شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۶ - ۲۹ شوال ۱۴۲۸
Sat, Nov 10, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
سخنى درباب كليات فارسى اقبال
نگاهى به فيلم كلاغ پر
شعر كودك و نوجوان در گفت وگو با اسدالله شعبانى- شاعر
سخنى درباب كليات فارسى اقبال
فارسى لاهورى در شعر اقبال
326796.jpg
] دكتر محمد بقايى (ماكان) [

۱۳۰ سال پيش در چنين روزى كودكى در شهر سيالكوت چشم به جهان گشود كه از همان آغاز جوانى تحسين اطرافيانش را برانگيخت و بتدريج چندان مشهور شد كه در ايام حيات همسنگ بزرگترين چهره هاى نامبردار پهنه فرهنگ شد. او علامه دكتر محمد اقبال لاهورى است كه آثار و افكار وى ذهن بسيارى از انديشمندان و محققان را به خود جلب كرده است و از همين رو به مناسبت هاى مختلف همايش هايى در شناخت هر چه بيشتر وى در كشورهاى مختلف برگزار مى شود. در شهر هنگ كنگ به همين مناسبت همايشى برپاست كه دكتر محمد بقايى ماكان اقبال شناس شهير ايرانى در آن سخنرانى خواهد داشت و علاوه بر بررسى اقبال شناسى در ايران يكى از مفاهيم كليدى شعر اقبال يعنى عشق را نيز مورد بحث قرار مى دهد. در اين همايش سخنرانانى از كشورهاى چين، آلمان و پاكستان نيز حضور خواهند داشت. لازم به ذكر است كه دكتر بقايى در سال گذشته «به پاس ۳۰ سال اقبال پژوهى كه حاصل آن مجموعه ۲۵ جلدى بازنگرى آثار و افكار اقبال است» موفق به دريافت عالى ترين نشان و اعتبارنامه فرهنگى از سوى رياست جمهورى و دولت پاكستان شد. مقاله اى كه تقديم مى شود، بخشى تفصيلى از گفتارى است كه دكتر ماكان در سخنرانى خود در دانشگاه هنگ كنگ بدان خواهد پرداخت.

سروده هاى اقبال لاهورى، همه بيت الغزل معرفت است. هر چه قدر كه بيشتر در آنها انديشه گماشته شود، نكات و مفاهيم تازه اى به دست مى آيد؛ يعنى شعرا و به قول ميرابوالقاسم ميرفندرسكى عارف و فيلسوف معروف قرن يازدهم «صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى».
حلاوت شعر او زمانى در مذاق جان اثر مى كند كه خواننده با اصطلاح شناسى وى آشنا باشد و يا سروده هايش را همراه با شرح توضيح بخواند. بسيارى از كلماتى كه اقبال در شعر خود به كار برده است به ظاهر فارسى مى نمايند ولى به معنايى نيستند كه در فارسى به كار برده مى شوند. به علاوه كلماتى كليدى در اشعارش وجود دارد كه دربردارنده مفاهيمى وسيع هستند كه خود او بدانها داده است و اين چيزى است كه در آثار هر فيلسوف و متفكر بزرگى ديده مى شود، چنان كه كلمه transcendental در فلسفه كانت، كه مفهوم آن با به كاربردن لفظ متعالى يا برين حاصل نمى شود. اقبال نيز اصطلاحاتى از اين دست بسيار دارد. نظير «خودى»، «آرزو»،«مدعا»، «فقر»، «جست وجو» و اصطلاحات متعدد ديگر كه تا خواننده به عمق معناى آنها وارد نشود، نمى تواند مقصودش را به درستى دريابد. حتى اصطلاحات عرفانى او اگرچه با اصطلاحات عرفان رايج شباهت تام دارد مانند «رند»، «قلندر»، «ميكده» و «پير» ولى مفهوم نهايى شان متفاوت است. براى مثال در مثنوى «گلشن راز جديد» همان اصطلاحاتى را به كار مى برد كه شيخ محمود شبسترى در «گلشن راز»، اما مفهوم نهايى آنها با آنچه مورد نظر شبسترى است تفاوت دارد.
اين مثال ها و شواهد مبين آن است كه براى فهم اقبال بايد با اصطلاحات خاص او آشنا بود تا بتوان به عمق گفته هايش پى برد. بسيارى از كسان اقبال را به درستى نشناخته اند، از آنجا كه او آرا و عقايد خود را در قالب شعر فارسى بيان كرده است او را شاعرى مى دانند از خيل شاعران پارسى گوى و چون اشعارى هم درباره فاجعه دلگداز كربلا دارد، گاه او را يك مرثيه سرا هم مى نامند و در رديف شاعرانى نظير محتشم جاى مى دهند ، نگاه او به اين واقعه نگاهى حكيمانه، عارفانه و عميق است. نگاهى است كه در پى كشف ارزش هاى واقعى زندگى است. روح مكتوم در اين واقعه از عناصر اصلى فلسفه خودى است. ولى متأسفانه سطحى نگرى و عدم تعمق در اشعار او همراه با عوامل ديگر نظير ناآشنايى با اصطلاح شناسى وى و خودبينى عقيدتى سبب شده تا از او چهره اى در سطح مديحه سرايان ترسيم شود. گويى كه او روضه الشهداء ملاحسين كاشفى را منظوم كرده، حال آن كه اقبال متفكرى است با ابعاد مختلف فكرى كه هر آن بارقه اى تازه مى پراكند. تفكرات مونوپوليستى و يكسويه سبب شده كه نه تنها اقبال، بلكه بسيارى از انديشمندان ما به درستى معرفى نشوند، از فارابى و غزالى و بوعلى گرفته تا همين پروين اعتصامى.
از آنجا كه هر متفكر بزرگ داراى انديشه اى گسترده است هر گروه و نحله اى سعى دارد تا او را در حوزه فكرى خود جاى دهد. چنان كه با حافظ چنين كرده اند.
در مورد اقبال نيز وضع چنين است. بويژه اين كه چون بسيارى از اصطلاحات كليدى او فقط ظاهرى فارسى دارند و به باطن معنايى گسترده، موجب شده اند تا فهم انديشه هاى واقعى او براى غالب خوانندگانش ميسر نشود.
متأسفانه اين اشكال در آثار و نوشته هاى بسيارى از كسانى كه به شرح يا ترجمه آثار اقبال مى پردازند، وجود دارد. براى مثال اقبال كلمه «صورت» را در همه جا به معناى «مثل» و «مانند» به كار برده، از جمله در بيت زير از «اسرار خودى»:
در خودى كن صورت يوسف مقام
از اسيرى تا شهنشاهى خرام
ولى يكى از آن نوع اقبال شناسان كه مثنوى مذكور را شرح كرده است، در ميان اشتباهات متعددش يك خطاى چشمگير هم دارد و آن اين است كه گمان برده منظور از «صورت يوسف» چهره اوست كه نماد زيبايى است. بعد بيت مذكور را براساس اين تصور به صورتى نادرست معنا كرده است. حال آن كه اقبال در مصرع اول اين بيت مى گويد: مانند يوسف متكى به خويشتن و داراى منشى استوار باش. اغلاطى از اين دست در آنچه برخى راجع به اقبال مى نويسند بسيار است. اقبال در جاويد نامه (بيت ۱۲۴) مى گويد:
باز گفتم پيش حق رفتن چه سان
كوه و خاك و آب را كفتن چه سان
كلمه «كفتن» كه در مصرع دوم آمده به معناى شكافتن و باز كردن است، ولى از آنجا كه اين كلمه در نسخه چاپ لاهور اشتباهاً «گفتن» نوشته شده است، در تمام ديوان هاى چاپ ايران نيز به همين صورت آمده كه اصلاً معنايى نمى دهد.
اقبال يكى از غزل هاى معروف مولوى را در «جاويدنامه» و نيز در آغاز «اسرار خودى» آورده است كه يك مصرع آن اين است: «دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر». چنان كه معروف است مقصود از كلمه «شيخ» در اين مصرع ديوژن حكيم يونانى است كه داستانش را همه مى دانند، ولى در شرحى كه در يكى از ديوان هاى فارسى اقبال نوشته شده، آمده است كه در اين مصرع مقصود از «شيخ» بايزيد بسطامى است!!
ديوان هاى فارسى اقبال كه در ايران چاپ شده عيناً از روى نسخه لاهور، بى هيچ دقت و تأملى كپيه بردارى شده و چون نسخه لاهور از نظر شيوه نگارش اشتباهات فراوان دارد، همان اشتباهات عيناً در نسخه هاى چاپ ايران تكرار شده است. از جمله فعل «ندانم» در بيت ۱۵۰ «جاويدنامه» كه در تمام نسخه هاى چاپ ايران به صورت «نه دانم» آمده است:
كارش از تدريج مى يابد نظام
من ندانم كى شود كارش تمام
و باز در همان «جاويدنامه» (بيت ۲۵۰) كلمه «قفار» به كار برده شده كه به معناى زمينى باير است. ولى در نسخه لاهور به غلط «بخار» معنا شده است و همه نسخ چاپ ايران نيز همان معنا را آورده اند. حتى در يك ترجمه انگليسى هم به همين معنا به كار برده شده است. جالب است كه در يكى از ديوان هاى فارسى چاپ ايران كه معمولاً مورد ارجاع اقبال پژوهان است درباره كلمه «پرويز» در بيت:
گفتند فرود آى ز اوج مه و پرويز
برخود زن و با بحر پرآشوب بياميز
كه به معناى خورشيد و آفتاب است، نوشته شده «پرويز همان پروين است» كه لابد به سبب تنگى قافيه تبديل به پرويز شده!
كليات فارسى اقبال كه تاكنون در ايران چاپ شده است دقيقاً رونويسى از نخستين ديوان چاپ ۱۳۴۱ در لاهور است با همان اغلاط چاپى كه از دو طريق در آن راه يافته؛ يكى اغلاط متعدد موجود در نسخه لاهور و ديگرى اغلاطى كه در حروفچينى هر كتابى، بويژه كتاب هاى فارسى وجود درد. از جمله اغلاط موجود در كتاب مورد بحث (ص ۲۹۳) تكرار كلمه «او» در مصرع دوم بيت زير است:
ديده ام در نغمه او عالمى
آتشى گير از (او) نواى او دمى
كه (او)ى اول در مصرع دوم زايد است، ولى عجيب است كه اين مصرع بسيار ناموزون به همين صورت در بقيه ديوان ها نيز آمده است و همين طور در صفحه ۲۹۵ كلمه «پا زدم» در بيت:
پا زدم مستانه سوى يرغميد
تا بلندى هاى او آمد پديد
اشتباهاً «از دم» چاپ شده است كه عيناً در ديوان هاى بعدى آمده است و باز هم در همين صفحه مصرع «حق مرا چشم و دل و گفتار داد» به صورت «دل گفتار» چاپ شده است كه باز عيناً در ديوان هاى ديگر آمده است. همچنين در صفحه ۳۱۹ نخستين چاپ، كلمه «پيختند» به معناى پوشاندن و مستور كردن، به صورت «بيختند» آمده كه معناى غربال كردن مى دهد كه در بيت مورد بحث هيچ معنايى نمى دهد و صحيح آن همان «پيختند» است:
پيش ما صد پرده را آويختند
جلوه هاى آتشين را پيختند
در جاويدنامه (بيت ۱۲۶۵) چاپ لاهور كلمه «بركند» اشتباهاً «پركند» نوشته شده كه در همه نسخه هاى چاپ ايران نيز به همين صورت آمده است!
اغلاطى از اين دست در ديوان فارسى اقبال فراوان است كه شرح شان بى حد مى شود. حتى آخرين ديوان فارسى كه در سال ۱۹۹۰ ميلادى به خط يكى از خوشنويسان انجمن خوشنويسان به سفارش آكادمى اقبال به صورتى نفيس منتشر شد چيزى حدود ۸۵ غلط و اشتباه دارد. يعنى درواقع مصحفى است خوش خط و بسيار غلط. از اين رو راقم اين سطور بر آن شد تا ديوانى منقح از سروده هاى فارسى اقبال پديد آورد كه اقبال پژوهان بتوانند با اطمينان خاطر بدان مراجعه كنند. مصحح نام اين ديوان را كه انتشارات اقبال آن را به طبع آراسته «ميكده لاهور» نام داده تا تمايزى با ديگر ديوان هاى اقبال داشته باشد.
نگاهى به فيلم كلاغ پر
يك فيلم بى منطق
326775.jpg
] على اصغر كشانى [

فيلم كلاغ پر از قواعد سينماى تجارى تبعيت مى كند. اثرى كه تلاش كرده تا از الگوهاى تجارى و عناصر جذاب امروزى براى مخاطب عام بهره ببرد. استفاده از زوج گلزار - افشار و بازيگران فرعى شناخته شده مثل اكبر عبدى، حسام نواب صفوى، مريم سعادت و بهنوش طباطبايى بهره گيرى از لوكيشن هاى شيك، اتومبيل ها و شخصيت هاى ثروتمند و به طور عمده طرح جذاب اوليه. قصه فيلم از مختصات هدفمندى تبعيت مى كند. رضا قرار است نامزدش را زيرنظر بگيرد و با سارا مواجه مى شود كه او نيز دقيقاً هدف رضا را دارد و هدف اين دو بر يك مبنا يعنى جلوگيرى از ازدواج مسعود (نامزد سارا) و رويا (نامزد رضا) استوار است. اما با زيرنظرگرفتن اين دو، حقايقى كشف مى شود و از طرفى نيز با هم بودن رضا و سارا در نهايت آنها را به هم مى رساند. اما اين طرح جذاب و خوراك يك اثر تجارى با بازيگران پولساز چگونه اجرا مى شود. انبوهى از سؤال هاى بى پاسخ، رويدادهاى كاذب و ديالوگ ها و اجراى ضعيف در اجرا فصل اول ديدار رويا و رضا در رستوران و اغلب فصل هاى تابع اين نوع ميزانسن را موسيقى با ضرباهنگ گيتار پركرده است كه فضا را از حالت طبيعى گفت و گو خارج و شبيه نوعى كليپ مى كند.
ازجمله فصل هاى اضافى و غيرمنطقى پاسخ رد شنيدن رضا است كه بلافاصله در خانه اش شروع به گريه كردن مى كند و به لحاظ كارگردانى تعقيب خانواده رويا توسط رضا با بدترين دكوپاژ اجرا شده است.
رضا در نزديكترين موقعيت به اتومبيل آنها است و اين فصل در جاده چندين بار و در چندين موقعيت نشان داده مى شود. اما قاعدتاً رويا هم خانواده اش به دليل شناخت وسيله نقليه رضا يك بار هم كه شده مى توانند در آينه اتومبيل او را ببينند. از رضا در خانه اش پدر و مادرى نمى بينيم. او ظاهراً تنهاست و بعد ازمدت ها بى كارى شغل جديد روزنامه نگارى پيدا كرده و بلافاصله از رويا تقاضاى ازدواج كرده است اما در آپارتمانى زندگى مى كند كه با وجود بيكارى طولانى مدت او بهترين امكانات رفاهى و دكورها و اشياى گران قيمت و بهترين وسايل منزل با متراژ بالاى يك خانه را دراختيار دارد.
ازطرفى به جهت پاپوش درست كردن براى مسعود چك پول هاى ۱۰۰ هزارتومانى به آدم هاى خيابانى (درويش فيلم) بذل و بخشش مى كند.
حتى ويلايى كه اجاره مى كند ويلاى بسيار گران قيمتى است. چطور يك آدمى كه تا چند وقت بيكار بوده توان پرداخت مبالغ اينچنينى را دارد.
فصل هايى از فيلم هم بود و نبودشان ارتباطى به ماجراى اصلى ندارد. مثل خانه تكانى رضا كه با موسيقى و آب و تاب نمايش داده مى شود.
طرح و توطئه هاى رضا و سارا نيز با منطق واقعيات بيرونى سازگارى ندارد وقواعد ژانر را نيز نمى توان با اين افراط زيرپا گذاشت و از آن گذر كرد.
اين دو در رستورانى عمليات انجام مى دهند كه مى دانيم صاحبان اين رستوران ها و افراد شاغل درآن حتى براى ورود يك دقيقه اى، مشترى ها را زير نظر مى گيرند تا اتفاق ناگوارى باعث كم شدن مشترى هايشان نشود و دائم حضور دارند و سرويس مى دهند. در يك چنين محيطى چگونه رضا لباس پيشخدمت پوشيده از چرخهاى حمل غذا استفاده كند و بعد بى دردسر از رستوران خارج مى شود. بدون اين كه مسئولان رستوران و حتى خود مسعود جلوى وى را بگيرند. در كنار او هم سارا دائم از اين وقايع عكس مى گيرد بدون اين كه ميزهاى كنارى اينها اطلاعى از اين تخلف پنهانى به وى يا مسئولان رستوران بدهند. البته فصل رستوران به دليل دكوپاژ اشتباه كارگردان از موقعيت روشنى برخوردار نيست. يعنى نه واكنش اطرافيان نه حضور مسئولان رستوران در دكوپاژ وجود ندارد تا منطق واقعى اين سكانس از دست نرود. از اين جالب تر اين كه رضا با فاصله اندكى خود را به عنوان كانديد به مسعود معرفى مى كند تا وارد دم و دستگاه، وى شود اما با همه زرنگى اش متوجه نمى شود كه مسعود به راحتى وى را خواهد شناخت و ظاهراً فيلمنامه نويس ناگزير به اين طرح بوده تا رضا را وارد ماجرا نمايد. در حالى كه به راحتى و با خريد بليت امكان حضور وى به عنوان مخاطب و طرح آزاد كردن موش ها در ميان جمعيت امكانپذير مى شد تا اين كه رضا خود به عنوان يكى از مانكن ها كه قطعاً مسئول ورود و خروج آنها تا لحظه آخر قرنطينه شان مى كند ناچار شود خود را به رويا نشان دهد كه البته اين اتفاق نمى افتد. نكته جالب اين سكانس پى بردن مسعود از قضيه خرابكارى ها به وسيله رضا است. او رضا را مى گيرد و به او مى گويد كه او را شناخته كه در رستوران بوده است بعد به جاى اين كه فرضاً او را به پليس معرفى كند و يا نامزدش را خبر كند كه رضا همان فردى است كه در رستوران موجب سوءتفاهم ميان وى و رويا شد، خودش راه جلوى پاى رضا مى گذارد و مى گويد حتماً حسادت موجب شده تو اين كار را بكنى و از اين همه دردسر چشم پوشى كرده و رضا را براى ادامه همكارى به عنوان مانكن استخدام مى كند و حتى با آن موقعيت كسى را براى زير نظر گرفتن وى قرار نمى دهد. او به اندازه كافى با «فريبا دارايى» و زنان ديگر رابطه دارد اما فيلمنامه نويس براى جور كردن فيلمنامه ناچار شده وى را عاشق واقعى رويا بقبولاند تا از آن طرف سارا و رضا بدون هيچ مشكلى به هم برسند.
اصلاً طراحى شخصيت هاى نيمه ديوانه - نيمه سالم از اهداف همين جور كردن فيلمنامه است. مسعود بايد عملكرد «خنگ و خلى» داشته باشد تا پى به قضايا نبرد آدمى كه در بهترين شرايط و با دم و دستگاه فراوان كه عكس تبليغى اش در پوسترهاى شهر وجود دارد، چطور با اين وضع تصميم گيرى مى كند. اين در مورد صاحب بنگاه معاملات ملكى (اكبر عبدى) هم صادق است. يك چنين آدمى با اين وضع عقلى اش چطور مى تواند خودش را جمع و جور كند چه برسد به رفتن در كار ملك و املاك و اين جز اين كه يك طرف قصه يعنى اجاره كردن نهايى خانه به وسيله رضا و سارا در فيلمنامه بايد دربيايد مى تواند چيز ديگرى باشد.
طراحى شخصيت رضا هم تابع وضع صحيحى نيست. رضا قرار است آدم خوبى براى سارا باشد تا در نهايت قصه با علاقه مند شدن آنها به هم بسته شود. براى همين است كه در سكانسى او مشغول خواندن نماز است كه سارا سر مى رسد و به طور اتفاقى وى را مى بيند اما او بدون اجازه و براى بار اول ديدارش با سارا صندوق عقب اتومبيل وى را بازرسى مى كند و زمانى كه پى مى برد مسعود عاشق واقعى رويا است (كه البته به لحاظ منطق فيلمنامه اى دچار اشكال است) موش در «مزون» مسعود مى اندازد و وى را از هستى ساقط مى كند در حالى كه درطرح اوليه بنابراين بوده است كه رضا و سارا، رويا را متوجه اشتباهشان براى ازدواج با مسعود (پس از پى بردن از رابطه او با فريبا) كنند يعنى يك كار غيرانسانى مرتكب مى شود كه صرفاً براى خوشآمد مخاطب كاربرد دارد نه منطق فيلمنامه و ماجراى فيلم.
وضع سارا براى ادامه انجام عمليات و همراهى با گلزار وخيم تر است او از ابتدا پى به فساد مسعود مى برد اما بدون دليل همپاى رضا به فعاليتش بر ضد مسعود ادامه مى دهد. در حالى كه همه تشكيلات دوربين و ميكروفن گذارى در منزل ويلايى مسعود منصرف كردن وى به وسيله سارا از ازدواج با رويا است در حالى كه با توجه به شخصيت مثبت سارا در فيلمنامه و پس از پى بردن به اخلاق اصلى مسعود هيچ انگيزه مشخصى مطرح نمى شود هر چند امكان وجودى براى انگيزه هايى چون فيدشدن مسعود و جايگزينى رضا، لجبازى براى ضربه زدن به مسعود و يا كمك به رضا مى تواند مطرح شود. اما هيچ يك به طور مشخص مطرح نشده و فيلم با همان روال اوليه ادامه پيدا مى كند. حتى قضيه مى توانست به تماس تلفنى رويا و اطلاع به شريك سابق مسعود همان جا ختم شود. اما اين اتفاق در انتها مى افتد و فيلم كش و قوس هايى بدون در نظر گرفتن يك چنين مبانى پيدا مى كند. كما اين كه خود گلزار هم به راحتى مى توانست فيلمى از رابطه فريبا و مسعود بگيرد (فيلم و عكس گرفتن در اين اثر كار راحتى عنوان شده است) و به طور غيرمستقيم در اختيار رويا قرار دهد و غائله را ختم نمايد در حالى كه هر بار بيشتر از مرتبه قبل متوجه پوشاندن قضيه به وسيله خانواده و خود رويا بعد از متوجه شدن روابط مشكوك مسعود شده است و اصرار بر ادامه يك چنين ارتباطى ميان خود و رويا تابع هيچ پايه مشخصى از عناصر ديالكتيكى قصه نيست. در يك چنين فضايى است كه ديالوگ هاى آبكى از طرف مسعود مطرح مى شود او به رويا مى گويد: «دوست دارى امشب تا صبح حرف بزنيم تا آفتاب طلوع كند» و رويا در جواب مى گويد: «من عاشق طلوع آفتابم.»
به طور عمده يك چنين قواعدى نمى تواند سؤال هاى منطقى از طرح و توطئه، فيلمنامه ماجرا و رويدادهاى فرعى و آدم ها را پاسخگو باشد. البته فيلم از ضرباهنگ مناسبى برخوردار است و خوشبختانه به اندازه كافى رويداد براى سرعت بخشيدن به اين ريتم برايش مهيا است. حتى مى توانست از وقايع بيشترى نيز بهره ببرد و تدوين كمك بزرگى به فرآيند مورد اشاره داشته است. اما چنين بسترى بشدت نيازمند قواعد منطقى فيلمنامه و شكل و شمايل صحيح روايتى با توجه به فرمولى است كه سناريو تعيين كننده آن است و نسبت آن با ژانر يا زير ژانر مورد نظر فيلمساز اصلى ترين امتزاجى است كه مى توانست فيلم را به لحاظ استاندارد نجات دهد.
به اين ترتيب كلاغ پر كه نخستين ساخته فيلمسازش شهرام شاه حسينى نيز هست فراتر از يك اثر متعلق به گيشه گام برنمى دارد.
شعر كودك و نوجوان در گفت وگو با اسدالله شعبانى- شاعر
روزگار سپرى شده شاعر شب بو
] يزدان سلحشور [

اسدالله شعبانى متولد ۱۳۳۷ و در دامنه هاى كوه الوند است؛ مى گويد بنويسيد روستايى در دامنه هاى كوه الوند و البته متولد همدان است. تاكنون حدود ۳۰۰ عنوان كتاب از وى منتشر شده است؛ حدود ۲۷ سال در شعر كودك، داراى سابقه مفيد است و كودكان ايرانى از همان سال هاى ۶۰ ۶۱، با نامش آشنا بوده اند تا حالا. چند سالى است ناشر هم شده است و بعضى از كتاب هايش را خودش منتشر كرده است. مانند كتاب «فعاليت هاى ياد دهى، يادگيرى» يا «خرمن شعر خردسالان» كه آماده انتشار است. از كتاب هايش مى توان از آواز توكا، عصا و اسب چوبى، دختر باغ آرزو، گل آفتابگردان، ساز من ساز جيرجيرك، پروانه و گل سر، زمين ما دل ما، پولك ماه، شاعر و شب بو، جشن جوانه ها و ... نام برد. شعبانى سال هاست كه در كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان مشغول به كار است. وى از نخستين شاعرانى است كه در حوزه شعر خردسال به تجربه هاى تازه دست زده است.
326754.jpg
* شما جزو گروه چهار نفره اى هستيد كه بعد از انقلاب، شعر كودك را شروع كرديد؛ شما در آن زمان مخصوصاً در شعر خردسال خيلى فعال بوديد و به زبان شكسته خيلى علاقه مند و شعرهايى هم كه در اين زبان گفتيد خيلى براى مخاطبان جذاب بود اما يكدفعه رهايش كرديد. يادم هست آن موقع مى گفتند كه زبان شكسته باعث آموزش غلط كودك در حوزه زبان آموزى مى شود؛ الآن نظرتان چيست درباره شكسته گويى براى كودكان و خردسالان
در اين باره كه چرا زبان شكسته مى شود و كاربرد آن بحث هاى زيادى مى شود كرد. ما يك زبان معيار داريم و يك زبان غير رسمى و غير معيار كه زبان گفتار است. زبان گفتار زبان مردم عادى است؛ مردمى كه با بچه سروكار دارند يعنى پدرند، مادرند، دايى اند، عمويند، عمه اند و غيره؛ ما هم با بچه ها سرو كار داريم، مخاطبان ما خردسال و كودك و نوجوان اند؛ زبان اينها هم زبان مادرى است. ما آن موقع به اين نتيجه رسيديم كه نمى شود با بچه اى كه با زبان گفتار بزرگ مى شود با زبان معيار حرف زد؛ طبيعتاً بچه ها با اين زبان راحت نيستند چون در خانه هم مادرها با اين زبان با بچه هاشان حرف نمى زنند. طبيعى است ترانه هايى كه براى بچه ها سروده مى شود به زبان گفتار است. زبان گفتار صورت سالم زبان را ندارد. اما براى گروه سنى خردسال، من هميشه- از همان اول تا به امروز- يك نظرداشتم كه براى خردسالان اصلاً بايد به زبان گفتار شعر گفت...
*خب! در حوزه آموزش زبان، آن وقت چه بايد كرد
دوره خردسال كه تمام مى شود يعنى در دوره آمادگى و دوره پيش دبستان بايد تلاش شود كه با زبان معيار هم شعرهايى براى بچه ها عرضه شود يعنى از كتاب هاى شعرى در اين دوره استفاده شود كه شعرهاشان به زبان معيار باشد؛ تا بچه ها موقع ورود به مدرسه با ساختار سالم زبان و كاربرد نحوى زبان معيار آشنا باشند و گرفتار دوگانگى در يادگيرى زبان نشوند.
*شما در سنى داريد زبان شكسته را پيشنهاد مى كنيد كه بچه ها بيشترين دريافت زبانى را دارند يعنى بنيان هاى شناخت زبان در اين سن شكل مى گيرد. ما الآن در مدارس ابتدايى در درجه نخست با مسأله لهجه ها روبه روييم و در بعضى از استان ها با زبانى ديگر غير از فارسى مثلاً زبان تركى؛ چون بچه ها در خانه به تركى صحبت مى كنند در كلاس اول ابتدايى براى يادگيرى زبان فارسى دچار مشكل مى شوند حتى لهجه هاى مختلف هم اين مشكل را ايجاد مى كنند و فرقى نمى كند اين لهجه تهرانى باشد يا شيرازى يا اصفهانى و غيره. زبان شكسته فارسى بخشى از اين لهجه هاست. در زبان انگليسى مثلاً اين مشكل چندان وجود ندارد چون زبان معيار و زبان گفتار خيلى به هم نزديك اند. فكر نمى كنيد اين شكسته گويى و شكسته نويسى براى خردسالان به اين مشكل اضافه كند
اين مشكل زبان فارسى است. اگر زبان فارسى زبان گفتارش با زبان معيارش تا اين اندازه متفاوت نبود خود به خود اين مشكل هم پيش نمى آمد. مشكل ديگر تنوع شكسته گويى ها در مناطق مختلف است. زبان گفتار فارسى در بخش هاى مختلف كشور متفاوت است. الآن مشكل اصلى آموزش و پرورش در آموزش زبان، دوزبانه بودن بچه هاست. بچه هايى كه ترك اند به زبان تركى تكلم كرده اند الآن مى خواهند فارسى ياد بگيرند با مشكل مواجه مى شوند. بچه هايى هم كه زبان شان فارسى است اما لهجه دارند دچار همين مشكل اند. ما اگر بخواهيم زبان گفتار كار نكنيم يكى از نيازهاى بچه ها را در نظر نگرفته ايم، آن هم لذت بردن از شعر است. هدف من فقط آموزش نيست. قرار نيست كه من بچه ها را آموزش بدهم كه بعدها زبان فارسى ياد بگيرند يا نگيرند. هدف اين است كه خردسالان در يك مقطع معين سنى، از زبان، شعر ويژه، قصه ويژه خودشان را مى خواهند و اين شعر ويژه و قصه ويژه بايد به زبانى عرضه شود كه بچه دارد با آن حرف مى زند...
*اگر برايش ايجاد مشكل كند، چه
اين مشكل را در نظام آموزشى كشور بايد حل كنند. من پيشنهادم اين بود كه چون بچه ها قرار است بازبان معيار آشنا شوند بايد از سال هاى پايان آمادگى تا ۶ سالگى برنامه اى فراهم شود كه در آن برنامه، كلمات را در شكل سالمشان به بچه معرفى كنند؛ كم كم بشنود و آشنا شود بازبان معيار و وقتى وارد دبستان مى شود ديگر مشكل اش حل شده باشد؛ يعنى اين طور نيست كه اگر در ۳ سالگى يادش داديم «اتل متل توتوله» ديگر نتواند در مدرسه صورت سالم كلمات را ياد بگيرد. درباره دو زبانه بودن بچه ها هم بايد تدبيرى انديشيده شود كه بچه در مدرسه دچار تضاد و دوگانگى نشود.
*در شعر خردسال، هريك از شاعران شگردى براى خودشان انديشيده اند تا بتوانند خلأ تصويرسازى را پركنند. خردسالان مانند كودكان توان درك تصاوير را ندارند يا كمتر دارند. شما قصه هاى ساده و طنز را جايگزين تصوير سازى كرده ايد. چطور به اين نتيجه رسيديد
اينها انواع دارد؛ ما هم شعركوتاه داريم هم شعر بلند؛ در ادبيات كهن ما هم اين طور است؛ يكى غزل مى گويد يكى قصه ليلى و مجنون را. در شعر كودك، هرچه گروه سنى مخاطب پائين تر باشد شعر كوتاه تر مى شود. ما مى توانيم در شعر كودك تصوير سازى كنيم اما مخاطب ما امكاناتى دارد، حد دريافت هايى دارد كه بايد آن را در نظر بگيريم. واقعيت اين است كسى كه شعر مى گويد براى بچه ها، بايد يك دوره اى وقت بگذارد و با دنياى بچه ها آشنا شود؛ و مى شود گفت كه بايد شاعر مربى باشد؛ چون اگر دنياى بچه ها را نشناسد و همين طورى شعر بگويد حاصل اش مى شود «پريا» كه بچه ها هم آن را حفظ مى كنند اما اين شعر داراى يك نگاه بزرگسالانه است كه با دنياى كودك هماهنگ نيست؛ اين شعر حاوى پيام هاى سياسى و اجتماعى است كه مخاطبان كودك از آن سر در نمى آورند اما يك لايه از شعر را جذب مى كنند و آن هم بخش زبانى آن يا بهتر بگويم بخش ساده زبانى آن است: «پريا گشنه تونه‎/ پرياتشنه تونه» كودك نمى تواند بفهمد منظور اصلى از پريا چيست؛ وجه ساده آن را دريافت مى كند؛ بنابراين شاعر كودك بايد مربى هم باشد. وقتى شاعر، مربى هم مى شود مى داند كه شعر براى كودكان از دو خاصيت برخوردار است؛ يكى پيوند هاى آوايى كلام است و ديگرى پيوند هاى معنايى كلام. از آنجايى كه زبان فارسى دو تا امكان دارد امكان آوايى و امكان معنايى، شاعر بايد از اين امكانات به نفع مخاطبش استفاده كند. به طور طبيعى پيوند هاى آوايى در گروه هاى سنى پائين غالب برگرايش هاى معنايى است. پس كار شاعر آن است كه به بازى هاى كلامى بيشتر توجه كند. در كنار بازى هاى كلامى، با درصدى كمتر به پيوندهاى معنايى هم بايد توجه كند. اين هنرى است براى خودش؛ اگر شما شعر حافظ را براى خردسالان بخوانيد كه به دردشان نمى خورد؛ «تناسب» بزرگترين مسأله شعر خردسال است؛ در شعر كودك رعايت «تناسب» هنر است. مسأله شاعرانى كه براى بچه ها شعر مى گويند اين است كه تناسب را بتوانند رعايت كنند براى كودكان تا بتوانند ادعا كنند كه شعرى ويژه آنان را آفريده اند...
*اين «تناسب» در چيست در اجزاى آن جهانى است كه شما خلق مى كنيد براى بچه 
ببينيد! شما آشنا به جهان كودكان هستيد و شاعر هم هستيد. شعر هاى شما را بچه هاى ايرانى مى خواهند بخوانند. بچه هاى ايرانى در يك كشور گسترده پراكنده اند كه داراى تنوع فرهنگى، قومى و دينى است. اين مسائل را شما بايد در ذهن تان حل كرده باشيد، بايد اين مسائل درونى شما شده باشد. نكته ديگر مراحل رشد كودكان است. كودكان از بدو تولدشان تا سن نوجوانى، مراحلى را طى مى كنند. شاعر بايد اين مراحل را بشناسد و خودش را با ذهن و زبان كودك در سنين مختلف وفق دهد. درلحظه سرودن نبايد درگير انتخاب زبان باشد؛ بايد آن قدر مسأله درونى شده باشد كه خود به خود زبان خردسال يا كودك يا نوجوان انتخاب شود و به شعر راه يابد. براى بچه هاى خردسال ما نمى توانيم تعبير هاى دشوار استفاده كنيم اصلاً ذهن و زبان آنان چنين چيزى را قبول نمى كند؛ ذهن و زبان ما هم اگر اين مراحل را پشت سر بگذاريم ديگر چنين چيزى را قبول نخواهد كرد؛ نمى توانيم براى بچه سه ساله تعبيرى را استفاده كنيم كه پشتش استعاره باشد و بچه بخواهد براى رسيدن به پيوند هاى معنايى آن و لذت بردن از آن نيازمند شناختن مسائل ادبى باشد؛ بنابراين مى آييم و از چند شگرد استفاده مى كنيم. يكى از اين شگردها بازى هاى كلامى است. اين بازى هاى كلامى به اعتبار بازى بودن جذاب اند؛ و به اعتبار بازى بودن طنز هم دارند؛ چون در آنها شوخى هم هست: «لاله، خاله، بزغاله» وقتى كنار هم چيده مى شوند هر بچه اى را جذب مى كنند: «لاله، خاله، بزغاله‎/ بزغاله، لاله، خاله» پيوندهاى آوايى زمينه ساز تخيل اند اما تخيل در پيوندهاى معنايى شكل مى گيرد؛ براى اين كه شعر ماندنى باشد براى خردسالان؛ ضمن اين كه ما توجه ويژه اى داريم به پيوند هاى آوايى كلام يعنى همان بازى ها و طنز و شوخى كه پس و پشت اين بازى ها هست، بايد يك مقدار- در حد توان- از صناعات شعرى هم استفاده كنيم؛ مانند صنعت «تشخيص» يا همان جاندارپندارى بچه هاى كوچولو؛ ساده ترين شكل «تشخيص» تشبيه عملكرد يك بى جان به يك جاندار است كه بچه ها زياد استفاده مى كنند يا مى توانيم از «مجاز» هم استفاده كنيم و به كار بردهايى از آن برسيم كه در شعر كلاسيك سابقه اين چنينى نداشته...
*«مجاز» را چطور به كار مى بريد
تعريف «مجاز» اين است كه شما از چيزهايى نام مى بريد كه منظورتان آن نيست. مثلاً در شعر كودك ممكن است شما يك كاميون را به جاى بادكنك بفرستيد هوا! ممكن است يك بزرگسال با اين موضوع راحت كنار نيايد اما بچه ها را هيجان زده مى كند.
*نظر شما در باره تزريق مفاهيم تربيتى در شعر كودك چيست
مفاهيم تربيتى نبايد در ظاهر شعر خود را نشان دهند و بخشى زيباشناسانه شعر كودك را مخدوش كنند. اين كه بگوييم: «فرشته خوب و تميز، بچه عاقل و تميز، دستتو با صابون بشور» شعر خردسال نيست. تخيلى در آن نيست و به نظرم حتى پيام دلخواه ما را هم به كودك منتقل نمى كند. پيام بايد در شعر حل شود؛ بچه نبايد اصلاً تصور كند كه با پيام سرو كار دارد؛ بايد تخيل اش با شعر همراه شود و از راه همين تخيل به پيام برسد. مثلاً ما مى توانيم از بدترين موضوع در همين حوزه بهداشت مثلاً سطل آشغال شعر بسازيم:
«يه غول داريم تو خونه
كه خيلى مهربونه
326730.jpg
اون سطل آشغال ماست
هميشه دنبال ماست
هى مى گه بچه ها
تو كوچه و خيابون
هرچى زباله دارين
براى من بيارين»
اين شعر، بدون اين كه بخواهد به شكل آشكار آموزشى باشد به بچه ياد مى دهد كه محيط زيست مهم است؛ آشغال را زمين نريز؛ تو مى توانى با غولى دوست شوى كه مى تواند سطل آشغال باشد. شما مى توانيد رابطه دوستى ميان بچه با بدترين شىء يعنى سطل آشغال برقرار كنيد.
شما مفاهيم را آموزش مى دهى بدون اين كه بچه بفهمد كه شما آموزش داده اى؛ چون شعر گفته اى! از صنعت تشخيص مدد گرفتى و از بازى هاى كلامى مددگرفتى و شعرى ساختى براى بچه ها در حد توان ات.
*به گمانم از چاپ نخستين شعر خردسال تان تا امروز، حدود ۲۷ سال گذشته است. از آن زمان تاكنون سال ها گذشته و دنيا كلاً عوض شده. بچه ها هم عوض شده اند؛ خردسال هاى دنياى امروز ديگر خردسال هاى دوران ماقبل اينترنت و كامپيوتر نيستند؛ مثالى مى زنم پسر كوچك باجناقم وقتى ۴ ساله بود وقتى ديد كه من به فيلم خيلى علاقه مندم، يك بار گفت هر فيلم جديدى كه مى خواهى بگو به دوستم در مهد بگويم برايت «رايت» كند! شما براى بچه هاى ۴ ساله اى كه در مهدكودك فيلم «رايت» مى كنند با چه زبانى شعر مى گوييد
ببينيد! شاعر نمى تواند دروغ بگويد چون- به قول دوست عزيز احمدرضا احمدى- خودش اصلاً دروغگوست! شاعران دروغگويان راست كردار و راست رفتارند! وقتى كه شاعرى پرورده طبيعت است و روستايى است به زور نمى تواند خودش را شهرى كند. وقتى به ناخودآگاه خودش پناه مى برد اين طبيعت جامعه روستايى است كه به او سرمشق مى دهد و مى گويد اين حرف رابزن، آن حرف را نزن بنابراين با توجه به كوشش هاى فراوانى كه من و امثال من به خرج مى دهيم تا خودمان را وفق دهيم با جامعه امروز و تحولات سريع آن، ريشه تفكر ما روستايى است. ما بيشتر ستايشگر طبيعت و بچه هايى كه در دامن طبيعت پرورده مى شوند، هستيم. جامعه امروز خيلى سريع به پيش مى رود و پديده هاى فرهنگى مختلفى وارد آن مى شود كه نظام آموزشى ما هماهنگ با آن پديده ها نيست و براى مديريت آنها نيز آماده نيست. بچه هاى ما هم بدون اينكه آمادگى روبه رويى با اين پديده ها را داشته باشند با آنها روبه رو مى شوند؛ متأسفانه به همان دلايلى كه گفتم ما شعر شهرى هم براى جامعه شهرگراى امروز نداريم. آن موقع كه ما شعر را شروع كرديم جامعه ما، جامعه اى روستايى بود؛ هم اكنون چندان شهرى نيست منتهى ديگر روستا نداريم! امكانات مختلف، روستاهاى ما را هم به شهرهاى كوچك بدل كرده است اما روحيات آدم ها و طرز برخوردشان با جهان هنوز همان است! ما هم اكنون داراى چند مشكل اساسى هستيم يكى اين كه زبان فارسى پاسخگوى نيازهاى جامعه امروز نيست؛ شما هم اكنون مى گوييد «رايت» مى كنيد. كودك هم مى گويد «رايت» مى كند؛ ولى اگر من بخواهم بگويم «رايت» مى كنم با زبانى فارسى چه كنم بچه هاى ما اكنون دارند دگرگون مى شوند و تمام تلاش ما اين است كه نشوند!
*شما نمى توانيد جلوى اين قضيه را بگيريد!
بله! اما تلاش مى كنيم كه اين اتفاق نيفتد. ما دلمان نمى خواهد جهانى كه ما تجربه اش كرده ايم و جهان زيبايى هم بوده از بچه هاى امروز گرفته شود. دلمان نمى خواهد زبانى كه عشق ها، خاطرات و بهترين لحظات شعرى ما در آن معنا شده، به چنين صورتى درآيد...
*شما چه دلتان بخواهد چه نخواهد اين اتفاق افتاده است!
بله! چون نمى توانيم جلوى اين قضايا را بگيريم سعى مى كنيم گاهى شعرهايى براى بچه ها بگوييم كه با «سى دى» و «رايانه» و اين حرف ها ارتباط داشته باشد؛ به شكل پراكنده، كارهايى مى شود اما قبول بفرماييد كه جامعه ايرانى جامعه صنعتى اى نيست؛ صنعت، وارد شده با مظاهرش اما فرهنگش با فرهنگ ايران در جنگ است. در اين كش مكش بچه هاى ما گير كرده اند. هم اكنون ما در جامعه اى هستيم كه در آن بشدت نوگراييم و در همان حال بشدت سنتى. اين عدم تناسب، همه را پريشان كرده است؛ ما سعى مى كنيم خودمان را با وضعيت و مخاطبان جديد وفق دهيم اما من كه در بچگى سوار الاغ شده ام و زندگى ام در كوه و دشت بوده و روباه ديده ام، پرنده هاى وحشى ديده ام، چقدر مى توانم دراين وفق دادن موفق باشم فكر مى كنم كه شاعران جديدى كه مى آيند و از نسل نو هستند، بهتر مى توانند براى مخاطبان تازه شعر بگويند چون زمانه اى كه در آن بزرگ شده اند ازجنس زمانه همين مخاطبان است.
*كمى درباره شعر نوجوان صحبت كنيد...
شعر نوجوان به چند دليل دچار مشكلاتى است كه شايد مهم ترين دليل اش بحران مخاطب باشد. من با بچه ها كه برخورد مى كنم مى بينم كه بعد از گذر از سن كودكى و رسيدن به سن نوجوانى، علاقه ندارند آثارى كمتر از سن بزرگسال بخوانند؛ بچه ها كه به اين سن مى رسند بيشتر از آن كه شعر كيانوش را بخوانند شعر سپهرى را مى خوانند. در اين ميان تنها مخاطبانى كه مى مانند آنهايى هستند كه دانش كمترى دارند و با شعر بزرگسال تقريباً بيگانه اند. براى اينها مى شود شعر گفت اما اين كار دقيقاً مانند ساختن فيلمفارسى براى توده هاى كم سواد و بيسواد مردم است؛ البته ممكن است كه مخاطب هم داشته باشد اما آدم باسواد و با فرهنگ همان جامعه، فيلم هاى مهرجويى را نگاه مى كند نه فيلمفارسى را!
*فكر نمى كنيد نوجوان داراى تفاوت هاى بارزى با كودك يا جوان است كه دنياى ويژه اى را برايش مى سازد كه محتاج ادبيات و شعر ويژه اى است
نه! چنين تصورى ندارم؛ مقطع خردسالى داراى ويژگى هاى خود است. در مقطع كودكى، كودك مى تواند بخواند، مى تواند بنويسد؛ يك سرى ويژگى ها دارد كه متمايز است از دنياى خردسالى؛ اما مرز نوجوانى و جوانى چندان مشخص نيست؛ با توجه به تفاوت هاى اقليمى كه در كشور داريم اين موضوع پيچيده تر هم مى شود. شما در اهواز اصلاً نوجوان پيدا نمى كنيد! اهوازى ها، خوزستانى ها اين طورند. در سفرهايى كه آنجا رفته ام به كرات ديدم كه يك ماه قبل عضو كانون، بچه بوده و امروز مردى است! در مناطق ديگر هم شما با بچه هايى روبه رو هستيد كه اصلاً زير بار نوجوانى نمى خواهند بروند. اين مقطع سنى، مقطع معلقى است كه مشخصه آشكارى ندارد اما كودكى داراى مشخصات بارز و آشكارى است.
*با اين نظر شما، جايگاه رمان و سينماى نوجوان- كه در هاليوود كاملاً تعريف شده است و روى آن سرمايه گذارى هاى كلان مى كنند- چه مى شود نويسندگانى مانند جان كريستوفر با مجموعه سه گانه «كوه هاى سفيد» چه جايگاهى خواهند داشت
بله اين آثار، آثار فوق العاده اى هستند؛ بگذاريد به اينها «كودك، سرباز، دريا» را هم اضافه كنم كه رمان فوق العاده اى است اما يك نوجوان همانقدر مى تواند از اين كار لذت ببرد كه من بزرگسال؛ تفكر اين كتاب بزرگسالانه است...
*اين مطلب را نمى توانم بپذيرم چون همان لذتى را كه يك كودك از يك شعر كودك مى برد من بزرگسال هم مى برم پس تفكر شعر كودك بزرگسالانه است
آثارى كه براى نوجوانان نوشته يا ساخته مى شود ممكن است بخشى از اين دنياى نامشخص را انتخاب كرده باشند و نمايش بدهند اما در نهايت مختص مخاطبان عام هستند؛ در واقع اين رمان ها يا فيلم ها يك رده سنى بعد از كودكى تا بزرگسالى را براى مخاطبان فرضى خود در نظر گرفته اند. نوجوان ها هم، همين رمان ها و فيلم ها را مى خوانند و مى بينند هم به سراغ رمان ها و فيلم هاى بزرگسالانه مى روند. كودك هيچ وقت نمى تواند داستان «شيخ صنعان» را بخواند و لذت ببرد اما نوجوانان زيادى را ديده ام كه مى خوانند و لذت مى برند. مولوى و حافظ مى خوانند و لذت مى برند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |