|
|
|
بر اساس يك پرونده
|
|
|
|
|
|
|
بر اساس يك پرونده
كوچه هاى فراموشى
|
|
|
] شقايق آرمان]
در كوچه پس كوچه هاى فراموشى گم شده بودم. با اين كه دانشجوى درس خوانى بودم آن روز حال و حوصله نگاه كردن به تخته و جزوه نوشتن را نداشتم. استاد ازپشت شيشه قطورعينك نگاهم مى كرد. دست هايم تند تند روى كاغذ مى چرخيد.سياهى هاى ورق اما الفباى نقشه كشى ساختمان نبود.نقشى از صورت « لاله» دختر خاله ام بود.ازروزهاى دور بابا و مامان، لاله را «عروس خانم خودمون» صدا مى زدند.بدون اين كه بدانم واقعاً لاله را دوست دارم يا نه او را زن زندگى ام مى دانستم.هيچ وقت عاشق نشده بودم. آن روز صبح قبل از آمدن به دانشگاه مادر گفت: «خشايار» امروز زودتر بيا خونه قراره شام بريم خونه خاله. به ساعتم نگاه كردم.عقربه هاى شيشه اى به اعداد درشت و بى قواره گره مى خورد.كلاس تازه شروع شده بود. داشتم به لاله فكر مى كردم.دخترمهربان و زيبايى بود.هنوزته دلم مطمئن نبودم دوستش دارم يا نه. با اين كه با لاله همسن بوديم اما اودانشگاه قبول نشد.از دانشگاه نرفتنش زياد ناراحت نبودم. چرا كه فكر مى كردم بايد حداقل يك سر و گردن بالاتر از او باشم.بالاخره كلاس تمام شد. استاد حضور و غياب كرد.به اسم «مينا...» كه رسيد در كلاس بازشد. دخترى بلند قامت به كلاس آمد.دستش را برد بالا و گفت: «غايب استاد»صورت زيباى دخترجوان خراش كوچكى برداشته بود.تا آن روز در دانشگاه نديده بودمش. درجواب علت غيبت با نگاهى سرد به استاد گفت با ماشينم تصادف كردم.با ديدن مينا يك دفعه دلم از جا كنده شد. محو در غروردختر تازه وارد نقش مبهم صورت لاله را در دست مچاله كردم.آن شب به هر بهانه اى بود به خانه خاله نرفتم. ازفرداى آن روزبراى رفتن به دانشگاه بى قرار و بى تاب بودم. براى ديدن «مينا» لحظه شمارى مى كردم.گاهى در كلاس ها مى ديدمش. مينا به هيچ كدام از پسر هاى كلاس محل نمى گذاشت.با دخترها هم جوش نمى خورد.اما كلبه متروك دلم فقط او را مى خواست. دلم مى خواست تمام توانم را در تارهاى زخمى صوتى ام جمع كنم و اسمش را فرياد بزنم اما نمى شد.از آن طرف هم بابا و مامان و خانواده خاله براى خودشان «مى بريدند و مى دوختند.» لاله دوستم داشت.شايد به همان اندازه كه در آن چند روز به مينا دل بسته بودم. لاله هم در آن چند ساله با يادم شب ها را به صبح رسانده بود.هر روز از پنجره باز كلاس به آدم هاى بيرون نگاه مى كردم. آرزو داشتم براى يك بار هم كه شده مينا نگاهم كند. روى صفحه هاى تمام كتاب ها و جزوه ها شعر مى نوشتم. يك روز وقتى مينا غيبت داشت دلم شور زد. فكر مى كردم حتماً با بى احتياطى رانندگى مى كند كه آن روز تصادف كرد.هنوزبعضى از نوشته هايم را دور نريخته ام. آن روز برايش نوشتم : «كوچه خالى زمن و تو / كوچه باران سكوت است امشب /كوچه مى داند غم دلبستگى / كوچه مى خواند غم اين كهنگى /كوچه امشب بهانه دار تو در عبور خالى يك سادگى/ كوچه خواهش مى كند دست مرا / چشم پر از اشك مرا /كوچه كوچه كوچه آوارگى /كوچه يأس و اميد و تازگى /كوچه غرق در يأس صداقت /مينا شب بوى عاشق /مينا يأس غريبش /كوچه كوچه كوچه... باران تندتند مى آمد مينا اما نمى آمد.دلم مى خواست سر به پنجره بكوبم.خيابان توفان عبور بود آن روز. راهم را گم كرده بودم.واژه ها را كم مى آوردم.كاش مينا مى آمد.آن شب بازهم بايد به خانه خاله مى رفتيم. به كوچه كنار دانشگاه رفتم.هميشه ماشينم را آنجا مى گذاشتم.قطره هاى باران به تندى به شيشه مى خورد.من ماندم و انتظار.راهى خانه شدم. دفترهاى نيمه بسته روى صندلى عقب ماند. مامان براى «لاله» كلى خريد كرده بود.نمى دانستم بايد با چه زبانى به آنها بفهمانم كه عاشق شده ام.به خانه رسيدم.باران بند نمى آمد.بابا و مامان را سوارماشين كردم.مامان پشت نشست.دفترم هنوز بازبود. اسم «مينا» را هزاران بار در تمام جهت هاى ورق نوشته بودم.مامان نوشته هايم را خواند، تا آخرين واژه.به نيمه راه كه رسيديم، گفت : « دور بزن خشايار.» هنوز كادو هاى لاله در دستش بود. آن قدردر فكر و خيال غوطه مى خوردم كه اصلاً صدايش را نشنيدم.بابا با تعجب برگشت عقب را نگاه كرد و گفت : « برگرديم از صبح تا به حال هزار و يك مرتبه تلفن زدى و اصراركردى كه دير نيا حالا مى گى بر گرديم »يك دفعه به خود آمدم. يادم آمد دفترهايم را جمع نكرده ام.بدون اين كه حرفى بزنم مامان از راز دلم خبر دار شد.هميشه برايم مثل يك دوست و محرم رازهاى دل بود.آسمان يك ريز مى باريد.مامان بدون اين كه به صورتم دست بزند فهميد تب دارم.نمى دانم چه مرگم شده بود.خجالت مى كشيدم برگردم نگاهش كنم.بابا نمى دانست چه اتفافى افتاده.مامان سعى مى كرد مثل هميشه صبورى كند اما نتوانست. با صداى بغض دارى گفت: «خشايار»! مينا كيه كه اين طورى دل وروحت رو برده پس چرا به من حرفى نزدى.تكليف اين دختر خواهر بى چاره عاشقم چى مى شه چطور تونستى...آخه چرا اون دختر تورو مرد زندگيش مى دونه.تموم آرزوهاى قشنگش و...»مامان ديگر حرفى نزد.گريه امانش نمى داد.بالاخره بابا متوجه موضوع شد.وقتى فهميدند هنوز حتى يك كلمه هم با مينا حرف نزده ام خيالشان راحت تر شد. بابا گفت : «يا لاله يا هيچ دختر ديگه اى. تمام حرف هامونو با هاشون زديم.اگه لازم باشه ديگه دانشگاه هم نمى رى تا اين دختررو نبينى.» كر شده بودم. نمى ديدم. نمى توانستم كلامى حرف بزنم. به بابا گفتم فقط يك بار مينا را ببينيد بعد هرچه خواستيد بگوييد.راز عشقم بر ملا شده بود. برگشتيم به خانه.ساقه خميده نحيف شب زده فكر مينا را به خوابم قلم مى زد... نمى دانستم فردا چه اتفاقى مى افتد.بابا همراهم به دانشگاه آمد.خدا خدامى كردم مينا بيايد.مينا آمد.وقتى به حياط رسيد مثل هميشه سرش را پائين انداخت و با گام هاى سنگين راهى راهرو شد.سرماى سختى در نگاهش بود.بابا از متانت دختر جوان خوشش آمد.وقتى به خانه رسيدم در نهايت ناباورى ديدم مامان را هم راضى كرده كه به خواستگارى عشقم برويم.دوماه گذشت. بالاخره جرأت پيدا كردم با ميناى آسمان عشقم حرف بزنم. وقتى گفتم مى خواهم براى خواستگارى به خانه شان بروم حتى يك لبخند كم رنگ هم نزد. گفت بايد فكر كنم و بعد از امتحان ها جواب مى دهم.دو ماه بعد دوباره درخواستم را به او گفتم.در آن ميان لاله هم از دور حرف هايى مى شنيد وبه رويش نمى آورد . عزت نفسش بيشتر از آن بود كه بخواهد حرفى بزند. نمى دانم چه حالى داشت ،فقط بايد به خودم و آينده ام فكر مى كردم.امتحان ها تمام شد.مامان با خانواده مينا تماس گرفت.قرار خواستگارى گذاشتند.شرايط مالى خانواده ها مثل هم بود. هر دو دستمان به دهانمان مى رسيد و تحصيلات خوبى هم داشتيم.باورم نمى شد اوضاع به خوبى پيش مى رود.مينا كمتر از احساساتش حرف مى زد و بيشتر دوست داشت بشنود.در دوره نامزدى با هم به دانشگاه مى رفتيم.هم كلاسى هايم باورنمى كردند قرار است با هم ازدواج كنيم. از نظرهمه آنها خوشبخت ترين مرد دنيا بودم كه توانستم دخترى مثل مينا را به دست بياورم.هنوز درسمان تمام نشده بود كه ازدواج كرديم. خانه كوچكى در شمال تهران خريدم.سال هاى اول زندگى به خوبى گذشت، مينا به هر شخص سومى حسادت مى كرد اما اين موضوع زياد برايم مهم نبود.مدتى بعد مينا باردار شد.از همان روزهاى اول بهانه گيرى هايش شروع شد. پسرمان «نيما» به دنيا آمد. با ورود نيما به خانه قشنگمان لج بازى هاى مينا بيشتر شد. حتى حاضر نبود به بچه غذا بدهد. پسر كوچكم در چشم هايم زل مى زد و مى خواست با زبان بى زبانى از دردهايش بگويد.نگاهش را اما نمى فهميدم.كاش روزهاى خوب بيشتر مى ماند.مينا از اين رو به آن رو شده بود. سرماى روزهاى اول آشنايى در تمام رفتارهايش موج مى زد.از وقتى ازدواج كرديم ديگر با خانواده لاله رفت و آمدى نداشتيم. نمى دانم چه كسى موضوع من و دختر خاله ام را به مينا گفته بود كه بهانه گيرى هاى او را هزاران برابر كرده بود.مينا ديگرپرنده خوش صداى آسمان عشقم نبود.تولد نيما را شوم مى دانست. تصميم گرفتم مدتى پسر كوچكمان را به مادرم بسپارم.در تمام مدتى كه بچه در خانه نبود حال مينا خوب بود.وقتى نيما را به خانه مى آورديم بهانه گيرى هايش بيشتر مى شد.خانه ديگر برايم جاى امن و آرام هميشگى نبود. همه كوچه ها بوى غربت مى دادند. همه پنجره ها بسته بود انگار.هنوز عاشقش بودم اما اين را نمى فهميد. تا آن روزنديده بودم مادرى اين چنين به جگر گوشه اش حسادت كند.شادى داشت از زندگى دونفره مان پر مى كشيد. دلم مى خواست وقتى شب ها به خانه مى رسم صداى گريه ها و خنده هاى پسرم را بشنوم.تصميم گرفتم نيما را دوباره به خانه بياورم. مينا مدتى آرام شد.دلم خوش بود كه اوضاع بهتر شده است. اما آسمان غبار گرفته خانه مان پشت به تمام پنجره هاى خوشبختى بود.شعرپرواز برايم معنايى نداشت.به خاطر كارزياد بيرون از خانه، كمتر نيما را مى ديدم. بچه ام بزرگ و بزرگ ترمى شد. هر وقت به خانه مى آمدم بچه خواب بود.يك روز بيمار شدم و در خانه ماندم. نيما كنارم ماند. مينا براى كارى بيرون رفت. ديدم بچه سرحال است و نخوابيده. شك كردم. كم كم فهميدم زنم براى خواباندن بچه مدام به او داروهاى خواب آور مى داده.با فهميدن اين موضوع دنيا دور سرم چرخيد.تمام بدن بچه ام زير ضربه هاى وحشيانه مينا كبود شده بود.طاقتم داشت تمام مى شد. در يك روز برفى بى خبر از سر كار به خانه آمدم. نيما بازهم خواب بود.بيدارش كردم، به آزمايشگاه بردمش. نتيجه وحشتناك بود... در تمام اين سال ها جگر گوشه ام به من حرفى نزد.در تمام اين سال ها نشانه هاى افسردگى شديد در رفتارهاى نيما وجود داشت و من آن را نديدم.داروهاى خواب آوربچه ام را گوشه گير كرده بود... پشت نگاه آرام وسرد مينا كينه بيداد مى كرد. مى خواست با از بين بردن بچه ام انتقام حرف و حديث هاى خواستگارى من ازلاله را بگيرد.لاله سال هاست كه ازدواج كرده و واقعاً هم خوشبخت است.به زندگى زيبايش حسادت مى كنم.هوا هنوز سرد است.هنوز باران مى بارد. در كوچه پس كوچه هاى شب به دنبال يك نگاه آرام مى گردم. حالا چند روزى است كه براى هميشه از مينا جدا شده ام. روى كاغذ نقش مى زنم.نام نيما را مى نويسم. براى بخشيده شدن هنوز راه زيادى در پيش است.به كوچه هاى فراموشى مى رسم اينجا قشنگ ترين نقطه آغاز است.
|
|
|
|
|
پيغام شوم مرد زندانى
|
|
|
] فاطمه وثوقى[
پسرك با جثه اى لاغر و قامتى نسبتاً بلند با لباس هاى كهنه و رنگ و رورفته روى صندلى دادگاه اطفال نشسته و بى هدف به نقطه نامعلومى خيره مانده بود. خسرو نوجوان ۱۶ ساله مى گويد: آن طور كه از مادرم شنيده ام همان شب كه در اتاق كوچك و محقرى به دست قابله پيرى در يكى از محله هاى اطراف جنوب تهران به دنيا آمدم، درست از همان موقع هم بدبختى قدم به خانه ما گذاشت. پدرم كه قاچاقچى سابقه دارى بود همان شب به وسيله مأموران پليس كه مدت ها در تعقيبش بودند، دستگير شد. خبر تولدم را پسر همسايه مان براى پدرم در زندان برد و او هم با شنيدن خبر، پيغام داد كه مادرم حتماً مرا خسرو بنامد. پدرم به ۱۰ سال حبس محكوم شد و مادرم كه هيچ پشتوانه اى نداشت دستش را به زانو زد و هر روز صبح زود با طلوع خورشيد مرا به كمرش مى بست و به در خانه افراد پولدار و ثروتمند در شمال شهر مى رفت تا شايد كارى در خانه هايشان پيدا كند. اما هيچ كدام از آنها به زنى تنها و بى كس كه فرزند نوزادى به همراه داشت كار نمى داد. بعضى از آنها از سر دلسوزى مبلغ ناچيزى كف دست مادرم مى گذاشتند تا اين كه مادرم با پيرزن تنها و مهربانى كه در همسايگى مان بود صحبت كرد تا صبح ها مرا نزد او بگذارد و خودش براى تأمين هزينه هاى زندگى به خانه مردم برود. نجيبه خانم پيرزن همسايه كه خودش زن درد كشيده و تنهايى بود پيشنهاد مادرم را پذيرفت. به همين خاطر از من مثل نوه اش نگهدارى مى كرد. سال هاى بچگى ام در سختى و رنج گذشت. تنها دلخوشى و همبازى ام ملاقات پدر از پشت ميله هاى زندان و نجيبه خانم بود. همان موقع فهميدم كه نجيبه خانم چند سال قبل شوهرش را در سانحه رانندگى از دست داده و تنها دلخوشى اش پسر بى وفايش است كه بعد از پايان دوره سربازى اش براى كار به شهر ديگرى رفته بود و او را رها كرده و دنبال زندگى خودش رفته بود. وقتى به ۷ سالگى رسيدم مادرم با تحمل سختى هاى زياد مرا به مدرسه فرستاد. مادرم دائماً نصيحتم مى كرد تا درس بخوانم و بتوانم آينده درخشانى داشته باشم. اما سرنوشت، زندگى ام را جور ديگرى رقم زد. كمر مادرم زير فشار هزينه هاى زندگى خم شده بود تا اين كه پدرم از زندان آزاد شد. روز آزادى پدرم برق شادى را در چشمان مادرم مى ديدم، همان روز مادر خانه را آب و جارو كرد و به انتظار پدرم در خانه نشست. پدر بعد از ۱۰ سال با ريش و موهاى سپيد به خانه بازگشت. آن روز در خانه خنده و شادى بود. از فرداى آن روز ديگر به خانه «نجيبه»خانم نرفتم. پدرم بعد از آزادى تا مدت ها در خانه استراحت مى كرد و مادرم همچنان براى تأمين هزينه هاى زندگى مجبور به كار كردن در خانه هاى مردم بود. در مدت كوتاهى با پدرم ارتباط عاطفى خوبى برقرار كرده و طعم پدر داشتن را تازه چشيده بودم كه يك دفعه سر و كله دوستان ناباب پدرم پيدا شد. او هر روز دور از چشم مادرم چند نفر از دوستانش را به خانه مى آورد. سرانجام عصر يك روز تابستانى وقتى داشتم در كوچه بازى مى كردم صداى پدرم را شنيدم كه به دوستانش مى گفت اگر ترياك بخريم و بفروشيم پول خوبى مى توانيم به جيب بزنيم و از اين فلاكت درمى آييم. همان شب حرف هاى رد و بدل شده بين پدرم و دوستانش را براى مادرم بازگو كردم. مادرم پس از جر و بحث با پدر قهر كرد و از خانه رفت. پدرم هم كتك مفصلى به من زد تا ديگر خبرچينى نكنم. در اين مدت مثل يك توپ بين پدر و مادرم قرار گرفته بودم تا پيغام هايشان را رد و بدل كنم. چند روزى گذشت تا اين كه با پادرميانى نجيبه خانم، پيرزن مهربان و تنها، مادرم به خانه بازگشت. مدتى از آن موضوع نگذشته بود كه دوباره پدرم به جرم حمل موادمخدر دستگير شد. مادرم ديگر آن زن سابق نبود كه نياز به سايه بالا سر داشته باشد. براى همين به كارش ادامه داد. اما جغد شوم بر سر خانه ما لانه كرد به همين خاطر روزى كه مادرم براى پيگيرى كارهاى پدرم به دادگاه رفته بود با ماشينى تصادف كرد و در جا كشته شد. راننده هم فرار كرد و من ماندم و يك دنيا غم وتنهايى، ديگر خبرى از آن محبت و از جان گذشتگى مادرانه نبود، از زندگى نااميد شده بودم اما در اوج نااميدى نجيبه خانم به كمكم آمد و سرپرستى ام را قبول كرد. پدرم با شنيدن خبر مرگ مادرم پيغام داد تا براى ملاقاتش به زندان بروم. وقتى به ديدنش رفتم آدرس يكى از دوستانش را به من داد تا كيفى را از او تحويل بگيرم و به آدرسى كه او مى دهد برسانم، خواسته پدرم را عملى كردم و دوست پدرم هم پول قابل توجهى به من داد. مدتى از اين قضيه گذشته بود كه پدرم دوباره پيغام داد كه يك بسته ديگر را به منزل يكى از دوستانش برسانم اما هنگام بردن بسته، مأموران دستگيرم كرده و مرا به كلانترى بردند. در آنجا متوجه شدم پدرم چه بلايى بر سرم آورده و مرا هم اسير نقشه هايش كرده است. امروز به همراه افسر پرونده به دادگاه آمدم تا تكليفم روشن شود.چون خودم را بى تقصير مى دانم و علت اصلى تمام بدبختى ام را پدرم مى دانم كه مرا وسيله اى براى رسيدن به خواسته هاى شومش كرده است. حالا هم نمى دانم چه سرنوشتى در انتظارم است.
|
|
|
|
|