|
صدور حكم طلاق بعد از ۵۰ سال
|
|
|
] فاطمه وثوقى ]
زنى ۶۹ ساله با اجرا گذاشتن مهريه عجيبش و ارائه دادخواستى خواستار جدايى از همسرش شد. زن سالخورده و پسر شيك پوش مقابل قاضى اقدم، رئيس شعبه ۲۶۲ دادگاه خانواده تهران نشسته بودند. قاضى پس از مطالعه اوراق پرونده از زن خواست تا يك بار ديگر در حضور وكيل همسرش تقاضايش را مطرح كند. زن ميانسال هم گفت: سال ها پيش در خانواده متمولى كه پدرم خان ده بود متولد شدم. از همان دوران كودكى غرق در ناز و نعمت زندگى كردم. پدرم هر چه مى خواستم برايم تهيه مى كرد تا آب در دل دختر يكى يك دانه اش تكان نخورد. سال هاى كودكى ام خيلى زود سپرى شد. به ۱۷ سالگى رسيده بودم كه زمزمه هايى از اطرافيان مى شنيدم كه آزارم مى داد. اما به روى خودم نمى آوردم. صحبت هاى درگوشى خبر از خواستگارى ناخواسته مى داد. با جدى شدن اين حرف ها چند روزى خود را در اتاقم حبس كردم. تا اين كه پدر به ديدنم آمد. آن روز در صورتش غمى نهفته بود. او رو به من گفت: «دخترم به خوبى مى دانى كه ريشه اختلافات ده ما و ده پائين به سال ها قبل برمى گردد. درطول اين سال ها هم مردم هر دو ده تاوان سنگينى در اين زمينه پرداخته اند. به همين خاطر امروز براى جلوگيرى از جنگ و خونريزى مجبورم از تو خواهش كنم براى بازگشت صلح و صفا به هر دو ده، همسر «سالار» پسرخان ده پائين شوى. مدتى است كه تحصيلات او در فرانسه تمام شده و به ايران برگشته است. وصف تو را هم از دوستان و اقوام شنيده و پدرش را براى خواستگارى و پايان اختلافات گذشته نزد من فرستاده است. با شنيدن اين حرف از زبان پدرم اشك از چشمانم جارى شد. از شدت شوك كلامى بين من و پدرم رد و بدل نشد، پدر هم با مشاهده سكوت معنى دارم خيالش راحت شد و آن را نشانه جواب مثبتم تلقى كرد. سرانجام چند ماه بعد خودم را در لباس عروسى مجللى كه خانواده «سالار» آن را در فرانسه سفارش داده بودند ديدم. پدر شوهرم روز عروسى در ميان هلهله ميهمانان اعلام كرد: «مهريه عروسم تنها چشمه قنات ده و يك بقچه لباس ابريشمى و ۲۰ هزار مترزمين كشاورزى است.» به خاطر مى آورم پس از پايان حرف هاى پدر شوهرم همه ميهمانان بهت زده مرا نگاه مى كردند. اما بى تفاوت به نگاه هاى آنها فقط به آينده نامعلوم و تاريكم در كنار مردى كه او را نمى شناختم فكر مى كردم. به خوبى به ياد دارم كه از فرداى روز عروسى صلح و آرامش به ده بازگشت. مردم ده پائين هم براى اين كه آب تو دل عروس خانه ده پائين تكان نخورد مجبور شدند به صلح و سازش با اهالى ده بالا تن بدهند. اما خيلى زود فهميدم كه سهراب مرد رؤياها و آرزوهايم نبود. او در عين تحصيلكردگى خوشگذران و لاابالى بود. شب ها تا ديروقت بيرون از خانه بود و روزها هم تا ظهر مى خوابيد. خيلى اوقات هم راهى شهر مى شد و با دوستانش خوشگذرانى مى كرد. مدتى پس از عروسى به خوبى متوجه سردى و كم توجهى همسرم شدم. اما براى اين كه دوباره جنگ و خونريزى ميان اهالى دو ده رخ ندهد ناچار سكوت اختيار كردم. تا اين كه حالت هاى عجيب و ناآشنايى در بدنم حس كردم اما جرأت نداشتم آن را براى سالار بداخلاق و كم حوصله بازگو كنم. سرانجام همدم با تجربه ام تشخيص داد كه باردارم. با شنيدن اين خبر افسرده و شكسته شدم. باورم نمى شد كه در ۱۹سالگى انتظار كودكى را خواهم كشيد كه در تنهايى هاى شبانه بايد لالايى برايش مى خواندم. سرانجام خبر پدر شدن سالار را در يكى از شب هاى سرد زمستان به او دادم اما شوهرم بى تفاوت به اين موضوع پوزخند تلخى زد و به رختخوابش رفت. چند روز بعد هم سالار از تصميمش براى بازگشت فرانسه سخن به ميان آورد. او گفت به هيچ وجه حاضر به ماندن در ايران نيست. سرانجام پدرش پس از اطلاع از تصميم سالار با اصرار او را مدتى در ايران نگه داشت تا اين كه يك شب بى خبر چمدانش را برداشت و از ايران رفت. پسرم «سهراب» در نبود پدرش به دنيا آمد. با تولد او قلب يخ زده من هم غرق در گرماى عشق شد. پدر شوهرم براى جلوگيرى از اختلافات گذشته مردم دو روستا مرا بشدت حمايت مى كرد. چند سال گذشت، تا اين كه متوجه شدم شوهرم با ارسال نامه هايى براى پدرش اصرار دارد تا پسرمان را به فرانسه بفرستد. اما پدر شوهرم پس از مشورت با من راضى به اين كار نشد و پسرش را فردى نالايق براى سرپرستى تنها نوه اش دانست. همان سال ها بود كه پدر شوهرم اصرار كرد تا از همسرم جدا شوم اما من راضى نشدم و او هم كه از جان گذشتگى و عشق و فداكاريم را ديد بيشتر اموالش را به نام تنها نوه اش «سهراب» كرد. وقتى پسرم به سن مدرسه رسيد با كمك پدر شوهرم و خانواده خودم براى ادامه زندگى به تهران آمديم. پسرم را در مدرسه اى كه فرزندان رجال و افراد سرشناس تحصيل مى كردند ثبت نام كردم. سهراب با استعداد ذاتى اش خيلى زود پله هاى ترقى را طى كرد تا اين كه با ورود به دانشگاه در رشته پزشكى شاگرد ممتاز شد. بعد هم با بورسيه دانشگاه براى ادامه تحصيل او راهى انگليس شديم. پس از پايان تحصيلات پسرم به ايران بازگشتيم. او بلافاصله در بيمارستان معروفى مشغول كار شد. هم اكنون هم پزشك سرشناس و معروفى است كه به هموطنانش خدمت مى كند. زن ميانسال ادامه داد: مدتى قبل باخبر شدم همسرم پس از ۵۰ سال دورى به ايران برگشته تا اموال به جا مانده از پدرش را تصاحب كند و پول ها را براى زن و بچه فرانسوى اش ببرد اما من كه ديگر دختر ناپخته ۵۰ سال پيش نبودم براى دريافت مهريه و حق و حقوق قانونى ام به دادگاه آمده ام. هم اكنون نيز انتظار دارم تا سند چشمه اى كه البته سال ها پيش خشك شده را به نامم منتقل كنند تا به شوهر بى معرفتم بفهمانم كه در اين سال ها چه سختى و زحماتى را متحمل شده ام تا پسرمان را در تنهايى و بى پدرى بزرگ كنم. همين موقع پسر زن ميانسال كه از ابتداى جلسه سكوت كرده بود به قاضى گفت: مادرم جوانى اش را به پاى من ريخت و با فداكارى و از جان گذشتگى مرا فردى تحصيلكرده و متخصص تحويل جامعه داد تا به كشورم خدمت كنم اما پدرم براى خوشگذرانى اش ما را فراموش كرد و به فرانسه برگشت و امروز وكيلش را به دادگاه فرستاده تا مال و اموالش كه نصف بيشتر آن به نام من است را تصرف كند. اما از آن جا كه تا امروز حتى پدرم را يك بار هم نديده ام و بى محبتى او را حسابى درك كرده ام مى خواهم مادرم سال هاى باقى مانده عمرش را در آرامش سپرى كند. بنابراين از او تقاضا دارم تا با صرف نظر كردن از مهريه اش به طلاق توافقى رضايت دهد. چرا كه در حال حاضر هيچ مشكل مالى نداريم. وكيل سالار كه به نيابت از موكلش به دادگاه آمده بود با شنيدن حرف هاى زن ميانسال بلافاصله تلفنى با موكلش تماس گرفت و او را راضى به طلاق توافقى كرد. چون در غير اين صورت موكلش حسابى متضرر مى شد و قاضى پس از بررسى پرونده زن سالخورده را راضى به طلاق توافقى كرد و پس از نيم قرن حكم به طلاق آنها داد.
|