دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۶ - ۱ ذيقعده ۱۴۲۸
Mon, Nov 12, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
ايران زمين
سياست۱
سياست۲
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
نگاهى به تاريخ علم و وضع كنونى آن در ايران در گفت وگو با دكتر جعفر آقايانى چاوشى، پژوهشگر و عضو هيأت علمى دانشگاه صنعتى شريف
پديدار شناسى جامعه انسانى
327210.jpg
]مسعود اشرف گنجوى]

پديدار شناسى هم چنان كه از نامش پيداست. پديدار را مدنظر دارد. در مورد پديدارهاى اجتماعى كه تنها مواد لازم مطالعات انسانى و اجتماعى هستند، نظرهاى بسيار متنوع و مختلفى درباره كمى يا كيفى و ذهنى بودن آنها وجوددارد. پديدار شناسى از آن جمله ديدگاه هايى است كه بر ذهنيت، كيفيت و خاص بودن پديده هاى اجتماعى تأكيد دارد و مبنا و اساس كار تحقيق را رسوخ و ورود پژوهشگر به دنياى ارزش ها مى داند.
واژه پديدار شناسى داراى سير تاريخى خاص و از نظر لغوى به معناى مطالعه يا شناخت پديدار است، بدون هرگونه قضاوت و ارزش گذارى از جانب محقق. از آنجا كه هرچيزى كه ظاهر مى شود و قابل رؤيت است، پديدار است، مى توان گفت كه در عمل قلمرو پديدار شناسى نامحدود است. بنابراين نمى توان مانع كسى شد كه ادعاى پديدارشناسى دارد، به شرط آن كه نگرش وى به نوعى با ريشه كلمه پديدار شناسى ربطى داشته باشد.
واژه پديدار شناسى در آثار انديشمندان مختلف در معانى متفاوتى به كاررفته، كه «ارغنون جديد» (۱۷۶۴) اثر ژان هنرى لامبر، «پديدار شناسى روح» اثر هگل و نيز نوشته هايى از كانت، ازجمله آنهاست.
ادموند هوسرل ازجمله انديشمندان قرن بيستم بود كه پديدار شناسى را در معناى جديد و نيز در مقابل مكتب اثبات گرايى مطرح نمود.
از ديدگاه هوسرل شناخت كامل و واقعى پديده هاى اجتماعى و انسانى ممكن نيست، مگر آنكه به ذات و كنه آنها پى ببريم، برخلاف انديشه اثبات گرايى كه در آن عينيت و ماديت وقايع و پديده هاى انسانى موردنظر است، در تعريف پديدار شناسى مى توان گفت كه پديدارشناسى علمى است كه ضمن توجه به بعد معنايى و كيفى پديده ها كه مهم ترين دلمشغولى آن است، مى كوشد تا به شكلى پيگير، منظم و انتقادى واقعيت هاى بنيادى زندگى اجتماعى را كشف كند. آندره دارتيگ در كتاب خود به نام «پديدارشناسى چيست»، مى نويسد: «سؤال اساسى و بنيادين پديدار شناسى... عبارت از سؤال از معناست؛ سؤالى كه تنها اشتغالى براى اصحاب عقل نيست، بلكه معرف ماهيت انسان و تاريخ انسان است.»
بعدها افرادى چون مرلوپونتى و سارتر اساس فلسفى مكتب اصالت وجود خود را بر نظرات پديدارشناسى هوسرل متكى ساختند. مدت ها بعد آلفرد شوتز كه كتاب «پديدارشناسى جهان اجتماعى» (چاپ سال ۱۹۲۲- اتريش) از جمله آثار اوست، اصول فلسفى و كاربرد پديدارشناسى را در روان شناسى اجتماعى و جامعه شناسى پايه گذارى كرد. شوتز در جامعه شناسى پديدارى يا تفسيرى خود آخرين آثار و آرا هوسرل را مبناى كار خود قرار داد. اساس كار او برآموزه «خود ديگر»، شعور يا درك متعارف، نگرش طبيعى و توجه به مطالعه دنياى روزمره و مفهوم «جهان زندگى» است.
پديدار شناسى علاوه بر تأكيدى كه بر كيفيت و پيچيدگى پديده هاى اجتماعى دارد، به فهم گروه ها يا جوامع موردمطالعه خود توجه و تأكيد خاص دارد. چرا كه مى دانيم ازجمله محورهاى اساسى انديشه پديدار شناسى:
۱- اين است كه چون پديدارهاى اجتماعى شىء نيستند، لذا مانند شىء نيز قابل مطالعه نخواهندبود.
۲- شناخت و درك پديدارهاى اجتماعى منوط به شناخت ارزش هاى جامعه است.
تحصيلات دانشگاهى و آكادميك هوسرل اگرچه در رياضيات و فيزيك بود، ولى با آشنايى با روانشناسى جديد ويلهلم و ونت، گرايشاتى به سمت پژوهش هاى روانشناسى گرايانه پيدا كرد، اما بعدها با رويگردانى و انتقاد از ديدگاه هاى آزمايشگاهى و آزمون هاى تجربى رفتارگرايان و نيز با استفاده از معانى و مفاهيم ايده آليسم آلمانى پايه هاى مكتب پديدارشناسى را بنيان نهاد.
* هستى شناسى هوسرل:
هوسرل كارايى روش علوم تجرى و اثبات گرايانه در علوم انسانى را زيرسؤال برده و با انتقاد و رد ديدگاه هاى آزمايشگاهى، خصوصاً مكتب رفتارگرايى چشم انداز جديدى نسبت به جهان را مطرح نمود. وى با اعتقاد به اين كه مطالعه تجربى فقط به سطح وقايع مى رسد (سطحى كه اغلب ساخته ابهام ها و مقولات غيرواقعى است)، در جست وجوى باطن اشياء برآمده و با شعار بازگشت به اشياء، مكتب فكرى خاص خود يعنى پديدار شناسى را بنيان نهاد.
وى بحث خود را با مفهوم «پديدار» مى آغازد. گفته شد كه پديدار همان چيزى است كه ظاهر يا آشكار مى شود و براى آن كه پديدار آشكار گردد، وجود «واقعيت» يا «بود» نيز الزامى است. براين اساس بين پديدار و واقعيت تمايزى خاص وجود دارد. در پديدارشناسى هوسرل براى آن كه «پديدار» يا «نمود» براى پژوهشگر آشكار گردد، لازم است كه «بود» كه وجودى طبيعى است از پيش روى محقق كنار زده شود. هوسرل معتقد است كه پژوهشگر بايد درپى شناخت «باطن اشيا و وقايع» يا همان «پديدار» باشد و اين امر نيز ميسر و ممكن نخواهدبود، مگر آن كه «بود» و يا همان تصورات و پيش فرض هاى ذهنى و نيز خصوصيات طبيعى و عادتى به كنارى وانهاده شوند. همين «بود» (يا رويكرد طبيعى است كه) از نظر هوسرل سرچشمه هرگونه كژانديشى و تحريف به شمار مى رود.
* روش شناسى هوسرل:
هوسرل به طرز آشكارى با استفاده از روش هاى علوم طبيعى در علوم انسانى به مخالفت بر مى خيزد و استفاده و كاربرد آنها را در مطالعه پديده هاى انسانى بى فايده و بى ثمر مى داند. وى مى كوشد كه ديدگاه فلسفى را در علوم انسانى حفظ نموده و جدايى اى كه بين علم وفلسفه به صورتى كه در انديشه اثبات گرايانه مطرح است و به عقيده او آثار منفى و نامطلوبى به دنبال داشته، از بين ببرد.
نگرش دوگانه - پديدار بود- سبب شد كه هوسرل هستى را در دو شكل، يعنى شكل طبيعى و شكل خنثى يا پديدارى آن ببيند. وقتى كه ما يك پديدار را مورد مشاهده قرار مى دهيم، در وهله اول به تعاريف و ظواهر در قالب واژه ها يا مفاهيمى خاص پى مى بريم. اين مرحله به تعبير هوسرل همان شكل طبيعى يا رويكرد طبيعى به پديدار است. درحالى كه براساس ديدگاه هوسرل شكل خنثى يا پديدارى كه همان واقعيت پديده باشد در وراى حجاب هاى ملى، طبقاتى، فرهنگى و تاريخى قراردارد.
به تعبيرى ديگر واقعيت پديدارى و خنثى هر پديده عبارت است از هستى آن پديده بدون حجاب ها، حواشى، حصارها و قوانينى كه در اطراف آن ديده مى شود. هوسرل معتقد است كه كار جامعه شناسى پديدارى كشف همين واقعيت هاى پديدارى يا خنثى است.
هوسرل مى گويد هر عملى داراى نيت است و همين امر يعنى نيت است كه بايد موردمطالعه قرارگيرد. براى آن كه عمل آگاهانه فرد قابل شناخت و دستيابى قرارگيرد، لازم است كه نمودها و قالب هاى ظاهرى و مصنوعى را از «نيت» عمل كنار زده و نيت را به تنهايى موردشناسايى قرارداد. وى معتقد است براى عبور از سطوح ظاهرى و پى بردن به واقعيت اصلى هستى كه نيت انسانى و روابط متقابل آنهاست، بايد از روشى كه آن را روش «كاهش، تقليل (يا در پرانتز گذاشتن) پديدارشناختى استعلايى» مى نامد، بهره جست.
* روش كاهش پديدار شناختى و مراحل آن:
از ديدگاه هوسرل تنها روش مفيد ولازم براى برگشت به هستى واقعى و عينى روش كاهش است. او مى گويد: آنچه را كه پژوهشگر از واقعيت اجتماعى درك مى كند، مفاهيم «مقوله بندى شده» است، نه خود اعمال و وقايع براى اين منظور مطالعه بايد بى طرف باشد و از نسبت دادن هرگونه ذهنيت و پيش فرض ذهنى شخصى به پديده هاى موردمطالعه دورى جويد.
اين تقليل (يا در پرانتر گذاشتن) همانى نيست كه در انديشه ماركس به چشم مى خورد، بلكه «در اينجا پديدارشناسى به جاى تقليل يك عامل به عامل ديگر در چارچوب جهان تجربى، سراسر جهان تجربى را در پرانتز مى گذارد تا به جوهر آگاهى دست يابد... در پرانتز گذاشتن به معناى كنار گذاشتن اين فكر است كه جهان واقعى به گونه اى طبيعى سامان گرفته است. بدين سان، پديدارشناسان برخلاف ماركس نه تنها عوامل ايدئولوژيك بلكه عوامل مادى را نيز در پرانتز مى گذارند.»
روش كاهش پديدارشناسى خود داراى مراحلى است كه به ترتيب عبارتند از:
۱- مرحله تهى سازى
۲- مرحله بازنگرى
۳- تحليل نيتى
۴- خودبازنگرى
۵- روابط متقابل ذهنى - ساختى
در ادامه شرح هر كدام از مراحل به طور اختصار بيان مى شود:
* ۱- مرحله تهى سازى Epoche):)
يا همان حركت از تلقى طبيعى به تلقى خنثى. در اين مرحله محقق بايد نگرش ها، تصورات و قضاوت كليشه اى از پيش انديشيده شده و پيش فرض هاى ذهنى قبلى خود را نسبت به پديده مورد مطالعه و همچنين تعاريف و تعابيرى را كه پديدار مورد مطالعه براساس آنها شناخته مى شود، به كنارى نهد.
* ۲- مرحله بازنگرى:
اين مرحله آغاز جدى روش تفسيرگرايانه و نشانگر تأكيد هوسرل بر عينى و خارجى بودن فرآيند تحقيق است، پژوهشگر بعد از طى مرحله اول، در اين مرحله با ذهنيتى خام و به دور از پيشداورى به قضاوت مى نشيند وخود را در برابر موضوع مى گذارد.
* ۳- تحليل نيتى: (Noeitic)
در اين مرحله بايد به موضوع و رخدادها از ديدگاه فاعل آنها نگريست. در تحليل نيتى پژوهشگر بايد ميان دو چيز تمايز و تفكيك قائل شود:
۱- ميان اين كه فاعل چه نيتى را دنبال مى كند ۲- اين كه اهداف بر چه نياتى، استوار شده اند. البته محقق به اين پرسش نيز كه آيا از لحاظ منطقى تطابقى ميان پاسخ دو سؤال فوق وجود دارد يا نه، پاسخ مى گويد. تنها از اين طريق است كه مى توان نيات حاضر در پس رفتار فاعل را كشف كرد و فقط در اين مرحله است كه مى توان noiesis را از Noema يا به عبارتى «عمل معطوف به هدف نيت مند» را از «هدف نيت شده» مجزا نمود.
* ۴- خودبازنگرى:
از آنجا كه در اين مرحله هم فاعل خود را براى موضوع و موضوع نيز خود را براى فاعل مى نماياند، پژوهشگر مى تواند با حفظ خنثى بودن شيوه پديدارى، تمام موضوعات را با توجه به نيات و مفاهيم پنهانى موجود در «روابط متقابل ذهنى» توصيف نمايد. در فرآيند تحولات پديدارى، «خودبازنگر» به عنوان تحليل گرى بى طرف و خارجى (كه مصون از هرگونه تأثيرپذيرى خواهد بود) ثابت مى ماند. بعدها آلفرد شوتز براى برحذر داشتن پژوهشگر در حين انجام مطالعه از هرگونه قضاوت ارزشى و نگرش هاى طبيعى، بعد از اين دو مرحله اخير (تحليل نيتى و خودبازنگر)، مفهوم «پرهيز» را مطرح نمود.
* ۵- روابط متقابل ذهنى - ساختى:
در اين فرآيند رابطه متقابل عمل نيت مند و موضوع نيت شده از اهميت قابل توجهى برخوردار است. كار جامعه شناس در اين مرحله اين است كه با طى مراحل چهارگانه قبلى، دريابد كه تمام تفردها و نيات جداى از هم، چيزى جز يك كل واحد و حقيقت مشترك درك شده به وسيله گروهى از مردم نيست. با طى و درك در اين مرحله درمى يابيم كه روش تقليل پديدارشناختى هوسرل نه تنها ساخت اجتماعى را نفى نمى كند، بلكه آن را پذيرفته و در روش خود نسبت به آن بى توجه نيست. توجه به اين قسمت مى تواند پاسخگوى منتقدانى باشد كه هوسرل را متهم به تحليل هاى جزءگرايانه و غفلت از كليت پديده ها و ساخت اجتماعى كرده اند.
* مزايا و معايب روش شناسى هوسرل
بسيارى از انديشمندان انتقاداتى به پديدارشناسى هوسرل مطرح ساخته اند. از جمله مهمترين ايراداتى كه مطرح شده، عبارتند از:
۱- نخستين انتقاد همان است كه در سطور پيشين مطرح شد، اين كه بعضى منتقدين معتقدند كه تأكيدات هوسرل صرفاً بر روى تحليل هاى جزءگرايانه بوده و همين موجب شده كه او به ورطه ذهن گرايى و جزءگرايى كشيده شود.
۲- با استفاده از روش مطالعات پديدارى امكان شناخت در سطح (و جمعيت هاى) وسيع وجود ندارد. درنتيجه اين روش از قدرت تعميم چندانى برخوردار نيست.
۳- در پژوهش هاى تفسيرى يا پديدارى با توجه به تأكيد مفرط بر ابعاد ذهنى امكان سقوط در ورطه اشراق و شهود وجود دارد.
۴- در اين گونه پژوهش ها تأكيد بر ابعاد كيفى و ذهنى اغلب موجبات شخصى شدن داده ها و عدم روايى تحقيق را فراهم مى آورد.
۵- هوسرل با عليت گرايى مخالفت داشت و همين موجب شد كه وى از هرگونه مطالعه، تحليل و تبيين هاى تاريخى بازماند.
۶- فقدان جدل گرايى و ريشه گرايى در انديشه هوسرل موجب ضعف ها و نواقصى در انديشه وى شده است.
در مقابل از جمله مزايا و امتيازات انديشه و پديدارشناسى مى توان از تأثيرى كه اين ديدگاه در امحا و نفى هرگونه پيش فرض، خرافه و تعصب در شناخت و درك پديده هاى اجتماعى و انسانى دارد، ياد كرد. بسيارى از مباحث، معرفتى و شناختى در جوامع بشرى آلوده به تعصب، كژفهمى ها و پيش فرض هاى غيرمستدل و غيرمنطقى كه اساسى جز اوهام ندارند، بوده اند. پديده هاى نابهنجارى چون ناشكيبايى اجتماعى، قوم مدارى و نژادپرستى كه اتفاقاً در قرن بيستم موجب بسيارى از فجايع انسانى و بشرى (جنگ جهانى دوم، آپارتايد در آفريقاى جنوبى و...) گرديد، در مواجهه با اين انديشه (پديدارشناسى) رنگ مى بازند.
ورود و تأثيرگذارى اين انديشه در نحله هاى مختلف معرفتى (معرفت دينى، معرفت علمى و...) مى تواند نويدبخش آينده پربارى براى جهان علم و معرفت باشد.
نگاهى به تاريخ علم و وضع كنونى آن در ايران در گفت وگو با دكتر جعفر آقايانى چاوشى، پژوهشگر و عضو هيأت علمى دانشگاه صنعتى شريف
كجاى تاريخ ايستاده ايم
327207.jpg
]ناژين صفوى مقدم]

تاريخ علم بررسى روند شكل گيرى علم در طول تاريخ است.
اين رشته دانشگاهى در اروپا ۲ قرن و در آمريكا يك قرن سابقه دارد، اما عمر حضور آن در محافل آكادميك ايران چندان زياد نيست.
دكتر جعفر آقايانى چاوشى، استاد تاريخ علم دانشگاه شريف از پائين بودن سطح تاريخ علم كشور گله مند است. وى مى گويد: اين ايستايى تاريخ علم در ايران به دليل كمبود نيروى متخصص و صاحب نظر در اين زمينه و عدم آشنايى جوانان با آن است.
از نظر دكتر چاوشى مهمترين فايده تاريخ علم پيوند دادن علوم دقيقه به علوم انسانى است زيرا تاريخ علم در آن واحد با هردوى اين علوم ارتباط دارد. وى در اين باره مى گويد: «امروزه تخصص گرايى بويژه در كشور ما، استادانى يك بعدى ساخته است. رياضيدانان، فيزيكدانان و شيميدانانى كه جز در حوزه تخصص خود صاحب نظر نيستند و با فلسفه، سياست و ادبيات بيگانه اند. در واقع چنين استادانى نمى توانند استاد به مفهوم واقعى كلمه باشند و شاگردانى خلاق تربيت كنند. دانشمندانى مانند هايزنبرگ، ماكس پلانك و آلبرت انيشتين كه با نظريات علمى خود دنيا را تكان دادند، كسانى هستند كه علاوه بر تخصص در فيزيك و رياضى، با علوم انسانى زمان خود بويژه فلسفه آشنايى داشتند و از فلسفه در بارورى نظريات خود بهره مند بودند. بنابراين تدريس تاريخ علم در دانشگاه ها علاوه بر تأثير روانى مثبتى كه در يادگيرى آن رشته دارد، دانشجويان علوم دقيقه را وادار به تحقيق در علوم انسانى مى كند و از طرف ديگر دانشجويان علوم انسانى را نيز كمابيش با پيشينه علوم دقيقه آشنا مى سازد.»
او اضافه مى كند: «فايده ديگر تاريخ علم باطل كردن پيشداورى هاى نژادپرستانه است.» وى به روش بررسى تاريخ علم هم اهميت زيادى مى دهد و مى گويد كه «اگر تاريخ علم منصفانه بررسى شود، نقش تمدن هاى مختلف را در پيشبرد علوم روشن مى سازد و پيشداورى هاى نژادپرستانه و قوميتى خود به خود محو مى شوند.» وى در اين باره به رفتارهاى نژادپرستانه اروپائيان در برابر مسلمانان اشاره مى كند و مى گويد: «سال هاى سال، يعنى از زمان استعمار و استثمار، اروپائيان ذهن فلسفى را از آن خود مى دانستند و چنين تبليغ و القا مى كردند كه شرقيان و بويژه مسلمانان در پيشرفت علم و فناورى نقشى نداشتند و علم و فلسفه زاييده ذهن نژاد اروپايى است! درحالى كه آن هنگام كه مسلمانان يك عصر طلايى علمى داشتند، اروپا در جهل قرون وسطى دست و پا مى زد و به يمن ورود دانشمندان اسلامى بود كه از خواب غفلت بيدار شد.»
با تحقيقاتى كه از اواسط قرن نوزدهم ميلادى توسط دانشمندان با انصاف متون علمى اسلامى صورت گرفت، اين پيشداورى ها باطل شد. اين دانشمندان با دلايل متقن ثابت كردند كه علم و تمدن اروپايى ريشه در علم و تمدن اسلامى دارد. بنابراين آشنايى با تاريخ علم مى تواند در جوانان هر كشورى اساس علاقه و همدردى با مردم كشورهاى ديگر را تقويت كند و سرانجام اين كه تاريخ علم عوامل شكوفايى علم و تمدن را در جوامع گذشته براى ما بازگو مى كند و ما با استفاده از تجربه گذشتگان مى توانيم اين عوامل را براى شكوفا ساختن جامعه علمى خود به كار گيريم.
دكتر چاوشى در پاسخ به اين سؤال كه تاريخ علم از كجا آغاز شد، با اشاره به تحقيقات ارنست رنان، نويسنده معروف فرانسوى قرن نوزدهم، شكل گيرى علم به مفهوم امروزى را در ۵ قرن پيش از ميلاد مسيح در يونان ذكر كرد و گفت: آنچه رنان از آن به «معجزه يونان» تعبير مى كند، نهضت عقلى و فرهنگى است كه در قرن پنجم و ششم قبل از ميلاد در يونان به وقوع پيوست.» اما علت اين دگرگونى و انقلاب عقلى يونانيان در اين زمان كه شكوفايى فلسفه، رياضيات، نجوم. موسيقى، نورشناسى و جغرافيا، را به همراه داشت چيست
وى پاسخ داد: «بيش از يك قرن است كه مورخين علوم در جست وجوى اين علت هستند. تمدن هايى كه پيش از تمدن يونانى بودند، از دانش مهمى در زمينه هاى مختلف برخوردار بودند كه به هيچ وجه نمى توان آنها را در چند مسأله اعتقادى و اساطيرى و يا دستورات فنى خلاصه كرد. به طور خلاصه تمدن وجود ندارد كه مردم آن داراى شناخت علمى نباشند. با اين وجود به عنوان مثال بابليان گرچه مردمان عقل گرايى بودند اما نمى توان كلمه علم به مفهوم امروزى آن يعنى «Science» را بر دانسته هاى آنان اطلاق كرد.» ابتكار يونانيان «گذر از شناسايى يك پديده به ارائه برهان براى توجيه علت وجودى آن» است. اين جست وجوى علت ها را در تمام زمينه هاى شناخت مى توان مشاهده كرد.
اما چرا انديشه اى كه به كمك برهان عقلى به جست وجوى علل پديده ها برمى خيزد در يونان ظهور كرد اين بار دكتر چاوشى ما را به كتاب جفرى لويد يعنى «سرچشمه علم يونانى و علت گسترش آن» ارجاع مى دهد. طبق نظر لويد، جست وجوى علت، رابطه تنگاتنگى با ساختار سياسى شهرهاى يونان در آن زمان دارد. در آتن مخصوصاً مردم يونان بر سر مسائل سياسى و حقوقى به مباحثه مى پرداختند و هيچ گونه تبعيضى ميان مباحثه كنندگان وجود نداشت. حال آن كه چنين ساختارى در تمدن هاى بابلى، مصرى و ايرانى براى شهروندان در نظر گرفته نشده بود.
دادگاه هاى قضايى نيز نقش مهمى در اقامه دليل داشتند. اين دادگاه ها به وسيله قضاتى اداره مى شدند كه همچون عامه مردم بر جلسات دادگاه نظارت داشتند. متهمان و مظلومان مى بايد هر يك دليل خود را براى دفاع از خود ارائه مى دادند و بدين گونه بود كه ذهن مردم يونان با دليل و با جست وجوى علت آشنا شد و اين جست وجوى علت را نه تنها در كارهاى سياسى، بلكه در فلسفه و رياضيات و طب و تاريخ و... گسترش دادند.
پس از بررسى روند شكل گيرى علم، از يونان به سرزمين هاى اسلامى مى رويم و اين بار روند علم را نزد مسلمانان بررسى مى كنيم. دكتر چاوشى براى مقدمه اين بحث اشاره مى كند كه: گرچه دانشمندان مسلمان در عصر زرين اسلامى از منابع هندى و بابلى و يونانى و ايرانى بهره مند بودند، اما بهره آنان از دانش و فلسفه يونان باستان حديث ديگرى است. از اين نظر علم اسلامى را بايد تنها وارث علم يونانى شمرد زيرا استدلال و در پى علت گشتن، شالوده علوم اسلامى را تشكيل مى دهد و همان طور كه گفته شد اين همان چيزى است كه يونانيان كشف كردند. و سپس توضيح داد: مسلمانان در قرن چهارم هجرى پرچمدار علم و تمدن در تمام جهان بودند و در همين عصر زرين دانش هايى را پى افكندند كه امروزه با نام هاى جبر، مثلثات، هندسه علمى، شيمى و غيره مى شناسيم. بنابراين علوم جديد مديون دانشمندان مسلمان است. اما افسوس كه اين تمدن با عظمت پس از مدتى نه چندان دراز رو به افول نهاد و از آن زمان تاكنون ابتكار در علم و فلسفه از دست مسلمانان رخت بست و به دنياى غرب انتقال يافت. نقطه اوج علوم اسلامى در زمان حكومت آل بويه بود. عوامل مؤثر در تحول علم در عصر آل بويه، اقتصاد پويا، ثبات سياسى و اعطاى آزادى به دانشمندان براى ابراز نظريات علمى و فلسفى خود (مشروط به اين كه اين نظريات باعث فتنه و آشوب در جامعه نگردد) بود. اين سه عامل به طور كلى هنگامى كه در يك زمان در جامعه اى جمع شوند، موجب تحول علمى آن جامعه خواهند شد به طورى كه از زمان سلجوقيان، يعنى حكومتى كه بلافاصله بعد از آل بويه سر كار آمد، روند علمى جامعه روبه نزول مى رود و آن دوره رنسانس اسلامى تبديل به عصر انحطاط علوم اسلامى مى گردد.
به گفته دكتر چاوشى اگر بخواهيم دوباره عصر زرينى كه در علم و تمدن، نظير آن چه در زمان آل بويه داشتيم، داشته باشيم، چاره اى جز فراهم كردن عوامل سه گانه اى كه ذكر شد نداريم.
عده اى از مسلمانان و مردم شرق كه از تاريخ تمدن خود بيگانه اند، خودآگاه يا ناخودآگاه در دام اروپائيان افتاده و در مقابل پيشرفت هاى علمى آنان دچار خودباختگى مى شوند و تصور مى كنند كه براى پيشرفت علم راهى جز تقليد از مشى و خلق و خوى غربيان وجود ندارد. احساس حقارت و بى هويتى بلايى است كه متأسفانه در اين عصر دامنگير مسلمانان شده است.
ما ايرانيان براى اين كه دچار اين بى هويتى نشويم، بايد در وهله اول پلى ميان گذشته و امروز ايجاد كنيم تا جوانان با فرهنگ و علوم گذشته آشنايى برقرار كنند. چرا كه اگر آن ها از فرهنگ و تمدن خود خالى باشند، اين خلأ را با فرهنگ اروپايى پر مى كنند و در نتيجه در مقابل غرب خودباخته و منفعل مى شوند و نمى توانند منشأ انديشه هاى پويا براى كشور خود گردند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |