پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۶ - ۴ ذيقعده ۱۴۲۸
Thu, Nov 15, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
داخلى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
سياسى۳
ايران اقتصادى۴
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
پايه اول را سرسرى نگيريد
327999.jpg
] صابر محمدى[

مى توان گفت پايه اول، نخستين مرحله مسئوليت پذيرى كودك در زندگى است. او با وارد شدن به اين پايه، به طور رسمى وظيفه اى را بر دوش گرفته و به طور جدى در نحوه انجام وظيفه مورد ارزيابى قرار مى گيرد.كودك پيش از اين كلاس، هرگز به شكل جدى مورد ارزيابى قرار نمى گيرد يا اگر وظيفه اى را مانند كشيدن يك نقاشى يا كمك در انداختن سفره به دوش بگيرد، با تحسين زياد مواجه مى شود؛ اما ورود به اين كلاس براى او يعنى تو پس از اين مسئولى و در مقابل اشتباهات خودت بايد پاسخگو باشى. از طرف ديگر پايه اول، مرحله اى است كه در آن پيروى از ديگران را به طور جدى آغاز مى كند. كودك پيش از اين، تبعيت از قواعد و هنجارها را همراه با بازى و مسامحه انجام مى داد. لكن از اين پس بايد از قواعد و هنجارهاى محيط كه از سوى بزرگترها به او ديكته مى شود، تبعيت كند. از اين پس او مى بايد «دگر پيرو» باشد، تا در سنين نوجوانى بتواند از عهده «خود پيروى» برآيد.
پايه اول آغاز آموزش به شكل رسمى است. هر انسانى بايد اين مرحله را آغاز كند و به خوبى به انجام برساند. نمى توان با اين واقعيت شوخى كرد. نمى توان آموزش را سرسرى گذراند. كسى كه آموزش هاى پايه را به خوبى دريافت نكرده باشد، در مواجهه شدن با جهان هستى به نوعى با مشكل روبه رو و در مراحل بعدى زندگى با كمبودى آشكار مواجه خواهد شد؛ كمبودهايى كه قابل مقايسه با نقايص بينايى، شنوايى و هوشى است. نداشتن مهارت در خواندن، نوشتن، حساب كردن، تجزيه و تحليل واقعيت ها و استفاده از ابزارهاى اطلاع رسانى، از نقصان هاى آشكار در زندگى روزمره است. كلاس اول آغاز برطرف كردن اين نقايص است. اين موارد و موارد ديگر، اهميت پايه اول را مشخص و مسلم مى كند. همچنين مى توان گفت كه كلاس اول از اهميت زيادى برخوردار است، زيرا كه مبناى مهمى در راه تعليم و تربيت فرزندان است و اگر اين مبنا خوب پى ريزى نشود بناى تربيتى آنان دچار كژى مى شود.
* هدف هاى سال اول دوره ابتدايى
اهداف سال اول دوره ابتدايى را مى توان در دو بخش رشد قابليت هاى روانى ـ حركتى و رشد قابليت هاى شناختى دسته بندى كرد.
الف) قابليت هاى روانى ـ حركتى
پرورش تن و روان و حفظ سلامتى جسمى و روانى و شادابى كودك و پرورش دقت، كنجكاوى و خلاقيت او از جمله موارد مهم در اين بخش است.
ايجاد عادت به نظم و ترتيب و پرورش روح همكارى با ديگران، ايجاد زمينه شكوفايى و رشد استعدادهاى هنرى و ايجاد عادات بهداشتى و ايمنى و آشنايى با شعائر اسلامى (نماز و...) از ديگر موارد مطرح در اين بخش است.
ب) قابليت هاى شناختى
آموزش خواندن، نوشتن، حساب كردن و استدلال كردن، آموزش اطلاعات مقدماتى بهداشتى و ايمنى، آموزش اطلاعات ساده راجع به محيط طبيعى و اجتماعى پيرامون و ياد دادن بعضى از آيات ساده و سوره هاى كوچك قرآن كريم از جمله مواردى است كه در اين بخش گنجانده مى شود.
* الگوپذيرى كودكان در پايه اول ابتدايى
در فرآيند شكل گيرى شخصيت كودكان، بيشترين نقش متوجه الگوهاى رفتارى است، چرا كه يادگيرى، اساس رفتار آدمى را تشكيل مى دهد. يادگيرى هاى غيرمستقيم، ضمنى يا مشاهده اى، پايدارترين و مؤثرترين يادگيرى محسوب مى شوند و در اين ميان، مهم ترين نقش بر عهده الگوهاى رفتارى است. به عبارت ديگر، از آنجايى كه تقليد و همانندسازى يكى از مهم ترين روش هاى يادگيرى در كودكان است، بنابراين هر قدر الگوهاى رفتارى نزد كودكان از شخصيت محبوب ترى برخوردار باشد، رفتارهاى كلامى و غيركلامى آنها بيشتر مورد توجه واقع مى شود. بر كسى پوشيده نيست كه معلم پايه اول ابتدايى، الگوى مناسب و لايقى نزد كودكان است و رفتار، گفتار، حالات و تمامى افعال معلم حكم تابلوى جهت دهنده به كودك را دارد. به عبارتى كودك، مقلد محض معلم است و معلم با قدرت عمل شگفت آور خود، مى تواند عمق وجود كودك را تسخير كند.
* ارتباط والدين با معلم و اولياى مدرسه
يكى از فلسفه هاى تشكيل انجمن اوليا و مربيان را بايد در تأثير سازنده آنها در پيشرفت تحصيلى فرزندان دانست. امروزه كه والدين در اين جلسات حضور فعال ترى دارند و با معلمان تماس بيشترى برقرار مى كنند، فرزندان نسبت به گذشته از پيشرفت هاى تحصيلى بهترى برخوردارند. اين ارتباط در سال اول از اهميت زيادى برخوردار است. در صورتى كه بچه ها معلمان خود را دوست داشته باشند، بهتر درس مى خوانند و اين را مى توان در گفتار صادقانه آنها نيز يافت. روزى از دانش آموزى پرسيده شد كه چرا درس نمى خوانى گفت: چون معلمم را دوست ندارم، درسش را هم نمى خوانم.او فكر مى كرد كه درس متعلق به معلم است. ديده شده است كه برخى از بچه ها در اثر خشم معلم يا تشرهاى او دلگير شده اند و چندان دل به درس خواندن نمى دهند.البته معلمان دلسوز به آسانى از عهده حل اين مشكل برمى آ يند و گذشت بچه ها نيز آنقدر سريع است كه با يك كلام گرم معلم يا نوازشى از سوى او، دوباره او را چون گذشته دوست مى دارند. لطف و شيرين زبانى هاى معلم براى شاگردان بسيار كارساز و سودمند است.
طرد شخصيت معلم، موجب دلسردى دانش آموزان از تحصيل مى شود و علاقه و دلگرمى معلم به شاگرد، او را پيوسته به كلاس و مدرسه علاقه مند مى كند.
* ترس و اضطراب از مدرسه
در زمينه ترس از مدرسه، كتاب ها و مقالات متعددى به چاپ رسيده است. در اين زمينه متخصصان اعتقاد دارند كه مشكل اساسى واهمه از رفتن به مدرسه نيست، بلكه ترس از ترك خانه و به بيان ديگر اضطراب ناشى از جدايى است. اظهار دخالت ندادن عوامل موجود در مدرسه در ايجاد اين ترس، نامربوط و بيهوده است. علائم اين اضطراب، طيف گسترده اى از جمله سردرد خفيف و ناراحتى و دل درد را شامل مى شود و با استفراغ و حالت تهوع يا خوددارى مطلق از رفتن به مدرسه نمود مى يابد. معمولاً اين حالات در صبح زود رخ مى دهد و در مواقعى كه مسأله مدرسه رفتن منتفى است، فروكش مى كند.
* علت هاى ترس و اضطراب كودكان هنگام رفتن به مدرسه
علت هاى متعددى براى گريزان بودن بچه ها از رفتن به مدرسه وجود دارد. مهم ترين و معمول ترين نارضايتى آنها عبارت است از: «من مى خواهم فقط در خانه بمانم!» عواملى نيز در مدرسه وجود دارد كه ترس از مدرسه را در طفل ايجاد مى كند، مانند اذيت و آزار از سوى كودكان ديگر يا معلم، سربه سر گذاشتن، لقب دادن، ترس از شكست و ردى، فشارهاى ناشى از امتحان، اختلالات يادگيرى، حركت و تغيير در موضع و رسيدن به موقعيت بالاتر و يا مدارس مختلف، عقب ماندن در نتيجه بيمارى، اضطراب درباره بازگشت به مدرسه يا ترس از تنبيه به خاطر عمل خلاف يا بزهكارى.
* راه حل
والدين بايد با فرزندان خود درباره آنچه در مدرسه انجام داده اند صحبت كنند و روى نكات مثبت و جالب توجه، تأكيد بيشترى داشته باشند. ساعات روز او را برنامه ريزى كنند تا احساس رضايت بيشترى كند. نه معلم و نه پزشك، هرگز نبايد كودك را به خاطر ترس از مدرسه استهزا كند؛ همدردى و درك و تفاهم اصل و اساس است. صاحبنظران عقيده دارند كه هرچه كودك زودتر به مدرسه بازگردد، بهتر است، ولى مجبور كردن او، زمانى كه تحت فشارهاى زياد است، كار درستى نيست. قاعده خاصى در مورد همه اين كودكان وجود ندارد. بايد كودك را در مورد رفتن به مدرسه، قانع كرد. گهگاه، در صورتى كه كودك رشد كافى براى درك داشته باشد، مى توان براى او استدلال كرد كه او ناگزير است به مدرسه برود.
* چند توصيه مهم براى والدين كلاس اولى ها
* همه معلمان، بيش از آن كه آموزش بدهند، ياد گرفته اند و هركدام كه بهتر ياد گرفته اند، در مقام تعليم، معلمان مبرزترى شده اند. پس والدين نيز سعى كنند آنچه را براى پدر و مادر بودن لازم دارند، فرابگيرند. در اين صورت، قطعاً معلمان بهترى براى فرزندتان خواهيد بود.
* در روزهاى آغازين سال تحصيلى خصوصيات روحى و روانى و جسمانى فرزندتان را به اطلاع مسئولان مدرسه برسانيد.
* در صورتى كه فرزند شما دچار سنگينى گوش يا ضعف و مشكل در بينايى است در اسرع وقت اقدامات پزشكى را انجام و مسئولان مدرسه را باخبر كنيد.
* به فرزند خود توصيه كنيد كه همواره مقررات مدرسه را رعايت كند.
* برنامه ريزى در منزل براى انجام تكاليف از ضروريات كار است.
* اجازه دهيد برنامه هايى محدود از تلويزيون را كه مورد دلخواه او هست تماشا كند.
* شيوه مطالعه كردن را به او آموزش دهيد.
* هرگز توانمندى هاى تحصيلى فرزند خود را با ديگران مقايسه نكنيد.
* تمرينات و مسائل كتاب را به هيچ وجه جلوتر از معلم آموزش ندهيد.
* با معلم فرزند خود ارتباطى صميمى توأم با صداقت، دوستى و احترام برقرار كنيد.
* كودك را براى سؤال كردن تشويق كنيد.
* آشنايى معلم با ويژگى هاى عاطفى، اجتماعى و اقتصادى كودك به گونه اى كه امور حاد عاطفى، اجتماعى و اعتقادى كودك براى معلم محرز شود، بسيار مهم است.
* براى ايجاد بهداشت روانى در محيط خانواده تلاش كنيد. والدين بايد سعى كنند از هرگونه نزاع، دعوا و گفت وگوى جنجال برانگيز نزد كودكان اجتناب كنند.
* ورقه هاى امتحانى را در پوشه اى نگهدارى و نكات ضعف را با فرزندتان كار كنيد.


منابع:
۱- ايمانى، محسن. كلاس اولى ها، تهران: انجمن اوليا و مربيان، ۱۳۸۰. ص ،۵ ،۱۱ ۷۲
۲- سيف، سوسن. و ديگران، روانشناسى رشد، تهران: سمت، ۱۳۷۹. ص ،۲۸۱ ۲۸۲
۳- صالح فروزنده، خسرو. كلاس اولى ها، تهران: پژوهشكده تعليم و تربيت استان گلستان، ۱۳۸۱. ص ۶۳
۴- مجدفر،مرتضى. كودك كلاس اولى من.تهران: فرهنگ وانديشه۱۳۷۷،.ص۱۰
۵- نوابى نژاد، شكوه. كودك و مدرسه، تهران: رشد، ،۱۳۸۵ ص ،۱۸۴ ۱۸۳
مردى كه خنديد و نجات يافت!
328002.jpg
] هليا خرم[

بارها مطالبى درباره معجزه خنده و خنده درمانى شنيده ايد، اما آيا در صحنه زندگى شاهد اعجاز آن بوده ايد آيا آثار آن را باور داريد يك كمدين مشهور آمريكايى مى گويد: «خنده جان مرا نجات داد.» اين كمدين معروف، با خنده به جنگ با سرطان رفت و به آن غلبه كرد، داستان واقعى زندگى او را از زبان خودش بشنويد.روزى را كه پزشك گفت به سرطان مبتلا شده ام، خوب به خاطر دارم. من به كلينيك مايو، در آريزونا رفتم. بلافاصله پس از ورود به آنجا با مردانى روبه رو شدم كه همگى به خاطر شيمى درمانى تغيير چهره داده بودند. بيمارانى بودند با صورت هاى استخوانى، رنگ پريده و سفيد، سر بدون مو كه يك سرم هم به دستشان وصل بود. اما من با خنده به خود گفتم: «اين تغيير شكل آغاز راه بهبودى و سلامتى است.» من از وقتى كه پسر كوچكى بودم، به معجزه خنده اعتقاد داشتم. من فرزند پدر و مادرى بودم كه از يك كشتار عمومى جان سالم به در برده و با صحنه هاى وحشتناكى در زندگى روبه رو شده بودند، اما هميشه مى خنديدند و خنديدن را به من هم آموزش دادند.آنها هميشه برنامه هاى بهترين كمدين هاى روز را براى من به نمايش مى گذاشتند، كمدين ها را به من معرفى مى كردند. در همان سنين كودكى متوجه شدم كه اگر بتوانى مردم را بخندانى همه دوستت خواهند داشت.
خنداندن مردم براى من كم كم مثل يك نوع اعتياد شد. اما هنوز نمى دانستم كه همين خنديدن روزى زندگى ام را نجات خواهد داد.
در دوم ژوئن ،۲۰۰۰ براى اجراى نخستين برنامه زنده ام به «كلرادو» رفتم.
وقتى وارد فرودگاه شدم، روى تابلويى عكس خودم را ديدم كه نامم بزرگ روى آن نوشته شده بود. دو روز بعد در همان جا وقتى در هتل بودم ناگهان دچار تب شديدى شدم و بلافاصله به دكتر مراجعه كردم. ابتدا فكر مى كردم به آنفلوآنزا مبتلا شده ام، اما دكتر پس از معاينه من توده كوچكى زير بازوى چپم ديد و از من پرسيد كه چند وقت است اين غده در اينجاست ولى من اصلاً متوجه آن نبودم. بنابراين دكتر به من آزمايش بيوپسى و سى تى اسكن داد.
وقتى از اتاق ريكاورى (اتاق مراقبت هاى بعد از عمل) بيرون آمدم، زير بغل راستم بانداژ بسيار بزرگى بود و دكتر گفت كه يك غده بزرگتر به اندازه يك «زردآلو» در زير بغل راستم ديده است. دفعه بعد با مادر، پدر و همسرم نزد پزشك رفتم و او گفت: غده ام بدخيم و سرطانى است و من به يك نوع از سرطان غدد لنفاوى مبتلا شده ام. اما بدترين قسمت ماجرا زمانى بود كه مى خواستم قضيه را با فرزندانم در ميان بگذارم، زيرا اين نخستين تجربه نبود و در سال ۱۹۹۲ من پسر ۱۱ ساله ام را در اثر ابتلا به سرطان از دست داده بودم. حال فرزندانم بايد شاهد تمام رفتار و درمان هايى باشند كه قبلاً روى او انجام شده بود.سعى داشتم كارى انجام دهم و به گونه اى رفتار كنم كه روحيه خود را از دست ندهم، بسيار مثبت و شاد باشم و ترس از دست دادن پدر را در آنها از بين ببرم. من بايد شيمى درمانى مى شدم و اگر شيمى درمانى جواب نمى داد فقط ۶ ماه براى زندگى فرصت داشتم. در صورتى كه شانس مى آوردم و شيمى درمانى مؤثر واقع مى شد تازه ۴۹ درصد شانس داشتم تا فقط دو سال را با خيال راحت زندگى كنم و البته احتمال بازگشت بيمارى پس از دو سال وجود داشت. از طرف ديگر اين خطر هم بود كه ديگر نتوانم بچه دار شوم.
نخستين روزى كه براى درمان به كلينيك «مايو» رفتم، تخت كنارى ام به مردى به نام بيل اختصاص داشت كه او نيز تحت درمان شيمى درمانى قرارداشت و حدوداً ۵۰ ساله بود.او بسيار لاغر بود و موهاى سرش ريخته بود. پرسيدم: «چى كار مى كنى » بلافاصله پاسخ داد: «با اين شرايط و ظاهر و داشتن سرطان چه كار مى توانم انجام دهم »
بلافاصله سعى كردم با او صحبت كنم و خود را معرفى كردم. او گفت: «رابرت بايد نخستين بارت باشد، وقتى دو يا چند بار شيمى درمانى شوى، آن وقت متوجه مى شوى كه چه اتفاقى برايت افتاده است.»
پرستارم وارد اتاق شد و از من خواست تا اتاقم را عوض كنم. او معتقد بود بيل آدم بسيار منفى و بدبينى است و با افكار و صحبت هاى نااميدكننده روحيه اطرافيانش را نيز تضعيف مى كند.بعدها دكترم به من گفت افرادى كه به سرطان مبتلا مى شوند دو دسته هستند؛ يك دسته افرادى كه نگرش منفى دارند و بدبين اند و اين روحيه منفى باف و ضعيف خود را به اطرافيان هم منتقل مى كنند و يك دسته افرادى كه روحيه اى خوش بين، مثبت و عالى دارند و سعى مى كنند تا نگرش منفى اطرافيان را نيز از ميان ببرند و بيل جزو دسته اول است. من از بيل پرسيدم كه آيا به ورزش يا فعاليتى خاص يا موسيقى يا هنرپيشه خاصى علاقه مند است اما جواب او منفى بود. داستان خنده دارى براى او تعريف كردم و او شروع به خنده كرد. پرستار همان لحظه وارد اتاق شد و از من سؤال كرد چه كردم كه بيل مى خندد، زيرا هيچ كس تا به حال خنده او را نديده است.
جلسه بعد كه من براى شيمى درمانى رفتم، بيل تخت كنارى خود را براى من نگه داشته بود. من در تمام مدت درمان جوك هاى مختلفى براى هم اتاق هاى خود تعريف مى كردم و گاهى اوقات سى دى هاى برنامه هاى خودم را به كلينيك مى آوردم و در حين درمان به آن گوش مى داديم.
وقتى درمان خودم تمام مى شد، سى دى را به ديگر بيماران مى دادم تا گوش دهند. وقتى در بيمارستان بودم با خود عهد بستم، زمانى كه از بيمارستان خارج شدم هرگز اين روزها را فراموش نكنم و باز هم براى خنداندن اين بيماران به بيمارستان بيايم، حتى اگر سرم شلوغ باشد.
معمولاً وقتى انسان به سرطان يا هر بيمارى لاعلاج ديگرى مبتلا مى شود، شروع مى كند به شكوه و گلايه نزد خداوند، اما بايد نكته مثبت اين موضوع را در نظر بگيريم كه اين بيمارى موجب مى شود تا انسان هر روز بيشتر از روز قبل از خودش مراقبت كند و سعى كند روزهاى پربارى را بگذراند و هر روزش بهتر از روز قبل باشد.بايد حقيقتى را اعتراف كنم؛ خود من در پنجم ژوئن سال ۲۰۰۰ فكر مى كردم شايد هرگز قادر نباشم نور اميد را در پايان تونل تاريكى كه در آن قرار گرفته ام، ببينم. ساده بگويم، ديگر قادر به زندگى بيشتر نباشم، اما بعد فهميدم همين بيمارى سرطان نخستين جرقه روشنايى اى بود كه در پى اش بودم و به عبارتى ابتلا به اين بيمارى براى من مثل يك هديه ارزشمند از طرف خداوند بوده است.
قبل از بيمارى، من در تاريكى زندگى مى كردم و مثل كسى بودم كه انگار چشم بند به چشم دارد. اما بعد از بيمارى چشم بند را برداشتم و اكنون نورها و روشنايى ها را بهتر مى بينم. يك موضوع ديگر؛ من در پنجم ژوئن سال ،۲۰۰۳ صاحب پسر زيبايى شدم كه «سام» نام دارد. بالاخره اين كه به آخرين جمله ام به عنوان يك نصيحت نگاه نكنيد اما توصيه مى كنم به آن عمل كنيد: «با خنده و روحيه خوب مى توانيد تمامى مشكلات را پشت سر بگذاريد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |