چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۶ - ۱۰ ذيقعده ۱۴۲۸
Wed, Nov 21, 2007
كودك بادبادك
۳۷۹۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
سلامت
خانواده
چشم انداز
توقف
درباره رابطه مستقيم «كافى شاپ» ، «كلاس» و «اوقات فراغت»
چند گام تا پيرى
نقش
پدرم اين گونه بود وقتى كه من...
۴ ساله كه بودم: پدرم قادر بود هر كارى را انجام دهد.
۵ ساله كه بودم: پدرم خيلى چيزها را مى دانست.
۶ ساله كه بودم: پدرم باهوش تر از پدر تو بود.
۸ ساله كه بودم: پدرم همه چيز را هم نمى دانست.
۱۰ ساله كه بودم: حس مى كردم روزهاى جوانى پدرم با روزهاى ما خيلى فرق داشته.
۱۲ ساله كه بودم: «اوه معلومه! پدر خيلى چيزها رو نمى دونه! اون خيلى پير شده.»
۱۴ ساله كه بودم: «به حرف هايش توجه نكن. او امل قديمى است.»
۲۱ ساله كه بودم: «كى اون خداى من! اون كه چيزى نمى دونه.»
۲۵ ساله كه بودم: «پاپا هيچى نمى دونه. البته يه چيزهاى كوچيكى رو مى دونه. هر چى باشه خيلى سنش زياده.»
۳۰ ساله كه بودم: «شايد بهتر باشد از پدرم بپرسم كه نظر او چيست. هرچه باشد او آدم با تجربه اى است.»
۴۰ ساله كه بودم: «عجيب است، پدر چطور قضيه را به اين خوبى رفع و رجوع مى كرد او خيلى عاقل بود و دنيايى تجربه را پشت سر گذرانده بود.»
۵۰ ساله كه بودم: حاضر بودم همه چيزم را بدهم و بتوانم يك دقيقه با او حرف بزنم. چقدر متأسفم كه قدرش را ندانستم.
چشم انداز
بالاتر از توفان
329430.jpg
]پرستو رفيعى ]

آيا مى دانيد عقاب زمان شروع توفان را پيش بينى مى كند!
عقاب به نقاط مرتفع پرواز مى كند و منتظر وزش باد مى شود. وقتى توفان آغاز شد، بال هايش را طورى تنظيم مى كند كه باد او را بالاتر از توفان ببرد. درواقع هنگامى كه توفان شدت مى يابد عقاب خود را به اوج مى رساند و هرگز از آن نمى گريزد. او به سادگى از توفان براى به اوج رسيدن استفاده مى كند. وقتى توفان هاى زندگى به سراغ ما مى آيند ما هم مى توانيم با معطوف كردن ذهن و اعتقادمان به سوى خداوند اوج بگيريم و ترقى كنيم. توفان ها نبايد بتوانند بر ما چيره شوند. ما مى توانيم اجازه دهيم قدرت خداوند ما را بالاتر از توفان ها قرار دهد. خداوند ما را قادر مى سازد كه بر فراز بادهاى توفانى كه بيمارى، مصيبت و شكست را به زندگى ما مى آورند، قرار بگيريم. به ياد داشته باشيم اين بار مسئوليت سنگين زندگى نيست كه ما را نابود مى كند بلكه نحوه برخورد با آنهاست.
توقف
درباره رابطه مستقيم «كافى شاپ» ، «كلاس» و «اوقات فراغت»
هيچى : ۲ هزار تومان!
329454.jpg
منو را روى ميز گذاشته اند. چند رديف اسم ناآشناى عجق وجق با قيمت هاى كهكشانى و سر آخر يك واژه آشنا اما عجيب: هيچى، ۲ هزار تومان.
اتفاقاً موضوع، همين كلمه آخرى است: كافى شاپ رفتن فقط براى خوردن يا نوشيدن نيست. اصلاً چرا به كافى شاپ مى رويم. نه اين كه بخواهيم كافى شاپ رفتن را زير سؤال ببريم. نه. مى خواهيم به «چرايى» كافى شاپ رفتن بپردازيم. چون فكر مى كنيم آپارتمان نشينى و كوچك و كوچك تر شدن آپارتمان ها و بلند و بلندتر شدن طول دوره جوانى موجب شده اغلب جوان ها، جايى براى گپ زدن و دور هم بودن پيدا نكنند و سر از كافى شاپ ها درآورند. به اين ترتيب مجبورند قيمت هاى بالايى براى ساعتى دور هم بودن بپردازند. پس اگر به كافى شاپ رفتيد و با عبارت «هيچى» ۲ هزار تومان مواجه شديد، تعجب نكنيد. بعضى ها دوست ندارند براى دقايقى گپ زدن، پول بالاى «خوراكى مجبورى» بدهند. كافى شاپ داران هم دوست ندارند ميز و صندلى هاى شان بيهوده اشغال شود. اين طورى مشترى و كافى شاپ دار به يك توافق اساسى رسيده اند.
***
تازه جابه جا شده ام كه جوانى با سلام و خوشامدگويى گرم سر مى رسد. از شدت گرماى اين خوشامدگويى مى فهمم بايد جيبم را كلى سبك كنم و پياده شوم.
چى ميل دارين كاپوچينو، قهوه ترك، كافى ميلك، ميلك شيك، سان شاين نيم نگاهى به منو مى اندازم. سرم گيج مى رود. اوه يادم رفته بود به كلاس اينجا نمى خورد كه چشم هاى آدم از شدت و حدت قيمت گرد شود. تيريپ مايه دارى و روشنفكرى و هاى كلاسى و اينجور چيزها موجب مى شود با رفيق و نارفيق گر و گر به كافى شاپ برويم و اسكن اسكن ولخرجى كنيم، يادمان هم مى رود سان شاين ۵ هزار تومانى همان بستنى خودمان با كمى اضافات و چاى همراه با كاكائو و چاكلت (شكلات) ۳ هزار تومانى همان چاى قندپهلوى مادربزرگ است. يادت باشد اينجا نبايد سر قيمت ها چانه بزنى يا خداى ناكرده اعتراضى كنى چون كلاست بى اندازه پائين مى آيد (در واقع چيزى از آن باقى نمى ماند). حتى براى بالا بردن ظرفيت هاى كلاسى ات بايد موقع رفتن يك اسكناس نو و تا نخورده حداقل دو هزار تومانى هم به عنوان انعام روى ميز بگذارى و بعد راهت را كج كنى و بروى.
تا حالا فكر كرديد چرا روزبه روز رگ كافى شاپ رفتن (البته برخى مان!) بيشتر مى گيرد و گاه حتى از ديدن فهرست بلندبالاى اسم هاى عجق وجق و من درآوردى و قيمت هاى معقول! كه از اين سر شهر تا آن سر شهر اندازه يك كهكشان راه شيرى فاصله دارند، لذت مى بريم خدايى اش به اين فكر كرده ايد بعضى وقت ها چقدر راحت سرمان شيره مى مالند و روى آن هم يك كلاه گشاد مى گذارند ما هم مجبوريم كك مان نگزد بالاخره حيف كلاس مان نيست.
* خواهرخوانده هاى قهوه خانه خودمان
شهاب ۲۲ ساله را در يك كافى شاپ مركز شهرى مى بينم؛ قهوه سفارش داده، مى پرسم چرا كافى شاپ مى گويد: «اينجا محصول تقابل سنت و مدرنيته است. فست فودها و كافى شاپ ها همزمان با رشد جوامع صنعتى و به تبع آن بالا رفتن ساعت هاى كار رونق گرفت چرا كه كارگران صنعتى با كمبود وقت روبه رو بودند. اين شد كه فست فود و كافى شاپ شد خواهرخوانده هاى قهوه خانه ها. تجددگرايى حاصل همان دوران است براى قشر جوان جامعه ما! كافى شاپ رفتن ابزارى شده براى دستيابى به تجدد و به اصطلاح كم نياوردن.»
* هفته اى ۴۰-۳۰ هزار تومان ناقابل
مينو ۱۷ سال دارد و اكيپى با دوستانش به كافى شاپ در شمال شهر آمده است منتظرند waiter (گارسون) سان شاين سفارشى شان را بياورد. نظرش را درباره كافى شاپ رفتن جوان ها و گاهى هم گول مالى شدن سر آنها از سوى برخى از كافى شاپ داران مى پرسم. با خنده مى گويد: «ما معمولاً براى تفريح و خوشگذرانى با رفقا اينجا جمع مى شويم البته نه زياد، هفته اى فقط دو، سه بار. ناگفته نماند هر دفعه هم كه دنگى حساب مى كنيم نفرى ،۱۰ ۱۵ هزار تومان پياده مى شويم. راستش جاى ديگرى سراغ نداريم كه بتوانيم به اين راحتى آنجا هم گپ بزنيم. بابا و مامان هم كه هر وقت دوستانم را به خانه دعوت مى كنم آنقدر غرغر مى كنند كه از كرده خودم پشيمان مى شوم. من كه ترجيح مى دهم حتى جشن تولدم را همين جا بگيرم.»
* جايى براى مطالعه!
محسن هم توى كافى شاپ نشسته اما نوع استفاده او از اين فضا «نادر» است. او با بقيه كافى شاپ روها كمى فرق مى كند، به اين خاطر كه وقتى كنارش مى نشينم هنوز سرش لابه لاى صفحه هاى كتاب گير كرده و متوجه حضورم نمى شود؛ بعله اينجا كتاب هم مى شود خواند. وقتى سوژه گزارش ام را مى گويم، اولش كمى فكر مى كند بعدش هم خاطره بامزه اى تعريف مى كند: «چند وقت پيش بعد از كار با دوستم رفتيم كافى شاپ نزديك اداره. جاى تان خالى معجونى خورديم و سوسكى هم كشتيم. صاحب كافى شاپ متوجه اين قضيه شد و آمد و كلى هم از ما تشكر كرد و گفت مدت هاست كه دنبال اين سوسك مى گرديم، لطف بزرگى كرديد. نه تنها پول معجون را نگرفت قرار هم شد دفعه بعد معجون مخصوص از نوع رايگان بخوريم كه البته ديگر به آنجا برنگشتيم. من معمولاً محيط آرام اينجا را مى پسندم.»
منوى پر از اسم هاى عجيب و غريب بستنى ها و نوشيدنى ها در بعضى كافى شاپ ها، فضا را سنگين مى كند. بعضى وقت ها اسير اين سنگينى مى شويم و فكر مى كنيم خب حالا چه طورى اين را بخوريم، نگرانيم كه كلاس مان پائين نيايد ضمن آن كه ظاهراً بايد ديسيپلين آنجا را هم حفظ كنيم. بعد كه سفارش عجيب و غريب را مى آورند از ديدنش به خنده مى افتيم. نهايتش كمى بستنى است، با كمى ژله و چند تكه ميوه.
* با جگركى رفتن بيشتر حال مى كنم
رضا در يك كافى شاپ در حال خوردن قهوه است. وقتى مى پرسم به نظر شما چرا جوان ها اين همه كافى شاپ مى روند مى گويد: «پول زياد و وقت زياد. به نظر من بيشترش سوسول بازى و قرتى بازى است. من خيلى كم مى آيم، آن هم معمولاً براى نوشيدن يك نوشيدنى گرم، چندان با كافى شاپ حال نمى كنم، با جگركى هاى ميدان بهمن و نان داغ دربند و دركه بيشتر حال مى كنم. البته غرور جوانى هم بد چيزى است. آدم را مى كشد پى كافى شاپ و رستوران و فست فود.»
* يك شاخص منزلت اجتماعى، مثل چسب زدن روى بينى!
دكتر بهروز مرادى، جامعه شناس، گاه گاهى به كافى شاپ مى رود. مى گويد گاهى براى تجديد خاطرات با همسرم به كافى شاپ مى رويم. به عقيده دكتر مرادى، كافى شاپ رفتن هم مانند چسب زدن روى بينى و استفاده از پله برقى، براى برخى جوان هاشاخص تعيين جايگاه و منزلت اجتماعى است.
او به اين نكته مى پردازد كه كافى شاپ براى نوجوانان و جوانان، محلى است براى تجمع گروه همسالان كه معمولاً مايلند اوقات زيادى را با هم بگذرانند و مى گويد: «در جامعه ما به علت هاى مختلف، خانواده ها غير از برخى از طبقات اجتماعى، دور هم جمع شدن جوان ها را نمى پسندند. بنابراين فضاى كافى در اختيار آنها قرار نمى گيرد. به همين علت بچه ها براى پاسخ به احساس بزرگ شدن ابزارى به اسم كافى شاپ را انتخاب مى كنند چرا كه بالغ شده اند و انتظار دارند مانند آدم بزرگ ها به آنها نگاه شود. شبيه سازى و تأثيرپذيرى از جوامع غربى به واسطه تبليغ از طريق ماهواره ها و وسايل ارتباطى جديد هم موجب افزايش اين پديده شده است.»
او همچنين مى گويد: «جوانان و نوجوانان خرده فرهنگ مخصوص خودشان را دارند. خرده فرهنگى كه از اكثريت جامعه تبعيت نمى كند يا كمتر تابع آنهاست. در اين ميان جوانان براى ارزيابى پايگاه و منزلت اجتماعى خود و ديگران شاخص هاى ويژه اى تعريف مى كنند كه يكى از آنها كافى شاپ رفتن است. يعنى اين مسأله از نظر آنها شأن واعتبار مى آورد. ضمن آن كه روابط ميان اعضاى خانواده و دوستان امروز به بيرون از خانه راه پيدا كرده است.»
چند گام تا پيرى
گشايشيه
329412.jpg
اگر باور نداريد با ابزارآلات علمى بياييد سراغمان و كنكاش كنيد تا متوجه شويد كه ما جوانيم. اين روزها آن قدر ساز كوك و ناكوك وجود دارد كه بزودى گردپيرى را بر سر و كول ها مى نشاند. راست مى گويم جوانم و هنوز در اواسط دهه سوم زندگى! اصلاً قصد ندارم در اين ستون نشان دهم كه راه هاى پير شدن كدامند. باور بفرماييد قصد ما اصلاح است و مى خواهيم با برشمردن مواردى كه ما را پير كرد عبرت آموز شويم. الحكايت دست به قلم برديم و تراكم خريديم و ستون دار شديم. نام ستون ما «چند گام تا پيرى» است. نويسنده هم جوانى است كه چند قدم تا پيرى بيشتر ندارد البته با ذكر شرايط بالا.
اين روزها كه در تدارك گشايش ستون بوديم آشنايان و ايل و تبار با پيامك ها و بلوتوث هاى گوناگون خيرمقدم عرض كردند و خواستار برپايى جشنكى شدند؛ يكى گفت شهردار را دعوت كنيم چرا كه او از كارهاى فرهنگى بخصوص از نوع جوانش خوشش مى آيد، آن ديگرى گفت به شكرانه اين كه در دولت جديد جوانان جايگاه يافته اند پس مى توان از مشاوران جوان مقام ها دعوت كرد كه براى بندبرى (قطع روبان) حضور بيابند.
اما ديگر رفيق ما كه به تازگى و پس از مرارت هاى فراوان از سد كنكور گذشته پيشنهادى خارجى داد و گفت از «يانگوم» دعوت كن چرا كه هم جوان است و هم اين كه در آخرين اظهاراتش اعلام كرده رمز موفقيتش در پزشكى خواندن كتاب هاى كنكور يكى از انتشاراتى هاى معروف مملكت خودمان است! در حال رؤيت پيامك ها بودم كه بوى دود احساس كرديم. اول فكر كرديم هنوز نيامده، ستون دچار حريق شده يا خبرى سوخته داده اند اما بعد فهميديم كه يكى از آشنايان دور با دود علامت مى دهد كه فلانى چه نشستى و با خود از گشايش ها مى گويى قلم بگير و بنويس كه هر چه افتتاحت با شكوه تر باشد انتهايت كم شكوه مى شود. بعد علامت داد كه اين آتش را ببين چگونه داغ است همين كه بر آسمان زبانه مى كشد و سرد مى شود تنها خاكسترش بر زمين بازمى گردد. آب سردى بود بر ريختمان. ديگر پيامك نخواندم و انديشيدم كه چرا به اين زودى در چند قدمى پيرى قرار گرفته ام. شنيدم فقط چند روزى از روز كتاب و كتاب خواندن گذشته پس فرصت را غنيمت شمرده و ستون را افتتاح كرديم به همين مناسبت. البته قبل از آن يكى دو هفته طول كشيد تا دم دبير و سردبير و خبرنگار و ديگر همكاران را ببينيم. البت و صد البت كه براى استمرار حضور بايد علاوه بر دميدن نگاشتن را سرلوحه كرد. راستى از خودتان برايمان بنويسيد كه چگونه شد اين چند قدم تا پيرى را سير كرديد.

نام نويسنده بزودى اعلام مى شود!
نقش
گمشده
]رامين مصطفوى]

خسته ام
و در پارك نياوران قدم مى زنم
در زير پايم
صداى سنگريزه ها
مى روم در امتداد نورانى اين خط
لامپ هاى مهتابى
كه همچون داورى
بر روى من سر خم كرده اند
مى روم و
صداى ساكت سنگريزه ها و
صورت گرد مهتاب همراه با من
اين مسير آشناست
بگذار از مسئول اشياى گمشده بپرسيم
- آقا اين همان مسير كودكى است
- «خير آقا
ما اينجا فقط چتر داريم
رنگش را بگوييد، مال شما»
افسوس
از دور
اندام سبزپوشت را
با درختان يكى پنداشتم
كودكى
درست صحبت كن!
329433.jpg
]مهدى جابرى]

«سلام داداش!»
به اين جمله دقت كنين. شما چه وقت و به چه افرادى مى گين: سلام داداش!
به طور طبيعى هنگامى كه با يه جوان هم سن و سال خودمون روبه رو مى شيم، حتى اگر رفيق صميمى ما هم نباشه، براى شروع ارتباط و يا گفتن خواسته خودمون با «سلام داداش» شروع مى كنيم. البته بعضى از ماها بعد از ۲۰ تا ۳۰ سال زندگى هنوز بلد نيستيم كه به چه كسى و يا كجا چه حرفى رو بايد بزنيم. مثلاً همين «سلام داداش!» بعضى از جوان ها وقتى با يه مرد ۵۰ ساله يا پيرمرد ۷۰ ساله هم مواجه مى شن، بهش مى گن داداش! غافل از اين كه اين آقاى الآن ۵۰ ساله كه داداش ما نيست!
بگذريم از بعضى ها كه اون قدر دست و پاشون رو گم مى كنن كه يه خانم پير رو هم داداش خطاب مى كنن!
يا اين كه مثلاً توى يه جمع رسمى نشستيم و يه آدم مهمى وارد مى شه. همه جلوى پاش بلند مى شن و مى گن: «سلام عليكم. خوش آمديد. مزين فرموديد!» و وقتى نوبت ما مى شه، مى گيم: «سلام. خيلى چاكريم. دست شما درد نكنه كه اومديد!»
خب، حالا اين يعنى چى دست اون آقا واسه چى درد نكنه فقط براى اين كه اومده شما مطمئنيد كه حرف شما معنى ديگه اى نداره، مثلاً: هيچ كس پيدا نمى شد كه بياد. توى اين قحطى بى كسى، دست شما درد نكنه كه اومديد! حالا باز اين كه خوبه! تصور كنيد توى مجلس ختم هستيد. آخر سر، همه هنگام بيرون رفتن به صاحب عزا مى گن: «غم آخرتون باشه! خدا صبر بده!» و وقتى نوبت به شما مى رسه، مى گين: «خيلى خوشحال شديم!» حتى با خودمون هم فكر نمى كنيم كه از چى خوشحال شديم براى چى خوشحال شديم اصلاً چرا «خيلى» خوشحال شديم از اين كه اون بنده خدا فوت شده خوشحال شديم يا از اين كه صاحب عزا هنوز زنده است، خوشحاليم ! بعضى از ما هم از بس كه بلد نيستيم حرف بزنيم، نگاهمون به دهن بقيه است كه هرچى اون ها گفتند، ما تكرار كنيم. فرض كنيد توى كافى شاپ هستيد. گارسون از ميز بغلى كه دو نفر هستن، مى پرسه: چى ميل دارين و اون ها مى گن: ۲ تا قهوه لطفاً! وقتى نوبت شما مى شه، مى گى: منم ۲ تا قهوه لطفاً.
خب مرد حسابى! يا اصلاً كافى شاپ نرو، يا اگر رفتى حداقل به دور و برت نگاه كن و ببين كه فقط خودت يه نفرى هستى و مى خواى ۲ تا قهوه سفارش بدى! البته از اون طرف هم مى شه به مسأله نگاه كرد. يعنى يه جاهايى هست كه آدم اصلاً نبايد رسمى برخورد كنه. مثلاً صدهزار نفر با لباس هاى آستين كوتاه آبى و قرمز، كلاه هاى كاغذى و عينك هاى دودى توى ورزشگاه نشستن تا تيم خودشون رو تشويق كنن. حالا اين وسط شما چه تيپى زدى بگذريم از تيپ شماكه يه كت و شلوار مشكى پوشيدى. حداقل وقتى همه دارن داد مى زنن:«برو ! برو! پاس بده! آفرين! گل! گل!» لطفاً شما با صداى مليح نفرماييد: «احسنت! احسنت! عجب!» هر فضايى آدم هاى خاص خودش رو مى طلبه. اگه اهلش هستين، بسم الله. اگه نيستين لطفاً با آبروى خودتون و خانواده تون بازى نكنين. وقتى شما به رفيق پدرتون كه ۶۰ سال سن داره بگين «داداش» فكر مى كنيد پدرتون با چه رويى بايد به روى اون رفيقش نگاه كنه و چش توى چشماش بندازه و يا وقتى بعد از مجلس ختم به صاحب عزا مى گين «خوشحال شديم» انتظار نداشته باشين كه نفر پشت سرى شما كه احتمالاً برادر ، پدر و يا عموتون باشه، خيس عرق نشه!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |