|
|
|
|
|
|
|
|
دلارهاى خونين
|
|
|
] هليا خرم[
دزدان بانك «مركنتايل» پس از يك ماه در حالى كه براى سرقت دوباره به بانك دستبرد زدند در دام پليس گرفتار شدند. روز ۱۰ ژانويه هنوز آثار جشن كريسمس درهمه جا ديده مى شد. «لوسى مدينا» ساعت ۷ و نيم صبح وارد بانك شد حال آن كه هنوز شوك ناشى از سرقت مسلحانه چند ماه قبل در وجودش بود. رئيس او «كارن وب» نيزكه از سرقت ماه پيش جان سالم به در برده بود ساعت ۸ صبح وارد بانك شد. در سرقت ماه گذشته، «كارن» گروگان بود اما به شكل معجزه آسايى نجات يافت. «لوسى و كارن» چراغ هاى بانك را روشن كردند، پرده ها را كنار زدند و محيط بانك را براى شروع كار آماده كردند. بانك «مركنتايل» در چند مايلى سرزمين «والت ديزنى» قرار دارد. روز ۱۶ نوامبر درست در وقت ناهار، «تانو الساندرلو» و «آماندا مولر» به بهانه بررسى حساب ها وارد بانك شدند. آنها با ديدن يك فيلم تصميم به سرقت از بانك گرفته بودند و درست مطابق فيلم نقشه سرقت مسلحانه را اجرا كردند. «آماندا» زن ۲۶ ساله سفيدپوست با چشمان آبى و موهاى بلوند بود كه هنگام سرقت كلاه مشكى داشت و صورتش را نيز با عينك آفتابى بزرگ پوشانده بود. «تانو» نيز مرد ۵۰ ساله با موهاى خاكسترى، چشمان آبى و پوست سفيد بود كه كلاه گيس سياه رنگى بر سر داشت. او در عين حال با سبيل مصنوعى بزرگ صورتش را پوشانده بود و يك اسلحه اتوماتيك ۹ميليمترى نيز در دست داشت. آماندا نيز يك كارد بزرگ براى سرقت از آشپزخانه برداشته بود. هنگام ورود آنها به بانك تنها ۲ كارمند در بانك حضور داشتند. بنابراين دزدان آنها را به اتاق پشتى فرستادند و آماندا با يك نوار پلاستيكى دستان يكى از زنان را بست و «تانو» نيز ديگرى را به سمت باجه ها برد تا كيف او را از پول پر كند. وقتى عمليات انجام شد، «تانو» نوار كاست را از دوربين هاى امنيتى جدا كرد و به كارمندان اخطار داد كه در صورت هرگونه اقدام مورد اصابت گلوله قرار خواهند گرفت و كشته خواهند شد. آنها پس از سرقت ۳۷هزار دلار در كمتر از ۵ دقيقه از بانك خارج شدند و در ترافيك «ديزنى لند» از نظرها دور شدند. آنها پول ها را در جعبه كفش آماندا در كمد نگهدارى مى كردند. آماندا يك دختر ۸ ساله داشت. او در ۱۸ سالگى به عنوان مدير يكى از بخش هاى شركت «تانو» مشغول به كار بود كه همان موقع با او آشنا شد و ازدواج كرد. پول هاى دزدى پس از يك ماه در حال تمام شدن بود. بنابراين آن دو تصميم گرفتند دوباره به بانك برگردند و پول بيشترى سرقت كنند. ۱۰ ژانويه، روز موردنظر آنها بود. آن روز علاوه بر «لوسى» و «كارن» يكى ديگر از مسئولان باجه به نام «كانى كرك» نيز وارد بانك شد. تا ساعت ۲۵:۹ هيچ مشترى به بانك نيامد. اما در همين هنگام بود كه زن كوتاه قدى كه عينك دودى قرمز رنگ به چشم و كلاه بيسبال قرمزرنگ بر سر داشت وارد بانك شد. زن در را نگه داشت و مردى با سرعت داخل بانك شد كه يك پيراهن يقه اسكى مشكى و ماسكى روى صورت داشت. هر دو نفر هم مسلح بودند. لوسى وقتى ديد كه زن صورتش را پوشانده بلافاصله زنگ خطر بدون صدا را فشار داد. بعد هم آهسته گفت: اين يك سرقت مسلحانه است. از پشت باجه ها دور شويد و به اتاق پشتى بانك برويد. دزدان بلافاصله به سوى كارمندان رفتند و به آنها دستور دادند كه روى زانوهاى شان بنشينند. «كارن» كه سابقه بيمارى قلبى داشت، كنار ديوار زانو زد و به گريه افتاد. مرد مسلح به لوسى اشاره كرد و گفت: «تو كه بلوز مشكى پوشيده اى با من بيا!» «آماندا» نيز كنار ۲ كارمند ديگر باقى ماند تا مواظب آنها باشد. مرد مسلح، لوسى را كنار باجه ها برد و يك كيف سفيد بزرگ به او داد تا آن را از پول پر كند. بعد هم به او اخطار داد در صورت هرگونه حركت نادرست به او شليك خواهد كرد. همان موقع آنها خودرويى را ديدند كه مقابل بانك ايستاد. بنابراين دزدان پشت در گاوصندوق پنهان شدند و به محض خروج راننده ۸۰ دلار پول او را نيز به پول هاى خود اضافه كردند. «تانو» به لوسى اشاره كرد كه حالا نوبت گاوصندوق است. لوسى گفت: باز كردن در گاوصندوق كار من نيست. چرا كه پس از سرقت ماه گذشته اقدام هاى ويژه اى صورت گرفته و براحتى در گاوصندوق باز نمى شد. چند لحظه بعد، تلفن زنگ خورد و مرد مسلح به لوسى اجازه داد، تلفن را جواب دهد. از سرويس پليس وخدمات زنگ خطر به محض شنيدن صداى زنگ تماس گرفته بودند و كد امنيتى را مى خواستند. لوسى به راحتى شماره را به آنها داد و تلفن را قطع كرد. اما شماره درست نبود، آنها مى خواستند با مدير بانك صحبت كنند، اما لوسى به آنها گفت كه مدير بانك مشغول پاسخگويى به يكى از مشتريان است. مرد پشت تلفن از لوسى پرسيد: همه چيز در آنجا مرتب است لوسى به آهستگى پاسخ داد: «نه» و گفت: بسيار خوب نگران نباش، پليس بيرون محوطه بانك است. وقتى «لوسى» زنگ خطر را فشار داده بود، پليس وارد عمل شده بود و در مدت چند دقيقه گروه عملياتى اول بدون هيچ گونه آژير و چراغ خطرى به نزديكى بانك آمده بودند. لوسى گوشى را گذاشت و به «تانو» گفت: مأموران خارج از بانك هستند، مى خواهند مطمئن شوند كه اتفاقى نيفتاده بنابراين مى خواهند «كارن » را ببينند. تانو هم به كارن گفت: برو بيرون. قبل از اين كه ارتباط تلفنى كاملاً قطع شود، لوسى فرصتى به دست آورد و دگمه پخش كن صداى تلفن را فشار داد و تلفن را در همان حالت باقى گذاشت تا پليس متوجه مسائل داخل بانك بشود كه تانو متوجه اين موضوع نشد. «كارن» به تنهايى از بانك خارج شد و بيرون شرايط را كاملاً براى پليس توضيح داد، مأموران پليس بانك را محاصره كرده و تمام راه هاى خروجى را بسته بودند. اطراف بانك تخليه شده و مسير عبور ماشين ها تغيير يافته بود. مأموران و گروه هاى ديگرى نيز در راه بودند تا با گروگانگيرها معامله كنند. «آماندا» با فرياد به «تانو» گفت: « يك نفر دكمه زنگ خطر را فشار داده تو چقدر احمقى كه متوجه نشدى». پليس اطراف بانك را محاصره كرده. كارمندان بانك خسته شده بودند و ديگر نمى توانستند روى زانو بنشينند. «تانو» به آنها اجازه داد تا صندلى بياورند و روى صندلى رو به ديوار بنشينند. «آماندا» به شوهرش گفت: بايد هر چه زودتر از بانك خارج شويم. نزديك به ۲ ساعت است كه اينجاييم، لوسى تلويزيون را روشن كرد، «آماندا» و «تانو» ديدند تصويرشان و تمام وقايع داخل بانك از كانال تلويزيون به طور زنده پخش مى شود. «تانو» عصبانى شده بود و دنبال سيگار مى گشت. اما هيچ كس سيگارى نبود. به سمت تلفن رفت و به چانه زدن با پليس پرداخت. قبل از ظهر يكى از افسران پاكت سيگارى براى تانو به داخل بانك پرتاب كرد. چند لحظه بعد «تانو» عصبى لوسى را به سمت در برد و به پليس گفت: ما بايد با يك ماشين از اينجا خارج شويم. اسلحه اى پشت سر لوسى قرار داد و به پليس گفت: ما داريم مى آييم بيرون اگر اتفاقى رخ دهد به اين زن شليك مى كنم. آنها سمت ماشين رفتند، اما وقتى سوار شدند متوجه شدند ۴ چرخ ماشين پنچر است، «تانو» عصبى از ماشين پياده شد و با گروگانش دوباره به بانك بازگشت. «كانى» وقتى لوسى را ديد شروع به گريه كرد. مى ترسيد آنها لوسى را بكشند. قبل از ساعت ۳ بعدازظهر بود كه آماندا «كانى» را نيز آزاد كرد، حالا ديگر فقط لوسى گروگان آنها بود. «آماندا» از لوسى پرسيد كه چه كسى زنگ خطر را به صدا درآورده است. اما جوابى نشنيد. دقيقه ها مثل ساعت مى گذشت و «تانو» عصبى در بانك قدم مى زد، تمام چراغ ها را خاموش كرده بود و برخى از لامپ ها را نيز شكسته بود. از لوسى پرسيد: چگونه مى تواند دوربين هاى داخل سالن را از كار بيندازد. اما او گفت: «نمى داند». اين در حالى بود كه دزدان نمى دانستند بعد از سرقت قبلى اقدام هاى امنيتى جديدترى براى بانك تدارك ديده شد و دوربين هاى جديد مستقيماً به خارج از بانك تصوير مى فرستند و ديگر خبرى از كاست و فيلم نيست. بدين ترتيب نزديك ۱۰ ساعت از حضور آنها در بانك گذشت. اقدام بعدى آنها خروج مجدد از بانك بود. ساعت ۷ و نيم بعدازظهر «آماندا» و «تانو» به همراه لوسى در مقابل موج عظيمى از مأموران پليس از بانك خارج شدند. «تانو» سوئيچ ماشين كارمندان بانك را گرفته بود. ابتدا سعى كردند با «لكسوس» كانى فرار كنند اما تا حركت كردند متوجه شدند كه ۴ چرخ اين ماشين نيز قبلاً پنچر شده. آنها از ماشين پياده شده و به سمت پاركينگ رفتند و تانو ماشينى را پيدا و آن را روشن كرد. هليكوپترى بالاى سر آنها پرواز مى كرد. در اين ميان نورهاى پليس «تانو» را بيشتر عصبى مى كرد. بنابراين فرياد زد اين نورها را از من دور كنيد وگرنه لوسى را مى كشم و اينجا را به آتش مى كشم. مقدار زيادى ديناميت نيز همراه او بود. پليس از آنها خواست لوسى را آزاد كنند و بعد بروند. اما «تانو» قبول نكرد و گفت: اين تنها شانس فرار من است، او را آزاد نمى كنم تا به جاى امنى برسم. «آماندا» و «لوسى» جلو و «تانو» هم عقب نشست،ماشين به راه افتاد، اما تيراندازان پليس موفق تر بودند و از پشت سر به داخل ماشين و «تانو» شليك كردند. شيشه ماشين شكست. گلوله به تانو اصابت كردو او را از پا درآورد. آماندا گريه كنان به عقب برگشت و متوجه شد كه شوهرش مرده است. بنابراين تسليم شد. اين سرقت ۷۸ هزار دلارى نيز اينگونه خاتمه پيدا كرد. «آماندا» در اداره پليس به همه چيز حتى سرقت ۱۶نوامبر اعتراف كرد و به پليس گفت: شوهرش او را مجبور به اين كار كرده و او گناهكار نيست. قرار است دادگاه او در نوامبر سال ۲۰۰۷ برگزار شود و او در انتظار سرنوشت نامعلوم خود، روزگارش را در زندان سپرى مى كند.
|
|
|
|
|
سرنوشت شوم ۲ برادر
|
|
|
] فهيمه صابرى[
توماس كوپانو، وكيل خبره دادگسترى همه چيز داشت. او پولدار بود و از موقعيت اجتماعى بسيار خوبى هم برخوردار بود. از همه مهم تر اين كه رفتار آرام و زيركانه اش باعث مى شد افراد حتى در نخستين ملاقات، به او اعتماد كنند و خيلى زود تحت نفوذ حرف ها و رفتارش قرار گيرند. توماس فرزند كوچك خانواده كاپانو بود كه ساليان قبل از ايتاليا به آمريكا مهاجرت كرده بودند. او در دانشگاه وكالت خواند و خيلى زود وارد بازار كار شد. او برادر بزرگترى هم به نام تام داشت كه از همان بچگى، شرور و شيطان بود و مدام براى خانواده اش دردسر درست مى كرد. در تمام سال هايى كه توماس در دانشگاه وكالت مى خواند، تام چندين و چند بار به جرم توزيع مواد مخدر و مصرف بيش از حد مواد الكلى زندانى شد. درواقع توماس، پسرى بود كه پدر ومادرش در زندگى شان تنها روى او حساب مى كردند و او هم با درس خواندن و هوشمندى توانست پله هاى ترقى را يك به يك بپيمايد. او ۴ سال پس از فارغ التحصيلى ازدواج كرد. تانيا، همسر اول توماس بود كه از دوره دانشگاه با هم آشنا شده بودند. او زنى بسيار فهميده و صبور بود كه با وجود مشكلات زيادى كه در طول ازدواج با توماس متحمل شد اما او را همچنان مثل روز اول ازدواجش دوست داشت و دلش مى خواست زندگى خود و ۴ دخترش كنار پدرشان هر روز بهتر شود؛ اما توماس پس از ۲۶ سال زندگى مشترك با تانيا سرانجام از او به بهانه اى واهى جدا شد. بدين ترتيب توماس همسر و فرزندانش را تنها گذاشت و براى مدتى راهى آفريقا و اروپا شد. ۶ ماه بعد او به محل كارش بازگشت و بار ديگر كارش را شروع كرد. او در جريان رفت و آمدهايش به دادگسترى با زنى به نام آن مارى آشنا شد. او ۳۰ ساله و منشى دادگاه بود. توماس ۱۸سال از آن مارى بزرگتر بود، اما با اين حال به او علاقه مند شد. اما هرچه توماس به آن مارى بيشتر ابراز علاقه مى كرد، او بيشتر خودش را ازاو دور نگه مى داشت. آن مارى از ازدواج قبلى اش دختر ۴ ساله اى داشت كه همه وقتش را با او سپرى مى كرد. آن مارى كه در جريان زندگى با شوهر سابقش دردسرها و رنج هاى زيادى كشيده بود، نمى خواست بار ديگر وارد زندگى جديدى شود. اما توماس دست بردار نبود. او هرروز سر راه زن جوان قرار مى گرفت و به او ابراز علاقه مى كرد. رفتار زشت توماس آنقدر براى همگان عادى شده بودكه آن مارى خجالت مى كشيد. ۶ ماه بعد، توماس با وجود دريافت پاسخ هاى منفى آن مارى به او پيشنهاد ازدواج كرد. زن جوان هم از خواستگار سمج وقت خواست تا پاسخ دهد. او مى دانست توماس زندگى ۲۶ ساله مشتركش را بدون هيچ دليلى رها كرده است و در واقع مرد قابل اعتمادى نيست. اما توماس دست بردار نبود. «آن مارى » احساس خوبى نداشت. مزاحمت هاى دائمى توماس هم او را بيشتر آزار مى داد. آن مارى نمى توانست بفهمد چطور ممكن است توماس ناگهان آنقدر به او علاقه مند شده باشد كه بخواهد با او ازدواج كند. دو هفته بعد، آن مارى به توماس گفت حاضر است پاسخ پرسش توماس را بدهد. آنها در رستورانى در «فيلادلفيا» قرار گذاشتند و آن مارى در رستوران به توماس گفت: حاضر نيست با او ازدواج كند. آن شب، آخرين شبى بود كه آن مارى ديده شد. صبح روز بعد، پس از اين كه زن جوان به خانه بازنگشت تا فرزندش را از پرستار بچه تحويل بگيرد، پرستار بلافاصله موضوع را به پليس اطلاع داد. همه دوستان آن مارى از سرنوشت او اظهار بى اطلاعى كردند. پليس به هرجا كه ممكن بود سر زد، اما اثرى از زن جوان نبود. همه مى دانستند كه او شب گذشته با توماس قرار ملاقات داشته است. بنابراين توماس به عنوان نخستين مظنون تحت بازجويى قرارگرفت. او ادعاكرد پس از خوردن شام با آن مارى او را ترك كرده است و هيچ خبرى از او ندارد. پليس همه جاى خانه توماس را بررسى كرد، اما اثرى از او نبود. حتى يك سرنخ كوچك هم مبنى بر دخالت توماس در ماجراى گم شدن آن مارى وجودنداشت و آنها نمى توانستند وكيل خبره دادگسترى را به هيچ جرمى متهم كنند. پس از طولانى شدن غيبت آن مارى، پليس تقريباً مطمئن شد او به قتل رسيده است؛ اما نه جسدش پيدا شد و نه حتى سرنخ كوچكى از او به دست آمد. در اين ميان تنها شاهد اين پرونده خدمتكارى بود كه در رستوران كار مى كرد. او به پليس گفت: شبى كه آنها با هم در رستوران حاضر شدند، توماس بسيار عصبى بود و حتى چند بار با صداى بسيار بلند، با آن مارى صحبت كرد كه باعث جلب توجه همه شد. اين خدمتكار مى گفت: آن مارى، ناگهان وحشتزده ميز را ترك كرد و توماس هم به دنبال او رفت. اظهارات خدمتكار به هيچ عنوان نمى توانست توماس را به عنوان مجرم معرفى كند. به همين خاطر دليل كافى مبنى بر مجرم بودن او وجودنداشت. پرونده مفقود شدن آن مارى همچنان مفتوح مانده بود تا اين كه برادر توماس، تام بارديگر به جرم نوشيدن بيش از حد مواد الكلى دستگير شد. او در حالت غيرعادى در اداره پليس اعتراف كرد با همدستى برادرش «توماس» زنى را به قتل رسانده است. گفته هاى تام ناگهان سرنخ بزرگى به دست پليس داد. تام مى توانست جزئيات پرونده را روشن كند. به محض بهتر شدن حال تام، او همه حرف هايش را انكار كرد، اما ديگر دير شده بود. پليس هم مى دانست اين زن كسى جز آن مارى نيست. بازجويى هاى مكرر از تام بالاخره زبان او را گشود. او اعتراف كرد مدتى قبل، نيمه هاى شب برادرش توماس با او تماس گرفته و گفته به كمك او احتياج دارد. تام هم به خانه توماس رفته و متوجه مى شود توماس با زدن يك ضربه به سر آن مارى او را بيهوش كرده است. بعد هم دو برادر با همكارى هم با استفاده از سرنگ هوا، آن مارى را به قتل مى رسانند و جسد او را با قايق اختصاصى توماس به اعماق آب مى اندازند. با اعترافات تام، بلافاصله توماس دستگير شد. او در دادگاه اعتراف كرد كه به علت شنيدن جواب رد از آن مارى، او را به قتل رسانده است. او جزئيات قتل اين زن بى گناه را با همدستى برادرش تشريح كرد. بنابراين پس از برگزارى چندين جلسه محاكمه هر دو برادر به اعدام با صندلى الكتريكى محكوم شدند.
|
|
|
|
|