يكشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۶ - ۷ ذيقعده ۱۴۲۸
Sun, Nov 18, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
داستان كوتاه جنگ
رويدادى روى پل رودخانه اُوِل
328659.jpg
] آمبروز بايرس‎/ مترجم: كتايون حدادى [

۱
روى پل راه آهن در شمال آلاباما مردى ايستاده بود. او به آبى كه به سرعت از ۲۰ فوتى زير پاهايش مى گذشت نگاه مى كرد. دست هايش پشت اش بود و مچ هايش با ريسمانى به هم بسته شده بود. طنابى به دقت دور گردنش حلقه شده بود. سرش را به الوار صليبى شكل ستبرى بسته بودند و دامن لباس اش هم سطح با زانوهايش بريده شده بود. با تخته هاى لقى كه زير تراورس هاى نگهدارنده قسمت هاى فلزى خط آهن بود برايش جاى پايى درست كرده بودند و جلادانش - دو سرباز وظيفه ارتش فدرال - تحت امر گروهبانى بودند كه در زندگى غيرنظامى اش مى بايد معاون كلانتر باشد، ولى در يك جابه جايى مختصر، در همان قواره، او به طور موقت به افسر مسلحى تبديل شده بود با يونيفرمى به همان رتبه. او يك سروان بود. در هر انتهاى پل كشيكى با تفنگ ايستاده بود، با وضعى خاص كه به عنوان «نگهبان» معروف است؛ يعنى تفنگ به صورت عمودى در جلو شانه چپ، قنداق تفنگ ساكن بر ساعد و تفنگ مستقيم در برابر قفسه سينه - وضعى رسمى و غيرطبيعى، يعنى خبردار. معلوم نبود اين ۲نفر كه مأمور شده بودند مى دانستند كه اتفاقى در وسط پل در شرف وقوع است يا نه. آنها به ندرت دو طرف پل را مسدود مى كردند.
آن سوتر از يكى از نگهبان ها كسى ديده نمى شد. راه آهن مستقيم به جنگلى تا ۱۰۰ ياردى مى رسيد، پس از آن مى پيچيد و از نظر گم مى شد. بى شك آن دورترها پاسگاه دورافتاده اى در امتداد آن بود. ساحل ديگر رودخانه محوطه بازى بود - سربالايى ملايمى كه با موانعى عمودى از تنه درختان تا قله مسدود شده بود و درون آنها را براى تفنگ ها سوراخ كرده بودند، با شكافى كه از ميان آن سر لوله برنجى توپ تا به روى پل برد داشت. وسط سراشيبى ميان پل و حصار، ناظرانى بودند - گروهان پياده نظامى كه در «حالت آزادباش» به خط ايستاده بودند؛ قنداق تفنگ ها بر زمين، لوله تفنگ ها اندكى خميده به عقب در برابر شانه راست و دست ها ضربدرى روى قبضه سلاح. ستوانى در سمت راست خط ايستاده بود، او كه سرنيزه اش روى زمين و دست چپ اش روى دست راست بى حركت بود. به جز گروه ۴ نفره اى كه در مركز پل ايستاده بودند، هيچ كس حركتى نمى كرد. گروهان بى حركت و به سردى رو به پل خيره شده بودند. سروان دست به سينه و ساكت، كار زير دستان اش را به نظاره ايستاده بود. اما هيچ علامتى نمى داد. مرگ، مقام عاليرتبه اى است كه وقتى اعلام شده مى آيد، ظهور رسمى اش حتى براى كسانى كه با او بيشترين آشنايى را دارند، احترام برانگيز است. در قانون آداب نظامى، سكوت و سكون، اشكالى از احترام گذاردن اند.
مردى كه قرار بود به دار آويخته شود، ظاهراً در حدود ۳۵ سال سن داشت. او يك غيرنظامى بود، اگر به ظاهرش قضاوت مى كردى، يكى از آن مزرعه دارها بود. خوش سيما بود - دماغى سربالا، دهانى مصمم و پيشانى فراخى داشت. موهاى بلند و سياهش به عقب شانه شده و از پشت گوش ها روى يقه به دقت مرتب شده كت فراك اش ريخته بود. سبيل داشت و ريشى نوك تيز، اما روى گونه اش مويى ديده نمى شد. چشمانش درشت بود و خاكسترى تيره، با چهره اى مهربان كه آدم به سختى مى توانست بپذيرد كه گردنش زير تيغ است. از قرار معلوم او يك قاتل نبود. قانون ارتش آزاديخواه براى اعدام همه نوع آدمى وضع شده بود و اشخاص محترم نيز از اين قاعده مستثنى نبودند. تداركات كامل شد. دو سرباز وظيفه كنار كشيدند و هر كدام به سوى تخته اى رفتند كه او روى آن ايستاده بود. گروهبان رو به سروان سلام داد و بلافاصله پشت سر افسر جاى گرفت كه در يك امتداد، يك گام به كنارى رفت. اين جا به جايى ها مرد مجرم و گروهبان را روى ۲سر تخته اى قرار مى داد كه روى ۳ تا گره، پل بسته بود و حالتى الاكلنگى داشت. انتهايى كه غيرنظامى تقريباً روى آن ايستاده بود - اما نه كاملاً - كمى به جلو كشش داشت. اين تخته كه با وزن سروان سر جايش نگه داشته شده بود، حالا با وزن گروهبان بر جا مانده بود. با يك اشاره، از عقب گامى به كنار گذاشته مى شد، تخته كج مى شد و مرد مجرم از ميان ۲ گروه پائين مى افتاد. مقدمات پيشنهاد شده به خودى خود براى دادرسى بسيار ساده و مؤثر بود. چهره و چشمانش را نپوشانده بودند. او لحظه اى به زيرپايى لق اش نگاه كرد، سپس نظرى به گرداب رودخانه كه به سرعت و ديوانه وار از زير پاهايش رد مى شد انداخت. يك تكه از تخته پاره روى آب كه مى رقصيد، توجه اش را به خود جلب كرده و چشمانش تا پائين به دنبالش بود. چه آهسته حركت مى كرد! چه رود كندى!
چشمانش را بست تا به آخرين افكار خود درباره زن و بچه هايش نظم بدهد. آب، نور زرين خورشيد سپيده دم را لمس كرد؛ غبارى كه روى هر دو ساحل نشسته بود، در مسافت هاى پائين رودخانه، حصار، سربازان و تكه شناور همگى حواسش را پرت مى كردند؛ و حالا او از مزاحتمى تازه آگاه شده بود. از ميان انديشه يكى از عزيزانش صدايى به ذهنش خطور مى كرد كه او نه مى توانست آن را ناديده بگيرد و نه مى توانست آن را بفهمد؛ صدايى تيز و مجزا، ضربتى فلزى همچون ضربه پتك آهنگر بر سندان؛ همچون طنين ناقوس، از خود مى پرسيد كه اين چه صدايى است، بى اندازه دور است يا همين نزديكى ها- شايد هم هر دو. بازگشت صدا منظم بود، اما به آرامى ناقوس مرگ. او هر ضربه را با بى صبرى و - نمى دانست چرا - با هراس انتظار مى كشيد. فواصل سكوت طولانى تر مى شد و تأخيرها ديوانه كننده. صداها با افزايش عدم تناوبشان، نيرومندتر و تيزتر مى شدند. آنها گوش اش را چونان چاقويى كه در گوش فرو كنند آزار مى دادند. او ترسيده بود و مى لرزيد. آن چه او مى شنيد صداى تيك و تاك ساعت مچى اش بود.
چشمانش را گشود و بار ديگر به آبى كه از زير پاهايش مى گذشت نگاه كرد. انديشيد: «اگر مى توانستم دست هايم را باز كنم، مى توانستم خودم را از بند برهانم و در رودخانه بپرم. مى توانستم با زيرآبى رفتن خودم را از تيررس دور نگه دارم و پرقدرت شنا كنم تا به ساحل برسم، راه جنگل را بگيرم تا به خانه برسم. خدا را شكر كه خانه ام هنوز دور از خط است؛ همسرم و كوچولوهايم هنوز دورتر از تاخت و تاز در امان مانده اند.»
در حالى كه مرد مجرم اين افكار را كه در قالب كلمات پياده مى شد و از ذهنش مى گذشت، به فكر نكردن ترجيح مى داد، سروان به علامت مثبت رو به گروهبان سر تكان داد و گروهبان يك گام به كنار رفت.

۲
پيتون فاركوهار يك مزرعه دار ثروتمند، از يكى از خانواده هاى قديمى و بسيار محترم آلاباما بود. برده دار بود و هم چون ديگر برده داران، يك سياستمدار. او طبيعتاً يك تجزيه طلب كامل و به سبب جنوبى بودنش يك فدايى تند و آتشين بود. چگونگى طبيعت متكبرش ـ كه شرح و بيان آن در اينجا غيرضرورى است ـ مانع مى شد تا از نيروى ارتش دلاورى كه در نبرد عليه لشكركشى شوم، به سقوط كارينت منجر شده بود، كمك بگيرد. او بيش از سربازان، از محدوديت ناشناخته اشتياق به رهايى نيرويش در دستيابى به وجه تمايز، بى تاب شده بود. او احساس مى كرد اين دستيابى در شرف وقوع است، به طورى كه در زمان جنگ، براى همه پيش مى آيد. در اين ضمن او آنچه را مى توانست انجام مى داد. براى او هيچ خدمتى، اگر با شخصيت غيرنظامى اش كه قلباً يك سرباز بود، سازگارى داشت، پست و حقير نبود؛ نه انجام پشتيبانى از جنوبى ها، نه ماجراجويى بسيار مخاطره آميزى كه او متقبل شده بود. كسى بود كه به درستى و بى اين كه شرايط زيادى داشته باشد مى توانست دست كم بخشى از آن رأى بد و ناجوانمردانه را كه در جنگ و دوستى به تمامى منصفانه بود، صراحتاً بپذيرد.
يك شب در حالى كه فاركوهار و همسرش روى نيمكتى روستايى نزديك ورودى ملك اش نشسته بودند، سربازى لباس خاكسترى پوش، سواره به سمت دروازه آمد و درخواست آب كرد. خانم فاركوهار فقط به اين خاطر بيش از اندازه خوشحال بود كه خودش با دست هاى سفيدش به او آب مى داد. در حالى كه خانم آب مى آورد، همسرش به مرد اسب سوار نزديك شد و مشتاقانه از اخبار جبهه پرسيد.
مرد گفت: «يانكى ها راه آهن را تعمير مى كنند و براى پيشروى ديگرى آماده مى شوند. آنها به پل رودخانه اُوِل رسيدند، آن را سر جايش گذاشتند و در ساحل شمالى حصاربندى كردند. افسر فرمانده فرمانى داده كه آن را در همه جا آگهى كرده اند و در آن اعلام كرده هر غير نظامى اى كه به محوطه راه آهن، پل ها، تونل ها يا قطارها داخل شود، بى درنگ به دار آويخته خواهد شد. من اين حكم را ديده ام.»
فاركوهار پرسيد: «چه قدر از پل رودخانه اُوِل فاصله دارند »
- حدود ۳۰ مايل.
- هيچ نيروى نظامى اين طرف رود نيست
- فقط يك پست كشيك، نيم مايل دورتر روى راه آهن، و يك نگهبان در اين طرف پل.
- به گمانم آدم ـ غيرنظامى ها و شاگرد مدرسه اى هاى بيكار ـ بايد از پست كشيك دورى كند و شايد بشود نگهبان بهترى گير آورد.
فاركوهار در حالى كه لبخند مى زد پرسيد: چه كار مى تواند بكند
سرباز واكنش نشان داد و در پاسخ گفت: «من يك ماه پيش آنجا بودم. ديدم كه سيل آخر زمستان مقدار زيادى از تخته پاره هاى شناور را به طرف پايه چوبى اين طرف پل آورد. حالا آنها خشك شده اند و مى توانند مانند الياف كتان بسوزنند.
حالا ديگر خانم آب آورده بود تا سرباز بنوشد. او با تعارف و به طور رسمى از خانم تشكر كرد، به سمت همسرش كرنش كرد و سواره دور شد. يك ساعت بعد، پس از شبانگاه، در حالى كه مستقيم به سمت شمال به جايى كه از آن آمده بود، مى رفت بار ديگر از مزرعه عبور كرد. او يك پيشاهنگ فدرال بود.

۳
وقتى پيتون فاركوهار مستقيم به سمت پائين پل افتاد، همچون كسى كه پيش از اين مرده باشد، هشيارى اش را از دست داد. با فشار شديدى بر گردن اش كه احساسى از خفگى در پى داشت و به واسطه آن هشيار شده بود، سال ها پيش، در نظرش مجسم شد، به نظر مى رسيد دردى تلخ و شديد از گردن اش به سمت پائين، در سرتاسر بافت ها و اندام هاى بدن اش رها شده است. اين دردها به طور زودگذر در امتداد خطوط مشخص انشعابات پيدا مى شد و تا حد ممكن با حالت تناوبى سريعى ضربان داشت. شبيه نوسان جريان آتش، او را تا دماى غيرقابل تحملى گرم مى كرد. در مورد سرش هم همين طور، او از هيچ چيزى آگاه نبود، جز احساس انباشتگى ـ از تجمع خون. اين احساسات با تفكر توأم نبود. قسمت عقلانى سرشت اش تقريباً محو شده بود؛ او تنها توان حس كردن داشت و حس كردن عذاب آور بود. نسبت به حركت آگاهى داشت. احاطه شده در ابرى درخشان، كه حالا فقط قلبى آتشين داشت، بى جسمى مادى، همچون آونگى عظيم، در ميان نوسان قوس هايى غيرقابل تعمق تاب مى خورد. سپس به ناگاه همه نور اطراف اش، به شكلى غيرمنتظره و هراس انگيز، با صداى چلپ بلندى به سمت بالا رها شد؛ سر و صداى پرخروش و هراسناكى در گوش اش بود، و همه جا سرد و تاريك بود. قدرت تفكرش به حال اول برگشته بود؛ فهميد طناب پاره شده و او در رودخانه افتاده است. بند خفه كننده اضافه اى نبود؛ بند دور گردن اش تقريباً او را خفه مى كرد و آب را از ريه هايش دور نگه مى داشت. مردن با چوبه دار در كف رودخانه! ـ اين انديشه به نظرش مضحك مى رسيد. چشمان اش را در تاريكى باز كرد و پرتو خردى را بر فراز سرش ديد، اما در چه فاصله اى و چه دور از دسترس! او هنوز هم داشت غرق مى شد، زيرا نور ضعيف و ضعيف تر مى شد تا اين كه به كورسويى بدل شد. سپس شروع كرد به بزرگتر و درخشان تر شدن، و او مى دانست كه به سمت سطح آب بالا مى آيد ـ اين را با بيزارى فهميد، زيرا اكنون او خيلى احساس راحتى مى كرد. انديشيد: «به دار آويخته شدن و غرق شدن، چندان هم بد نيست؛ اما دل ام نمى خواهد به من شليك كنند. نه؛ به من شليك نخواهند كرد، اين عادلانه نيست.»
او آنچنان هشيار نبود كه بتواند تلاشى كند، اما درد شديدى در مچ دست اش او را هشيار كرد و كوشيد تا دست اش را برهاند. تقلا كرد تا حواس اش را جمع كند، همچون آدم تنبل و بيكاره اى كه ممكن است كار برجسته شعبده بازى را مشاهده كند، بى اين كه نتيجه كار برايش مهم باشد. چه تلاش فوق العاده اى! چه باشكوه، چه توانايى فوق بشرى اى! آه، اين كوششى شگرف بود! آفرين! بند به كنارى افتاد، بازوان اش از هم گشوده شد و شناور به سمت بالا. با نورى كه هر دم فزونى مى گرفت، در هر سو، دست هايش به شكلى مبهم و تار مشاهده مى شد. او با اشتياقى تازه، گويى براى نخستين بار، آنها را تماشا كرد و پس از آن به ريسمانى كه دور گردن اش بود، يورشى ديگر برد. آن را كند و با خشم به كنارى انداخت؛ حركت موجى آنها به مار آبى شباهت داشت. انديشيد: «آن را بينداز كنار، آن را بينداز كنار!» و در ذهن اش اين كلمات را به دست هايش گفت. براى باز كردن بندهايى كه با اضطرابى سخت و ترسناك كه تا آن زمان تجربه كرده بود، از آنها خلاص شده بود. گردن اش به شكلى هول انگيز درد مى كرد؛ سرش مى سوخت، قلب اش، كه پيش از اين به سستى مى لرزيد، بشدت مى تپيد، به طورى كه مى خواست از دهان اش بيرون بپرد. تمام بدن اش از اضطرارى تحمل ناپذير چنگ شده و پيچ خورده بود! اما دست هاى متمردش هيچ اعتنايى به فرمان نمى كرد. آنها بشدت شتابان به آب مى زدند، به سمت پائين حركت مى كردند و او را به سطح آب مى آوردند. حس كرد سرش بيرون آمده است، چشمان اش را نور خورشيد مى زد و نمى ديد، قفسه سينه اش به طرز تكان دهنده اى باز شده بود، و ريه هايش با تقلايى بى نهايت، مقدار زيادى هوا را تا جايى كه مى توانست بلعيد، و فوراً آن را با فرياد بيرون داد!
اكنون او اختيار فيزيكى حواس اش را به دست آورده بود. در حقيقت حواس اش به شكلى غيرطبيعى تيز و هوشيار شده بود. چيزى با عظمت مزاحم ساز و كار اندام وارش بود كه آنها را بسيار بلند و خالص مى كرد و حواس اش پيش از اين هرگز چيزها را با آن دريافت، درك نكرده بود. او امواجى را بر چهره اش احساس مى كرد و صداهاى شان را كه به او برخورد مى كردند به طور جداگانه مى شنيد. در ساحل رودخانه به جنگل نگاه كرد، درخت ها را به طور منحصر به فردى ديد - برگ ها و رگه هاى هر برگ را- و حشرات زيادى را روى آنها ديد: ملخ ها، حشرات پرنده تابان، عنكبوت هاى خاكسترى كه تارهاى شان را از شاخه اى به شاخه ديگر مى كشيدند. او به رنگ هاى منشورى شبنم هاى روى تيغه ميليون ها علف توجه كرد. وزوز پشه ها را كه بالاى گرداب هاى كوچك رود مى رقصيدند، بال زدن سنجاقك ها، تكان پاى عنكبوت هاى آبى، هم چون پاروهايى كه در قايق شان بالا مى روند- تمام اين ها آهنگى شنيدنى را خلق مى كردند. يك ماهى در امتداد پائين چشم هايش مى لغزيد و او صداى حركت شديد بدن اش را كه آب را كنار مى زد مى شنيد.
او به سطح آب آمده بود، با چهره اى رو به كف رودخانه؛ در لحظه اى از جهان قابل رؤيت كه چرخ اش به آرامى مى گردد و خودش در نقطه اى محورى به نظر مى رسد، و اوپل، سنگر، سربازان روى پل، سروان، گروهبان، دو سرباز و جلادان اش را مى ديد. آنها از نيم رخ در مقابل آسمان بودند. آنها فرياد مى زدند و با سر و دست به او اشاره مى كردند. سروان هفت تيرش را كشيده بود، اما آتش نمى كرد، ديگران سلاح نداشتند. حركت شان عجيب و غريب و وحشتناك بود و تصويرشان غول پيكر.
ناگهان صداى تيزى شنيد و به فاصله چند اينچى سرش چيزى با شدت به آب برخورد كرد و آب را به صورت اش پاشيد. صداى دومى را هم شنيد، و يكى از نگهبان ها را ديد كه از سر لوله تفنگى كه برشانه اش بود ابرى از دود آبى رنگ به هوا بر مى خاست. مرد در آب، چشمان مردى را ديد كه از روى پل به درون چشمى تفنگ اش خيره شده است.
ديد كه چشمان او خاكسترى است و به خاطر آورد كه صاحب آن چشم ها زيرك ترين و از ميان تيرانداز ها ماهرترين شان بود. با اين همه، اين بار تيرش به خطا رفت.
چرخشى در جهت عكس، فاركوهار را در بر گرفت و او را نيم دور چرخاند. او بار ديگر به جنگل ساحل مقابل حصار نگاه كرد. صداى واضح و بلندى با آوازى يكنواخت در پشت سرش به گوش رسيد و از درون آب با تمايزى كه به تمام صداهاى ديگرى كه حتى در گوش اش طنين داشت رسوخ مى كرد، و آنها را مقهور خود مى ساخت، شنيده شد. اگر چه هر سربازى كه رفت و آمد زيادى به اردوگاه مى كرد، به قدر كفايت مفهوم ترس از آن آهنگ ساده و كش دار و تعمدى، كشيده و از انتهاى حلق ادا شده را مى دانست: ستوان در ساحل، كار روزانه را تقسيم مى كرد. چه قدر سرد و بى ترحم- با چه توازنى، با چه اوج و فرود آرامى، چه خيره كننده و با چه تأكيدى بر آرامش افراد- چه اندازه دقيق و در فواصل معينى آن كلمات بى رحم را از دهان اش بيرون مى ريخت:
«گروهان، خبردار!... سلاح ها به دوش!... آماده! ... هدف!... آتش!...»
فاركوهار شيرجه زد- شيرجه زد به عمقى كه مى توانست. آب هم چون صداى نياگارا در گوش هايش مى خروشيد. هنوز هم صداى كند شده و رعد آساى شليك دسته جمعى را مى شنيد و بار ديگر به سطح آب آمد، برق فلز را كه از نور خورشيد چشم اش را مى زد ديد، كه به طور غريبى مسطح شده بود، و به آرامى به سمت پائين مى افتاد. بعضى از آنها به صورت و دست هايش مى خوردند و بعد به شكل متناوبى نزول مى كردند و دور مى شدند. يكى از آنها بين يقه و گردن اش جا خوش كرد؛ به شكل ناخوش آيندى گرم بود و او آن را گرفت و دور انداخت.
وقتى كه او به سطح آب آمد، براى نفس كشيدن هوا را مى بلعيد. متوجه شد كه براى مدتى طولانى زير آب مانده بود؛ به شكل قابل دركى جلوتر در پائين رودخانه بود- نزديك تر به جايى امن. سربازان تقريباً بار گيرى مجدد را به پايان رسانده بودند؛ سنبه هاى فلزى در حالى كه از لوله تفنگ ها بيرون كشيده مى شدند، در هوا مى چرخيدند و در حدقه فرو مى رفتند. همگى ناگهان در نور آفتاب برق زدند. دو نگهبان به طور مستقل و بى نتيجه، بار ديگر آتش كردند.
مرد تعقيب شده اين ها را از روى شانه اش ديد. او حالا با قدرت و در جهت جريان آب شنا مى كرد. مغزش به اندازه بازوها و پاهايش، پر انرژى بود؛ او به سرعت برق مى انديشيد.
پاسخ داد: «فرمانده، اشتباه منجنيق براى بار دوم تكرار نخواهد شد. اين به سادگى جا خالى دادن در برابر يك شليك است. او احتمالاً تا به حال فرمان آتش را هم دريافت كرده است. خدا به من كمك كند، من نمى توانم در برابر همه آنها جا خالى بدهم!»
چلپ چلپ ترسناكى در دو ياردى او با صداى بلند و مهاجمى در تعقيب اش بود كه ضعيف مى شد، و به نظر مى رسيد كه در هوا به سمت عقب و رو به حصار، رهسپار مى شد و با انفجارى از اعماق رودخانه فعلى مرده اى را به جنبش در مى آورد! پهنه اى از آبى كه به هوا بلند شده بود او را پوشاند و روى او فرود آمد، كورش كرد، خفه اش كرد! توپ هم براى شكار او دست به كار شده بود. وقتى او مى لرزيد، سرش از هياهوى كوبيده شدن آب خالى شده بود. بار ديگر صداى همهمه اى را در هوا شنيد، و در يك آن تركيد و بشدت به درختان آن سوى جنگل برخورد كرد.
انديشيد: «آنها دوباره اين كار را نخواهند كرد. دفعه ديگر از نوع انگورى استفاده خواهند كرد. من بايد چشم هايم را به سلاح بدوزم؛ دود با خبرم خواهد كرد- صدا خيلى دير مى رسد؛ اول دود و با تأخير بعد از آن، پرتاب، توپ سلاح خوبى است.»
ناگهان حس كرد كه مى گردد و دور مى زند- هم چون فرفره اى مى چرخيد. آب، سواحل، جنگل، مسافت تازه با پل، حصار و افراد- همه به هم آميخته و نامشخص به نظر مى رسيدند. مناظر تنها با رنگ هاى شان نمايان بودند؛ رگه هاى افقى و مدور رنگى- همه آن چيزى بود كه او مى ديد. او در گرداب افتاده بود و با سرعت و چرخشى كه او را گيج و بد حال مى كرد در آن چرخ مى زد. در چند لحظه او به ساحل رودخانه- ساحل شمالى- و پشت نقطه اى پيش آمده پرتاب شد كه او را از چشم دشمنان اش پنهان مى كرد. ممانعت ناگهانى از حركت اش و ساييدن دست هايش بر شن ها، او را به حال اول بر گرداند، و او از شادى به گريه افتاد. انگشتان اش را در شن ها فرو برد، و يك مشت از آن را روى خود ريخت و با صدايى رسا شكر كرد. شن ها به الماس، ياقوت و زمرد شبيه بودند. او فكر مى كرد هيچ چيزى نمى تواند زيباتر از آنها باشد. درختان كنار ساحل، گياهان غول پيكر باغ بودند؛ او به دسته اى معين و با نظم و ترتيبى خاص توجه كرد و عطر شكوفه هاى شان را فرو داد. نور گلگون و عجيبى از ميان فضاهاى بين تنه درختان مى تابيد و باد در شاخه ها نواى چنگ آئولوس را به گوش مى رساند. او به جز تكميل فرارش هيچ آرزويى نداشت- كه ماندن در نقطه جادويى را تا زمان بازپس گيرى شامل مى شد.
صداى تندو تيز و تق تق گلوله هاى به هم چسبيده چون خوشه انگور، از ميان شاخه هاى بالاى سرش او را از رؤياهايش بيرون كشيد. توپچى دست پاچه براى خداحافظى تصادفى با او آتش كرد. او روى دو پايش پريد، از سربالايى ساحل بالا رفت و با شتاب به جنگل پريد.
تمام آن روز راه رفت، مسيرش را با گردش خورشيد طى كرد. جنگل به نظرش پايان ناپذير مى نمود. هيچ كجا شكافى در آن نبود و حتى براى جنگلبان هم راهى وجود نداشت. او پيش از اين منطقه اى را كه در آن زندگى مى كرد اين قدر وحشى نديده بود. چيزى غير طبيعى به او الهام مى شد.
شبانگاه، او ديگر خسته و كوفته بود، با پاهايى زخمى و گرسنه، انديشه همسر و فرزندان اش او را برمى انگيخت. سرانجام راهى را پيدا كرد كه او مى شناخت و مسيرى مستقيم داشت. جاده به پهنا و صافى خيابان هاى شهر بود، گويى تا آن زمان كسى از آن عبور نكرده بود. هيچ زمينى در حاشيه اش وجود نداشت، هيچ مسكنى در هيچ كجاى آن نبود. نه آن قدر كه حتى پارس سگى، تا بشود فكر كرد منزل انسانى در آن جا هست. تنه هاى تيره درختان، ديوارى را در دو سوى جاده شكل داده بود كه هم چون نمودارى در درس پرسپكتيو، در نقطه اى در افق پايان مى يافت. به شكلى كه او از اين شكاف در جنگل نگاه مى كرد، بالاى سرش، ستارگانى زرين و درشت به طريقى مى درخشيد كه راز و مفهومى شوم در خود داشت. جنگل در هر طرف سرشار از صداهايى غريب بود، كه در ميان آنها او صدايى متمايز- يك بار، دو بار و بازهم- از نجوايى به زبان نا آشنا شنيد.
گردن اش درد گرفت و دست اش را بلند كرد و روى آن گذشت. متوجه شد كه به طرز وحشتناكى ورم كرده است. دانست كه حلقه سياه در جايى كه طناب بر آن ساييده شده بود به وجود آمده است. حس كرد چشمان اش پر شده و او ديگر نمى تواند آنها را ببندد. زبان اش از تشنگى ورم كرده بود و او التهاب آن را با بيرون آوردن اش از بين دندان ها و مجاورت با هواى سرد فرو نشاند. چمنى كه جاده گذر نكرده را مفروش كرده بود، چه نرم بود- او اصلاً نمى توانست جاده را زير پاهايش حس كند!
بى ترديد به رغم رنجى كه برده بود، او به هنگام راه رفتن خواب اش برده بود، چرا كه حالا چشم انداز ديگرى پيش رو داشت- شايد او فقط از هذيانى رهايى يافته بود. در مقابل درى كه خانه خودش بود، ايستاد. وقتى در را رها كرد، همه چيز بود، همه تابناك و زيبا در نور خورشيد. او بايد تمام شب را طى مى كرد. وقتى در را فشار داد، در باز شد و او به آن جا، كه كاملاً سفيد بود قدم گذاشت. ديد كه جامه زنى در اهتزاز است؛ همسرش، سرحال و شاد و خوش به نظر مى رسيد. از ايوان پائين آمد تا او را ببيند. در انتهاى گام هايش ايستاد، با لبخندى از مسرتى وصف ناشدنى، در هيئتى كه از زيبايى و وقار بى همتا بود، ايستاد و منتظر شد؛ آه، او چه اندازه زيباست! مرد با بازوانى از هم گشاده جلو پريد. وقتى كه نزديك بود تا او را در آغوش بگيرد، ضربه اى گيج كننده را بر پشت گردن اش حس كرد و نورى سفيد، درخشان و كوركننده، با صدايى ترسناك همچون توپ در اطراف اش شعله كشيد- سپس همه جا تاريكى و سكوت بود!
پيتون فاركوهار مرده بود و بدن اش با گردنى شكسته، زير الوارهاى پل رودخانه اول، به آرامى از اين سو به آن سو تاب مى خورد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |