|
مردى كه خنديد و نجات يافت!
|
|
|
] هليا خرم[ بارها مطالبى درباره معجزه خنده و خنده درمانى شنيده ايد، اما آيا در صحنه زندگى شاهد اعجاز آن بوده ايد آيا آثار آن را باور داريد يك كمدين مشهور آمريكايى مى گويد: «خنده جان مرا نجات داد.» اين كمدين معروف، با خنده به جنگ با سرطان رفت و به آن غلبه كرد، داستان واقعى زندگى او را از زبان خودش بشنويد.روزى را كه پزشك گفت به سرطان مبتلا شده ام، خوب به خاطر دارم. من به كلينيك مايو، در آريزونا رفتم. بلافاصله پس از ورود به آنجا با مردانى روبه رو شدم كه همگى به خاطر شيمى درمانى تغيير چهره داده بودند. بيمارانى بودند با صورت هاى استخوانى، رنگ پريده و سفيد، سر بدون مو كه يك سرم هم به دستشان وصل بود. اما من با خنده به خود گفتم: «اين تغيير شكل آغاز راه بهبودى و سلامتى است.» من از وقتى كه پسر كوچكى بودم، به معجزه خنده اعتقاد داشتم. من فرزند پدر و مادرى بودم كه از يك كشتار عمومى جان سالم به در برده و با صحنه هاى وحشتناكى در زندگى روبه رو شده بودند، اما هميشه مى خنديدند و خنديدن را به من هم آموزش دادند.آنها هميشه برنامه هاى بهترين كمدين هاى روز را براى من به نمايش مى گذاشتند، كمدين ها را به من معرفى مى كردند. در همان سنين كودكى متوجه شدم كه اگر بتوانى مردم را بخندانى همه دوستت خواهند داشت. خنداندن مردم براى من كم كم مثل يك نوع اعتياد شد. اما هنوز نمى دانستم كه همين خنديدن روزى زندگى ام را نجات خواهد داد. در دوم ژوئن ،۲۰۰۰ براى اجراى نخستين برنامه زنده ام به «كلرادو» رفتم. وقتى وارد فرودگاه شدم، روى تابلويى عكس خودم را ديدم كه نامم بزرگ روى آن نوشته شده بود. دو روز بعد در همان جا وقتى در هتل بودم ناگهان دچار تب شديدى شدم و بلافاصله به دكتر مراجعه كردم. ابتدا فكر مى كردم به آنفلوآنزا مبتلا شده ام، اما دكتر پس از معاينه من توده كوچكى زير بازوى چپم ديد و از من پرسيد كه چند وقت است اين غده در اينجاست ولى من اصلاً متوجه آن نبودم. بنابراين دكتر به من آزمايش بيوپسى و سى تى اسكن داد. وقتى از اتاق ريكاورى (اتاق مراقبت هاى بعد از عمل) بيرون آمدم، زير بغل راستم بانداژ بسيار بزرگى بود و دكتر گفت كه يك غده بزرگتر به اندازه يك «زردآلو» در زير بغل راستم ديده است. دفعه بعد با مادر، پدر و همسرم نزد پزشك رفتم و او گفت: غده ام بدخيم و سرطانى است و من به يك نوع از سرطان غدد لنفاوى مبتلا شده ام. اما بدترين قسمت ماجرا زمانى بود كه مى خواستم قضيه را با فرزندانم در ميان بگذارم، زيرا اين نخستين تجربه نبود و در سال ۱۹۹۲ من پسر ۱۱ ساله ام را در اثر ابتلا به سرطان از دست داده بودم. حال فرزندانم بايد شاهد تمام رفتار و درمان هايى باشند كه قبلاً روى او انجام شده بود.سعى داشتم كارى انجام دهم و به گونه اى رفتار كنم كه روحيه خود را از دست ندهم، بسيار مثبت و شاد باشم و ترس از دست دادن پدر را در آنها از بين ببرم. من بايد شيمى درمانى مى شدم و اگر شيمى درمانى جواب نمى داد فقط ۶ ماه براى زندگى فرصت داشتم. در صورتى كه شانس مى آوردم و شيمى درمانى مؤثر واقع مى شد تازه ۴۹ درصد شانس داشتم تا فقط دو سال را با خيال راحت زندگى كنم و البته احتمال بازگشت بيمارى پس از دو سال وجود داشت. از طرف ديگر اين خطر هم بود كه ديگر نتوانم بچه دار شوم. نخستين روزى كه براى درمان به كلينيك «مايو» رفتم، تخت كنارى ام به مردى به نام بيل اختصاص داشت كه او نيز تحت درمان شيمى درمانى قرارداشت و حدوداً ۵۰ ساله بود.او بسيار لاغر بود و موهاى سرش ريخته بود. پرسيدم: «چى كار مى كنى » بلافاصله پاسخ داد: «با اين شرايط و ظاهر و داشتن سرطان چه كار مى توانم انجام دهم » بلافاصله سعى كردم با او صحبت كنم و خود را معرفى كردم. او گفت: «رابرت بايد نخستين بارت باشد، وقتى دو يا چند بار شيمى درمانى شوى، آن وقت متوجه مى شوى كه چه اتفاقى برايت افتاده است.» پرستارم وارد اتاق شد و از من خواست تا اتاقم را عوض كنم. او معتقد بود بيل آدم بسيار منفى و بدبينى است و با افكار و صحبت هاى نااميدكننده روحيه اطرافيانش را نيز تضعيف مى كند.بعدها دكترم به من گفت افرادى كه به سرطان مبتلا مى شوند دو دسته هستند؛ يك دسته افرادى كه نگرش منفى دارند و بدبين اند و اين روحيه منفى باف و ضعيف خود را به اطرافيان هم منتقل مى كنند و يك دسته افرادى كه روحيه اى خوش بين، مثبت و عالى دارند و سعى مى كنند تا نگرش منفى اطرافيان را نيز از ميان ببرند و بيل جزو دسته اول است. من از بيل پرسيدم كه آيا به ورزش يا فعاليتى خاص يا موسيقى يا هنرپيشه خاصى علاقه مند است اما جواب او منفى بود. داستان خنده دارى براى او تعريف كردم و او شروع به خنده كرد. پرستار همان لحظه وارد اتاق شد و از من سؤال كرد چه كردم كه بيل مى خندد، زيرا هيچ كس تا به حال خنده او را نديده است. جلسه بعد كه من براى شيمى درمانى رفتم، بيل تخت كنارى خود را براى من نگه داشته بود. من در تمام مدت درمان جوك هاى مختلفى براى هم اتاق هاى خود تعريف مى كردم و گاهى اوقات سى دى هاى برنامه هاى خودم را به كلينيك مى آوردم و در حين درمان به آن گوش مى داديم. وقتى درمان خودم تمام مى شد، سى دى را به ديگر بيماران مى دادم تا گوش دهند. وقتى در بيمارستان بودم با خود عهد بستم، زمانى كه از بيمارستان خارج شدم هرگز اين روزها را فراموش نكنم و باز هم براى خنداندن اين بيماران به بيمارستان بيايم، حتى اگر سرم شلوغ باشد. معمولاً وقتى انسان به سرطان يا هر بيمارى لاعلاج ديگرى مبتلا مى شود، شروع مى كند به شكوه و گلايه نزد خداوند، اما بايد نكته مثبت اين موضوع را در نظر بگيريم كه اين بيمارى موجب مى شود تا انسان هر روز بيشتر از روز قبل از خودش مراقبت كند و سعى كند روزهاى پربارى را بگذراند و هر روزش بهتر از روز قبل باشد.بايد حقيقتى را اعتراف كنم؛ خود من در پنجم ژوئن سال ۲۰۰۰ فكر مى كردم شايد هرگز قادر نباشم نور اميد را در پايان تونل تاريكى كه در آن قرار گرفته ام، ببينم. ساده بگويم، ديگر قادر به زندگى بيشتر نباشم، اما بعد فهميدم همين بيمارى سرطان نخستين جرقه روشنايى اى بود كه در پى اش بودم و به عبارتى ابتلا به اين بيمارى براى من مثل يك هديه ارزشمند از طرف خداوند بوده است. قبل از بيمارى، من در تاريكى زندگى مى كردم و مثل كسى بودم كه انگار چشم بند به چشم دارد. اما بعد از بيمارى چشم بند را برداشتم و اكنون نورها و روشنايى ها را بهتر مى بينم. يك موضوع ديگر؛ من در پنجم ژوئن سال ،۲۰۰۳ صاحب پسر زيبايى شدم كه «سام» نام دارد. بالاخره اين كه به آخرين جمله ام به عنوان يك نصيحت نگاه نكنيد اما توصيه مى كنم به آن عمل كنيد: «با خنده و روحيه خوب مى توانيد تمامى مشكلات را پشت سر بگذاريد.»
|