|
نگاهى به مجموعه شعر «به وقت البرز» مهرنوش قربانعلى
ازسرعت مجاز سبقت گرفته ام
|
|
|
] يزدان سلحشور]
يك «... هر چند از آتشى كه او را به طور كشيد، پاره اى در من نيست گرم مى شوم انى ظلمت نفسى فاغفرلى صدايش بر گوشى مى خورد و دوازده چشمه جارى مى شود و رگ هايم در ذرات زمين پخش... نشد كه در آپارتمانى خواب هاى اجاره اى ببينيم هميشه دستى از گريبان بيرون مى آمد و صورت ساعت سفيد مى شد موعد قبض ها را يادآورى مى كنند سررسيد و به سررسيد دريايى كه خود را بالا كشيد تا سرانگشتانش را به معجزه ببوسد، نديد هر يك به جداره اى پرت شديم از سرعت هاى مجاز سبقت گرفته ام جلوه تو بود كه كوه را در من متلاشى كرد «تا مرا تصديق كند او را به يارى من بفرست» آسمانم آن قدر كوتاه نمى آيد تا به نزول مائده اى راضى شود...» ظهور متون مقدس، سابقه اش در شعر فارسى به عمر شعر فارسى است. اغلب به «تلميح» از آن سخن مى گفتند و گاه متن را چنان دربرمى گرفت كه فى المثل زنده ياد علامه محمدتقى جعفرى مى گفت «شرح مثنوى نوشتم كه در شرح نهج البلاغه به اشارات آن گويم كه بايسته بود» از آغاز سبك عراقى تاكنون، اين رود همچنان جارى است و در شعر حافظ به مصب خود رسيده است. در شعر معاصر، آثار موسوى گرمارودى آن حالت كلاسيك را هنوز در خود دارد و كتاب مقدس ملاحت بخش شعر اوست اما در شعرهاى طاهره صفارزاده، كتاب مقدس از اين سابقه كهن درمى گذرد و به «فرم روايى» بدل مى شود. پس از انقلاب اسلامى،۵۷ هم روش گرمارودى و هم شيوه صفارزاده بسيار در كار شاعران ديده شده و بعضى موفق تر و بعضى مقلدتر و البته چون قصد «قربت» بوده هر دو دسته ان شاءالله رسيده اند به آن چه «طلب شده» اما به هر حال در كار هنر، حافظ است كه هم در شعر و هم در طلب حق به «قربت» مى رسد و فلان معاصرش در شعر به «غربت» مى رسد و مردمان شعر حافظ به سجاده مى نهند و اثر آن معاصر را حتى به ياد نمى آورند. پس فاصله است ميان «قربت» و «غربت» گر چه به «قافى» كه سيمرغ شدن دشوار است و دشوارى ذات هنرورى ست و هنرور اگر نابلد راه باشد و بى گدار به آب زند حكايتش تفاوت تقدير مسيح باشد - كه بر آب راه مى پيمود - و اقوام بسيارى كه به آب و غضب الهى هلاك شدند. در شعر مهرنوش قربانعلى، رجعت به «قرآن» و متون دينى - چه خاص چه عام - هم تلميحى ست وهم در قالب استفاده از فرم هاى روايى اين متن ها و البته در كار او، تازه است و مثلاً چندان مسبوق به سابقه نيست در «در ناتمامى خود»، «راه به حافظه جهان» و «تبصره»؛ گرچه شايد وجه تلميحى را بتوان جست وجو كرد در بعضى از مصراع هاى اين كتاب ها اما وجه غالب آن آثار از جنس ديگرى ست و به فرم هاى روايى ديگرى اشارت دارد. شاعر در «به وقت البرز» در كشاكش ميان «غربت» و «قربت» است چرا كه «آن كشتى بى لنگر، كژ مى شد و مژ مى شد» و لاجرم آن فرم هاى روايى نه به بايستگى به مقصد رسيدند و نه به شايستگى سير آفاق وانفس كردند و به هر تندبادى كه شعر زمانه به راه انداخت تن دادند و تنها بسنده كردند به «بودن» بى انديشيدن به «چگونه بودن»؛ گر چه سه كتاب نخست «مهرنوش قربانعلى» از شعرهايى «تأثيرگذار» بر كنار نبوده اند اما وجه غالب اين نبوده و اين تنها به «فرم هاى روايى اختيار شده» برنمى گردد كه به «زبان اختيار شده» و «لايه به لايه گويى اغلب بى بهره از ساده گويى» نيز مى رسد و پاشنه آشيل آن شعرها، همين سه آسيب است و به نظر مى رسد كه شاعر در كتاب چهارمش، قصد بر آن دارد كه اين سه آسيب را اگر نه به تمامى رفع كه به حداقل برساند: «... دشتستان از صداى سم اسبى به خود مى آيد كه جنگ جهانى اول را از جنوب پيشانى ات پاك كرد از پشت تيرخورده ولى هنوز تنها بارندگى قابل ملاحظه اى است كه چشم منطقه را تر مى كند [آورده اندكه استخوان تركانده و سرى در آورده ميان سرها با چشمان باز از البرز مراقبت مى كند و نام كوچكش بزرگ تر شده است] دريا را به هم مى كوبم سلسله كوه هايى كه مرا ادامه مى دهند درتسخير بابل به يارى ات مى آيند جنگل با وسعت شمالى اش شكسته نفسى مى كند كه كوچك خان را به رخ نمى كشد....» شعرهاى كتاب چهارم مهرنوش قربانعلى مملو از تلميحات است؛ تلميحات گاه با فرم هاى روايى برگرفته از اين تلميحات گره مى خورد و تأثير دوچندان مى شود؛ اين كه تلميحات تاريخى و جغرافيايى با «فرم روايى» تاريخ نويسى در هم آميزد گر چه در متن فوق «سهل» مى نمايد اما ابداً ساده نيست! در اين سطرها همچنين تقاطع دو «توصيف» در يك كلمه، نتايج درخشانى دربردارد، فواره خون از پشت تيرخورده متصل مى شود به توصيف «بارندگى قابل ملاحظه» كه امرى طبيعى در منطقه جنوب است و اگر از اين بارندگى، لباسى، شيئى يا خانه اى تر شود اتفاق شاعرانه اى نيفتاده اما اگر چشمى تر شود كه خود معناى گريه را هم دارد، ما سه توصيف را در يك قاب شاهد بوده ايم؛ در واقع «توصيف مركزى» يك جمله واقعى ست به قول همينگوى؛ كه اغلب شاعران از آن غافل مى شوند: «تنها بارندگى قابل ملاحظه اى است» جملات واقعى، موقعى تغيير شكل مى دهند كه هم منظور اصلى گوينده معمولى «زبان» را منظور داشته باشند و هم به معناى ديگر اشارت كنند كه خلق آن تنها توسط شاعر امكان پذير است: «در نظر بازى ما بى خبران حيرانند / من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند»، «رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن / ترك من خراب شب گرد مبتلا كن»، «ز دست ديده و دل هر دو فرياد / كه هر چه ديده بيند دل كند ياد»، «بيا از زير عينك سر به زيرى هاى هم بينيم / جوانى هاى هم ديديم و پيرى هاى هم بينيم»، «آب را گل نكنيم/ در فرودست انگار/ كفترى مى خورد آب»، «در اينجا بس دلم تنگ است/ و هر سازى كه مى بينم بد آهنگ است/ بيا رهتوشه برداريم/ قدم در راه بى برگشت بگذاريم/ ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است »
دو قربانعلى از اعضاى اوليه مركز آفرينش هاى ادبى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان است و خود هم اكنون، در اين مركز كارشناس ادبى است. از آن هسته اوليه، افشين علا و بابك نيك طلب در حوزه شعر كودك و نوجوان نام آور شدند. بهزاد خواجات به عنوان يكى از چهره هاى شعر دهه ۷۰ مطرح شد و اينك از سرآمدان شعر جنوب است و در اهواز، در دانشگاه به تدريس مشغول است. على هوشمند نامى آشنا در غزل معاصر است. مسعود امينى نامى است كه در شعر سه دهه اخير بسيار شنيده شده و مخاطبان با آن آشنايند. دكتر مسعود جوزى كه از نخستين شاعران جوانى بود كه مورد حمايت و تأييد نسل پيش از خود قرار گرفت، در رشت دست اندركار طبابت و انتشار ماهنامه اى پزشكى است. از نسل دوم اعضاى اين مركز همچنين مى توان به حميد هنرجو، عرفان نظرآهارى و مهديه نظرى اشاره كرد كه در شعر كودك و نوجوان چهره هايى آشنايند. بسيارى ديگر هم هستند كه در كار نويسندگى يا روزنامه نگارى يا مديريت هاى فرهنگى وارد شده اند و بر اين واقعيت صحه مى نهند كه مركز آفرينش هاى ادبى كانون در سه دهه، نقشى مهم و تعيين كننده در ارائه چهره هاى فرهنگى - ادبى كشور داشته است. نسلى كه در سال هاى ۶۲ ، ۶۳ به عنوان نوجوان تحت پوشش آموزشى اين مركز قرار گرفتند اكنون حرف نخست را در ادبيات كشور مى زنند و در حوزه هاى مختلف صاحب نام اند. مهرنوش قربانعلى خيلى زود شعرهايش در اواسط دهه ۶۰ در نشريات تخصصى ادبى به چاپ رسيد و جزو معدود اعضاى «مركز» بود كه توانست تأييد نسل ادبى پيش از خود را از مجامع شعرى دهه شصت بگيرد. در سال ،۷۲ محمد حقوقى - منتقد مشهور نسل طلايى ادبيات ايران - در مقاله اى مفصل به شعر زنانه ايران پرداخت و پنج نام را به عنوان چهره هاى موفق شعر آن سال ها معرفى كرد. يكى از آن نام ها مهرنوش قربانعلى بود؛ و البته جوان ترين عضو آن گروه پنج نفره نيز محسوب مى شد. با ظهور مسجل «شعر ۷۰» شعر مهرنوش قربانعلى كه بستگى ها و دلبستگى هاى فراوانى به «زبان» و «شيوه بيان» شعر دهه هاى پنجاه و شصت داشت اندك اندك از اذهان دور شد. او همچنين تا سال ۷۷ به عنوان شاعرى بى كتاب شناخته مى شد. كتاب نخست وى داراى چند شعر موفق با زبانى ساده بود و اين روش اما در كتاب دوم پى گرفته نشد و در كتاب سوم نيز پيچيده گويى به شيوه اى ديگر ادامه يافت. وى كه از همگامى با «شعر متعادل هفتاد» در سال هاى شكوفايى اين حركت سرباز زده بود، به ناگهان به شكل راديكال اين نوع شعر رو آورد و سعى كرد كه سال هاى رفته را به جو بازگرداند و گر چه تاحدى به عنوان يك «شاعر نام آشنا» دوباره مطرح شد اما حمايت شاعران نسل پيشين و شاعران سند به نام خود زده دهه هفتاد، چندان شامل حالش نشد. نسل جديدتر، شعرش را بيشتر دريافتند و شايد هم در نيافتند! [زمانه، زمانه درنيافتن بود و مد «درنيافتن» ارجح بر هر مد ديگرى!] كتاب سوم اش در ۱۳۸۳ منتشر شد و گرچه روايات پيچيده بود اما زبان نرم تر شد و آن پيچيدگى كتاب دوم - كه بيشتر به طراحى پازل شبيه بود - در اين كتاب به شعرى رسيده بود كه پيچيدگى شاعرانه داشت و اندك اندك به آن روح شاعرانه كتاب نخست نزديك تر مى شد. «به وقت البرز» البته يك موفقيت است؛ هم به دليل اهتزاز از پيچيده گويى و هم نرم سخن گفتن؛ هم به دليل تازگى شكل هاى روايى آن و هم موفقيت تلميحات آن. قربانعلى پس از سال ها، خود را در اين كتاب به اثبات مى رساند.
سه در مورد برخى از شاعران معاصر، اين سخن كه «هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم» مصداق تام و تمامى دارد اما در مورد مهرنوش قربانعلى، اين سخن تنها شامل تأملى است كه نتايج درخشانى هم به بار آورده است و اگر اين «تأمل» به «اقامت در معناها» منجر مى شد، كتاب چهارم وى مى توانست يك اتفاق در شعر پس از انقلاب باشد كه نشد. هنگامى كه وى از فرم هايى روايى موجود در رساله هاى توضيح المسائل سود مى جويد، اين ايده اى درخشان است اما شاعر قادر نيست تا مفاهيم مورد نظر خود را بااين فرم ها چنان در هم تنيده كند كه اگر ديگرى قصد انتخاب چنين مسيرى را داشته باشد فوراً به پيروى از وى متهم شود! در واقع وى از دستيابى به كيمياى «تصرف عدوانى فرم ها» درمى ماند و حاصل كار به «تجربه اى حيرت انگيز» بدل مى شود كه در مرز «تجربه» متوقف مى ماند و به اثرى مانا بدل نمى شود. شاعر در شعرهايى كه از فرم هاى روايى نمازها مدد مى گيرد تا جهان پيچيده «نگاه ادبى» و«كاركرد زبانى» را با هم درآميزد، درگير چنين آزمونى است. شعر «نماز آيات» مشمول چنين رويكردى ست: «واجب است حتى اگر نيمى از آن گرفته باشد هر چند به مقدار كمى و نترسد كسى كجايى كه بعد اين همه ركوع پيدا نمى شوى واجب است به قدرى تأخير نكند كه شروع به باز شدن كند ركعت دوم است و پاى الفتى گنگ در ميان ترجيح مى دهى در كسوف بمانى و تلسكوپ عاشق به ترديد تن دهد.» معناى «ماه» در ادبيات كلاسيك ايران با مفهوم «زيبايى» و «مخاطب زيبا» آميخته است و هنگامى كه اين مخاطب «روى» دژم مى كند چون ماهى در كسوف است و اين تخيل شاعر است كه نماز آيات را در اين كسوف واجب مى بيند. شعر سه مصراعى «نماز شكر» نيز از همين فرم روايى بهره مند است: «آيه اى كه دوستش داشتم به چشمانم بازگشته هوا بيش از نفس كشيدن است.» و همچنين شعر «نماز وحشت» كه بر مرگى استعارى دلالت دارد: «بخوانيد هر چند مستحب است و از شب اول هم بسيارى گذشته اين تنگنا به من عادت نكرده است نفوذ نفس هايم در سنگ نشان مى دهد...» به نظر مى رسد كه «نرمى سخن» در شعر قربانعلى اگر چه فزونى گرفته اما همچنن «زمختى زبان» احساس مى شود و البته از وى كه از دلبستگان سخن سعدى است بعيد مى نمايد. اين «زمختى زبان» استفاده «خود ويژه» وى از شعر سپيد را - كه آميخته اى از اوزان عروضى و روند طبيعى موسيقى زبان است - «ناپيدا» مى كندو اثر موسيقى را خنثى مى كند. اين «زمختى» توصيفات ساده را پيچيده تر از آن چه هستند نشان مى دهد و بخشى از پيچيده گويى شاعر در كتاب دوم و حتى سوم، به گردن همين «چندان نرم سخن نگفتن» است. مهرنوش قربانعلى يا بايد راهى بجويد و زبانى اختيار كند كه زبان زمخت از اركان آن باشد و الخ يا آن كه نرماى زبانش را بيش از اين كند كه در شعر واپسين كتابش مى بينيم؛ چنان كه خود مى گويد: «... انضباطى ارتشى سخت است ولى كلاه نمى تواند عاشق نشانش نباشد...»
|