى كنم تحقيق و پژوهشى ارزنده در حوزه ادبيات معاصر باشد.
در زمينه شعر هم امين پور يكى از بزرگ ترين شاعران دوران جمهورى اسلامى از آغاز تا امروز است. زبان ساده، برداشت هاى بديع و تصويرهاى بسيار زيباى اشعارش باعث شده كه در بين دوستداران شعر تبديل به شاعرى محبوب شود. من واقعاً به خاطر درگذشت نابهنگام او بسيار بسيار متأسفم. فكر مى كنم جاى خالى او را در انجمن هاى ادبيات و شعر معاصر به اين زودى ها كسى پر نخواهد كرد و شايد آن صندلى كه خالى شده هزاران نفر بيايند و بنشينند و نتوانند جاى خالى او را پر كنند و جايگزينى مناسب براى او باشند. به هر حال من درگذشت ناگهانى و دور از انتظار ايشان را به همه اهالى شعر و ادبيات تسليت عرض مى كنم. اميدوارم خداوند به خانواده و بازماندگانش صبر عطا كند و ايشان را بيامرزد و در سايه عنايت خود قرار دهد.
امين پور از سال هاى بسيار دور شعر مى گفت و من ايشان را شايد از سال هاى اوليه انقلاب و از دوران دانشجويى مى شناختم و گويا درسى را هم با من گذراندند. از همان موقع قيصر شعر مى گفت. منتها مثل هر شاعرى كه در ابتداى راه شعر مى گويد و اشعارش يك سير تكاملى دارد، در يك جا مى ايستد و تكرار مى شود. اما امين پور شعرش خيلى زود به تكامل و تعالى رسيد و با تغيير و تحولاتى كه از سر مى گذراند همچنان رو به تكامل داشت. گرچه بعضى وقت ها سبك كارش در برخى از آثار فرق مى كرد. اما اين سبك ها به نظر من رو به كمال داشت و مى توانست باز هم صورت هاى جديد و بديع ديگرى در شعر خلق بكند. كتاب هاى آخرش را اگر با كتاب هاى اولش مقايسه كنيد، متوجه مى شويد، چقدر فرق داشت. يك نوع جهش در آثار اين سال هايش مشهود است كه هم در معناآفرينى هم در شكل و فرم نسبت به گذشته خيلى پيشرفته است. خود من كتاب «آينه هاى ناگهان» او را بيش از ديگر آثارش مى پسندم. شعرهاى جديدش هم در آخرين كتابش «دستور زبان عشق» قابل توجه است.
امين پور در بحث تعهد هم، اگر تعهد اجتماعى باشد، اين تعهد شايد در مجموعه هاى اوليه اش بيشتر تعهدى بود كه نسبت به انقلاب اسلامى و بخصوص نسبت به كسانى كه به جبهه ها مى رفتند و مى جنگيدند خيلى محسوس تر و پررنگ تر بود. خب آن شرايط تغيير كرد. جنگ تمام شده بود. در اين مقطع امين پور در پى كشف فضاهاى تازه در شعر و در پى كشف برخى حقيقت ها بود كه فقط در شعر مى تواند مطرح و بيان شود. آن جرقه هايى كه حاصل برخورد دو قطب عقل و جنون است، در آثار اين سال هاى او ديده مى شد و امين پور داشت به اين سمت مى رفت و من خيلى دلم مى خواست كه مجموعه هاى بعدى ايشان را ببينم و اين خصيصه را، كه جستن نوعى حقيقت است، حقيقتى كه با عقل و منطق و فلسفه قابل بيان نيست و فقط از طريق شعر و شهود قابل بيان است، در اشعار اين دوره او بخوانم «حيف كه نماند تا بشود اين تصويرهاى جديد را در شعرش ببينيم. الان فكر مى كنم شعر آقاى امين پور هم مثل آخرين تصويرش كه دو ماه پيش او را در پژوهشگاه علوم انسانى ديدم و در ذهن من ثبت شده، در اذهان جامعه ثبت و ضبط شود و ديگر او نيست كه هم زمان چهره نجيب او را تغيير بدهد و هم ما شاهد خلق آثار بيشتر و بديع تر از او باشيم و اين واقعاً جاى تأسف است براى جامعه هنرى و ادبى ما.
رضا سيدحسينى ( مترجم)
من آثار امين پور را خيلى دوست داشتم. آثارش خيلى ظريف و زيبا بود. گذشته از اينها آن چيزى كه سبب مى شد همه او را دوست داشته باشند و كسى هم راز اين دوست داشته شدن را نمى دانست، هر چند در محيط دانشگاه و در فرهنگستان و در هر جا كه حضور داشت، افراد مى ديدند كه همه او را دوست دارند، اما نمى دانستند چرا جواب اين چرا را من مى دانستم. قيصر امين پور يكى از باسوادترين بچه هايى بود كه در پيرامون خودم مى ديدم. شايد مردم ندانند كه بسيارى از مجلات هفتگى و ماهنامه ها و مجلات سنگين ادبى با ويرايش ايشان منتشر مى شد. به روى خودش هم نمى آورد. يعنى مقالات اين مجلات سالم و بدون ايراد و اشكال چاپ مى شد. سلامت اين مقالات و مطالب با ويرايش قيصر، اعتبار ديگرى به آن مى بخشيد. من همه آثارش را مى خواندم. شعرهايش را خيلى دوست داشتم. قيصر و شعرش شبيه هم بودند، يعنى سلامت و صداقت و شفافيت هم در شخصيت امين پور هم در شخصيت شعرش توأمان وجود داشت.
كتاب «سنت و نوآورى در شعر معاصر» قيصر هم كتاب فوق العاده اى است. وراى همه اين مسائل و حرف ها انسانيت او بود. من در طول عمر انسانى با اين همه امتيازات، به نجابت او كمتر ديده بدوم. هم محجوب بود، هم محبوب.
جالب است بدانيد كه من آخرين كتاب شعرش يعنى «دستور زبان عشق» را نخوانده ام. جلسه اى گذاشته بودند براى نقد و بررسى اين كتاب، كه بسيارى از شاعران و منتقدان و دوستان شركت داشتند، من هم در آن جلسه حضور داشتم. پايان جلسه وقتى در حياط آن ساختمان قيصر را ديدم، گفتم: «قيصر تو كتاب خودت را به من ندادى» گفت: كتاب من با چند غلط چاپ شده، مى خواهم چاپ دوم كتاب را به شما بدهم كه بدون غلط باشد.
البته كتاب قيصر امين پور خيلى زود ناياب شد و هم اكنون در آستانه چاپ دوم است. تقدير اين گونه رقم خورد كه چاپ دوم اين كتاب را نبيند و من هم از گرفتن اين كتاب از دست شاعر محروم ماندم. قيصر در زمينه شعر نو و غزل نو واقعاً درخشان بود. من هيچ وقت اين غزل قيصر را فراموش نمى كنم:
گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو
شيرين من، براى غزل شور و حال كو
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو
گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال كو
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو
رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو
قيصر در زمينه تعهد در شعر هم دو دسته اشعار سروده است، در برخى از شعرها اين تعهد اجتماعى را داشت و در برخى ديگر از شعرها به ذات شعر وفادار بود و براى دل خودش مى سرود.
كاميار عابدى (منتقد)
326013.jpg
پس از انقلاب بتدريج ، شعر در وزن هاى نيمايى در حاشيه قرار گرفت و شاعران به شكل هاى شعرى حاصل از اين وزن ها، چه در حالت شكسته وتركيبى و چه در حالت غيرشكسته و غيرتركيبى، اقبال چندانى نشان ندادند. امين پور از جمله معدود شاعرانى بود كه در شعر به وزن هاى نيمايى از آغاز تا پايان عمر پابرجا بود. البته در اين راه كمتر از نيما و بيشتر از سهراب سپهرى و نادرپور و فرخزاد و دكتر شفيعى كدكنى كه درآثار مهم شان و نه همه شعرهايشان، به سبك عراقى در شعر آزاد توجه داشتند، تأثير پذيرفت. امين پور حدود يك ربع قرن شعر گفت و اندك اندك خوانندگان درخور توجهى را به آثارش جلب كرده بود. برخى از اين خوانندگان به دلايل ادبى و برخى ديگر به دلايل اجتماعى و فرهنگى به سروده هاى او علاقه داشتند. چه مى دانيم كه در دوره نخست شعرگويى وى ، فضاى جنگ و آرمان هاى دينى و انقلابى در آثارش مورد بازنمايى قرار گرفت. در مجموع مى توان گفت كه امين پور ساختارشعرى نوگرايان اعتدالى در شعر نيمايى يا آزاد و ساختار شعرى نوسنت گرايان را در قالب غزل بخوبى مى شناخت و در بيان تجربه هاى كلامى در اين ساختارها ورزيده جلوه مى كرد.
دكتر صديقه وسمقى ( شاعر)
قيصر انسانى بود داراى سيرتى پاك و كلامى پاك، از زمانى كه قيصر را شناختم، يعنى از حدود ۳ دهه پيش همواره او را مردى محجوب، آرام و منطقى و با اخلاق ديدم. انديشه و آثار او از يك استحكام و انسجام خوبى برخوردار بود و همين مسأله به شخصيت او صلابت ويژه اى مى بخشيد.
قيصر در شخصيت اش و در انديشه اش تزلزل و افت و خيز ديده نمى شد. البته همواره مى شد كه با رديابى آثار او، نوعى تكامل را در آرا و انديشه هايش جست وجو كرد. ولى پسرفت و تزلزل نداشت. اين ثبات و استحكام و انسجام فكرى، روانى و شخصيتى را هم در زندگى فردى و هم در زندگى اجتماعى قيصر مى ديديم و تبلور آن در آثارش به بهترين و شيواترين شكل انعكاس پيدا مى كرد. قيصر در اين روزگار درّى نادر بود. چرا كه در شعرش هم از لحاظ زبان و هم از نظر آرايه هاى شعرى و ادبى از استغناى خاصى برخوردار بود و هم از يك پشتوانه بسيار غنى فكرى و فرهنگى و هم از يك ذوق زيبايى شناسى و نبوغ شاعرانه برخوردار بود. يعنى شعر او و كلام او در هر دو بعد و هر دو جهت غنى بود.
من اگر بخواهم قيصر را آن گونه كه بود توصيف كنم، گذشته از شخصيت فردى او، شخصيت اجتماعى و علمى و ادبى او در مرتبه اى والاتر و بالاتر از همگنان خود بود. او خداى ذوق و زيبايى بود. همه چيز در شعر او دوباره خلق مى شد. در شعر او واقعاً همه چيز را مى شد دوباره شناخت. مكاتبات شاعرانه او كه از ذوق سرشار او سرچشمه مى گرفت، هر مخاطبى را به وجد مى آورد و هر ناظرى را ناگزير به تحسين وامى داشت. قيصر با همه دانشى كه داشت و با همه شناختى كه از ادبيات ايران و جهان پيدا كرده بود، به عنوان يك انسان متفكر هيچ گاه علم ادبى سد راه ذوق سليم او نشد. و او را زمان سرايش دچار وسواس هاى بى مورد و بازى با الفاظ و مغلق گويى و... نكرد. مانند برخى افراد كه با داشتن علم ادبى، تكلف در كلام شان به وفور ديده مى شود. اما قيصر در شعر بدون تكلف بود. ساده و شفاف، همان گونه كه در زندگى بود
شعر قيصر سرشار از زيبايى ها و لطافت است، در واقع واژه ها زبان و صنايع ادبى و همه چيز در شعرهاى قيصر در خدمت هرچه بهتر بيان كردن انديشه هاى والايش بود. در خدمت نشان دادن ضمير پاك او بود.
همه كسانى كه قيصر را از دور و نزديك مى شناختند، هم خودش را دوست داشتند و هم آثارش را. من در طول سال ها آشنايى با قيصر هرگز از او ادا و اطوارهاى به اصطلاح شاعرانه نديدم. ادا و اطوارهايى كه برخى مى كوشند از اين طريق خود را از ديگران متمايز نشان بدهند.
قيصر شخصيتى متين و ممتاز داشت و با همه وجود شاعر بود و شاعر زيست. به عبارتى او خودش يك شعر بود. شاهكارى بود از خلقت خداوند.
عبدالعلى دستغيب ( منتقد )
قيصر امين پور شاعرى متواضع، گرم و بلندنظر بود كه در خصوص شعر شاعران ديگر، بخصوص شاعران جنگ و انقلاب مناعت طبع فراوانى داشت.
كار قيصر از نظر دانش ادبى كلاسيك جديد بود كه در ميان همنوعانش كه همان استادان دانشگاه بودند بى نظير بود. او از جمله استادانى بودكه خود ادبيات معاصر ايران را تدريس مى نمودو رساله دكتراى او هم كه در خصوص شعر نو فارسى بود خود گواهى بر اين مدعاست كه او بر ادبيات معاصر هم خيلى خوب احاطه داشت.
محمدعلى بهمنى (شاعر )
قيصر امين پور جايگاه خود را در ذهن و زبان و قلم تمام دوستدارانش كه اندك هم نيستند، تثبيت كرد.
قبل از اين كه به جايگاه قيصر فكر كنيم، بايد به خود قيصر امين پور بينديشيم، كه اين فرد چقدر در قلب و دل دوستداران خود توانست جايگاه والايى داشته باشد و ذهن و زبان و قلب مخاطب را از آن خود كند.
حسام الدين سراج (خواننده ، آهنگساز)
قيصر امين پور دردانه شعر فارسى و شاعرى صادق، ساده، شفاف و خلاق بود.
قيصر شاعرى صادق، شفاف و خلاق بود. در جاى جاى شعر او كلمات ريشه دارند و او نه تنها شاعر بزرگى بود، بلكه ترانه سراى توانمندى هم بود و اشعارش به جز مسائل وزنى و قافيه، داراى مفاهيم و مضامين عميقى بود.
يوسف على مير شكاك (شاعر)
بارزترين ويژگى شخصيتى قيصر امين پور ادب و متانت او بود. استاد امين پور بى شك يكى از تواناترين شاعران سه دهه اخير كشور است. با مرحوم امين پور همشهرى و همكلاسى بوده ام. ايشان در ايام دبيرستان نقاشى كار مى كرد و آن قدر زيبا تصويرها را مى كشيد كه اگر ادامه مى داد بى ترديد يكى از بزرگ ترين نقاشان ايران مى شد. يادم مى آيد زمانى كه در دبيرستان ما در مسابقه شعر شركت كرده بوديم قيصر در مسابقه نقاشى شركت كرده بود، همه ما دورش جمع شده بوديم و او داشت از روى يك تصوير نقاشى مى كشيد، ما هم تشويقش مى كرديم.
قيصر امين پور يكى از دانشجويان فعال پيرو خط امامى در تسخير لانه جاسوسى بود، يكى از موضوعاتى كه هميشه درباره استاد امين پور برايم به صورت سؤال باقى مانده اين است كه چرا ايشان بعد از تسخير سفارت آمريكا ديگر در سياست دخالت نكرد. بى شك استاد امين پور بعد از تسخير سفارت آمريكا به اين نتيجه رسيد كه سياست ارزش ورود و دخالت كردن را ندارد.
آقاى سيد حسن [حسينى] بشدت قيصر را دوست داشت و اجازه نمى داد كه كسى پيش او به قيصر حرفى بزند. علاقه آقاى سيد حسن به قيصر در حد تعصب بود.
من و مرحوم سيد حسن حسينى مدتى با هم قهر بوديم و فكر نمى كرديم كه هيچ گاه اين قهر به آشتى بينجامد اما قيصر مريض شد و من و آقا سيد حسن كه براى عيادت او رفته بوديم پاى تخت قيصر با هم آشتى كرديم.
على بابا چاهى (شاعر)
هر شاعرى متعلق به هر طيف فكرى و ذهنى باشد بايد از نوعى بلندپروازى برخوردار باشد و امين پور به نحو بارزى از اين خصوصيت برخوردار بود.
در ابتدا بايد بگويم كه درگذشت قيصر امين پور براى من خيلى غم انگيز بود زيرا بسيار زود اتفاق افتاد.
من پيش از آن كه در شعر او درنگ كنم دوست دارم ابتدا از خصوصيات اخلاقى اش بگويم؛ من با وجود اين كه دو سه برخورد بيشتر با او نداشتم، اما در همين برخوردهاى كوتاه متوجه نكته خيلى مهمى شدم و آن اين بود كه او دچار جو زدگى سياسى نبود.
من معتقدم به هر حال در عرصه شعر و هنر كه عرصه متكثر و گسترده اى است، بايد پذيراى آواهاى متنوعى در اين عرصه باشيم يا به عبارت ديگر بتوانيم با هم گفتمان داشته باشيم. در اين عرصه شعرها و شعرا با هم گفت وگو مى كنند. قيصر امين پور هم براى خودش يك صدا و يك آواست كه از يك حنجره اى بيرون مى آيد و به خودش تعلق دارد. با توجه به ويژگى هايى كه در رابطه با شعر معاصر مطرح شد، كار صاحبنظران و منتقدانى كه بر يك گونه و ژانر تأكيد مى ورزند كار درستى نيست. هر كس بنابر ظرفيت هايى كه دارد دست به آفرينش مى زند. من نمى توانم قيصر را در كنار آوانگاردها قرار دهم، همچنان كه نمى توانم او را در صف محافظه كاران جاى دهم. پس بايد مطالعه مجدد و عميقى از شعر وى به عمل آيد تا جايگاه او را به درستى نشان دهيم.
شاعران در سوگ قيصر شعر انقلاب
مشفق كاشانى

اگر نسيم سبك بال ره به كوى تو داشت
چو غنچه آگهى از راز تو به توى تو داشت
پس از تو سبزه به زردى نشست و باغ گريست
كه پيش از اين گل انديشه رنگ و بوى تو داشت
ترانه در گلوى مرغ نغمه ساز شكست
كه در حكايت اين داغ ، هاى و هوى تو داشت
شب از كرانه اندوه خيز خواب آلود
هزار ديده گشود و نظر به سوى تو داشت
به اشك و آه در آميخت ديده دل من
ز آب شعله برآورد و سر به جوى تو داشت
بگو تو آرزوى مرگ داشتى اى دوست
در اين زمانه، و يا مرگ آرزوى تو داشت
خم سپهر تهى شد اگر زباده عشق
شگفت نيست كه پيمانه از بوى تو داشت
تو آبروى هنر را نريختى بر خاك
شدى به خاك و هنر پاس آبروى تو داشت
مگر نظير تو جويد جهان بگشت و بگشت
به حيرت آمد و آيينه روبه روى تو داشت
كسى زباده هفتاد خوان شعر گذشت
كه هفت باديه طى كرد وگفت وگوى تو داشت
سخن ز درد توان سوز تو سخن مى گفت
اگر نسيم سبك بال ره به سوى تو داشت

***

على موسوى گرمارودى


نشان هشيارى براى قيصر امين
نمرده است كه شور و شعر ناميراست
شكسته نيست
كه همواره كوه پابرجاست
نخفته است
كه شعرش پيام بيدارى است
به سربلندى و افتادگى كه خود مى گفت
چو آبشار و چو رود
هميشه در وطن و كوه دشت آن جارى است
به روى سينه ميهن
نشان هشيارى است
اشاره به بيتى از خود او: دلى سربلند و سرى سر به زير‎/ از اين دست عمرى به سر برده ايم
326007.jpg
***

محمد على بهمنى


تا بود سر به زيرتر از آبشار بود
قيصر كه سربلندتر از كوهسار بود
افتاده مثل ريگ ته دره مى نمود
آن ايستاده شعر كه خود قله دار بود
از رود سد شده به تحمل صبور تر
اما دليل زمزمه جويبار بود
قيصر نه! درد، درد نه! قيصر- خداى من
تا مرگ هم به دوستى اش پايدار بود
معيار ناشكافته اش زخم بسته اى است
او بغض بى عيارى اين روزگار بود
تنها شبانه مى شد از او باج جان گرفت
صبح از گشاده رويى او شرمسار بود

***
اندوه او فراتر از اين هاى هاى ماست
او شعر بود و همهمه ما شعار بود

***

بهاءالدين خرمشاهى


به پيش مستى چشمش هميشه مستورم
زچيست اين همه نزديك و اين همه دورم
به زير بار محبت ز پاى ننشستم
چرا كه شرط محبت نداد دستورم
اگر كه غير هوالحق نگفته ام در عشق
دچار وسوسه هاى حسين منصورم
هميشه شعله ورم تا رفيق يابد راه
از آن گداخته مانند لاله طورم
مراست جانى و در پاى دوست افشانم
به جان دوست كه از اين بيش نيست مقدورم
حديث حكمت از من نخواه نادانم
به عشق مأمور اگر زعقل معذورم
ز داغ هاى دلم مى توان چراغان كرد
به دشت سرخ ترين لاله هاش ناطورم
بيا بيا كه شب روح راه من گم كرد
تو اى ستاره رخشان شام ديجورم
رفيق نيمه راهش نمى توانم بود
كه زنده وار ولى پاى بر لب گورم
مرا چو نوحه به ماتم سرايى اش خوانيد
كه خويش مرثيه قيصر امين پورم
***


على رضا قزوه


گرچه من مى شكنم در خود يكسر، قيصر!
مرگ حق است. تبسم كن و بگذر، قيصر
مرگ پايان كبوتر نيست ، وقتى بى بال
تا خدا پل زده اى مثل كبوتر، قيصر!
نام تو شهره تر از قاف شده است اى سيمرغ
بازهم پر بگشا در خود بى پر، قيصر!
مرگ مرگ است ولى مرگ تو مرگى دگر است
داغ، داغ است ولى داغ برادر... قيصر!
راستى مرگ چه جورى ست مرا مى بينى
چه خبر دارى از عالم ديگر، قيصر!
نقدهايت همه غوغا بود غوغا «سيد»!
شعرهايت همه محشر بود محشر، قيصر
جامه خاك به تن كردى و يادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قيصر!
شعرهاى تو همه معنى قرآن بودند
«آيه» اى دارى چو سوره الكوثر، قيصر!
تيغ مى چرخد و من سينه زنان مى گريم
در دلم هلهه حيدر حيدر، قيصر!
پيش تر از من دلتنگ گذشتى، بگذر
ما همه مى گذريم آخر از اين در، قيصر
***

عبدالجبار كاكايى


سنگى شكست آينه اى ناگهان و من
تابوت و ترمه بود گل ارغوان و من
پيچيده بود عطر دعا در زمين و او
افتاده بود ماهى اش از تنگ جان و من
قيصر موقرانه در آغوش دست ها
چون قايقى رها شده بى بادبان و من
دنبال او نگاه چه نوميد و مضطرب
گنجشككى رها شده از آشيان و من
درهم تنيده بود صداها و دست ها
تابوت و ترمه بود و گل ارغوان و من
***

ابوالفضل زرويى نصرآباد


بغض تلخ صبحگاه
درد، درد، درد
وجود گرم و مهربان مرد خانه كرد
مرد مهربان از اين هواى سرد خسته بود
درد را بهانه كرد
باز هم صداى زنگ و بغض تلخ صبحگاه
اى دريغ آن كه رفت...
اى دريغ ما،
دريغ مهر و ماه
دوستان نيمه راه
آه، آه، آه
رودگريه جماعت كبود درفراق آن كه رفت
در عزاى آن كه بود
«دير مانده ام در اين سرا...» ولى شما، عزيز«ناگهان چه قدر زود...»
***

افشين علا


به شكرانه يك نفس با تو بودن
همه عمر را از تو خواهم سرودن
سرودم تو را بارها، خود گواهى
نه در روز مرگت كه در زنده بودن
اگرچه دراقليم روم تغزل
تو خود روشنى ، بى نياز از ستودن
پس از تو ندانم چه شعرى چه شورى
غبار غم از سينه خواهد زدودن
چه دستى به سبك اشارات قيصر
گره خواهد از زلف معنا گشودن
چه كسى با كنايات رندانه هر دم
به مفهوم هر واژه خواهد فزودن
سخن چيست بعد از تو بيهوده گفتن
غزل چيست دندان به نشخوار سودن
دگر قيصرى چون تو مادرنزايد
كه پاكش چو يوسف توان آزمودن
كنون اى رها كرده گيسو به بالين
خوش ات باد در مصر معنا غنودن

***

صديقه وسمقى

سراسيمه زد به دريا، رفت
وزيد باد خزان، گلستان به يغما رفت
مجاز رفت و حقيقت، كنايه، ايما، رفت
نشست بر سرگل ها غبار دلتنگى
شكست بغض هزاران، كه او دريغا رفت
سيه بپوش در اين سوگ و مويه كن اى درد
كه دسترنج تو آن سرو قد رعنا رفت
نشست بر دل اين روزگار حسرت او
كه گوهر صدف شعر، درّ يكتا رفت
نداشت طاقت ماندن در آبگير زمين
كه موج بود و سر آسيمه زد به دريا رفت
صداى آخر عشق است، حرف اول او*
سرود با همه حرف ها، خدا را رفت
* اين مضمون از قيصر امين پور وام گرفته شد.

***

ناصر فيض


اين قاب عكس ساعد و آن عكس قيصر است
يا روح ناب شعر جوان در دو پيكر است !
باور نمى كنم كه تو از دست رفته اى
چون مرگت اى عزيز فراتر ز باور است
بعد از زلال چشم تو باور نمى كنم
در ناگهان آينه چيزى مصور است
يك داغ دل كم است براى تبار عشق
اين داغ قيصر است كه داغى مكرر است
دنيا براى روح تو جز رنج مرگ نيست
وقتى مجال زندگى ات جاى ديگر است
بر مرگ ناگزير تو افسوس، چاره نيست
وقتى چنين حقيقت تلخى مقدر است
تاب غمت گرفته، مجال از توان ما
جنگ غم تو با دل ما، نابرابر است
اين روزها كه در شب دل ها خدا كم است
از صد كرور بنده يكى مثل قيصر است

***

حميد رضا شكار سرى


پرانتز هاى شكسته
* يك
صبح تهران و صبح گتوند
چه فرق مى كند
وقتى صداى گام هاى تو
در كوچه آفتاب نمى پيچد
* دو
به گزارش هواشناسى
پس از تو
تنفس صبح مختل خواهد شد
و رعد و برق مزمن آسمان
عود خواهد كرد
توفان پرانتزها خواهد شكست
و بارانى سنگين و سرشار
ما را با خود خواهد برد
گل ها همه آفتاب گردانند
و بى هيچ اشتباهى
دفتر پر ترانه تو را نشانه رفته اند
* سه
دانشكده دلسرد
دانشجويان نيمه تعطيل
استاد دستور زبان عشق
براى نخستين بار و هميشه غيبت كرده است
* چهار
اين تازه تمام فاجعه نيست
اصل فاجعه فرداست
وقتى كه شعرهاى نيمه تمامت را يافتيم

***


صابر امامى


* يك
آن موهاى سياه
آن موهاى زلال سياه
آن موهاى چون شبق سياه
آن موهاى چون شب ميهمن ام سياه
تو از كدام فصل مى گذرى
يك بار ديگر در آينه ظاهر شو
نه برف نيست
گرد و غبار يك توفان است
يك باد پائيزى
گويا خزان چتر مى زند
در انتهاى يلداى ما سرو در بهار
اما هنوز فروردين ...
اما هنوز ارديبهشت...
آن موهاى سياه
آن موهاى چون شبق سياه
يك بار ديگر در آينه ظاهر شو
نه برف نيست
گرد و غبار يك توفان است
يك باد پائيزى
در يلداى يك بهار
* دو
تو يلداى بهار ما بودى
با دامن دامن ارديبهشت
با فروردين فروردين شعر
با گيسوان شسته شده در چشمه هاى شب...

***
در باغ كاغذى
تو تنها كاجى بودى
كه شاعران به شاخه هايش
ستاره مى بستند
و از ارديبهشت هايش
بهار هيچ وقت نمى آيد را
سراغ مى گرفتند
***
اكنون كه مى روى
تمام ايستگاه ها زمستان است
و واگن ها برفى
***
و ريل ها خرداد را
به دى مى رسانند
به يلدايى پر از شكوفه سپيد
***

همايون على دوستى


آينه هاى ناگهان
ناگهان آينه اى افتاد و شد پرپر
ناگهان از آسمان آمد خبر: قيصر
ناگهان بغض تمام غنچه ها واشد
تسليت گفتند باهم سرو و نيلوفر
يك جهان فرياد پنهان در سكوتش بود
دردهايش آتشى در زير خاكستر
بر مزار خاطراتش مى نشيند اشك
گريه را سر مى دهد از گونه اى ديگر
گريه كن با ياد او اى مهربان با من
گريه كن اى سرنوشتت همچو من پرپر

***

مصطفى محدثى خراسانى


در سنگ سرگشودن پر باشد
در رگ رگ هوش نى شناور باشد
رومى ز پس قرون به پا خاسته است
آنجا كه به تخت شعر قيصر باشد

***

على محمد مؤدب
326043.jpg

مبادا من دروغى گفته باشم
به جان يا تن دروغى گفته باشم
مبادا پشت اين لبخند زخمى
به خنديدن دروغى گفته باشم

***

زكريا اخلاقى


هر لحظه پريدنى مقدر شده است
هر روز شكفتنى مقدر شده است
اين بار حريم امپراطورى عشق
اندوه نشين سوگ قيصر شده است

***


على شفاعى

خبر سهمگين است
دنيا راه بى رهگذر است
كه به كفش هاى تو ختم مى شود
آفتاب از كجا برآورده است !
كه ثانيه ها را ناى نفس كشيدن نيست
هيماليا، دماوند يا از صندلى هاى بى رنگ اتاقى غريب
خبر سهمگين است
بر دوش كدام باد! كدام كوه! كدام پرنده بايد نوشت !
تا رثاى تو را
چكه
چكه
رود رود رود، دريا دريا
بر پيشانى ابد به سوگ ننشيند !
خبر سهمگين است
قيصر كه امين شعر بود
امانت به ديوان سپرد و رفت
آى مهربان!
آى شعر!
آى دماوند!
آى سيدحسن!
مراعات نظير شما پر كشيد
و امروز، صبح تنگى نفس گرفته است و
گل هاى خيس
در كوچه هاى شهر
آفتابگردان تشييع مى كنند!
***

سعيد بيابانكى

پنداشتم كه باغچه اى پر پر است او
ديدم كه نه... برادر من قيصر است او
هر كوچه باغ را كه سرك مى كشم هنوز
مى بينم از تمام درختان سر است او
ديروز اگر براى شما شعر تر سرود
امروز هم بهانه چشم تر است او
يك عمر آبروى چمن بوده اين درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او
در خاك مى تپد دل گرمش به ياد ما
چون آتش نهفته به خاكستر است او
او را به آسمان بسپارش به خاك.... نه
مثل كبوتران حرم پرپر است او
گاهى زلال و نرم... گهى تند و گاه تيز
تلفيق آب و آينه و خنجر است او
آرام آرميده در اين حجم ترمه پوش
شايد به فكر يك غزل ديگر است او...

***


رضا اسماعيلى


سه شنبه

امروز سه شنبه
ناگهان
واژه ها جيغ مى كشند و
شعرها سياه مى پوشند
و عشق
بى هيچ دستورى
عزاى عمومى اعلام مى كند

***


بخشى از شعرى بلند: چراغ آواز
... به گناهى كه نداشتى
به گناه سجودت بر قبله قبيله اين خاك بود
كه پيشانى وطن ات را به رگبار بستند
و جهان خاموش ماند و قطعنامه ها مخدوش
صداها برخاستند صداها گريستند
از شروه خوانى خواهرانت
بر جنازه هاى چه بسيار برادران

***

تو را يافتم در مجاورت درخت هايى
كه تيرباران شده بودند
تو را يافتم در موازات خيابانى مجروح
تو را يافتم در پشت انبوهى از كتاب ها
و مرثيت هايى به كاغذ درنيامده در گلو
در روزنامه هاى ديروز
و در پشت ميزى كوچك
كه بوى رياست نداشت
***
... تو بزرگ ماندى و روشنگر
كه چراغ آوازت را
كپرنشينان ايل در صحراها
بر بلندى ها افروختند
و پرندگان با عقاب هاى جوان خواندند
كه شاعر
مى تواند بى آن كه رازى باشد
چراغ آوازى باشد...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |