چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶ - ۳ ذيقعده ۱۴۲۸
Wed, Nov 14, 2007
رودررو
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
سلامت
گفت و گو با دكترحكمت الله ملا صالحى درباب تاريخ وفلسفه
سويه هاى ناشناخته «من»
327663.jpg
] عليرضا سميعى [

«من كه هستم » مهم ترين پرسشى است كه انسان همواره از خويش پرسيده است. در تاريخ انديشه غرب شايد اين كانت بود كه جدى تر از همه و به شكلى مستقيم به اين پرسش پرداخت و آن را محور اصلى دستگاه فلسفى خود قرار داد. من چه كسى هستم اما مهم تر از آن اين كه چه كسى مى خواهد «من» را بشناسد جز «من» پس «من» در يك موقعيت دوگانه اوبژكتيو ـ سوبژكتيو قرار مى گيرد. من واقعيتى است كه آن را به واسطه خرد من به من مى شناساند.چالش بعدى آن كه من انديشمند تاريخ را شكل مى دهد يا خود در بستر تاريخ حركت مى كند به عبارتى آنچه به حقيقت نزديك تر است تاريخ فلسفه است يا فلسفه تاريخ. با سؤالاتى از اين دست به سراغ دكتر حكمت الله ملاصالحى رفتيم كه حاصل گفت وگوى ما با ايشان را مى خوانيد.

آقاى دكتر ملاصالحى، آيا اساساً اين امكان وجوددارد انسان به خود بنگرد و خود را توصيف كند بدون آن كه به تاريخ خود رجوع كرده باشد
اين سؤال دوجانبه است و زمينه بحث دارد. پاسخ گفتن به آن نيز تحليل هردو وجه مسأله را مى طلبد. وجه نخست مسأله اين است كه آيا اساساً شناخت انسان به ماهو انسان يعنى خويشتن شناسى آدمى چونان كه در سنت هاى فكرى گذشته مطرح بوده و كمتر به وساطت و دخالت منابع و شواهد تاريخى و رجوع به تاريخ و كنش ها و رفتارهاى فرهنگى و اجتماعى آدميان صورت مى پذيرفته امكانپذير است وجه ديگر مسأله اين است كه انسان وجودى است تاريخى شده و تاريخمند و افكنده در زمان تاريخى و تقدير تاريخى خويش. آيا معرفت و منظرى كه هربار و در هر دوره اى انسان از هستى و چيستى خويش اين كه به حقيقت چه هست و چه نيست ارائه داده متأثر از شرايط و فرايند تاريخى كه درآن مى زيسته نبوده است حتى آن جا كه سعى ورزيده بدون وساطت و رجوع به تاريخ و منابع و شواهد تاريخى و جراحى ها و لايه نگارى هاى باستان شناختى خود را بجويد و بكاود و بيابد و بشناسد و بفهمد و تعريف كند.
تصور مى كنم براى شروع بحث بى مناسبت نيست اشاره اى هرچند كوتاه و گذرا به تصويرى كه نظام دانايى و دانش جديد از موقعيت انسان در جهان ترسيم كرده، داشته باشيم. البته اين تصويرها و تصورها هرچند تجربى ترسيم شده و به كف آمده اند و مدعى وثاقت و اعتبار علمى اند لكن ماهيتاً نه ثابت اند و نه مطلق. آن ها همواره در معرض تجديدنظر و رد و تأييد تجربى اند.
با وجود اين همه مطلقاً تهى از وثاقت نيستند مهم تر آن كه چون با شرايط بشرى و وضع وجودى ما مناسبت دارند، بر روان و رفتار انسانى ما تأثير مى نهند. اصولاً از ويژگى هاى مهم و بنيادين تعاريفى كه هربار و در هر دورانى انسان از وضع وجودى و موقعيت و معناى آسان بودن خويش ارائه داده اين است كه سخت بر روان و رفتار و انديشه و آگاهى و نوع رابطه او با جهان و همنوعان خود تأثيرنهاده و دخالت جدى داشته است.
به ديگر سخن، اين وصف ها و تعريف ها و فكرها و فهم هاى پيشنهادشده و تصويرها و تصورهاى ترسيم شده درباره انسان چونان وصف ها و تعريف هاى او از اين يا آن شىء بى طرف و خنثى نيستند. خصلتى دارند كه سخت بر نسبت و رابطه ما با چيزها حتى احساس ما از انسان بودن خويش تأثير مى نهند. برنوع و انتخاب رابطه و مناسبات ما با ديگران دخالت دارند.
۲‎/۵ يا ۳ ميليون و يا حتى چند صد هزاره پيش، فرايند تاريخ و مراحل تدريجى و ابتدايى تر تاريخى شدن و حضور تاريخمند انسان در جهان به مقياس ۳‎/۵ ميلياردسال فرايند پيدايش و تطور و تحول انواع طبيعى روى پوسته سرد، نازك، آسيب پذير و شكننده غبار كيهانى زمين، محصور و افكنده در ميان توفانى از صدها ميليارد غبار اختران و منظومه ها و كهكشان ها و ابركهكشان هاى پراكنده و پرتاب شده در عدم زمان بسيار اندك و فرايند كوتاهى است. ۵ هزاره فرايند تاريخ مكتوب و مدون بنا به شواهد باستان شناختى، شانه به شانه ظهور مدنيت هاى متمركز و پيچيده شهرى و كانون هاى انباشت توليد و اندوخت سرمايه و ثروت و تثبيت و تحكيم قدرت و پيدايش حكومت و توسعه و تدبير سيادت و سياست و سلطه و پيشرفت و بسط مهارت ها و حرفه ها و اصناف و اقشار اجتماعى و جمعيت هاى ماهر و متخصص و خلاق و آهنگ پرشتاب نوآورى ها و ابداع ها و اختراع ها و اكتشاف ها و استخراج و بهره بردارى هاى بى مهميز و مهار از زمين اسطوره و قداست زدايى شده در سده هاى متأخر به مثابه منبع انرژى به تعبير مارتين هيدگر و انباشت و تجمع خيره كننده اطلاعات و آگاهى هاى پيچيده و پيشرفته و ظريف تر شدن ابزارها و شبكه هاى ارتباطى و عميق تر شدن تجربه ها و وثيق ترشدن تفكرهاى آدميان از چيزها در قياس با فرايند درازآهنگ و حركت كند جامعه ها و جمعيت هاى پيش از تاريخى به لحاظ زمانى طرفة العينى بيش نبوده است.
لكن در همين ۵ هزاره طرفة العين تاريخى، شتاب، فشار، تراكم و حجم رويدادها را چنان سنگين و سخت برشانه خويش احساس كرده و زيسته ايم كه گويى به پايان و فرجام حيات و حضور تاريخى خويش در جهان نزديك شده ايم، البته نه به تعبير فوكويامايى، پيچيدگى تاريخ، شرايط و موقعيت تاريخى بشر مبين و مؤيد پيچيدگى وجودآدمى نيز هست.
انسان هميشه وجودى است ناشناخته و ناتمام. ناشناخته، ناتمام و سؤال خيزتر از آن چيزى كه مى شناسد و هيچ آگاهى براى آدمى مهم و تعيين كننده تر از آگاهى انسان از خويش نبوده است. انسان براى نيل به آگاهى و فهم جايگاه و حد انسان بودن خويش، بهاى سنگين و گرانى را درتاريخ پرداخته است. به تعبير حافظ لطفى، حقيقتى، نفس و نفخه و رايحه اى رحمانى و گوهرى در حسن انسان بودن آدمى هست كه فراتر از حد انسانى اوست:
ملك در سجده آدم زمين بوس تو نيت كرد
كه در حسن تو لطفى ديد بيش از حد انسانى
البته ممكن است گفته شود در زمانه اى كه جهان همچنان مست و مخمور باده هاى نو به نو انديشه و خرد و مسحور معجزه هاى دانش هاى جديد است آيا هنوز مجالى هست كه بارديگر بتوان انسان را از منظر اسطوره هاى وحيانى و عرفانى شده و يا سنت هاى فكرى كه از سرچشمه هاى كلام و كتاب مقدس و وحى و عرفان و اشراق نشأت گرفته و تراويده شناخت
انسان عهد باستان بر اهميت و نقش تعيين كننده معرفت و منظر آدمى از خويش يا خويشتن شناسى خويش آگاهى يافته بود. اتفاقى نيست كه بر پيشانى معبد آپولون ايزد خرد و خورشيد در دلفى عبارت مشهور «خودت را بشناس» حك شده بود. اين نيز تصادفى نيست كه سنت فكرى، ديانت و معنويت وحيانى ما معرفت انسان از خويش را با معرفت او از خداوند درمى تند.
«من عرف نفسه فقد عرف ربه» البته ميان اين عبارت امام على(ع) و آن عبارت معبد آپولون در دلفى مرز دو تمدن را نيز مى توان احساس كرد.
دوره جديد سنت، ميراث و يا اساساً ايده و آرمان معرفت انسان به ماهو انسان را از خويش يعنى خويشتن شناسى انسان را كه در گذشته مبتنى بر سلوك معنوى و اشراق درون و تزكيه نفس و تصفيه جان و تخليه وجدان و تجليه روان بود از ياد برده و از آن منطقه هاى سلوك هاى انفسى و معرف باطن و مشاهده هاى روحانى و مكاشفه هاى معنوى سده هاست هجرت كرده و فاصله گرفته و رو به قبله انسان شناسى هاى آفاقى اى نهاده كه سعى مى ورزد به وساطت منابع تاريخى و پديدارهاى فرهنگى و رفتارها و كنش هاى اجتماعى و واكنش هاى روان شناختى از بيرون انسان را به مثابه ابژه تجربى و جانور تاريخى و مدنى و روان شناختى بشناسد و بفهمد و تعريف كند.
آيا مى توان هستى و چيستى انسان را منتزع از تاريخ و فرهنگ و جامعه و رفتارها و كنش هاى اجتماعى و روان شناختى او شناخت و درباره اش بدون توجه به محيط و فضايى كه در آن زيسته و انديشيده چيزى گفت
در اين كه انسان وجودى است تاريخى شده و تاريخمند ترديد نيست. در اين كه ما وجودهايى هستيم افكنده شده در تاريخ، فرهنگ و ميراثى كه پيش از ما هست نيز ترديد نيست. در اين كه شرايط انسان تاريخى شده و تاريخمند ايجاب مى كند كه تجربه تقدير و هويت تاريخى و فرهنگى و مدنى آدمى را به منظور دستيابى به معرفت و منظرى مطمئن تر از جنبه هاى پيچيده وجودى او بايد جدى گرفت. در اين نيز ترديد نيست. ولى از اين نكته نيز نبايد غفلت ورزيد كه معرفت انسان به ماهو انسان يعنى خويشتن شناسى هايى كه در سنت هاى دينى و عرفانى گذشته رايج و مطرح بود و خلق انسان هاى روحانى را درپى داشته در انسان شناسى هاى آفاقى دوره جديد به طور جدى و آشكارا موردانكار قرارگرفته است.
در انسان شناسى هاى سنتى و انفسى و انسى همدلانه و بازيگرانه سهم تن خاكى هريك از ما يك تولد و مرگ بيش نبود لكن انسان مى توانست با خويشتن شناسى و اشراق درون و سير انفسى و سلوك هاى معنوى جان علوى در او بيدارشده و درنهايت به خلق انسانى بينجامد؛ عميقاً معنوى، روحانى، عارف، فرزانه و الهى شده و قدسى.
حضور اين انسان روشن شده از درون و بيدار معنوى، سرمايه و سرچشمه اخوت و مودت محبت و پيوندهاى عميق معنوى ميان انسان ها بود.
اين همان انسانى است كه انسان شناسى هاى دوره جديد با وجود تكيه بر كوهى از اطلاع ها و آگاهى هاى باستان شناختى، ديرين شناختى، مردم شناختى، تاريخى، فرهنگى، اجتماعى و روان شناختى درباره انسانى همچنان بى بهره و ناتوان از دستيابى به آن انسان خويشتن بين و خويشتن شناس و عارف حكيم و فرزانه و صميمى و دل آگاه و خداآشناست.
زايش هاى روحانى كه در ادبيات عرفانى و منابع دينى و سنت هاى فكرى گذشته از آن سخن رفته و در متون دينى و عرفانى و ذوقى ما نيز فراوان به آن اشاره شده و انسان شناسى هاى سنتى و انفسى و انسى و اشراقى استعلايى و شهودى و همدلانه سخت به خلق آن انسان معنوى عارف فرزانه و جان از خود رسته و رستگار پاى مى فشردند در انسان شناسى هاى كاربردى و تجربى و تجريدى و سوداگر و تماشاگر و تعميمى كه موردانتقاد شديد متفكرانى چونان رنه گلون، نيكولاى برديايف يا انديشمندان سنت گراى روزگار ما قرارگرفته كاملاً به فراموشى سپرده شده است. البته از نظام دانايى تماشاگر دنياى مدرن به تعبير ميشل فوكو و گسست بنيادينى كه ميان آن سنت هاى فكرى كلاسيك و نظام دانايى و انقلاب آركئولوژيك مدرن باز به تعبير فوكو افتاده انتظارى جز اين نيست.
به هر ميزان انسان شناسى هاى سنتى و انفسى و بازيگر و انسى و اشراقى و استعلايى و زنده گذشته پرمايه و غنى از رمزها و تمثيل هاى زنده بودند، انسان شناسى هاى فروكاست گراى دوره جديد بى مايه و تهى از نظام هاى نمادين و تمثيلى بوده و در همه عرصه ها رويكردهاى فروكاست گرايانه بر آن چيره است. البته ممكن است گفته شود شرايط دشوار و اوضاع پيچيده اى كه جامعه جهانى و بشريت روزگار ما با آن دست و پنجه مى فشارد ايجاب مى كند كه سرمايه و ثروت بيشترى براى رشته هاى تاريخى و علوم انسانى هزينه شود. ظاهر امر نيز چنين است و ما نيز آن را مى پذيريم. لكن يك جان از خودرسته، آگاه و فرزانه هميشه براى بشريت پربار و پرمايه و غنى و كم هزينه تر از انسان سرگشته بيمار افسرده مصرفى بى هويت خويشتن گريز و خويشتن ستيز و خويشتن ناشناس است.
ما بارديگر به خلق انسان جديد براى رهايى از شرايط مخاطره انگيزى كه با آن رويارو هستيم نياز داريم. البته نه ابرانسان نيچه، نه پرولتارياى بى هويت ماركس، نه انسان مصرفى بى اراده و برده و پرورده دست ها و كانون هاى سلطه و ثروت و سيادت و ستم و سرمايه دارى جديد، بلكه جان عاشق الهى و هستى از خود رسته و آزاده و فرزانه اى كه همه پيامبران و عارفان راستين هم منادى و هم آن كه خود مصداق آن بودند. به هر رو نكته مهم اين است كه انسان را فارغ از چيزهاى فروتر ازاو نيز مى توان شناخت.
بازمى گرديم به بخش دوم سؤال شما كه ربط وثيق به شناخت انسان به وساطت تاريخ و فرهنگ دارد. همان گونه كه در آغاز اين بحث اشاره شد، انسان شناسى انسان به ماهو انسان كه معطوف به خويشتن شناسى در سنت هاى فكرى و دينى گذشته بود در انسان شناسى هاى دوعصرجديد جاى خود را به انسان شناسى انسان به وساطت آثار و شواهد تاريخى و سنت ها و مواريث مدنى و معنوى و موضوعيت پذير شدن چند سويه كنش ها و رفتارهاى فردى و اجتماعى و روان شناختى انسان در ابعاد گسترده آن مى دهد.
وقتى بحث موضوع هايى چونان انسان، تاريخ، سنت، جامعه، فكر، فرهنگ، هنر، ذوق، زيبايى و مفاهيم خويشاوند ديگر از اين دست را دامن مى زنيم اين طور نيست كه تصور شود در يكسو ما ايستاده ايم و در سوى ديگر انسان، تاريخ، سنت، فكر، فرهنگ يا جامعه و مواريث مدنى و معنوى و حيات اجتماعى ما.
انسان وجود تاريخى شده و تاريخمند است. افكنده در درون سنت، تاريخ، فرهنگ و مواريثى است كه به طرز اجتناب ناپذير بر صحنه وجود او حضور فعال دارد. متقابلاً او نيز بر صحنه بازى تقدير تاريخى خويش نقش فعال و حضور آفريننده دارد. تاريخ در «هستى» انسانى ما و هستى انسانى ما نيز در تاريخ گشوده مى شود. هرآن چه در تاريخ رخ مى نمايد نشانه هاى كنش هاى وجودى من بر پيشانى فرهنگ و تاريخ حك شده است.
به همين دليل نيز با آن احساس خويشاوندى مى كنم. يك صخره يا غارنگاره پيش از تاريخى همان چيزى نيست كه يك صخره و غارطبيعى. آن يك حادثه تاريخى و عميقاً مرتبط با هستى انسانى من است، اما اين يك پديده طبيعى و مرتبط با طبيعت خود. ميان من تاريخى شده و تاريخمند و آن صخره يا غارنگاره پيش از تاريخى وحدت ارگانيك يا پيكروار و خويشاوندى بنيادين و استمرار معنوى وجوددارد كه مشابه اش را در يك صخره يا غارطبيعى نمى بينيم مگر در ساحت تجربه ها و مشاهده ها و مكاشفه هاى عرفانى كه فعلاً موضوع سخن ما نيست.
وقتى گام در ميدان پژوهش، مشاهده، نقد، تحليل، تبيين و داورى موضوع هايى چونان انسان، تاريخ، سنت، فكر، فرهنگ و جامعه مى نهيم اين طور نيست كه فكركنيم مى توان خط كش گرفت و مرزهاى مشخص و مطلقى را ميان تماشاگر و بازيگر، شناسنده و موضوع شناخت و يا به تعبير متفكران مسلمان، عالم و معلوم و يا به مفهوم جديد، سوبژه و ابژه ترسيم كرد.
محافل فكرى و فلسفى غرب خصوصاً مشرب هاى فلسفه هاى تاريخ انتقادى و تحليل و رشته ها و دانش هاى انسان شناسى نظرى و تاريخ نگارى دوره جديد مباحث پردامنه و بى پايان را درارتباط با همين مسأله و مسائل مهم و پيچيده ديگر همانند حدود و جايگاه عليت، دلالت، تدليل، زبان مقوله زمان يعنى گذشته و حال و آينده، معنا، تبيين، تقرير، تفسير، داورى، بازنمايى، تأويل و تعميم در مطالعه هاى تاريخى و انسان شناختى دامن زده است كه جامعه فكرى ما نيز چندان با آن بيگانه نيست.
ترجمه هايى نيز در همين رابطه به زبان فارسى از آثار مهم فيلسوفان تاريخ در غرب دوره جديد صورت پذيرفته است. بنابراين هم انسان شناسى هاى سنتى كه مبتنى بر شناخت انسان به ماهو انسان يعنى خويشتن شناس بوده اند خواه و ناخواه از شرايط تاريخى كه در آن ظهور كرده اند تأثير پذيرفته اند هم آن كه بر فرآيند، شرايط و رويدادهاى تاريخى تأثير عميق نهاده و نقش تعيين كننده نيز بر صحنه بازى ايفا كرده اند حتى تاريخ گريز و تاريخ ستيزترين آن ها. به تعبير پل تيليش:
«هيچ كس نمى تواند از تاريخ كناره گيرى كند حتى راهبى كه مى كوشد همه پيوندها و علقه هاى اجتماعى و تاريخى خود را بگسلد نمى تواند از تأثيرى كه بر حركت و فرآيند تاريخ مى نهد اجتناب كند.»
نكته مهم ديگر آن كه انسان، تاريخ، جامعه، سنت، فكر و فرهنگ مفاهيم مجرد يا نشانه هاى انتزاعى رياضى و اشكال هندسى خشك و سرد و بى روح [البته به مفهوم روزگار ما] نيستند مصاديق كثيرالاضلاع، زنده و فعالى هستند كه ارائه فرمول ها و تعاريف مجرد و خشك و سرد و بى روح به اصطلاح علمى از آن ها كه در دهه هاى اخير در حوزه پژوهش هاى باستان شناسى نيز به شكل نگران كننده رايج شده مى تواند آفت ها و آسيب ها و كژفهمى هاى فراوانى را به دنبال آورد.
عبارتى از ابوريحان بيرونى در آثار الباقيه آمده كه به ديدگاه پل تيليش درباره تاريخ نزديك است، البته با اين تفاوت كه ابوريحان يك هزاره پيش از تيليش در عصرى مى زيسته كه هم انديشه هاى اشراقى رونق فراوان داشته، هم آن كه خبرى از علوم باستان شناختى و تاريخ نگارى ها و فلسفه هاى تاريخ انتقادى و تحليلى و تجربى نيز نبوده است.
ايشان مى فرمايند: «در همه حالات دينى و دنيوى از تاريخ گريزى نيست.»
اين عبارت، عمق انديشه و آگاهى تاريخى ابوريحان را آشكار مى كند. به ديگر سخن همه تجربه هاى ما حتى اشراقى او متعالى ترين مشاهده ها و مكاشفه هاى ما از سطوح و مراتب متعالى تر وجود يا محض و مطلق وجود به تعبير اهل فلسفه به دليل آن كه با شرايط تاريخى انسان تاريخى شده و تاريخمند در مى تنند همواره تاريخى بازنموده و بيان شده و داغ تاريخ را بر جبين دارند.
آگاهى، انديشه، شعور تاريخى و يا به تعبير برخى از متفكران، خودآگاهى تاريخى چيزى نيست كه بتوان آسان از كنارش گذشت حتى براى ايمن و مصون ماندن از تاريخى گرى و تاريخ انگارى دوره جديد انديشه و شعور تاريخى را بايد جدى گرفت.
اگر مشاهده مى كنيم كه فلسفه هاى تاريخ، تاريخ نگارى هاى دوره جديد، جراحى هاى باستان شناختى و دستاوردهاى انسان شناختى هاى روزگار ما بيش از آن كه انسان را با هويت انسانى خويش بيدار كند، بيگانگى، بى هويتى، خويشتن ستيزى و غفلت او را از خويشتن دامن زده اند حتى براى رهيدن از اين بى خويشى نيز ضرورت دارد. فقر و غناى تاريخ نگارى، فلسفه هاى تاريخ و دانش هاى انسانى و اجتماعى و ادراكى و رفتارى دقيق و اصولى تر در غربال نقد و بوته هاى تحليل نهاده شده و متأملانه تر نيز درباره آن ها داورى بشود.
سنت گرايان دينى در جست وجوى تحقق مدينه فاضله در اين عالم نيستند ولى معرفت و منظر انتقادى آن ها را درباره فقر و غناى نظام هاى فكرى و معرفتى جديد بايد جدى گرفت.
چرا تمدن جديد موزه مى سازد
همان زمينه ها، شرط ها، وضع ها، علت ها و دليل هايى كه كشف و جراحى باستان شناختى تاريخ را در غرب به دنبال داشته رويكرد موزه اى و موزه اى شدن مواريث مدنى و معنوى فرهنگ ها و ظهور پديده موزه را نيز در پى داشته است. در گذشته شكل هاى خاصى از موزه بويژه در عهد باستان هلنى وجود داشته است. لكن نه به معنا و نه به صورت جديد آن.
موزه در عهد باستان هلنى نيايش و پرستشگاه موزه ها بود. موزه ها كيانند چنان كه در پيش نيز يادآور شديم موزه ها فرشتگان شعر و ادب و حافظه و تاريخ و هنر و ذوق و زيبايى بوده اند و موزه در آن دوران مكانى آئينى بود. لكن موزه در دوره جديد يعنى در عصر راززدايى اسطوره و تقدس زدايى تاريخ و فرهنگ و معرفت و هنر و ذوق زيبايى تهى از چنين معناى آئينى، قدسى، زنده و تمثيلى است. زير سقف موزه هاى عالم مدرن آثار، اثقال، اجساد، اجسام، بقايا و پيشينه تاريخ ها و سابقه سنت ها و فرهنگ هايى گردآورى شده و كنار هم چيده و به تماشا نهاده شده اند كه فاقد روح و كاركرد زنده هستند. آن ها به مثابه ابزار معرفت و كنجكاوى هاى ذوقى و معرفتى بشر سرگشته و جهانگرد عالم مدرن و معاصر از كهن ترين لايه ها و دوران هاى پيش از تاريخى گرفته تا سده هاى متأخر با كلنگ باستان شناسى و به هزينه سرمايه عمر نسل ها و انديشه ها وجب به وجب و لايه به لايه كاويده و كشف و گردآورى شده و به حضور در عالم جديد فراخوانده شده اند. به هر رو موزه پناهگاه انسان توريست است نه زائر. تصادفى نيست با افول حيات و حضور زائرانه انسان در حريم مكان هاى مقدس رويش و رشد شتابناك موزه ها را در دوره جديد تجربه مى كنيم.
چرا با آن كه هزاره ها كشور ما حضور فعال بر صحنه تاريخ جهانى داشته سنت تاريخ نگارى در آن، آن گونه كه در غرب، نباليده است
اين يك سؤال مهم و پيچيده اى است. پاسخ گفتن به آن در يك گفت وگوى كوتاه ممكن نيست. ولى در همين فرصت اندك پيش رو تصور مى كنم مى توان به نكاتى هر چند فهرست وار درباره آن اشاره كرد. هر فرهنگى، هر دوره بزرگ تاريخى، هر ملت فعال بر صحنه تاريخ و فرهنگ جهانى تجربه و تقدير خاص خود را در جهان داشته است. فرهنگ ها يك جور فكر نمى كنند. همه از يك چشم و يك منظر جهان را نديده و نمى نگرند. برخى گرايش به بسط درونى داشته و برخى ديگر بيرونى. برخى سردند و برخى گرم و به تعبير لوى استروس انسان شناس روزگار ما، برخى بر وحدت ارگانيك و پيكر وار جامعه و جهان خويش تأكيد ورزيده اند چونان كه معمارى روستاها و شهرهاى ما. برخى بر وحدت هندسى و تكتونيك تمايل داشته اند چونان كه معمارى روستايى و شهرى دوران هلنى ـ رومى. در عرصه هنر و ذوق و زيبايى نيز در برخى دوران ها و فرهنگ ها مقوله زيباشناختى جمال غلبه داشته و در برخى فرهنگ ها و دوران ها مقوله زيباشناختى جلال و در برخى فرهنگ و دوره ها نيز چنان كه در هنر و زيباشناسى ايران عهد اسلامى تلاقى و همبودى مقوله زيباشناسى جمال و جلال و ظرافت را شاهد بود ه ايم. البته درباره هنر و زيباشناسى ايران عهد اسلامى تصور مى كنم در همه زمينه ها مقوله زيباشناسى ظرافت و لطف بر هنر و هنرمندانگى و ذائقه و ذوق زيباشناختى ايرانيان مسلمان غلبه دارد.
فرهنگ ها و سنت هاى فكرى كه تجربه اى اشراقى، استعلايى و يا به تعبير خاص دوره جديد «فرا تاريخى تر» از جهان داشته اند، رويدادهاى تاريخى در منظر آن ها چونان حباب هايى مى نموده كه سر از لايه هاى زيرين و درونى تر تجربه هاى وجودى آدمى سر برمى كشيده است. اين حباب رويدادهاى تاريخى از منظر تجربه هاى اشراقى و عرفانى و استعلايى و آنقدر گذرا، ناپايدار و سبك بر بال امواج مى نمودند كه در قياس با رويدادهاى درون روح براى انسان زائر مهاجر آخرت نگر عارف سالك الى الله و لاهوتى و فراتاريخى كه دل در گرو ابديت دارد، چندان ارزش و اعتبار نگاشتن و به ياد سپردن نداشت.
حافظ را ببينيد:
حافظ اسرار الهى كس نمى داند خموش
از كه مى پرسى كه دور روزگاران را چه شد
و يا:
مرو به خانه ارباب بى مروت دهر
كه گنج عافيت در سراى خويشتن است
اسرار الهى را كه نمى توان كشف و جراحى باستان شناسانه كرد و با كلنگ باستان شناختى كاويد و اگر چنين كنيم ديگر سرى و رازى و رمزى در ميان نخواهد ماند. به هر ميزان كه از آن تجربه هاى عميقاً شهودى و اشراقى و باطن بين فاصله گرفته و خود را تاريخى تر يافته و تقدير تاريخى خويش را نيز جدى تر پذيرفته ايم با ذائقه اى باستان شناسانه و رويكردى موزه اى تر نيز تاريخ و فرهنگ و مواريث مدنى و معنوى خود را زيسته و تجربه كرده ايم.
دوران جديد را مى توان تاريخى ترين دوران تاريخ و فرهنگ بشرى از اين منظر دانست. انسان غربى موقعيت تاريخى خود را به مثابه انسان مطلق تاريخى پذيرفته است، به همين دليل نيز تنها قلمرويى كه مى تواند مشروعيت و معناى حضور خود را در جهان بجويد و بكاود و بشناسد و بفهمد تاريخ است و تاريخ براى او يعنى همه چيز و جهان نيز تاريخى، كاويده و شناخته مى شود تا بتواند به وساطت آن معنايى براى حضور انسان در جهان جست وجو كند.
تاريخى كردن جهان نيز از پديده هاى دوره جديد است. اتفاقى نيست كه دانش هاى طبيعى نيز براى موضوع هاى خود موزه مى سازند. در ادبيات عرفانى ما فراوان با تقابل تاريخ يعنى تجربه دنيايى و ناسوتى بشر با فراتاريخ مواجه مى شويم. قصه منطق مرغان عطار، پير چنگى مولانا در مثنوى و مجمع البحرين در قرآن همه مبين تجربه هاى عميق و پيام هاى تعالى جويانه و باطنى و معنوى انسان است كه مى كوشد بر تاريخ و دنيا يعنى حضور تاريخى انسان در زمان و ارض هبوط چيره شود. هند را به لحاظ بسط درونى و حيات معنوى و تجربه هاى روحانى تاريخ و فرهنگ بشرى مى توان سرآمد تاريخ و فرهنگ جهانى دانست. اسطوره ها و آئين هاى هنديان مشحون از تجربه هاى ژرف، زنده و زلال معنوى و حيات باطنى انسان در تقابل با بسط بيرونى تاريخ و تجربه هاى تاريخى است كه هدف غايى شان استحاله و يا انحلال تاريخ، تجربه و تقدير تاريخى انسان در جهان است.
اما هند امروز چنان كه ما نيز موزه بنياد مى نهيم و باستان شناس مى پروريم و دانشنامه هاى تاريخ و فرهنگ و فلسفه مى نويسيم
همين طور است در اين كه حركت ارابه تاريخ جهانى چه رومى و چه بومى، چه شرقى و چه غربى، چه شمالى و چه جنوبى همه با آهنگى شتابناك، نفسگير و غافلگيركننده به سمت مدرن شدن به پيش مى تازند و از سرچشمه هاى معنوى و زيستگاه هاى روحانى و آشيانه هاى اشراقى خود هجرت كرده و فاصله گرفته اند ترديد نيست. اوضاع بسيار پيچيده و شرايط نگران كننده تاريخ و جامعه جهانى به گونه اى است كه همه فرهنگ ها و جامعه ها و جمعيت هاى جهان حتى منزوى و تاريخ ستيز و تاريخ گريزترين سنت هاى فكرى براى تداوم حيات حتى معنوى و بقاى خود احساس مى كنند ناگزيرند در رويارويى با چالش هاى مخاطره انگيز تاريخى از همان ابزارهايى استفاده كنند كه عالم جديد خود در كف آن ها نهاده است. درواقع پناه بردن به نوعى مشابه درمانى يا به اصطلاح روز هوموپاتى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |