يكشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶ - ۳۰ شوال ۱۴۲۸
Sun, Nov 11, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
رساله هاى اخوان الصفا، هويت و محتواى آن
رساله هاى اخوان الصفا، هويت و محتواى آن
اسرار هزار ساله
327006.jpg
]سيد حسين نصر‎/ ترجمه از متن عربى: اميرعباس اميرشكارى]

از آنجا كه رساله هاى اخوان الصفا از همان ابتداى ايجاد، به گونه اى سرى، پنهان باقى مانده بودند، موضوع جدال فراوان و مصدر اختلاف ميان تمامى علماى اسلام و غرب را فراهم آوردند. علاوه بر اين، مسأله هويت مؤلفان(يا احتمالاً مؤلف واحد)، مكان و زمان تدوين آثار و گسترش آنها و طبيعت اين برادرى سرى و مظهر خارجى آن يعنى رسالات نيز بدون پاسخ هاى تاريخى معين، باقى ماند.
از سوى ديگر، منابع اسلامى فراوان، اسامى جماعتى از علماى بصره را به عنوان مؤلفان رساله ها، خاطرنشان مى سازند. ابن القفطى در كتاب خود، «اخبارالحكما»، با نقل از ابوحيان التوحيدى، متذكر مى گردد كه مؤلفان رساله ها، ابوسليمان محمد بن معشر البسطى، ابوالحسن على بن هارون الزنجانى، ابو احمد المهرجانى، عوفى البصرى و زيد بن الرفاعى هستند. شهرزورى، از سوى ديگر، فهرستى از مؤلفانى كمابيش متفاوت، آورده و آن را در كتابش «نزهةالارواح» ذكر كرده است كه دربرگيرنده ابوسليمان محمد بن مسعود البسطى معروف به مقدسى، ابوالحسن على بن هارون الصابى، ابواحمد النهرجورى، عوفى البصرى و زيد بن الرفاعى است. خود ابوحيان التوحيدى برآن است كه ابوعبدالله السعدان وزير كه در سال ۹۸۵‎/۳۷۵ به قتل رسيد، جماعتى از علما را به كار گرفت كه شامل ابن زرعه، مسكويه الرازى، ابوالوفا البوزجانى، ابوالقاسم الاهوازى، ابوسعيد بهرام، ابن شاهويه، ابن بكر، ابن حجاج الشاعر، شوخ الشيعى و ابن عبيد الكاتب بودند و گفتارهاى اينان جمع آورى و براى فراهم آوردن رساله ها، طبقه بندى شد. ابوحيان، به نقل از يكى از نويسندگان ادعايى- زيد بن الرفاعى- ذكر كرده است كه «اخوان در حالى كه مى دانند چگونه مذهبشان از عقايد خاصى تشكيل مى شود، برآنند هرگاه كسى بتواند فلسفه يونان و شريعت اسلام را با يكديگر جمع كند، به كمال ايمان مى رسد. بدين صورت، ۵۰ جزوه، در تمامى رشته هاى فلسفه، به رشته تحرير درآوردند.»
اختلاف نظرها، تنها به نويسندگان رسالات ختم نگشته، بلكه به تعيين تعلقات مذهبى آنان نيز كشيده است. بدين روى، مناقشات جديدى پاى به عرصه وجود نهاد كه ميان خود انديشمندان مسلمان، در قرون وسطى، منعكس گشت. ابن القفطى، ديدگاه خويش را در اين موضوع، ابراز داشته و بر آن است كه اخوان الصفا، از پيروان مكتب معتزله [و] داراى شيوه عقلانى هستند.
اما هرگاه احترام فراوانى كه اسماعيليان براى رساله ها قائلند و استفاده وسيع آنها از آن، به ويژه در يمن را به حساب آوريم و توجه كنيم كه اين «سند را اسماعيليان به عنوان جزئى از مذهب خويش مورد پذيرش قرار مى دهند و هنوز باطنى محسوب مى گردد»، هرگز تعجب نخواهيم كرد هنگامى كه متوجه شويم اكثر علماى راوى- از مسلمانان و غير مسلمانان- بر آن هستند كه اسماعيليه مؤلفان اين اسناد بوده اند. به عنوان مثال، عارف تامر روايت مفصل و متقاعدكننده اى درباب طبيعت رسالات اسماعيليه آورده و به محتويات رسالات مذكور نام «فلسفه اسماعيليه» اطلاق كرده است.
عادل العوا، بر بنياد بررسى تحليلى رسالات، تا اندازه اى شيوه اى مختلف در پيش گرفته است. بدين ترتيب، به جاى ارتباط اخوان الصفا به هر گروه معين، شاهد اطلاق نامى مبهم تحت عنوان «ما بعد المعتزله» بدانان هستيم؛ از سوى ديگر، اين رأى مورد توافق واقع شده است- هرچند توافقى مبهم- كه برخى شاگردان اخوان الصفا، غربى هاى نخستين بودند.
توجه جدى علماى غرب، با ترجمه اى آزاد و غيرمنظم كه ديتريتسى درخلال دورانى آموزشى به مدت ۳۰ سال در قرن نوزدهم بدان مبادرت ورزيد و اغلب رساله ها را دربرگرفت، آشكار گشت. در نوشته هاى نخستين وى نقش اخوان الصفا، در جمع آورى دايرة المعارفى اغلب معارف اسلامى و در يگانه سازى علوم مختلف، در ديدگاه جهانى، حائز اهميت دانسته شده است. مقاله فلوگل در باب اخوان الصفا، از نخستين مقالات آلمانى است كه بدان جهت كه در آن تأكيد شده بود كه ماهيت رسائل، عقلانى و اعتزالى است، در دهه هاى آتى، به ايفاى نقشى مؤثر پرداخت. اما هرگاه توجهات معتزله و گرايشهاى عقلانى آن را از سويى و نظريات اخوان الصفا درباب كيهان شناسى و ماوراء الطبيعه را از سويى ديگر مورد پذيرش قرار دهيم، نظريه فلوگل از حيث قابليت فهم، از دشوارترين امور خواهد بود. با وجود اين، علماى قرن بيستم نظير براون و نيكلسن، به تأييد اين نظر مبادرت ورزيده اند. ازسوى ديگر، ميگل اَثين پَلَثيس بر آن است كه رسالات، مشتمل بر مخلوطى از وحى و الهام مجموعه اى از شيعه و معتزله است. پاينز به گونه اى مشابه بر اين باور است كه درحين اشاره به نقش پيامبر، رساله هاى اخوان الصفا، در اين حالت، درست مثل حالات فراوان ديگر، تلاشى براى پر ساختن شكاف ميان دو جريان فكرى است: پس از سويى نشأت گرفته از عقايد شيعه و بخصوص اسماعيليه و از سوى ديگر، به گونه اى دقيق تابع نظريه سياسى فارابى است.
قيام جنبش اسماعيليه، در تاريخ اسلامى، علاوه بر جنبش فاطميه و پيوندهاى ميان اسماعيليه، باطنيه و قرامطه، از مبهم ترين و پيچيده ترين مسائل به شمار مى رود. اما آنچه در اين مكان براى هدفمان مناسب است، حتى اگر به طور كامل صحيح نباشد، يگانه ساختن جنبشها و احزاب سابق، تحت اسمى واحد، به نام اسماعيليه است. با اين تعميم، ممكن است با اطمينان يقين پيدا كنيم كه اكثريت بزرگى از علماى غرب برآنند كه اخوان الصفا و رسالات آنان، پيوند با جنبش اسماعيليه است. كازانُوا، از سال ،۱۹۱۵ از اين موضع، حمايت كرده، در اين امر، همگان از گلدتسيهر، مك دونالد، لين پول، ماسينيون و ايوانف در حالى كه از مشهورترين محققان نام آور در اين مجال به شمار مى روند، از وى تبعيت كرده اند.
تعدادى اندك از علماى غرب، نظير شترن و سارتن موجودند كه به تأييد نظر مسلمانان نخستين پرداخته اند و بدين ترتيب، اثر را به جماعتى از علما، [كه] ممكن است از بصره باشند انتساب مى دهند. شترن، پس از آن كه مدتى نظريه مذكور را رها ساخت، بدين نظر بازگشته است و آن پس از انتشار كتاب «إمتاع» ابى حيان توحيدى بود كه در آن اسامى جماعت علما ذكر گشته است. كربَن، در ارزيابى مفصلى در باب پيوند ميان صابئه و اسماعيليه، اخوان الصفا را به عنوان جماعت يا جمعيتى از دانشمندان دانسته است كه به گونه اى همزمان، صداى جنبش اسماعيليه بودند.
* محتواى رساله ها
بهتر است پيش از صدور حكم درباب مسأله انتساب مؤلفان اين رساله هاى پيچيده، به رساله ها بازگرديم. از آنجا كه همگان بر آنند كه رساله ها را اخوان الصفا به رشته تحرير درآورده اند، تمامى آنچه كه اخوان از خودشان و اهدافشان و تشكيل اخوانيت شان، به ما خبر مى دهند، در عين حال، معلوماتى است كه به مؤلفان رساله ها اختصاص دارد. اخوان الصفا در يكى از رساله هايشان چنين نگاشته اند: «و شايسته است بدانى كه علتى كه اخوان الصفا را به يكديگر پيوند مى دهد، آن است كه هريك از آنان، ببيند و بداند كه براى وى خير زندگانى دنيا و دستيابى به رستگارى و نجات در آخرت، حاصل نمى گردد؛ مگر با يارى به دوستش.»
درعمل، هدف اخوان الصفا، مطابق تعريف خاص شان از آن، هدفى «تربيتى» است، به تمام آن چيزى كه اين كلمه از معنا دربردارد؛ يعنى تبديل ويژگى هاى بالقوه انسان به مرحله شكوفايى و كمال، به گونه اى كه در موقعيت نجات و دستيابى به آزادى روحى قرار گيرد. در عمل درمى يابيم، كه هر فصل از فصول تحقيقات طويل آنان، به خواننده خاطرنشان مى سازد كه وى در اين جهان زندانى است و بر اوست كه نفس خويش را از طريق معرفت آزاد سازد. تمامى علومى كه به دست آوردند- ستاره شناسى، رگهاى خونى و جنين شناسى- مناقشات آن، نه به منظور نظرى و بحث يا مشاجره فكرى و نه حتى به دليل كاربرد عملى اش، بلكه به دليل گشايش گره هاى موجود در شخص خواننده، از طريق بيدار ساختن وى به عظمت انسجام جهان و زيبايى آن، ازسويى و ضرورت اين كه انسان به سوى آنچه كه بعد از وجود مادى اوست حركت كند، ازسويى ديگر به انجام رسيده است. بدين روى، اخوان الصفا در تربيت آرمانى شان، فضيلت هاى امت هاى فراوان را به منظور وصول بدان غايت جمع كرده اند.
اخوان الصفا، انسان آرمانى را از حيث اخلاقى، كامل دانسته اند؛ مشروط بر آن كه وى، شرقى، داراى منشأ فارسى، تربيت عراقى؛ يعنى بابلى، شاگرد مسيح در سلوك وى، عربى در ايمان، عبرى در هوش، پرهيزگار چونان راهب سريانى، يونانى در دانش هاى فردى، هندى در تفسير وى از رموز و در نهايت- و به گونه اى خاص- در مجموع زندگانى روحى خويش، صوفى باشد.
اگر به جاى منابع، هدف رساله ها را مدنظر قرار دهيم، در شرح و وصف آن به عنوان بدعت، دشوارى خواهيم يافت؛ چون آنچه كه از حيث تاريخى به نظر مى رسد آن است كه رساله ها، برگرفته از منابعى گوناگون است كه گردآورى و يگانه سازى آنان در ديدگاهى نهايى و واحد، به پايان رسيده است. بدين روى، نهايت مزبور با حديث نبوى «دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است.»، انسجامى تقريباً كامل مى يابد. پس ما در لكه دار كردن آنها به اين كه رساله هاى مذكور، در هر صورت، «غير اسلامى» است، صعوبتى بيشتر مى يابيم.
اخوان الصفا، تنها نفس هاى خويش را از حيث روحى، به تصوف- كه هدف آن در نهايت، از طريق تربيت و رياضت روحانى، بيدار ساختن مريد از «غفلت فراموشى» است- ارتباط نداده اند؛ بلكه روايت آنان از اجتماع شان- از ديدگاه ظاهرى و اجتماعى- مطابق با روش هاى صوفيه است و نفس هاى خود را به مراتب چهارگانه ذيل، تقسيم كرده اند:
۱- آنان كه جوهر نفس هايشان داراى صفا، نيكى قبول و سرعت تصور است و سن اعضاى آن، از ۱۵ سال كمتر نيست و موسوم به ابرار و رُحَما و متعلق به طبقه صاحبان صنعتند.
۲- آنان كه داراى شفقت و رحمت بر برادرانند و سن اعضايشان، ۳۰ و فراتر است و موسوم به نيكوكاران فاضلند و طبقه آنان، صاحبان سياست است.
۳- آنان كه داراى قدرت بر دفع دشمنى و نزاع، با مدارا و لطف منتهى به اصلاح آنند. تجلى قدرت قانونى آينده، بعد از رسيدن انسان به ۴۰ سالگى هستند و موسوم به فضلاى كرام و عبارت از پادشاهان و سلاطين اند.
۴- بالاترين مرتبه، تسليم و قبول تأييد و مشاهده حق به گونه اى عينى است و آن قدرت ملكوتى آينده، پس از رسيدن به ۵۰ سالگى است و عبارت از مقدمه اى براى صعود به ملكوت آسمان است و به پيامبرانى چونان ابراهيم، يوسف، عيسى و محمد و حكيمانى بسان سقراط و فيثاغورث مرتبط مى شود.
انسان در اين طبقه بندى، تقسيم معروف ميان حرفيون و ملكيون و مريدان روحانى را مى بيند كه بر اروپاى قرون وسطى، حاكم بود. به گونه اى كه در آن، وحدت هدف نهايى از طريق سلسله مراتب درجات مختلف، آشكار مى گردد. آنچه كه برخى اشخاص را به متهم ساختن اخوان الصفا به بدعتگذارى سوق داد به هر صورت اين شكل از توحيد نبوده است؛ بلكه ذكر حكيمان كهن در كنار پيامبران، توسط آنان بوده است.
نزد مسلمانان- و بويژه نزد صوفيان مسلمان- فكرى را مى يابيم كه ابراز مى دارد خداوند حقيقت را در برخى صورت هاى آن بر تمامى مردم، نازل مى كند، به عنوان مثال، آن گونه كه طيباوى مى گويد: «اخوان الصفا برآنند كه حق، يگانه است؛ بدون آن كه اقدامى فردى براى كسى، فى نفسه باشد و روح خويش را به سوى تمامى مردم فرستاده است: به سوى نصارى، همان طوركه به سوى مسلمان و به سوى سياه، همان طور كه به سوى سپيد.»
مؤلفان رسائل برآنند كه فرديت، منشأ سرگردانى و اشتباه است و مشاهده اسامى حكيمان كهن- يونانى يا غيرآن- در نوشته هاى اخوان الصفا، غايت آنها را در تربيت، از طريق پيوستن به راه هدف نهايى كه آزادى شاگردانشان از زندان زمينى است، نفى نمى كند و از سوى ديگر آنها را به هر مفهومى، به جز مفهوم تاريخى، بدعتگذار نمى سازد.
در يكى از فصل هاى حائز اهميت و سرنوشت ساز، اخوان الصفا، خويشتن را به دين اساس يا جامع و فلسفه جاودانى پيوند مى دهند كه با آشكار ساختنش، به گسترش آن در بالاترين درجات كوشيدند و اين، تنها پس از آن بود كه آخرين پيامبران به ابلاغ رسالت خويش به جهان، مبادرت ورزيد:
«بدان اى برادر پارساى مهربان! ما جماعت اخوان الصفا، پاكان و دوستان بخشاينده، مدتى از زمان، در غار پدرمان آدم، آرميده بوديم؛ دگرگونى سرنوشت و شوم بختى هاى مصائب، ما را تغيير داد؛ تا آن كه پس از پراكندگى در بلاد، در مملكت ناموس اكبر، زمان موعود فرارسيد و شهر روحانى مرتفعمان را در هوا مشاهده كرديم.»
بدين روى، اخوان الصفا مطابق با مفهوم خاصشان، به گسترش حكمت جاودان، يا آنچه كه سهروردى آن را بعدها «حكمت لدنى» ناميد، مى كوشند. به نظر ايشان انسان حكمت جاودان را به گونه اى دائمى دارا گشت؛ اما پس از آن كه در طول دوران هاى كهن تاريخ بشرى در «غار» پنهان ماند، اكنون دوباره آن را در بالاترين درجه توسط اخوان درمى يابد. اگرچه اخوان الصفا ادعا كرده اند، عقايد خويش را از منابع قديمى گرفته اند، آن را به قصد گردآورى «نمايشگاه آثار قديمى» انجام نداده اند؛ بلكه آن را براى ايجاد قلعه اى واحد و براى هدايت شاگردانشان به سوى حقيقت يگانه اى، صورت داده اند و برآنند كه آن بنياد تمامى منابع گوناگونى است كه دانشها و الهامشان را از آن گرفته اند. به گونه اى كه بر اين باورند كه بركت نهايى، در تمامى حالات، از اسلامى مى آيد كه در عصر كنونى بشريت واپسين تنزيل حقيقت است.
تأملى درباره نسبت انقلاب اسلامى و جريان هاى چپ
326985.jpg
]على عبدحق]

چندى است كه نوع خاصى از چپ گرايى در ايران و به ويژه در ميان دسته اى از علاقه مندان به انقلاب اسلامى رايج شده است.
سطحى ترين مظهر چنين رويكردى در ميان بخشى از جامعه انقلابيون ايران دعوت از چهره هاى سوسياليست و احياناً ماركسيست آمريكاى لاتين به كشور است كه آخرين آن حضور فرزندان ارنستو چه گوارا به دعوت برخى تشكل هاى دانشجويى به دانشگاه تهران بود.
اما اصل مطلب بسيار ريشه دارتر از آن چيزى است كه بتواند در چند ديدار و استقبال خلاصه شود.
چپ گرايى نوين در ايران خود فرزند شرايط ويژه اى است كه در حدود يك دهه پيش و در هنگام غلبه گفتمان شبه ليبرالى در ايران وجودداشت.
حكومت ۱۶ ساله گفتمان شبه ليبرال در ايران تبعات مهمى در پى داشت كه موجب شكل گيرى، تقويت و پيروزى گفتمان عدالت گرايانه در ايران شد. مهمترين اين تبعات را مى توان به صورت زير دسته بندى نمود:
۱- تبعات اقتصادى:
الف) تشديد فاصله طبقاتى و ايجاد تحريص در مصرف در جامعه
ب) كم توجهى به فقرا و نارضايتى از اين كم توجهى
۲- تبعات فرهنگى:
الف) عدم تناسب توسعه ليبرالى فرهنگ و اقتصاد به ويژه در ۸ سال اول كه به عقيده نگارنده دليل اصلى ظهور دوره دوم شبه ليبرالى درايران شد.
ب) استحاله فرهنگى جامعه طى ۱۶ سال كه موجب نارضايتى شديد طرفداران انقلاب اسلامى شد.
در ابتداى انقلاب نيز صرفنظر از درگيريهاى بعضاً خونين ميان چپ گرايان التقاطى با انقلابيون اسلامى درايران، واژگان، مفاهيم، نظريات و حتى شيوه هاى عملى در اقتصاد سوسياليست ها حضور پررنگى در ايران و حتى در ميان مسلمانان انقلابى داشت. اما اين حضور در ۱۶ سال از ۱۳۶۸ تا ۱۳۸۴ كمرنگ شد و سپس دوباره با چهره اى متفاوت ظهور كرد.
اما نسبت حقيقى انقلاب اسلامى با چپ گرايى چيست
آيا اين دو در اعماق نظرى خود ارتباطى ويژه دارند و يا آن كه صرفاً نسبتى تاكتيكى و مصلحت جويانه و يا حتى عملگرايانه اين دو را به هم پيوند مى دهد
مسلماً سوسياليزم به عنوان مفهومى مدرن چيزى به كلى متفاوت از حقيقت اسلام و انقلاب اسلامى است. سوسياليزم نوع ويژه اى از اومانيسم مدرن است و ريشه در فرهنگ وفلسفه اى دارد كه براساس سنت هاى اروپاى مسيحى- يونانى شكل گرفته است. اين اشتباه كه برخى مشابهت هاى اوليه بين گزاره هاى انديشمندان به كلى متفاوت را معيارى براى مطالعه تطبيقى آنها مى گيرند در اين موضع هم دامى براى قضاوت است.
با اين همه به نظر مى رسد توجه انقلابيون مسلمان ايران به انديشه هاى چپ داراى ريشه هاى عميق است به نحوى كه مى توان گفت تفكر درميان طرفداران انقلاب اسلامى رابطه اى ارگانيك با اين انديشه ها برقرار كرده و مى كند. در تشريح اين رابطه مفروضات خاصى درنظر گرفته خواهدشد. از جمله اين كه هويت ايرانيان و تمدن اسلامى ايشان امرى متباين با تمدن مدرن است. در اين باره مى توان راه افراط پيمود و مثلاً آنچنان كه طرفداران كوهن در فلسفه علم ميان پارادايم هاى متفاوت ديوار قياس ناپذيرى را برپا مى كنند، اين تباين را آنچنان محكم ادا كرد كه هيچ دالانى ميان دو تمدن باقى نماند. نيز مى توان دو تمدن را به گونه اى پخته تر آنچنان كه كسى مثل فايرابند مى كند، دوجامعه با دو معقوليت و دو تاريخ دانست كه از راههاى غيرمعقول دالانى با هم دارند و با كاربرد بد زبان مى توانند در سپهرى غيرعقلانى به گفت و گو نيز بنشينند.
اما متجانس دانستن آنها امرى بعيد و با دلايل ضعيف به نظر مى رسد. قبول چنين تجانسى معمولاً نتيجه تفسير تمدن مدرن با عينك خودى است (مثل تعبير «آزادى» دردوران مشروطه به «حريت» و يا تفسير «جامعه مدنى» با «مدينة النبى») و يا برعكس يعنى تفسير تاريخ و جامعه ايران از روى كتابهاى مستشرقان و شرق شناسان (تفصيل چنين نگرش ها و نقادى آنها را مى توان مثلاً در كتاب «شرق شناسى» ادوارد سعيد خواند).
مسأله ديگرى كه بايد پيش از توصيف رابطه ارگانيك انقلاب اسلامى با چپ گرايى مدرن درباره آن سخنى گفت تأملى درباره تغيير در تاريخ مدرنيته است.
آنچه يك جامعه در سير تاريخ خود به سوى آن مى رود در واقع همان چيزى است كه در ابتدا در آن نهان بوده. اين تحليل كه تصورى ارسطويى از تاريخ است مبتنى بر همان تحليلى است كه ارسطو از حركت شىء براساس علت غايى و صورى و مادى ارائه مى دهد. هر شىء صورت و فعليت خود را داراست. صورتى كه پيش از اين فاقد آن بوده است اما ميان صورت قديمى و صورت جديد بايد رابطه اى منظم باشد وگرنه شىء در مسير طبيعى خود از صورت اول به صورت دوم نمى رسيد بلكه هر صورت ديگرى را نيز مى توانست بپذيرد. پس آنچه جامعه امروز در يك جامعه فعليت يافته و صورت آن شده در آنچه پيش از آن بود پنهان و بالقوه موجود بوده است يعنى جوامع در طول تاريخ شان به سوى صورت نهايى خود مى روند.
در حركتى چنين به سوى مدرنيت، جريان هاى فكرى و در وهله بعد سياسى، در تاريخ جوامع مدرن به وجود آمده كه ماهيت آنها مقاومت در برابر اين حركت است. اين مقاومت چيزى خارج از تاريخ مدرنيته نيست، بالعكس همين جريان هاست كه تاريخ مدرنيته را ساخته است وگرنه تاريخى وجود نمى داشت بلكه جوامع به يكباره به غايت نهايى و صورت غايى خود مى رسيدند. نفس مفهوم حركت مستلزم مفهوم مقاومت است. اگر هيچ مقاومتى در وصول به صورت نهايى وجود نداشت شىء (و در اينجا جامعه) نه در يك حركت تدريجى و تاريخى بلكه در حركتى انقلابى و دفعى به صورت نهايى خود واصل مى شد.
چپ گرايى در مدرنيته جريانى مبتنى بر مقاومت در برابر حركت به سوى صورت غايى مدرنيته است. اين تنها جريان مبتنى بر مقاومت نيست. پيش از اين جريان رمانتيسيسم نيز جريانى در برابر حركت مدرنيته بوده است. در عرصه تفكر، فلسفه آلمانى شايد نماينده چنين مقاومتى باشد. در مورد جريان هاى مقاومت متأخر به ويژه در مورد پست مدرنيسم شايد موضوع متفاوت باشد. وضعيت پست مدرن به بيان برخى، نه مرحله اى از حركت منظم تاريخ مدرنيته بلكه اخلال و بحران در اين نظم است.
با اين توصيفات رابطه ارگانيك ميان انقلاب اسلامى و چپ گرايى مدرن تا حد زيادى روشن مى شود.
انقلاب اسلامى نسبت به تاريخ مدرنيته «ديگر» است و به همين جهت مى تواند با آن دسته از جريان هاى مدرن كه منجر به شكل گيرى گروه هايى باهويت مقاومت مى شوند رابطه اى ارگانيك و البته پارادوكسيكال برقرار كند. ارگانيك زيرا آنها در برابر صورت نهايى تاريخ مدرن هستند و پارادوكسيكال زيرا خود بخشى از آن تاريخ اند.
به اين ترتيب با آن كه رويكرد به چپ در سپهر انديشه و سياست نمى تواند رويكردى به خود و به درون هويت ايرانيان باشد اما توجه مثبت به چنين جريانات و انديشه هايى رابطه اى طبيعى ميان حاميان انقلاب اسلامى (تجديدنظرطلبان نسبت به جهان جديد) و جريانات چپ گراست.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |