چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۶ - ۱۰ ذيقعده ۱۴۲۸
Wed, Nov 21, 2007
رودررو
۳۷۹۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
سلامت
خانواده
گفت وگو با داريوش رحمانيان عضو هيأت علمى دانشگاه تهران
تاريخ فكر و امتناع تفكر
329406.jpg
]عليرضا سميعى]

در دوران معاصر رشته تاريخ نگارى دچار تحولات شگرفى شده است. در ايران نيز برخى استادان نگره هاى تازه اى را به سوى مسأله تاريخ بازكرده اند كه از اين طريق مى توان پرسش هاى تازه اى را پيش روى ايشان نهاد. امروزه مى توان از يك متخصص تاريخ پرسش هايى درباره تاريخ تفكر نمود نه آن گونه كه اصحاب تاريخ فلسفه، فيلسوفان را به رديف توصيف مى كنند، بلكه خود فكر نيز مورد بررسى هاى تاريخى قرار مى گيرد تا از اين راه چگونگى ظهور و بروز و همچنين آسيب هايى كه متوجه آن است پيش كشيده شود. در ادامه با يكى از استادانى كه سال هاست نگرش تاريخى خود را متحول كرده است در همين باره به گفت وگو نشسته ايم. خواهيد ديد پاسخ ها تا چه اندازه با پاسخ هايى كه يك تاريخدان كلاسيك مى دهد، متفاوت است.

* آيا تمدن ما به لحاظ فكرى در دوران امتناع تفكر به سر مى برد
اين پرسش به دنبال خود سؤال هاى ديگرى را بر مى انگيزد و بنده ترجيح مى دهم در پاسخ به آن مطلق گويى نكنم. برخى ها وقتى مى خواستند در مورد زوال يا انحطاط تمدن مسلمانان و از جمله ايرانيان سخن بگويند بر شرايط معرفتى تأكيد ويژه اى داشتند. يعنى علت هاى معرفتى، فرهنگى و فكرى را برجسته كردند. اگر به تاريخ فكر جديد در ايران و جهان اسلام مراجعه كنيد كسانى را مى بينيد كه راجع به انحطاط مسلمانان، از زوال فكر و انديشه يا به تعبير امروزى تر از بحران تفكر و بحران عقلانيت سخن گفته اند. اين انديشمندان از سيد جمال الدين اسدآبادى كه پايه گذار نو انديشى دينى است شروع مى شود و تا دوره معاصر ما باكسان ديگر ادامه يافته اند. بنده بارها گفته ام كه ما در تفكر و عقلانيت مشكل داريم ولى اين بدان معنى نيست كه ما اصلاً نمى توانيم فكر كنيم. به عقيده من مشكلات مى توانند در آن واحد چند دليل و صورت داشته باشند. مشكلات اقتصادى، ادارى، مديريتى، سياسى، هويتى، مشكلاتى مربوط به منش و شخصيت ملى و جمعى و البته مشكل عقلانيت و شايد از نظر منطق علمى در علوم انسانى و اجتماعى به دنبال يك علت العلل گشتن درست نباشد. به گمان من اگر بخواهيم در مورد بحران عقلانيت يا تفكر صحبت كنيم بايد به عوامل و علت هاى ديگرى كه بحران را پديد مى آورند بپردازيم و رابطه ميان آنها را كشف كنيم. آنها همديگر را تغذيه وتقويت مى كنند، يعنى علت هاى مادى و شرايط اجتماعى و جغرافيايى به تأثيرگذارى بيشتر بر شرايط فكرى و فرهنگى كمك مى كنند و برعكس. بنابراين من فكر نمى كنم كه زوال فكر و انديشه بتواند همه مسائل مربوط به انحطاط فكرى را توضيح دهد. ما بايد ببينيم كه در علوم انسانى، اجتماعى و فلسفه چقدر توليد داريم و چه چيزى را توليد مى كنيم. توليدات ما چقدر متناسب با نيازهاى دوران جديد ما هستند. يك ارزيابى كلى در اين عرصه ها و حوزه ها نشان مى دهد كه ما بشدت مصرف كننده و مصرف زده هستيم و اگر بدبينانه تر بنگريم بايد بگوييم حتى درست هم نمى توانيم مصرف كنيم. بنابراين به ظاهر بايد قبول كنيم كه در عرصه تفكر مشكل داريم.
* به نظر شما مشكل امتناع تفكر يك مشكل بين المللى نيست مثلاً ليوتار مى گويد كه ديگر نقد از بين رفته است. كل سيستم جهانى تبديل به وضعى شده كه در آن نمى شود فكر كرد.
راجع به علم و فكر معاصر نظرگاه هاى متفاوتى وجود دارد. برخى از زوال اين علوم و از بحرانى كه اين علوم گرفتارش شده اند سخن مى گويند. اما به عقيده من به طور كلى نمى توان تأييد كرد كه در شرايط امروزى در همه دنيا بحران تفكر عمومى وجود دارد. واقعيت اين است كه بخش هايى از جهان بيشتر و بهتر مى انديشند و توليد مى كنند و قسمت هاى ديگر مصرف مى كنند. انتقادهايى كه پست مدرن ها بر تفكر مدرن دارند يا انقلاب معرفتى كه در اثر ظهور ميشل فوكو اتفاق افتاد هيچ كدام بدين معنا نيستند كه بشر در شرايطى قرار گرفته كه اصلاً نمى تواند فكر كند. مسأله تسلط قدرت ها و دولت ها در عرصه تفكر و فرهنگ يا رسانه اى شدن فرهنگ در ربط با قدرت است. در اين صورت ها نيز نمى توان از انحطاط كامل تفكر گفت.
* تافلر و آنتونى گيدنز معتقدند هيچ گاه به اندازه امروز پيش بينى آينده غير ممكن نبوده است. اين شايد به طور انضمامى نشان دهد كه كشف روابط علت و معلولى در دوران ما دچار مشكل شده است. آيا اين نشان دهنده عدم امكان تفكر نيست
خير. بشر بسيار پيچيده تر شده است. حقيقت اين است كه از چند صد سال اخير به اين سو، زندگى اجتماعى، سياسى بشر گسترده تر و پيچيده تر شده است و طبيعى است كه امكان بررسى علمى در اين عرصه هاى پيچيده هم كمتر مى شود. يا بهتر است بگوييم از منظر متفكران امروز، اين كه تاريخ، سياست، اجتماع و فرهنگ قابل پيش بينى باشند بسيار ساده انديشانه و افسانه است. و افسانه ديگرى كه به اين افسانه پهلو مى زده اين بود كه ما مى توانيم گذشته را نيز به صورت كامل بشناسيم و بازسازى كنيم و سپس از طريق شناخت گذشته و كشف قواعد و قوانين تحولات جامعه بشرى به درك زمان حال برسيم و بعد تاريخ آينده را هم بسازيم. انتقادات زيادى به اين گونه باورها صورت گرفته است مبنى بر اين كه نمى توان گذشته را به درستى شناخت و آينده را به درستى پيش بينى كرد. با مرور صور تاريخ به احتمالاتى بالقوه در بشر و جامعه بشرى مى رسيم كه ممكن است در آينده هر كدام از آنها دوباره اتفاق بيفتد و قرار نيست همه آنها يا يك نوع خاص آن در آينده محقق شود. وقتى كسى اين گونه فكر كند در واقع دارد ذهن خود را از گرفتار شدن به باورهايى كه به ظاهر علمى هستند ولى بنيانى ندارند رهايى مى بخشد. اين فكر كه شما مى توانيد قواعد و قوانين تغييرات اجتماعى و تاريخى بشر را كاملاً دريابيد آن طور كه پوزيتيويست ها و ماركسيست هامدعى بودند در حال حاضر با چالش هاى فراوان مواجه است و اتفاقاً متفكرانى كه به اين نوع نگاه ضربه زده اند معتقدند اين ها همه افسانه هايى هستند كه جلوى فكر واقعى را مى گيرند. مثلاً فوكو در برابر نظريه هاى كل گرايان «هوليست ها» و كسانى كه معتقدند تاريخ جريانى كلى و پيوسته دارد نظريه عدم استمرار يا نظريه گسست را طرح مى كند كه مى گويد استمرارى در تاريخ وجود ندارد و هرگز نمى توان آن را مانند كل به هم پيوسته اى فرض كرد كه مى توان قواعد و قوانين حاكم بر آن را شناخت و بر مبناى آن آينده را پيش بينى كرد.
اگر فرضاً من يك كل گرا باشم و معتقد به پيوستگى تاريخ و اعتقادى به نظريه عدم استمرار فوكو نداشته باشم ممكن است جزو كسانى باشم كه در اين بين سرگردانند!
* اگر تفكر به عنوان يك مسأله تأثير گذار شناخته نمى شود پس به چه عنوانى شناخته مى شود و به چه كار مى آيد
تفكر بى تأثير نيست. مثلاً وقتى فوكو گفت دانش در ربط با قدرت توليد مى شود و هر قدرتى دانش خودش را توليد مى كند وقتى رژيم حقيقت و رژيم قدرت رامطرح كرد تأثير عمده اى- بر بررسى هايى كه راجع به پديده اى به نام شرق شناسى انجام مى شد گذاشت و باعث شد انسانى مانند ادوارد سعيد ظهور كند. كتاب هاى ادوارد سعيد كه براساس همين تحولات نوشته شده بود كتاب هايى بسيار مهم هستند. پس نمى توان گفت تفكر بى تأثير است و ارزشى ندارد.
* آيا كسانى كه راجع به تفكر در ايران حرف زده اند همان كسانى نبودند كه تفكر و عقلانيت را تنها در شكل يونانى آن درك مى كردند و هرگونه تفكر ديگر را غير عقلانى مى دانستند  آيا اين انتقاد به آنها وارد نيست
انتقادى را كه شما تلويحاً در سؤال خود مطرح كرديد مى توان به برخى از متفكران ما وارد دانست. آنهايى كه غرب شيفته هستند و گويى غرب را محور تمدن و فرهنگ در تاريخ بشرى تلقى مى كنند نماد اين حقيقت اند. من دوست ندارم تعبير غرب زدگى را به كار گيرم. چون غرب زدگى اصطلاحى است كه در سرشت خود ش مفاهيمى را القا مى كند كه در ستيز با برخى گروه هاست. ولى متأسفانه اين واقعيت دارد كه از حدود ۲۰۰ سال پيش به اين سو غرب را براى خود مرجع قرار داده ايم و خود را با آن مقايسه كرده ايم. غربى ها هم همه تلاش خود را به كار برده اند تا برترى و محوريت خودشان را در تاريخ تمدن، فكر و فرهنگ به ما القا كنند. در تاريخ هرگاه در مورد شروع صنعت، هنر، فلسفه و فكر صحبت كرده اند به سراغ يونان باستان رفته اند گويى كه يونان و غرب محور و مركز تاريخ جهان است و بقيه پيرامون و حاشيه آن هستند. حتى هنگامى كه ديدند تمدن ها و فرهنگ هايى مانند ايران و اسلام را كه بسيار با عظمت هستند نمى توانند ناديده بگيرند، سعى كردند آنها رانيز در حوزه غرب تعريف كنند. مثلاً «فرگه» به روشنى ايران را جزو غرب مى داند يا «كارل ياسپرس» ايران و بين النهرين را جزو باختر زمين تلقى مى كند. در چين باستان فلسفه هاى بسيار جاندار، منسجم و دستگاه فكرى قدرتمندى پديد آمده بود. كسانى مانند «لائوتسه»، «كنفوسيوس» «منسيوس»و «شونيسته» متفكران بزرگى بودند كه راجع به سياست، انسان و هستى، حرف هاى بسيار مهمى زده اند كه صبغه فلسفى دارد. چرا به اين ها توجه نشده است چون حتى خود ما ايرانيان نيز نگاهمان به غرب بوده و آن را براى خود مرجع قرار داده ايم و اين امر در تفكر ما بسيار اثر گذاشته است. براى مثال ميرزا ملكم خان معتقد است، ما در تمدن و فرهنگ و كل منظومه معرفتى سنتى خودمان خلأيى جدى داشته ايم كه مانع تأسيس علوم انسانى و اجتماعى در ايران شده است. او علوم انسانى و اجتماعى را موتور محركه تمدن جديد تلقى مى كند و يا تقى زاده معتقد است كه شرايط فرهنگى خاصى كه در ايران و شرق حاكم شده بود بيشتر آخرت گرايانه و رنگ و بوى كاملاً صوفيانه و عارفانه داشته و به دنيا توجه نمى كرده است. او معتقد است اين تفكر از هند نشأت گرفته و بر ما غلبه كرده و اجازه نداده است تا فلسفه به معناى محض كلمه در ايران رشد كند.
* شما با اين طرز تفكر هاى كل گرايانه كه نزد ملكم خان، تقى زاده و دوستدار ديده مى شود موافقيد
خير من با اين تلقى موافق نيستم و تنها چند مثال از صدها مثال را زده ام.
* براى فكركردن انسان بايد سوژه تفكر باشد. اما ما به عنوان انسان هاى شرقى، همواره به عنوان ابژه فكر كرده ايم. در واقع ماخودمان را از خلأ شرق شناسى شناخته ايم. حال آيا مى شود ما دوباره تبديل به سوژه اى براى فكر كردن شويم
اين سؤال مهمى است و به نوعى به بحث قبلى ما مربوط مى شود. ما بايست از حالت ابژه و موضوع بودن و طبيعتاً حالت انفعالى بيرون آييم و خود را از قيد و بندهايى كه جلوى تفكرمان را گرفته، رهايى بخشيم. به نظر من دو درد بزرگ ما را به بحران عقلانيت كشانده است. يكى سنت پرستى يا سنت شيفتگى و ديگرى همين غرب شيفتگى يا غرب زدگى ماست. در دورانى بوعلى سينا سلطان بى تاج و تخت فكر و فلسفه ما بود و بعد از او ملاصدرا و ديگران حاشيه نويس و زير نويس آثارشان شدند. زمانى هم بالعكس، گرفتار متفكران و فلاسفه غربى شديم. اگر بخواهيم از اين بن بست بيرون بياييم هيچ چاره اى جز خلاصى از شر اين دو نداريم. بايد به نوعى بتوانيم موضعى فعالانه و نقادانه در برابر هر دوى آنها بگيريم. به اين معنا كه آزادانه مطالعه كنيم و سنت را وادار كنيم تن به پرسش هاى عقلى، فلسفى و پرسش هاى «اكنون» بدهد. گوته مى گويد: ميراثى كه از پدرانت به تو رسيده است را بگير و از آن خودت كن و مولوى مى فرمايد: گرچه عقلت سوى بالا مى پرد‎/ مرغ تقليدت به پائين مى چرد‎/ مشترى علم تحقيقى حق است‎/ دائماً بازار او بارونق است
- علم تقليدى مانند عضوى است كه به بدن پيوند بخورد و بدن او را پس بزند.
حالا چه تقليد از سنت باشد چه تجدد فرقى نمى كند. من كاملاً با شما موافق هستم.
* چه بايد كرد
ما بايد سنت مان را بازخوانى و بازنگرى كنيم و اين كار از كسانى كه در مقام ابژه و منفعل قرار دارند برنمى آيد. ما بايد يك سوژه و سوژه اى فعال باشيم تا بتوانيم نقادانه سنت مان را بازخوانى و بازنگرى كنيم.
* ولى چنانچه ما شروع به فكر كردن كنيم بى درنگ با ابزارهايى خواهيم انديشيد كه غرب توليد كرده و با فضاى فكرى غرب آميخته است
درست است كه همه ابزارهايى كه علوم انسانى و اجتماعى در اختيار ما قرار مى دهند وارد شده از غرب هستند و در غرب و عصر جديد زاده شده اند ولى اين بدان معنى نيست كه ما اصلاً نمى توانيم از آنها استفاده كنيم. ما نبايد خودمان و سنت مان را تافته اى جدابافته تلقى كنيم كه اگر قرار است ارزيابى و نقادى شود حتماً بايد با ابزار و چيزهايى كاملاً جدا ارزيابى شود. ما نمى توانيم ارزش و اهميت دستاوردهاى جديد را انكار كنيم. اگر اين رويكرد را داشته باشيم درگير همان هستى شناسى دوگانه انكار شده ايم.
* يعنى ما بايد دو متن سنتى و غربى را بخوانيم و در هر مورد هم با نگاهى انتقادى برخورد كنيم
منظور من از انتقادى برخورد كردن با تجدد اين است كه از حوزه تقليد خارج شويم و از حوزه مصرف كنندگى صرف بيرون بياييم. اگر ما بخواهيم خود يا سنت مان را در قالب تاريخ گرايى يا رويكردهاى كاركردگرايانه و ساختارباورانه به شكلى تقليدى بررسى كنيم به هيچ روى جواب نمى دهد. مثلاً وقتى خواستيم به شرايط انحطاط و عقب ماندگى خود بينديشيم و آن را ريشه شناسى كنيم سراغ «نظريه شيوه توليد آسيا» از ماركس و انگلس رفتيم و به عبارت بهتر خواستيم حقيقت واقع تاريخ خودمان را در قالب تنگ و محدود اين نظريه ها بريزيم. اين همان بيمارى مهلك است.
* به نظر مى رسد ما در وضعى قرار گرفته ايم كه مى توان آن را «رشد ناعقلانيت» نام نهاد. ناعقلانيت هايى كه تا ديروز به سرعت فراموش مى شدند، امروزه در قالب رشته «مطالعات تاريخ فرهنگى» ثبت مى شوند. به نظر مى رسد ثبت اين ناعقلانيت ها به صورت غيرمستقيم به نوعى به رشد آنها دامن مى زند. آيا اين موجب نمى شود كه «عقلانيت» (شيوه درست انديشيدن و درست عمل كردن) تهديد شود
ما نمى توانيم همه رفتارهاى انسان و پديده هاى مربوط به انسان را نامعقول بدانيم. از سوى ديگر اگر قرار باشد تنها امور معقول مورد مطالعه قرار بگيرند، آنگاه مورخ، مردم شناس و فرهنگ شناس با چيزهاى غيرواقعى روبه رو مى شوند. با اين كه اگر اين گروه از محققان به شناخت ناعقلانيت ها دست نزنند، چه كسى مى خواهد اين وظيفه را انجام دهد.
* من معتقدم فعاليت هاى ناعقلانى بايد افزون بر شناخت، مورد انتقاد نيز قرار بگيرند، به نظر شما اين گونه نيست
من در برابر سؤال شما، سؤال ديگرى را مطرح مى كنم و آن اين است كه چه كسى و چگونه بايد به آنها انتقاد كند شما معتقديد كه پديده هايى نظير موسيقى جاز و فوتبال بايد مورد نقادى قرار بگيرند. اما قبل از نقادى بايد به عنوان موضوع قابل بررسى مطرح شوند.
* اما اين پذيرش نبايد محافظه كارانه باشد. وظيفه اى كه تاريخ نگارى فرهنگى و سپس ديگران آن را فراموش كرده اند اين است كه بايد افزون بر مطالعه ناعقلانيت ها آنها را همانند «زخم» مداوا كنيم و اگرنه اين كه تنها آنها را ثبت نماييم به اين رفتارها مشروعيت مى بخشد و در نتيجه رشد و مشروعيت ناعقلانيت مفاهيم مهمى مانند خانواده، صلح و محيط زيست تهديد مى شوند. به نظر شما اين گونه نيست
اين موضوع چندان ساده نيست و با چالش هاى زيادى مواجه است. شايد يكى از مشكلات ما اين است كه پيش داورى ها و ذهنيت هاى اوليه ما تحقيق ها را شكل مى دهند. ولى در مورد تاريخ نگارى فرهنگى موضوع بسيار پيچيده تر است و عواملى كه موجب شده اين رويكرد بر محافل علمى دانشگاه ها و جاهاى مختلف چيره شود زياد است. مثلاً در پديده اخير جهانى شدن برخى فرهنگ ها مى خواهند باورها و ارزش هاى خود را جهانى كنند و خرده فرهنگ ها در برابر آنها ايستادگى مى كنند تا با تعريف دوباره از خود به هستى شان ادامه دهند و يكى از دلايل رشد تاريخ نگارى فرهنگى هم همين هويت يابى هاى جديد است. يكى از مثال هاى آن همه همين رشد روزافزون گردآورى و پژوهش در مورد مواد فولكلوريك مانند ترانه هاى محلى و داستان هاى قديمى و عاميانه است.
* من فكر مى كنم در اين زمينه تنها بخش توصيفى فربه شده. براى خود درجمع خاص هويت مى سازد اين جعل هويت ها به نفع هيچ جامعه اى نيست
شايد يكى از دلايل آن نوپايى رويكرد تاريخ نگارى فرهنگى باشد. برخى معتقدند كه پيشينه تاريخ نگارى فرهنگى به دو هزار سال پيش يعنى تاريخ نگارى هاى يونان بازمى گردد. ولى حقيقت اين است كه رويكردى كه فرهنگ را موضوع اصلى پژوهش خود قرار مى دهد بسيار جديد و در آغاز راه است و من با شما موافقم كه جمع آ ورى اين مواد در حال حاضر كاملاً توصيفى و گزارشى است و بررسى انتقادى روى آنها كمتر صورت مى گيرد ولى بايد به آن اجازه داده شود تا جلو رود و پايه هايش مستحكم تر شود.
* اين عقلانيت را تهديد نمى كند آيا بنيان خانواده ها در صلح و محيط زيست مورد تهديد قرار نمى گيرد... آيا مى شود بيشتر از اين صبر كرد
نه. زياد نمى توان صبر كرد. بويژه كه اينجا مسأله خانواده كه هسته اصلى جامعه بشرى است مطرح است. در همين بحث انحطاط و عقب ماندگى تمدن ها و جوامع مى بينيم هرجا نظام خانواده ها گرفتار بحران شده اند جامعه هم روبه انحطاط رفته است. مثلاً در اواخر دوره ساسانى جنبش مزدكى واكنشى است كه در نظام خويشاوندى و خانواده ايرانى ايجاد شده و بعد جامعه را گرفتار كرده. اين دغدغه وجود دارد و كاملاً درست است.
* آيا مى توان تاريخ فكرى ايران را به نوعى تقسيم بندى كرد
برخى ها تاريخ فكرى مان را به صورت زمانى دسته بندى كرده اند و آن را جريان ناميده اند مثلاً نوانديشى دينى يا تفكر چپ يا سنت گرايى همه جريان هستند. اين تقسيم بندى هاى قالبى از تاريخ فكر جديد در ايران صورت گرفته و به هر حال در هر جريان متفكرانى هم داريم مانند سيدحسين نصر و ديگران.
* دسته بندى مورد تأييد شما چيست
من معتقدم پژوهش در مورد تاريخ فكر جديد در ايران، بهتر است با رويكرد موضوعى و تاريخى صورت گيرد. يعنى موضوعات اساسى را پيدا كنيم و ببينيم متفكران هر طيف در مورد آن چطور انديشيده اند و چه گفته اند. به عنوان مثال ببينيم سنت گرايان چطور درباره غرب انديشيده اند و چه راهكارها و برخوردهايى را پيشنهاد كرده اند. من فكر مى كنم اگر پژوهش اين طور صورت گيرد دستاوردهاى ما دقيق تر و ارزنده تر خواهد بود تا اين كه تك نگارى كنيم و يك متفكر را در كل مورد بررسى قرار دهيم.
* حياتى ترين وقايعى كه بر فكر معاصر در ايران تأثير داشته اند چه چيزهايى بودند.
حادثه مشروطيت و انقلاب اسلامى تأثير زيادى بر تاريخ فكر جديد در ايران گذاشته است. مشروطيت پرسش هايى را درجامعه ما برمى انگيزد كه پيش از آن به طور جدى برانگيخته شده و عموميت نداشته اند و انقلاب اسلامى هم در ادامه همان چالش هايى كه مشروطيت برانگيخت ايجاد شد و آنها را جدى تر و عميق تر كرد. مثلاً مسأله رابطه دين و دولت، آزادى، برابرى و قانون و ملت كه با تفكر سنتى مشكل داشت در مشروطيت عنوان شد و انقلاب اسلامى جدى تر مطرح كرد. اين موارد در تاريخ فكر و تفكر سياسى و فلسفى ما بشدت اثر گذاشت.
* آيا ما در قرن معاصر واقعه تاريخى مهمى داشته ايم كه فكر را در كل مسأله جهان تغيير دهد
بله. خود انقلاب اسلامى تأثيرگذار بوده. مثلاً در انقلاب شناسى نظريه پردازان با نمونه جديدى مواجه شدند كه در تعريف هاى آنها نمى گنجيد. در زمان انقلاب بود كه ميشل فوكو آن گفت وگو و رساله معروف را توليد كرد. انقلاب اسلامى برخى متفكران را با اين سؤال مواجه كرد كه آيا همه كشورها آن طور كه متداول است بايد از غرب تبعيت كنند يا مى توانند راه هاى ديگرى را پيش گيرند يا دموكراسى تنها بايد از نوع سكولار باشد يا مى شود دموكراسى بر مبناى دين هم باشد مردم سالارى دينى دموكراسى اى بود كه از دل فرهنگ ايرانى، اسلامى بيرون آمده بود. اين موضوع در مشروطيت باب شد ولى جهانى نشد. چون مشروطيت به حكومت اسلامى منجر نشد ولى انقلاب اسلامى به جمهورى اسلامى منجر شد كه تكيه دارد به جمهوريت و مردم سالارى. اگر شرق شناسى را يك كل در نظر بگيريم قسمت مربوط به اسلام شناسى بيشتر در حوزه جهان سنى باقى مانده بود، انقلاب ايران اسلام شناسى غربى را با پرسش شيعه چيست و كيست مواجه كرد و موجب شد اين بخش از اسلام شناسى فربه تر شود و يا ايران شناسى كه هرچه بود تنها در مورد ايران باستان و دوره اسلامى بود و بعد از انقلاب توجه به ۵۰۰ سال اخير بيشتر شد. براى همين آموزه هاى انقلاب اسلامى فكر جهان اسلام و به تبع آن غرب را بشدت تغيير داد.
* يك رويداد فكرى و شخصيت فكرى جهانى هم داشته ايم
بله. امام خمينى(ره) و دكتر شريعتى شخصيت هاى جهانى به معناى واقعى كلمه بوده اند.
* يك سرى وقايع فكرى مهم هم بوده اند به نظر شما حياتى ترين وقايع فكرى كدامند
بايد از پيدايش برخى نهادها و انجمن ها ياد كنيم. تأسيس حوزه علميه قم به وسيله شيخ عبدالكريم حائرى. چند سال پيش از استقرار سلطنت رضاخان، تأسيس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۴ كه بسيار مهم بود، تأسيس فرهنگستان ها و اجتماعات انتشار برخى مجلات، نشريات و روزنامه ها مانند انتشار مجله كاوه يا سالنامه دنيا از تقى ارانى يا كتاب سير حكمت در اروپا از محمد فروغى كه نقطه عطفى است در تاريخ فلسفه غرب نويسى در ايران يا پيدايش سازمان فدائيان اسلام يا كتاب ولايت فقيه امام خمينى(ره) و ظهور شريعتى و غيره. شمار اين وقايع فكرى بسيار زياد است و بررسى هركدام از آنها آنگونه كه شايسته باشد در يك مصاحبه نمى گنجد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |