يكشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۶ - ۷ ذيقعده ۱۴۲۸
Sun, Nov 18, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
پنجره شكسته
328650.jpg
] ايران واشقانى فراهانى ]

همين كه هواپيما در فرودگاه استانبول به زمين نشست نگاهى به آسمان انداختم.
با خودم گفتم خانه آرزوهايم اينجا ساخته مى شود. در ذهنم ده ها آرزوى زيبا و قشنگ مرور كردم. در خيال خود احساس كردم يكباره به همه آنها دست يافته ام.
دورنماى خوشى از آينده در انديشه ام شكل گرفت،مى خواستم پنجره اى به روى خوشبختى بگشايم.
وعده هاى شوهرم مرا به آينده اى روشن خوشبين كرده بود. سرانجام وارد خانه مجلل اش شدم. اما اقامتم در آنجا فقط ۵ روز طول كشيد. چرا كه او خيلى راحت مرا از آنجا راند.
•••
بهار از راه رسيده و در باغچه پرگل خانه مان جشن رنگارنگى برپا بود. تولد ۲۰ سالگى ام را با خانواده ام و دوستان جشن گرفتم.
هنوز از عطر دل انگيز شكوفه هاى بهارى سرمست بودم كه در يك ميهمانى شوم با «آريا» آشنا شدم، مدتى بعد هم او همراه خانواده اش به خواستگارى ام آمد. احساس كردم با طلوع صدايش به آينده ام نور پاشيد. طرحى از سرنوشت و آينده را پيش چشم نيمه بازم گشود و با موافقت خانواده هايمان، برگ غرورآميزى از كتاب زندگى ورق خورد.
«آريا» كارمند يك شركت بين المللى بود. بنابراين قرار شد مقدمات تشكيل زندگى مشترك مان در خارج از كشور را فراهم كند. به همين خاطر صيغه محرميت ۳ ماهه ميان ما جارى شد.
وضع مالى نامزدم و موقعيت شغلى اش گل حسرت را در دل دختران جوان فاميل كاشته بود. من كه مطمئن بودم با مرد ايده آل ام پيمان زناشويى بسته ام، بى هيچ دغدغه اى تسليم آينده شدم.
تنها ۴۰ روز از مراسم نامزدى مى گذشت، كه «آريا» به سراغم آمد و گفت به خاطر مأموريت ۳ ساله و دريافت مجوز اقامت نياز به عقدنامه دارد. او يك هفته به من فرصت داد تا با دعوت از ميهمانان خود را آماده برگزارى جشن كنيم و من بى توجه به اين همه عجله و حركات غيرعادى شوهرم به عقد رسمى او درآمدم.
شايد من تنها دخترى هستم كه همزمان با جارى شدن خطبه عقد براى هميشه شوهرش را از دست داده باشد.
تا ۱۰ روز بعد «آريا» چند بار مرا براى خريد به فروشگاه هاى بزرگ برد و بيشتر وقت ها در رستوران هاى معروف شهر كنار هم مى نشستيم و از آينده مى گفتيم. حتى براى ۳ روز هم به شمال سفر كرديم. اما روزهاى خوش خيلى زود تمام و فاصله ميان دست ها و آرزوهايم زياد شدند.
بعد از بازگشت از سفر، همسرم مرا در جريان مأموريت طولانى خود در خارج از كشور قرار داد و غافلگيرم كرد.
قرار بود ۲ ماه بعد كه او در تركيه مستقر شد، برگردد و مرا همراه خود ببرد.
چشم انتظار او ماندم. بى قرار و دل آشوب خاطرات روزهاى بارانى را در ذهنم مرور مى كردم. بى ناله و در سكوتى مبهم چشم به راه او نشستم.
در انتظار آمدنش لحظه ها را مى شمردم و آرزو مى كردم زودتر برگردد و ببيند چقدر جايش خالى است و باز در زندگى ام تكرار شود.
اما رفته رفته رفتار خانواده اش با من تغيير كرد.
آنها به بهانه آن كه خريد عروسى و هدايا بايد در خانه مادر داماد بماند، كم كم هدايايى را كه پسرشان برايم خريده بود پس گرفتند. چند روز بعد هم شوهرم از طريق پست الكترونيكى برايم پيام فرستاد كه دفترچه بيمه ام را تحويل خانواده اش دهم.
ناگهان هراس به دلم افتاد.
شوهرم در آخرين تماس تلفنى خود از خواهرم خواست تا به كمك يكى از دوستانش برايم در يكى از بيمارستان ها پرونده پزشكى تشكيل دهند. او به مسئولان محل كارش گفته بود زنم دچار بيمارى لاعلاج است و آنها از او مدارك پزشكى خواسته بودند.
ديگر ترديدى نداشتم كه او در ذهن خود نقشه اى ناجوانمردانه طراحى كرده و من بيهوده به انتظار بازگشت وى و شروع زندگى مشترك مان نشسته ام.
با اصرار به شوهرم و مكاتبه محرمانه با محل كارش، قرار شد به تركيه سفر كنم و در كنار شوهرم بمانم. خواستم در تاريك روشن زندگى ام چراغ روشن كنم. مى دانستم سرچشمه همه دردها و دلشوره هايم از آنجا سرچشمه مى گيرد. خواستم به آن سوى مرزها و خطوطى كه ما را از هم جدا مى كردند، پرواز كنم.
اما «آريا» در آن چند روز حتى حق ميهمان نوازى را هم ادا نكرد.
او خاطرات مان را فراموش كرده بود. گويى اصلاً مرا به خاطر نمى آورد.
خانه اش گرچه مجلل بود، اما روح زندگى در آن جارى نبود. پنجره هايش بسته و نسيم، آن سوى شيشه ها نفس باخته بود.
هنوز هم تهديدها و نجواهاى هراس آلودش در گوشم طنين انداز است.
او از ناامنى و وحشت برايم گفت. حرف هايش در دلم هراس ايجاد كرد. از ماجراى كشته شدن زن جوان يكى از همكارانش و اين كه به شكل مرموزى او را ربودند و چند روز بعد جسدش را مقابل خانه اش رها كردند. از حمله افراد نقابدار در نيمه هاى شب گفت و من از ترس بر خود لرزيدم.
به «آريا» گفتم بدون او هيچ ام. دوست دارم با او به استقبال سختى ها بروم. شايد با او آسايشى نداشته باشم و همه زندگى ام در سختى و رنج بگذرد، اما مى خواهم كنار شوهرم بمانم.
به او گفتم چيزى براى از دست دادن ندارم و هيچ ندارم تا از بيم از دست دادنش بلرزم.
اما او هراسم را با سكوت پاسخ داد و مرا به ايران برگرداند.
حالا ۴ سال از آن سفر تلخ مى گذرد.
شايد خيلى دير متوجه شدم كه قصد او از ازدواج با من تنها ثبت نام يك زن در شناسنامه و استفاده از مزاياى حقوقى آن بود.
اين حقيقت مرا آنقدر سرخورده كرد كه ديگر نمى خواستم كسى را ببينم. نمى توانستم آنچه را كه برايم اتفاق افتاده بود باور كنم.
آهنگ تيره بختى و سرود رسوايى ام به صدا درآمده بود.
با مرور خاطراتم به ياد آوردم شوهرم در تركيه نزد دوستانش مرا خواهر خود معرفى مى كرد و در ۱۰۰ قدمى خانه اش هم مرا پياده مى كرد تا با هم ديده نشويم. هرچند او دليل اين حركات خود را حفظ امنيت جانى من عنوان مى كرد، اما حالا حقيقت تلخ مثل زخم كهنه اى مرا آزار مى دهد. شايد اگر كمى چشمانم را بيشتر باز مى كردم، اين طور گرفتار نمى شدم.
•••
با نفسى بريده و تب آلود بار ديگر شماره تلفن «آريا» را مى گيرم. شايد وجدانش راه خود را پيدا كرده باشد.
نبض بى تابم با شنيدن صدايش مى زند.
مى خواهم با او از اندوه سنگين و نگاه بى فروغم بگويم.
از روزهاى غمبار انتظار و اين كه نامش مرا به خاكستر گرم نشانده است.
«من ۴ سال پيش به عقد تو درآمدم. برگرد تا دوباره گذشته شكسته را به هم پيوند بزنيم و در كنار هم بمانيم.»
اما خنده سردش آزارم داد.
شرايط شغلى من ايجاب مى كند در اينجا بمانم.
از رفتارهاى ناجوانمردانه اش به ستوه آمده و فرياد كشيدم.
نفقه ام را مى خواهم.
بارها تو را به رستوران برده و به سفر شمال هم رفتيم. هزينه بازگشت تو به ايران را هم پرداخته و ۲ چمدان لباس هم برايت خريده ام. پس حساب بى حساب.
اما پيتزا و بليت برگشت كه همه نفقه من نيست. ۴ سال است كه همسر رسمى ات هستم و تو به خاطر حق تأهل و مسكن از مزاياى خوبى برخوردار شدى. پس من مهريه ام را اجرا خواهم گذاشت.
- همان ۱۳۶۰ شاخه گل مريم را كه برابر تاريخ تولدت بود!!
بى صدا اشك ريختم و دلتنگى هايم را گريستم.
صدور حكم طلاق بعد از ۵۰ سال
328626.jpg
] فاطمه وثوقى ]

زنى ۶۹ ساله با اجرا گذاشتن مهريه عجيبش و ارائه دادخواستى خواستار جدايى از همسرش شد.
زن سالخورده و پسر شيك پوش مقابل قاضى اقدم، رئيس شعبه ۲۶۲ دادگاه خانواده تهران نشسته بودند. قاضى پس از مطالعه اوراق پرونده از زن خواست تا يك بار ديگر در حضور وكيل همسرش تقاضايش را مطرح كند. زن ميانسال هم گفت: سال ها پيش در خانواده متمولى كه پدرم خان ده بود متولد شدم.
از همان دوران كودكى غرق در ناز و نعمت زندگى كردم. پدرم هر چه مى خواستم برايم تهيه مى كرد تا آب در دل دختر يكى يك دانه اش تكان نخورد. سال هاى كودكى ام خيلى زود سپرى شد. به ۱۷ سالگى رسيده بودم كه زمزمه هايى از اطرافيان مى شنيدم كه آزارم مى داد. اما به روى خودم نمى آوردم. صحبت هاى درگوشى خبر از خواستگارى ناخواسته مى داد. با جدى شدن اين حرف ها چند روزى خود را در اتاقم حبس كردم. تا اين كه پدر به ديدنم آمد.
آن روز در صورتش غمى نهفته بود. او رو به من گفت: «دخترم به خوبى مى دانى كه ريشه اختلافات ده ما و ده پائين به سال ها قبل برمى گردد. درطول اين سال ها هم مردم هر دو ده تاوان سنگينى در اين زمينه پرداخته اند. به همين خاطر امروز براى جلوگيرى از جنگ و خونريزى مجبورم از تو خواهش كنم براى بازگشت صلح و صفا به هر دو ده، همسر «سالار» پسرخان ده پائين شوى. مدتى است كه تحصيلات او در فرانسه تمام شده و به ايران برگشته است. وصف تو را هم از دوستان و اقوام شنيده و پدرش را براى خواستگارى و پايان اختلافات گذشته نزد من فرستاده است.
با شنيدن اين حرف از زبان پدرم اشك از چشمانم جارى شد. از شدت شوك كلامى بين من و پدرم رد و بدل نشد، پدر هم با مشاهده سكوت معنى دارم خيالش راحت شد و آن را نشانه جواب مثبتم تلقى كرد.
سرانجام چند ماه بعد خودم را در لباس عروسى مجللى كه خانواده «سالار» آن را در فرانسه سفارش داده بودند ديدم.
پدر شوهرم روز عروسى در ميان هلهله ميهمانان اعلام كرد: «مهريه عروسم تنها چشمه قنات ده و يك بقچه لباس ابريشمى و ۲۰ هزار مترزمين كشاورزى است.»
به خاطر مى آورم پس از پايان حرف هاى پدر شوهرم همه ميهمانان بهت زده مرا نگاه مى كردند. اما بى تفاوت به نگاه هاى آنها فقط به آينده نامعلوم و تاريكم در كنار مردى كه او را نمى شناختم فكر مى كردم. به خوبى به ياد دارم كه از فرداى روز عروسى صلح و آرامش به ده بازگشت.
مردم ده پائين هم براى اين كه آب تو دل عروس خانه ده پائين تكان نخورد مجبور شدند به صلح و سازش با اهالى ده بالا تن بدهند.
اما خيلى زود فهميدم كه سهراب مرد رؤياها و آرزوهايم نبود. او در عين تحصيلكردگى خوشگذران و لاابالى بود.
شب ها تا ديروقت بيرون از خانه بود و روزها هم تا ظهر مى خوابيد. خيلى اوقات هم راهى شهر مى شد و با دوستانش خوشگذرانى مى كرد. مدتى پس از عروسى به خوبى متوجه سردى و كم توجهى همسرم شدم. اما براى اين كه دوباره جنگ و خونريزى ميان اهالى دو ده رخ ندهد ناچار سكوت اختيار كردم.
تا اين كه حالت هاى عجيب و ناآشنايى در بدنم حس كردم اما جرأت نداشتم آن را براى سالار بداخلاق و كم حوصله بازگو كنم.
سرانجام همدم با تجربه ام تشخيص داد كه باردارم.
با شنيدن اين خبر افسرده و شكسته شدم. باورم نمى شد كه در ۱۹سالگى انتظار كودكى را خواهم كشيد كه در تنهايى هاى شبانه بايد لالايى برايش مى خواندم. سرانجام خبر پدر شدن سالار را در يكى از شب هاى سرد زمستان به او دادم اما شوهرم بى تفاوت به اين موضوع پوزخند تلخى زد و به رختخوابش رفت.
چند روز بعد هم سالار از تصميمش براى بازگشت فرانسه سخن به ميان آورد. او گفت به هيچ وجه حاضر به ماندن در ايران نيست. سرانجام پدرش پس از اطلاع از تصميم سالار با اصرار او را مدتى در ايران نگه داشت تا اين كه يك شب بى خبر چمدانش را برداشت و از ايران رفت.
پسرم «سهراب» در نبود پدرش به دنيا آمد. با تولد او قلب يخ زده من هم غرق در گرماى عشق شد. پدر شوهرم براى جلوگيرى از اختلافات گذشته مردم دو روستا مرا بشدت حمايت مى كرد. چند سال گذشت، تا اين كه متوجه شدم شوهرم با ارسال نامه هايى براى پدرش اصرار دارد تا پسرمان را به فرانسه بفرستد. اما پدر شوهرم پس از مشورت با من راضى به اين كار نشد و پسرش را فردى نالايق براى سرپرستى تنها نوه اش دانست. همان سال ها بود كه پدر شوهرم اصرار كرد تا از همسرم جدا شوم اما من راضى نشدم و او هم كه از جان گذشتگى و عشق و فداكاريم را ديد بيشتر اموالش را به نام تنها نوه اش «سهراب» كرد. وقتى پسرم به سن مدرسه رسيد با كمك پدر شوهرم و خانواده خودم براى ادامه زندگى به تهران آمديم. پسرم را در مدرسه اى كه فرزندان رجال و افراد سرشناس تحصيل مى كردند ثبت نام كردم. سهراب با استعداد ذاتى اش خيلى زود پله هاى ترقى را طى كرد تا اين كه با ورود به دانشگاه در رشته پزشكى شاگرد ممتاز شد. بعد هم با بورسيه دانشگاه براى ادامه تحصيل او راهى انگليس شديم. پس از پايان تحصيلات پسرم به ايران بازگشتيم. او بلافاصله در بيمارستان معروفى مشغول كار شد. هم اكنون هم پزشك سرشناس و معروفى است كه به هموطنانش خدمت مى كند.
زن ميانسال ادامه داد: مدتى قبل باخبر شدم همسرم پس از ۵۰ سال دورى به ايران برگشته تا اموال به جا مانده از پدرش را تصاحب كند و پول ها را براى زن و بچه فرانسوى اش ببرد اما من كه ديگر دختر ناپخته ۵۰ سال پيش نبودم براى دريافت مهريه و حق و حقوق قانونى ام به دادگاه آمده ام. هم اكنون نيز انتظار دارم تا سند چشمه اى كه البته سال ها پيش خشك شده را به نامم منتقل كنند تا به شوهر بى معرفتم بفهمانم كه در اين سال ها چه سختى و زحماتى را متحمل شده ام تا پسرمان را در تنهايى و بى پدرى بزرگ كنم.
همين موقع پسر زن ميانسال كه از ابتداى جلسه سكوت كرده بود به قاضى گفت: مادرم جوانى اش را به پاى من ريخت و با فداكارى و از جان گذشتگى مرا فردى تحصيلكرده و متخصص تحويل جامعه داد تا به كشورم خدمت كنم اما پدرم براى خوشگذرانى اش ما را فراموش كرد و به فرانسه برگشت و امروز وكيلش را به دادگاه فرستاده تا مال و اموالش كه نصف بيشتر آن به نام من است را تصرف كند.
اما از آن جا كه تا امروز حتى پدرم را يك بار هم نديده ام و بى محبتى او را حسابى درك كرده ام مى خواهم مادرم سال هاى باقى مانده عمرش را در آرامش سپرى كند. بنابراين از او تقاضا دارم تا با صرف نظر كردن از مهريه اش به طلاق توافقى رضايت دهد. چرا كه در حال حاضر هيچ مشكل مالى نداريم. وكيل سالار كه به نيابت از موكلش به دادگاه آمده بود با شنيدن حرف هاى زن ميانسال بلافاصله تلفنى با موكلش تماس گرفت و او را راضى به طلاق توافقى كرد. چون در غير اين صورت موكلش حسابى متضرر مى شد و قاضى پس از بررسى پرونده زن سالخورده را راضى به طلاق توافقى كرد و پس از نيم قرن حكم به طلاق آنها داد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |