چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ - ۲۶ شوال ۱۴۲۸
Wed, Nov 7, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه۱ قيصرامين پور
ويژه ۲قيصرامين پور
ويژه ۳قيصرامين پور
ويژه ۴ قيصرامين پور
ويژه ۵ قيصرامين پور
ويژه ۶ قيصرامين پور
ويژه ۷ قيصرامين پور
ويژه۸ قيصرامين پور
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
چشم انداز
توقف ‎/ تيپ ها و دانشجوها
نقش
وقايع اتفاقيه
آقا! آقا! جون مادرت يه كلام حرف بزن. آقا! صداى منو مى شنوى اين تن بميره، يه چيزى بگو! آقا! آقا! حداقل جون عمه ات يه كلام حرف بزن!
هرچى صداش مى زدم ، جواب نمى داد. فكر كردم مريضه. بلندگوى قطار گفت: «ايستگاه هفت تير!»
ولى من همش به اون آقا فكر مى كردم.
درهاى قطار باز شد. يه عده سوار شدن، يه عده پياده شدن اما اون آقا همونجا نشسته بود. درها بسته شد. اگه راننده حاضر مى شد كه يه دقيقه بيشتر توقف كنه و درهاى قطار رو نمى بست، حتماً اون بنده خدارو با خودم بيرون مى آوردم و به يه بيمارستانى ، درمانگاهى مى رسوندم.
ايستگاه بعد، پياده شدم. اما عذاب وجدان داشتم. از ايستگاه بيرون نرفتم. فكر كردم با يه قطار ديگه خودم رو برسونم به اون آقا. مطمئن بودم تو اون قطار جا مى مونه .
همچين كه سوار قطار بعدى شدم، دستم خورد به سر يه آقايى كه روى صندلى نشسته بود. گفتم: ببخشيد! ديدم جواب نمى ده. يه مادر پير هم اونجا بود كه به اون آقا مى گفت: پسرم! من پاهام درد مى كنه. اجازه بده من بشينم. ولى اون آقا اصلاً جواب نمى داد. دوباره صدا زدم: آقا! داداش من ! صداى منو مى شنوى همون لحظه اون آقا دوتا سيم از توى گوشش درآورد و گفت: «چى ميگى ! بذار آهنگ مون رو گوش كنيم!» گفتم: « حالتون خوبه » گفت: « من خوبم. تو حالت خوبه هوشنگ » هوشنگ اسم داداشمه. آشنا دراومده بوديم! با يه لبخند مليح گفتم: « هوشنگ داداشمه. من صمدشونم! راستى تو هوشنگ رو از كجا مى شناسى » نمى دونم چى شد كه اون آقا تو ايستگاه بعدى پياده شد. اما خب همين كه فهميدم حالش خوبه خيالم راحت شد. به فكر اون بنده خدا تو قطار قبلى بودم. مطمئن بودم كه تو قطار جا مى مونه .
خانم منشى توى بلندگو گفت: مسافران محترم! ايستگاه پايانى است. لطفاً پس از توقف كامل، قطار را ترك كنيد. گفتم: مگه اين مردم بيچاره اصلاً مى تونن كه قبل از توقف كامل پياده بشن وقتى درها بسته است، چطور برن پائين
پياده شدم و از مأمور ايستگاه پرسيدم: « ببخشيد آقا! قطار قبلى الآن كجاست » گفت: « دور زده و توى سكوى مقابل، داره مسافر سوار مى كنه.» دور گرفتم كه برم اون طرف كه يكهو ديدم همون بنده خدا كه دنبالش مى گشتم، نشسته روى صندلى ايستگاه و يه خانم هم كنارش هست. چشم هام رو درويش كردم و رفتم جلو. سرم رو انداختم پائين و گفتم: «سلام آقا! شما خوب شدى »
اين آقا هم ۲ تا سيم از توى گوش هاش درآورد و گفت: «حرف دهنت رو بفهم، مرتيكه! من جلوى اين رفيقم آبرو دارم.» من هم همون طور كه سرم پائين بود، به رفيق اون آقا گفتم: « ببخشيد، آبجى! » يه هو ديدم، رفيق اون آقا بلند شد و با صداى مردونه داد زد: » آبجى، باباته! آبجى، جد و آبادته!»
همچنين كه سرم رو بالا آوردم، ديدم يه آقايى كه موهاى بلندش رو از پشت بسته و قيافه عصبى به خودش گرفته، جلو روم ايستاده!
سريع گفتم: « داداش! من معذرت مى خوام... معذ.. مع... خوام.. خوا... خ... » طرف، همچنين با مشت زد تو دلم كه ديگه نفسم بالا نمى آومد.
***
من هنوز هم نفهميدم كه چرا هرچقدر توى قطار، اون آقارو صدا مى زدم، جواب نمى داد. ولى يه حسى بهم مى گه كه همه چى به اون دو تا سيم مربوط مى شه. حالا چه جورى، فقط خدا مى دونه!
چشم انداز
هيچ چيز جز مشكل!
325956.jpg
]لادن خضرى]

كسى كه مشكلى ندارد، يعنى از بازى خارج است!
روزى داشتم در خيابان قدم مى زدم كه دوست قديمى ام جورج را ديدم. او به من نزديك شد. از قيافه اش معلوم بود كه حسابى گرفته و پكر است. انگار به آخر خط رسيده بود. طبيعى است كه پرسيدم: «چطورى جورج » و او معطل نكرد و كوهى از مشكلات را بارم كرد. ۱۵ دقيقه اى يك نفس حرف زد و من گوش كردم. حرفش كه تمام شد، گفتم: «متأسفم جورج كه اين قدر مشكل دارى.»
جورج گفت: «آى گفتى! گمانم با ۵۰ هزار دلار اعانه هم نتوانم اين همه مشكل را حل كنم.»
از آنجا كه من اصولاً در مقابل اين جور حرف ها گوش شنوايى ندارم، سعى كردم جواب درستى براى او پيدا كنم و گفتم: «فردا به آدرسى كه مى دهم بيا. گمانم بتوانم جايى را به تو نشان بدهم كه هيچ مشكلى در آنجا وجود نداشته باشد.»
ذوق زده گفت: «جداً! چنين جايى در دنيا پيدا مى شود »
و آدرس را گرفت. من آدرس گورستان شهر را به او داده بودم، چون مى دانستم فقط آنجاست كه كسى مشكلى ندارد!
توقف ‎/ تيپ ها و دانشجوها
يك رنگ و از همه رنگ
325950.jpg
هر روز كه مى گذرد نسبت به روز قبل مى بينيم آدم ها عجيب و غريب تر شده اند. از هر لحاظ تيپ، قيافه، وسايلى كه در دست دارند و حتى اخلاق. اما هستند كسانى كه با وجود استفاده از آخرين مدها ، تيپ، قيافه و پاتوق و حتى اخلاقشان تغيير چندانى نمى كند. تيپ گروهى هم
دير به دير عوض مى شود شايد ۴ سال به ۴ سال. مثل تيپ و پاتوق دانشجوها.
هنرمندان آينده
اصلاً وقتى در ميان هنرمندان آينده و دانشجويان هنر قرار مى گيريد تابلوترين فرد نمى شويد و همه مى فهمند كه بى هنر هستيد. پسرهاى هنرمند موها و محاسن بلند با پوشش معمولى دارند و خانم ها مانتوهاى جلوبسته با طرح هاى سنتى بر تن مى كنند. البته شايد در ابتدا كه دانشجوى هنر شديد انگيزه به پايان رساندن درستان چند برابر شود اما يكى از دانشجويان اين رشته مى گويد: آمارها نشان مى دهد كه فقط نيمى از دانشجويان هنر، هنرمند مى شوند و نيم ديگر نيروى انسانى مورد نياز از رشته هاى فنى و پزشكى وارد عرصه هنر مى شوند! علاوه بر تيپ ، مى توانيد دانشجويان هنر را با وسايلى كه در دست دارند شناسايى كنيد. آلات موسيقى و ادوات نقاشى از جمله ابزار دانشجويان هنر است. دانشجويان بازيگرى تئاتر و سينما را هم كه از حركاتشان مى توان تشخيص داد. ديوارهاى اطراف پارك دانشجو نيز تابلوى اعلانات اين قشر محسوب مى شود و همواره كسانى را مى بينيد كه براى شركت در همايش ها و جمعيت هاى هنرى يادداشتى برمى دارند. گالرى هاى مختلف، تالارهاى نمايش و سينما نيز از پاتوق هاى لاينفك هنرى هاست.
اديبان
تيپ خاصى ندارند اما اگر برخى از دانشجويان ادبيات را ديديد كه كمى تا قسمتى ابرى شبيه هنرى هاست بدانيد دارد كتاب شاعرانى مثل سهراب سپهرى را كه نقاش هم بوده تمام مى كند. دانشجويان ادبيات را بيشتر از كتاب هاى حافظ و فردوسى و ادبياتى كه در دست دارند مى شناسند. البته شال گردن جزو جدانشدنى اين دانشجويان است.
بى ادب هم ركيك ترين فحشى است كه آنها در زمان بالا رفتن آمپر خود به يكديگر نسبت مى دهند. و اما بشنو از پاتوق اديبان آينده. در زمان هاى دور دانشجويان ادبيات را مى شد در قهوه خانه هايى كه شاهنامه نقالى مى كردند يافت، اما اكنون جانشينان آنها بيشتر از ديگر دانشجويان به قشر زحمتكش قهوه داران نوين كه نام آن به كافى شاپ داران تغيير يافته كمك كنند. كافى شاپ داران هم براى ارج نهادن به زحمات طاقت فرساى اديبان آينده در ديوارهاى كافى شاپ خود عكس هايى از شاملو، شريعتى، سهراب سپهرى و گوته نصب كرده اند. براى راحتى بيشتر حال دانشجويان ادبيات نيز ميز و صندلى هاى فرانسوى بسيار كوچك در نظر گرفته شده است. مباحث آنها هم بيشتر با جمله سؤالى «اون كتاب رو خوندى » شروع مى شود.
سياسيون
اين دانشجويان عزيز كت و شلوار رسمى بر تن دارند و همواره بر زبان شان عبارت «راه حل ديپلماتيك» جارى است. خب سياست مى خوانند. اغلب دانشجويان علوم سياسى گوش هاى تيزى دارند و زمانى كه صداى دينگ، دينگ آغاز اخبار به گوششان برسد حتى پشه هم جرأت وزوز كردن ندارد. كيوسك داران هنوز نتوانسته اند مشكل خود را با سياسيون آينده حل كنند چرا كه آنها مشترى پر و پا قرص روزنامه هاى ولو شده در پياده رو هستند اما اغلب هيچ روزنامه اى نمى خرند و با خواندن تيترها مى توانند تحليل خود را ارائه دهند، حتى بهتر از خود روزنامه ها. كتابخانه دانشكده و كتابخانه هاى وزارت امور خارجه از پاتوق اصلى مردان و زنان آينده سياست است. پاتوقى كه با سكوت مطلق همراه است. راستى چه ماركى مد سياسيون جهان است
خانم ها و آقايان پژوهان
دكترهاى آينده به لباس هاى سفيد علاقه دارند و در دانشكده هاى پزشكى سفيدپوشان زيادى مى بينيد. البته تيپ هاى گوناگون دانشجويان پزشكى همه را به وجد آورده است. شايد زمانى كه با حال زار به پزشكى مراجعه كنيد و تصور كنيد كه اين آقا يا خانم دكتر احتمالاً در اوايل دوران دانشجويى با تيپ هاى اسپرت سفيد در رفت و آمد بود و موهاى بلندش روى هنرى ها را كم كرده بيمارى يادتان برود. البته دانشجويان پزشكى با تيپ اجق وجق صفر كيلومتر هستند چرا كه در ترم هاى بالاتر پزشكى هيچ كس حتى فرصت در آئينه نگاه كردن را هم ندارد. در دانشكده پزشكى هر دانشجويى كه ژوليده پوليده تر است بدانيد كه از پيشكسوتان دانشجويى پزشكى محسوب مى شود. كتاب هاى قطور پزشكى كه براى حمل آن كيف هاى بسيار بزرگ لازم است را هيچ كس جز دانشجويان پزشكى نمى تواند بخواند چرا كه به زبان لاتين است. شايد به همين علت است كه وقتى نمرات بعضى از درس هاى پزشكى را در آخر ترم مشاهده مى كنيد كمتر نمره اى را ۲ رقمى مى يابيد. البته اين دليل نمى شود كه پزشكان آينده دچار يأس فلسفى شوند و براى رسيدن به هدف خود ، تلاش نكنند. پاتوق سفيدپوشان كتابخانه هاى دانشكده يا در سطوح بالاتر، اتاق عمل است.
اسپرتيون
دانشجويان تربيت بدنى بيشترين صادرات تيپ را بين اقشار جامعه دارند. تيپ هاى مختلف اسپرت و ورزشى خاص تربيت بدنى هاست كه شناسايى آنها را راحت مى كند. آنها هر روز ۱۴ روزنامه ورزشى مى خرند و آنقدر مى خوانند تا روزى برسد كه نامشان به عنوان قهرمان يا ورزشكار موفق در روزنامه يافت شود. البته پس از آن ديگر به روزنامه ها اهميت نمى دهند. زمانى كه اخبار ورزشى بخش مختلف خبرى آغاز مى شود هيچ كس جرأت حرف زدن ندارد. اگر به دور بازوى نيم مترى آنها نگاهى بيندازيد اين حرف را تأييد مى كنيد. البته همه با يك درجه تخفيف اجازه نفس كشيدن را دارند. هركس گفت پاتوق تربيت بدنى ها سالن هاى ورزشى نيست بدانيد كه دروغگوست.
از همه رنگ و يك رنگ
با اين كه دانشجويان مختلف با تيپ هاى گوناگون وجوددارد اما اكثر دانشجويان رشته هاى خاص يك رنگ هستند و با تيپ و پاتوق مشخص شناسايى مى شوند.
نقش
افق هاى خالى
در دوردست ها
كارگران بر فراز شيروانى آهنى كار مى كنند
و من به آواى پريان كوچك دريا
با نى لبك هاى جادويى شان گوش سپرده ام
آنان كه در آب تطهير مى شوند
و تو كه از تباهى تطهير شده اى
اى ناطق شهر ناشنوايان
درود بر تو
و من،
من كه عاشقانه دوست داشتم غروب خورشيد را
هنگامه طلوع قدم هاى تو در ساحل شنى كه به سوى من مى آمدى
اكنون
به رؤياى روشنفكران سالخورده مى انديشم
به پيپ هاى شان كه پر از خاطرات شب نشينى ها و تنهايى هاست
و به افق هاى دوردست مى نگرم
آنجا كه چشمانم از دوباره ديدن تو
مأيوس ماند


|   شناسنامه   |   آرشيو   |