چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶ - ۳ ذيقعده ۱۴۲۸
Wed, Nov 14, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
سلامت
•گفت وگوباخالق شخصيت  هاى بابابرقى سياساكتى،داوودخطر،هوتن وبقيه
وقايع اتفاقيه
سفر به دشت هاى گمشده
داوود خطر
زنده است
•گفت وگوباخالق شخصيت  هاى بابابرقى سياساكتى،داوودخطر،هوتن وبقيه
327912.jpg
] هدى هاشمى[

ريش بلند، موهاى بسته و لاغراندام. نه! فكر مى كرديم كمى چاق تر از اين باشد، البته با همان ريش بلند و موهاى بسته و خلاصه تيپ هنرى. در دفتر كار چند دستگاه رايانه مى بينيم و پرونده هاى مرتب. نه! فكر مى كرديم بايد شلوغ پلوغ باشد و همه جا پر از عكس شخصيت هاى معروف انيميشن ها، مثل سيا ساكتى و هوتن.بهرام عظيمى كه به تعريف بين المللى سن جوانى، ۱۲ سال و ۹ ماه و ۲۱ روز است كه ديگر جوان نيست و با وجود اين هيچ كس نمى تواند بگويد كه جوان نيست، مجموعه انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى و بابابرقى را در كارنامه اش دارد. مى گويد در جوانى، كار را از صفر شروع كرده، حوصله به خرج داده و حالا به اينجا رسيده. مى گويد كه هيچ سعى نداشته تيپ سازى كند. فكر مى كند خودش شبيه داوود خطر است؛ عاشق مرام و معرفت. از همه چيز مى گويد. از آخرين برگ جريمه اى كه گرفته تا عشق ماشين بودن اعضاى گروهى كه انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى را مى ساختند و البته اكثرشان ماشين نداشتند. معتقد است ايران كشور بزرگى است و در خيلى از زمينه ها از جمله انيميشن از كشورهاى همسايه جلوتر است، برخى از مديران، جوانان را جدى نمى گيرند و به آنان اعتماد ندارند و جوانان ايرانى بسيار با هوشند اما اغلب حوصله به خرج نمى دهند و تلاش لازم را به كار نمى بندند تا به هدف برسند. با «داوود خطر» زنده در دفتر كار مرتبش گپ زده ايم. او مى گويد كه شخصيت ها را مثبت مثبت نمى بيند و به همين علت گاهى هم در كار به مشكل برمى خورد.

* چه مشكلى آقاى عظيمى
* ترجيح من اين است كه اشخاص مثبت مثبت نباشند، حتى وجه منفى شان بيشتر از وجه مثبت شان باشد، اما با اين رويكرد، در تلويزيون با مشكل مواجه مى شوم. تلويزيون هميشه مى خواهد بخش مثبت آدم ها را نشان دهد. من توانايى انجام كارهايى از اين قبيل را ندارم.
* چطور
* وقتى مى خواهم يك شخصيت مثبت طراحى كنم، آنقدر اغراق مى كنم كه شخصيت مثبت، منفى مى شود.
( و اينجا يك آرزو مطرح مى شود)
* دوست دارم روزى انيميشنى بسازم كه همه شخصيت ها آن قدر مثبت باشند كه بيننده متوجه شود من به خاطر خط قرمزهاى تلويزيون مجبور به ساخت اين نوع انيميشن شده ام.
(اين هم يك جور آرزوست. البته عظيمى توضيح بيشترى مى دهد)
* دليل نمى شود كه يك شخصيت مثبت، خطا نكند. اصلاً يكى از علت هاى جذابيت شخصيت ها خطاهاى آنهاست. براى اين منظور، به اشتباهات اطرافيانم دقت مى كنم و هميشه اين اشتباهات را در نمايش ها مى گنجانم.
(قابل توجه اطرافيان بهرام عظيمى، ما كه از اين لحظه به جد دست و پايمان را جمع مى كنيم.)
* آقاى عظيمى، كدام شخصيت به خودتان شبيه تر است
* داوود خطر!
* داوود خطر !
* درخلق شخصيت هاى انيميشن از اطرافيانم، بويژه دوستان و خانواده ام الهام مى گيرم. بايد بگويم شخصيت داوود خطر بيشتر شبيه خودم است. خيلى دوست دارم شخصيت هايى كه مى سازم با معرفت باشند. اين خصلت همه ايرانيان است. در خلق شخصيت داوود خطر همه اين موارد را به كار بردم.
* داوود خطر مگر چه ويژگى اى غير از معرفت دارد
* داوود خطر، يك آدم ۴۰ ساله مجرد، بى پول، با معرفت و رفيق باز است.با اين تيپ آدم ها خيلى برخورد كرده ام.
وقتى هنرستان مى رفتم و اتوبوس سوار مى شدم، اين تيپ آدم ها را زياد مى ديدم. شخصيت هايى كه قبلاً راننده كاميون يا اتوبوس بودند ولى به علت بى پولى، پا ركاب راننده اتوبوس شده بودند و بليت مردم را مى گرفتند. آدم هاى بى آزارى كه هميشه پيش راننده اتوبوس مى نشستند و برخى از آنها براى راننده خالى مى بستند. اين تيپ آدم ها را خيلى دوست دارم.وقتى آن بخش از انيميشن ها پخش شد، صحبت داوود خطر بين راننده ها زياد بود. يا اسم او را پشت ماشين شان نوشته بودند يا عكس اش را روى داشبورد ماشين چسبانده بودند. همه راننده ها، داوود خطر را دوست داشتند. من هم از اين شخصيت لذت مى بردم. حتى اوايل، مردم همه كارها را به اسم داوود خطر مى شناختند. ولى بعد كه «سيا ساكتى» آمد، رويكرد مردم عوض شد.البته بايد بگويم كه براى ساخت انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى با يك گروه قوى كار كردم. در حقيقت، حمايت راهنمايى و رانندگى و قوى بودن تيم سازنده كار، موجب موفقيت اين كارها شد.
(خيلى ها مى گويند كار گروهى در كشور جواب نمى دهد، اما بهرام عظيمى از كار گروهى نتيجه خوب گرفته است.)
* چطور
327933.jpg
* كارى موفق است كه تيمى باشد. كار انفرادى هيچ وقت جواب نمى دهد. تمام كارهاى من گروهى بود. شخصيت هاى داستانى را خودم خلق مى كردم اما با همكارى يك تيم متشكل از كارگردان، نويسنده و انيماتور كارها را تمام مى كردم. من با يك تيم حرفه اى كار كرده ام. ما افكار يكديگر را خوب مى شناختيم. در انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى، بچه هاى گروه از نظر فكرى خيلى به هم نزديك بودند و همه هنرى. در حقيقت حمايت راهنمايى و رانندگى و قوى بودن تيم موجب شد شخصيت ها مورد توجه مردم قرار گيرند.
(يكى از وجوه مشترك اين گروه، جالب است)
* همه ما عاشق ماشين بوديم، با اين حال، بيشتر افراد تيم ماشين نداشتند! به همين علت كار بسيار عالى درآمد!
* از شخصيت هاى خارجى در كارهايتان الهام مى گيريد
* نه. از شخصيت هاى خارجى الهام نمى گيرم. البته گاهى اوقات از فيلم هايى كه مى بينم الهام مى گيرم. بخصوص از فيلم هايى كه شخصيت مثبت اصلى داستان بميرد! مثل فيلم شعله. فيلم شعله را شايد ۵۰ بار ديده ام! به نظرم يكى از بهترين فيلم هايى است كه در طول عمرم ديده ام. جالب اينجاست كه هر بار اين فيلم را مى بينم گريه مى كنم. شايد برخى از انيميشن هايم برگرفته از شخصيت اصلى اين فيلم باشد!
(ما فكر مى كنيم شخصيتى كه عظيمى به آن اشاره كرده، سياساكتى است. اگر اشتباه كرده ايم لطفاً خودشان صحيح اش را به ما بگويند. البته فكر نكنيد كه ايشان از علاقه مندان فيلم هندى اند.)
* نه! اصلاً. فيلم هاى هندى را فقط براى خنده مى بينم. به جاى اين كه بخواهم فيلم كمدى خنده دار ببينم، فقط هم به خاطر اين كه از حرص، خنده ام مى گيرد.
(اگر فكر مى كنيد، بهرام عظيمى كاملاً به توصيه هايى كه شخصيت هايش مى دهند، پايبند است، سخت در اشتباهيد. ظاهراً گوش او آنقدرها هم به اين توصيه ها بدهكار نيست. )
* من هم در كارهايم اشتباه دارم. اصلاً نمى توانم كه اشتباه نكنم. سعى مى كنم مسائلى را كه در انيميشن مطرح مى كنم رعايت كنم. قبل از اين كه انيميشن راهنمايى و رانندگى را بسازم خيلى خلاف مقررات رانندگى مى كردم. الآن هم خلاف مى كنم اما كمتر از سابق. اگر اشتباهى هم در رانندگى داشته باشم، بچه هايم به من تذكر مى دهند. شخصيت بابا برقى را ساختم و در آن تأكيد كردم كه لامپ اضافى خاموش. ولى اصلاً خودم به اين توصيه توجه نمى كنم. ولى خب، بچه هايم به من تذكر مى دهند.
327936.jpg
* آخرين قبض جريمه
*۳ ماه پيش داشتم رانندگى مى كردم، موبايلم زنگ زد. گوشى را آوردم بالا، قطع كردم. افسر ديد. ايست داد، نگه داشتم. مرا شناخت. گفت شما آقاى سياساكتى نيستيد گفتم چرا گفت شما كه همكار ما هستيد. چرا خلاف مى كنيد ماجرا را گفتم، هزار تومن جريمه شدم.
* يك موضوع ديگر؛ در اين آشفته بازار كه خيلى از جوان ها سردرگم اند و در انتخاب راه مشكل دارند، چطور به اينجا رسيديد
* مديريت كلان و خرد بسيار مهم است. من و تعدادى ازجوانان، از يك شركت كوچك و از صفر شروع كرديم. مديريت اين شركت را فرد لايقى بر عهده داشت كه جوانان را به خوبى درك مى كرد، او به ما اجازه كار داد و هيچ وقت سليقه خودش را به ما اعمال نكرد، چون جوانان را باور داشت. او توانست افراد متخصصى تربيت كند. مديريت بسيار مهم است. جوانان اين دوره با نسل پيش تفاوت دارند. نسل جديد هنرى ما واقعاً متفاوتند. تيپ خاص خودشان را دارند. شايد يك مدير دولتى نتواند ظاهر و سلايق يك جوان هنرى را قبول كند و حتى حاضر نشود به او اعتماد كند. اعتماد به جوانان خيلى كم شده. اين اعتماد ميان مديران بايد رشد كند. ما جوانان باهوشى داريم اما آنان براى به دست آوردن موفقيت به تلاش و پيگيرى نياز دارند.
327930.jpg
اگر بخواهيد انيميشن جوانان را بسازيد، چه تيپى برايشان تعريف مى كنيد
* آنها را از نظر ظاهر و اخلاق، نه بيش از حد مؤمن نشان مى دهم، نه امروزى. نه خيلى مرفه، نه خيلى فقير، يك آدم معمولى، خوش قيافه، تر و تميز و منطقى. ولى اگر بخواهم چند تا شخصيت جوان بسازم، جوان مؤمن، جوان سوسول و جوان معمولى را حتماً در انيميشن مى گذارم. هيچ وقت هم نمى گويم كدام يك خوب است، كدام يك بد.
(فكر مى كنيد جوانان ما بيشتر شبيه كدام يك از شخصيت هاى انيميشن هاى عظيمى است سياساكتى هوتن داوود خطر عظيمى مى گويد: هوتن.)
* شخصيت هوتن در انيميشن راهنمايى و رانندگى به جوانان خيلى نزديك است. هرچند جوانان از نگاه من افرادى هستند كه زياد احساس مسئوليت نمى كنند. به روابط اجتماعى چندان توجهى ندارند و نصيحت پذير هم نيستند مگر اين كه سرشون به سنگ بخوره.
* اغراق نمى كنيد
* نه!
وقايع اتفاقيه
عقب!... گرد!
يه آقايى كه تازه «مسئول » شده، اخيراً گفت: «جوانان بايد در چارچوب هنجارهاى اجتماعى جوانى كنند. »
آقا! قربون دهنت! قربون آدم چيز فهم! «گوش» شيطون كر! اين آقاى مسئول«انگشت» روى عجب چيزى گذاشته!
آهاى! آقا! انگشت محترمت رو از روى سوژه بردار، سوژه داره له مى شه! بله! اين آقا با پنج انگشت محترم خودش، داره به يك موضوع خيلى مهم مشت مى كوبه تا شايد بتونه اهميت اون رو واسه ديگرون بشكافه! اين فرد دست اندركار، دو دستى و با ۱۰ انگشت خودش، سوژه رو گرفته و ديگه ولش نمى كنه! ضمن تشكر از اين آقايى كه سعى مى كنه با هر دو دستش، دست اندركار باشه، بد نيست كه كمى درباره اجزاى سازنده اين جمله صحبت كنيم:
«جوانان بايد در چارچوب هنجارهاى اجتماعى جوانى كنند.» تمام كلمه هاى اين جمله جاى بحث و بررسى داره. از «جوانان» گرفته تا آخر. ترجيحاً به واژه جوانان كارى نداريم. آخر جمله رو هم بى خيال مى شيم. مهم اينه كه اين وسط ها چى گفته شده.
بايد: اين خيلى مهمه! بالاخره يكى پيدا شد كه درباره احقاق حقوق ما جوان ها از واژه «بايد» استفاده كنه. واژه بعدى لطفاً!
چارچوب هنجارها: آخ آخ! آقا! دست روى عجب نكته مهمى گذاشتى! دل ما از اين چارچوب ها خونه. تو رو به خدا يكى به اين چارچوب ها بگه كه يه ذره به نفع ما عقب بكشن. نه خير! به اين واژه هم اميدى نيست. مثل اين كه اين آقاى دست اندركار، خودش هم مى دونسته كه حرفى كه مى زنه، به درد شكاف هاى باريك اين چارچوب ها هم نمى خوره!
جوانى كردن: در اعتراض به واژه هاى قبلى، از تجزيه و تحليل اين واژه خوددارى مى كنيم!
سفر به دشت هاى گمشده
قصرى
در سرزمين ويران
ترانه عاشقانه
آلفرد جى پروفراك
پس بيا برويم من و تو
وقتى غروب بر آسمان لميده است
چون بيمارى بيهوش بر تخت
بيا برويم از آن خيابان هاى نيم خلوت
پاتوق هاى پر همهمه شب هاى بى قرارى
در هتل هاى ارزان يك شبه و رستوران هاى ساحلى
با كفپوشى از خاك اره و صدف هاى حلزون:
خيابان هايى كه همچون بحثى ملال انگيز
در پى هم مى آيند با قصدى توطئه آميز
تا تو را به پرسشى توانفرسا بكشانند...
آه، مگو چه بپرسيم،
بيا به ديدارش برويم.
زنان در تالار مى آيند و مى روند
در آن حال كه از ميكل آنژ سخن مى گويند
اين شعر (اين بخشى از شعر بلند ترانه عاشقانه آلفرد جى پروفراك است) را دوباره و با تأنى بخوانيد؛ چرا كه يكى از مهمترين وقايع تاريخ ادبيات در شرف وقوع است. به لندن مه آلود سال ۱۹۱۵ با كافه هايش بازمى گرديم و اين شعر كه به منزله اسم شبى ست براى ورود اليوت به حلقه - حلقه شاعران و نويسندگان. گرچه شعر به علت پختگى اش به نظر مى رسد در سنين ميانسالى شاعر گفته شده باشد اما حقيقت اين است كه اليوت بيشتر شعر را زمانى سرود كه فقط ۲۲ سال داشت.

* ديدار با آقاى اليوت
327672.jpg
«چه تلخ است ديدار آقاى اليوت‎/ با آن سيماى كشيش وارش
و حرف هايش كه نيست‎/ جز اگر... و مگر... و شايد»
اين توصيف اليوت از خودش است.
توماس اليوت شاعر، نمايشنامه نويس و منتقد ادبى، در ۲۶ سپتامبر ۱۸۸۸ در ايالت سنت لوئيس آمريكا به دنيا آمد. تحصيلاتش را در دانشگاه هاروارد به اتمام رساند. بعد براى ادامه تحصيل به فرانسه و آلمان رفت كه به علت شروع جنگ جهانى اول ناتمام ماند. در ۲۵ سالگى به انگلستان مهاجرت كرد و ۲ سال بعد با دخترى انگليسى ازدواج كرد. براى گذران زندگى به كارهاى مختلفى پرداخت و دست آخر شغلى در بانك پيدا كرد.
شعر «پروفراك» با توصيه ازرا پاند - شاعر معروف آمريكايى - در مجله شعر چاپ شد ولى به علت تمهيدات و تصاوير به كار رفته در آن خوانندگان اوليه اش را سر در گم كرد، به گونه اى كه آنها شعر را شوك آور و تا حدى گستاخانه يافتند. «تضمين» و «سيلان هشيارى» دوتكنيك اصلى به كار رفته در اين شعر است كه بعدها در ديگر نوشته هاى اليوت (مانند سرزمين ويران) بسط مى يابد. تكنيك سيلان هوشيارى نوعى تك گويى درونى است كه آن را «جيمز جويس» در داستان و «اليوت» در شعر به كار برد. تضمين هم به معناى ارجاعى كوتاه به يك شخص در رويدادى تاريخى با متنى ادبى است (براى مثال صحنه اى از شكسپير يا دانته) كه به غنى شدن شعر مى انجامد. پس با استفاده از اين تكنيك، فقط يك كلمه (هر چند در حد يك اشاره) مى تواند بار معنايى پنهان و عظيمى پشت سر خود داشته باشد و اين يعنى قدم گذاشتن به سرزمين آئينه هاى در دار.
و اما شعر... درباره مردى ميانسال به نام پروفراك است كه در خواستگارى كردن از زن مورد علاقه اش ترديد دارد. بارها با خود كلنجار مى رود اما نهايت تلاش هايش از حد يك سؤال ذهنى فراتر نمى رود. از خود مى پرسد: «آيا جرأت مى كنم آيا جرأت مى كنم تا لحظه اى جهان را برآشوبم » و هر بار شك بر توانايى هاى ذهنى و جسمى اش ترديدهايش را دوچندان مى كند و در آخر ميان كلام و سكوت، دومى را برمى گزيند و در تنهايى اش غرق مى شود.
مى توان گفت اين شعر مرثيه اى است براى سترونى دنياى مدرن كه انسان با تمام تنهايى اش در آن سرگردان است. مضمونى كه در ديگر شاهكار اليوت - سرزمين ويران - پررنگ تر مى شود. اليوت در سال ۱۹۴۸ نشان لياقت انگلستان را از آن خود كرد و در همان سال جايزه ادبى نوبل را برد. ازدواج دومش بر خلاف اولى، شاد اما كوتاه بود. اليوت در سال ۱۹۶۵ از دنيا رفت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |