چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۶ - ۱۰ ذيقعده ۱۴۲۸
Wed, Nov 21, 2007
فرهنگ وانديشه
۳۷۹۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
سلامت
خانواده
آنالوطيقا(۲۹)‎/ فلسفه ذهن
چالش فيلسوفان تحليلى درباره ايده «ويژگى هاى فطرى»
گزارش يك سخنرانى تهاجمى در مجمع جهانى دولت
آنالوطيقا(۲۹)‎/ فلسفه ذهن
چالش فيلسوفان تحليلى درباره ايده «ويژگى هاى فطرى»
آنچه خود داشت. . .
]ياسر پوراسماعيل]

* درباره نوام چامسكى
329424.jpg
چامسكى (متولد ۱۹۲۸)، زبان شناس و فيلسوف آمريكايى، استاد ام. آى. تى. است. چامسكى علاوه بر گرامر گشتارى كه زبان شناسى قرن بيستم را متحول كرد، با نقد كتاب «رفتار گفتارى» اسكينر (رفتارگراى معروف) چارچوب رفتارگرايانه روان شناسى را با انقلاب شناختى تغيير داد. چامسكى بر فلسفه ذهن و زبان هم تأثيراتى داشته است از جمله رد رفتارگرايى منطقى كه در آن زمان نظريه اى غالب در فلسفه ذهن بود و نيز فطرى گرايى در زمينه فراگيرى زبان كه بعد ها به توانايى شناختى به طور مطلق هم تعميم داده شد.
* براى مطالعه بيشتر
كتاب «ذهن فطرى: ساختار و محتوا» مشتمل بر مجموعه مقالات بسيار ارزشمندى درباره فطريت است:
The Inrate Mind: Structure and Contents, Laurence and Stich, (eds.),Oxford: Oxford University Press 2005. كتاب هاى «ماجولاريتى ذهن» نوشته فودور و «فراتر از ماجولاريتى» نوشته كارميلف-اسميث درباره ماجولاريتى بسيار سودمندند. هيچ يك از اين كتاب ها ترجمه نشده اند. مقاله «زبان شناسى دكارتى» نوشته چامسكى نخستين مقاله اى است كه فطرى گرايى درباره زبان شناسى در آن مطرح مى شود.


امور فطرى چيزهايى هستند كه خود به خود در طبيعت وجود دارند و ما سهمى در به دست آوردن آنها نداريم. ما وقتى به دنيا مى آييم، از اعضا و جوارح خاص و توانايى هاى محدودى برخورداريم. در مقابل، امورى وجود دارند كه خود ما به دست مى آوريم مانند يادگيرى بسيارى از علوم و مهارت ها؛ بعضى از انسان ها مهارت خوشنويسى يا نقاشى را به دست مى آورند و به طور طبيعى از اين مهارت ها بهره مند نيستند؛ اين امور را «اكتسابى» مى ناميم. بحث درباره ايده ها يا مفاهيم فطرى قدمت زيادى در فلسفه دارد؛ افلاطون براى تبيين معرفت و يادگيرى، قائل به نظريه «تذكر» شد؛ براساس اين نظريه، انسان ها مفاهيم را به طور فطرى در خود دارند و تجربه حسى فقط سبب مى شود كه اين مفاهيم را به ياد آورند. در دوره جديد هم دكارت و لايبنيتس قائل به ايده هاى فطرى بودند اما تجربه گرايانى مثل باركلى، هيوم و لاك با اين ديدگاه به مخالفت برخاستند و استدلال كردند كه همه معرفت ما از راه تجربه حسى به دست مى آيد. اساساً يكى از عمده ترين تفاوت هاى عقل گرايى اروپايى و تجربه گرايى انگليسى در قرن هفدهم و هجدهم بحث «ايده هاى فطرى» است؛ عقل گرايان معمولاً معتقدند كه معرفت بدون مفاهيم يا احكام فطرى امكان ندارد و بايد سرانجام ريشه در اين قبيل مفاهيم يا احكام داشته باشد اما تجربه گرايان معتقدند كه همه ايده ها ريشه در تجربه حسى دارند. جالب است كه همين اختلاف نظر در حيطه علوم شناختى معاصر تكرار شده است بخصوص در زمينه نظريه روان-زبان شناسى و نظريه رشد شناخت. نوام چامسكى و جرى فودور از فطرى انگاران معروف در اين بحث به شمار مى روند. البته نبايد اين بحث را بيش از حد ساده كرد و اين طور فهميد كه فطرى گرايان قائل به فطريت همه مفاهيم يا معرفت زبانى ما هستند و تجربه گرايان ضرورت فرض هرگونه ساختار فطرى را براى تبيين يادگيرى زبان يا واقعيات روان شناسى رشد شناخت نفى مى كنند. بلكه بعضى چيز ها قطعاً فطرى اند؛ براى مثال، ساختار مغز به هر حال فطرى است و ما آن را كسب نكرده ايم و قطعاً ساختار مغز به گونه اى است كه ماهيت و دامنه معرفت زبانى يا شناخت ما را محدود مى كند. همچنين بعضى چيز ها هم قطعاً اكتسابى اند و مثل اعضاى بدن خود به خود پديد نمى آيند مانند زبان طبيعى؛ اگر زبان طبيعى اكتسابى نبود، همه انسان ها به يك زبان صحبت مى كردند و همه چيز را مى دانستند.پرسش اصلى اين است: دقيقاً چه چيزى فطرى است و تا چه حد «معرفت» محسوب مى شود و چه چيزى يادگرفتنى است و محتوا و ساختار آن تا چه حد به وسيله ساختارهاى شناختى فطرى مشخص مى شوند به عبارت ديگر، بحث اصلى بر سر تعيين دامنه و حدود امور فطرى و امور اكتسابى است.
* فراگيرى زبان
معروف ترين طرفدار نظريه فطريت در زمينه فراگيرى زبان «نوام چامسكى» است. چامسكى به كمك همكاران و دانشجويانش چارچوب «گرامر گشتارى» را مطرح كرد؛ بر اساس اين چارچوب، گرامر هر يك از زبان ها ساختارى نظام مند و انتزاعى است و گرامرهاى همه زبان ها ويژگى هاى مشتركى دارند كه «گرامر كلى يا جهان شمول» نام مى گيرند. نظريه فطريت فراگيرى زبان بر همين ايده (گرامر كلى) استوار است؛ گرامرهاى بسيار فراوانى را مى توان تصور كرد كه حتى از گرامرهاى موجود ساده تر و كارآمدتر باشند اما گرامرهاى موجود در كل حدود گرامر كلى را تحقق مى بخشند. اين پديده با محيط بيرونى قابل تبيين نيست؛ بنابراين، بايد وجود يك ساختار فطرى كه در ذهن ما ارتكاز يافته است را بپذيريم. استدلال هاى متعددى براى اين ديدگاه وجود دارد و تجربه گرايان هم بحث هايى درباره اين استدلال ها مطرح كرده اند؛ به عنوان مثال، استدلال هايى از طريق وجود كليات زبانى، الگوى خطاهاى گرامرى در زبان آموزان خردسال، سهولت يادگيرى زبان اول، عدم وابستگى يادگيرى زبان به هوش كلى و ماجولاريتى پردازش زبانى. به نظر فطرى گرايان هر يك از اين پديده ها بر فطريت فراگيرى زبان دلالت مى كند. در اينجا فقط به استدلال اخير (از طريق ماجولاريتى) اشاره مى كنيم. ابتدا بايد مقصودمان از «ماجولاريتى» را روشن كنيم: ماجولاريتى ديدگاهى است كه ذهن را متشكل از زيردستگاه هاى جداگانه اى مى داند كه كاركردهايشان از يكديگر نسبتاً مستقل اند و به طور خودكار انجام مى شوند. (فودور چند ويژگى ديگر را هم-علاوه بر استقلال و خودكار بودن- براى دستگاه هاى ماجولار برمى شمارد مانند محدوديت دامنه، بسته بودن اطلاعات، سرعت، خروجى سطحى، مكان يابى عصبى و آسيب پذيرى در برابر اختلال). به نظر فطرى گرايان، ماجولاريتى پردازش زبانى دليل قاطعى به نفع فطريت قوه زبان است. به نظر آنها، شواهد زيادى وجود دارد كه فرايندهاى مربوط به يادگيرى، فهم و توليد زبان كاملاً از فرايندهاى مربوط به شناخت و يادگيرى كلى متمايزند. اين پديده به تعبير فودور، به معناى «دامنه محدود» بودن مكانيسم هاى پردازش زبانى است يعنى مكانيسم هاى گرامر و يادگيرى و كاربرد آن خارج از حيطه زبان به كار نمى روند. باز هم به تعبير فودور، اين مكانيسم ها از نظر اطلاعاتى «بسته» اند يعنى فقط و فقط اطلاعات زبانى با فراگيرى و پردازش زبان مرتبط است نه هيچ گونه اطلاعات ديگرى. همچنين اين مكانيسم ها «خودبخودى»اند. به علاوه، زبان به كمك ساختارهاى عصبى خاصى پديد مى آيد و آسيب ديدگى اين ساختارهاى عصبى موجب ضعف يا اختلال كاركردهاى زبانى مى شود اما كاركرد شناختى كلى را مختل نمى كند. همه اين ويژگى ها نشان مى دهند كه «اندام ذهنى اى» وجود دارد كه در دستگاه شناختى انسان فقط براى مهيا كردن زمينه پيدايش زبان تكامل يافته است. ساختار خاص اين اندام هم دامنه زبان هاى انسانى ممكن را محدود مى كند و هم يادگيرى زبان مورد نظر كودك را جهت دهى مى كند. اصول و قواعدى كه در اين اندام بازنمايى مى شوند همان معرفت زبانى فطرى انسان اند. يكى از مؤيدات اين معرفت زبانى فطرى مطالعات گسترده اى است كه در مورد نوزادان انجام شده و نشان مى دهند كه كودك ميان صداهاى معنادارِ زبان طبيعى و صداهاى بى معناى محيط فرق مى گذارد و همچنين در همان روزهاى اوليه واكنش هاى متفاوتى به زبان مادرى و زبان هاى ديگر نشان مى دهد. فودور بر اساس نظريه ماجولاريتى نه تنها فراگيرى زبان بلكه «زبان فكر» را به طور كلى داراى ساختار فطرى مى داند. برخى ديگر مانند «كارميلف-اسميث» (در كتاب «فراتر از ماجولاريتى: منظرى مبتنى بر رشد درباره علم شناختى») فرضيه ماجولاريتى را علاوه بر زبان و روان شناسى، به حيطه گسترده اى از جمله، فيزيك و رياضيات هم تعميم داده اند يعنى فطريت را درباره مطلق شناخت انسان (شناخت زبانى، روانى، فيزيكى، رياضى و . . . ) درست مى دانند (البته كارميلف-اسميث، بر خلاف فودور، فطريت ماجول ها را نمى پذيرد و استدلال مى كند كه ماجولاريتى مستلزم فطريت نيست).
329415.jpg
* نظريه رشد شناخت
پياژه نخستين روان شناسى است كه بحث رشد شناخت را مطرح كرد. با پيشرفت هايى كه بعد از پياژه، در روان شناسى رشد پيدا شد نتايج جالبى به دست آمد مانند اين كه نوزادان از بدو تولد صداى انسان را از ساير ورودى هاى صوتى تشخيص مى دهند، در چهار روزگى به زبان مادرى شان واكنش متفاوتى نشان مى دهند و درباره ساختار لفظى آن چيزهايى مى دانند. اين قبيل داده ها را مى توان به اين صورت تفسير كرد كه نوزادان با معرفتى فطرى به دنيا مى آيند يا دست كم استعداد آنها براى دست آوردن اين نوع معرفت به طور فطرى مشخص شده است وگرنه چطور ممكن است نوزادانى كه هيچ معرفتى را از طريق تجربه كسب نكرده اند، به اين قبيل موقعيت ها واكنش نشان دهند البته بسيارى از فيلسوفان از اين كه بى درنگ اين واقعيات را به صورت فطرى تفسير كنند خوددارى مى كنند، زيرا حداقل احتمالات ديگرى هم براى تفسير اين واقعيات وجود دارد؛ شايد اين واكنش ها نتيجه مشاهدات كودك در همين مدت كوتاه باشند.
* ژنتيك و فطريت
يكى ديگر از دستاوردهاى تجربى كه با فطريت ارتباط تنگاتنگى دارد «ژنتيك» است. ممكن است فيلسوفان بر همين اساس ويژگى هاى فطرى را به صورت زير تعريف كنند: «يك ويژگى تنها در صورتى فطرى است كه به طور ژنتيك مشخص شده باشد» اما اين تعريف بيش از حد ساده انگارانه است زيرا ژن ها به تنهايى هيچ ويژگى اى را به وجود نمى آورند و هميشه به ساير منابع شناختى نياز دارند. بنابراين مى توان فطريت را در چارچوب ژنتيك به اين صورت تعريف كرد: «يك ويژگى تنها در صورتى فطرى است كه از ژن ها تأثير پذيرفته باشد». مشكل اين تعريف برعكس تعريف قبلى است؛ اگر صرفاً تأثير پذيرفتن از ژن ها كافى باشد، بايد همه ويژگى هاى بيرونى موجودات را فطرى بدانيم زيرا همه اين ويژگى ها به هر صورت تحت تأثير ژن ها هستند. مى توان اين تعريف را به اين صورت اصلاح كرد كه هر تأثيرى هم در فطريت يك ويژگى نقش ندارد، بلكه تأثير مزبور بايد به صورت خاصى باشد اما مشكل اين است كه تأثير بايد چگونه باشد تا آن را فطرى بدانيم مهم ترين تبيينى كه به تأثير خاص ژن ها استناد مى كند بر خصوصيات اطلاعاتى ژن ها مبتنى است و در اين چارچوب، مى توان فطريت را اين گونه تعريف كرد: «يك ويژگى تنها در صورتى فطرى است كه داراى كد ژنتيك باشد» يعنى همه اطلاعاتى كه براى رشد آن لازم است در ژن ها وجود داشته باشد؛ در مورد اين قبيل ويژگى ها، عوامل محيطى هيچ نقش اطلاعاتى ندارند؛ نقش اطلاعاتى منحصر به ژن ها است.
بحث درباره درستى يا نادرستى اين تصورات از فطريت بسيار طولانى است و در اين نوشته نمى گنجد؛ اما در كل، روشن شد كه بحث تجربى درباره فطريت در سال هاى اخير به مباحثى همچون «فراگيرى زبان»، «زبان فكر»، «توانايى هاى شناختى» و «ژنتيك» (و وراثت) مربوط است.
گزارش يك سخنرانى تهاجمى در مجمع جهانى دولت
سونامى هويت جهانى
329409.jpg
] شون هيلى‎/ ترجمه : ارسلان مرشدى ]

شون هيلى صاحب كرسى اقتصاد دانشگاه بيرمنگام بريتانيا و يكى از منتقدان برجسته جهانى شدن است و مقالات و كتاب هاى انتقادى متعددى از وى تاكنون به چاپ رسيده است.هيلى در آخرين كتابش با عنوان «آيا جهانى شدن اجتناب ناپذير است » انتقاد هاى متعددى را متوجه حاميان و مروجان جهانى شدن كه وى آنها را «بى تدبير» مى خواند، كرده است.وى يكى از اعضاى ثابت مجمع جهانى دولت و به تعبيرى يكى از بنيانگذاران آن هم است كه همواره به دنبال راهبردى در جهت جهانى كردن پايدار مبتنى بر رهيافت هاى عادلانه و متوازن بوده است. امسال هم در نشست مجمع جهانى دولت در پراگ، هيلى يكى از سخنرانان مطرح به شمار مى رفت. وى در سخنرانى خود كه بيشتر بر محور هويت و فرهنگ گرايش داشت، خبر از وقوع يك سونامى هويتى به دنبال موج هاى ويرانگر جهانى كردن داد. سخنرانى وى به حدى انتقادى و تهاجمى بود كه روزنامه فايننشال تايمز با چاپ قسمت هايى از سخنان هيلى وى را يك «مدافع بى رحم» كشورهاى پيرامونى عنوان كرد.متن زير خلاصه اى از سخنرانى وى است كه مهرماه امسال در جمع بيش از ۱۷۰۰ نفر از انديشمندان و پژوهشگران از ۹۵ كشور جهان ايراد شده است. «انديشه ايران » با وى گفت و گويى انجام داده است كه در آينده نزديك منتشر خواهد كرد.

براين عقيده ام كه در جهان كنونى و در زمان سياست پردازى و اقدام به عمل براى دستيابى به حداقل آزادى هاى فرهنگى بايد به تحولاتى كه در جهان مى گذرد، نيز توجه داشت. امروز در عصر جهانى كردن كه با سلطه روزافزون شركت هاى چند مليتى مشخص مى شود، فرهنگ هاى ملى به طور روز افزونى در برابر اين شركت ها كم توان تر به نظر مى آيند و اين شركت ها نيز برخلاف ادعاى دوستان ما سازمان هاى خيريه اى و حمايتى نيستند، بلكه براى كسب حداكثر سود و سرمايه مى آيند و همين كه شرايط بهترى در جاى ديگر بيابند، مى روند و آن چه كه به جا مى گذارند اگر خرابى و انهدام طبيعت، اقتصاد، محيط زيست و ...نباشد- كه در بسيارى موارد هست- شمارى از زنان و مردان اند كه كارشان را از دست داده اند و يك مشت فرد بى هويت شده و از خود رانده شده اند، جماعتى كه مى مانند بايد براى جلب نظر و مساعدت اين «دزدان دريايى» عصر جديد شرايط نامساعدترى را قبول كنند و اگر چنين بكنند، ممكن است مجدداً به كار گمارده شوند و اگر هم به اندازه كافى « انعطاف پذير» نباشند كه خوب ديگر تقصير خودشان است و در اين اقيانوس فرهنگ غالب غرق مى شوند.با پيدايش و تحقق روزافزون و گسترده جهانى شدن راهبرد پاسداشت مؤلفه هاى هويت و فرهنگ براى جوامع مختلف نيز به صورت جدى ترى مطرح شده است. اگر چه ممكن است در آغاز راه فكر كنيم كه جهانى شدن فقط در مقوله اقتصاد مطرح است اما اين اپيدمى درآوردگاه اقتصاد خاتمه پيدا نمى كند و به تدريج به ساير قلمروها از جمله سرزمين حساس هويت و فرهنگ نيز كشيده مى شود. اگر شركت هاى چند مليتى ابزار مناسب جهانى كردن اقتصاد باشند از دانشگاه ها گرفته تا انتشارات و انواع شبكه ها همه و همه اهرم هاى جهانى كردن فرهنگ و هويت به حساب مى آيند.
در دوره هاى گذشته فضايى بسته در هر كشور وجود داشت.در درون چنين فضايى نسبتاً بسته و نفوذ ناپذير فرهنگ هاى بومى معمولاً جداى از دخالت و مزاحمت فرهنگ هاى بيگانه و تهاجم هاى هويتى، عناصر هويت بخش و تقريباً ثابتى را ارائه مى كردند.اعضاى يك واحد اجتماعى معين كوچك همواره با عناصرى هويت مى يافتند كه در طول چندين نسل ثابت مانده بودند و ازلى و ابدى تلقى مى شدند.اين عناصر همواره باز توليد مى شدند و عرضه ثابت و محدود آنها زمينه و لزوم هرگونه انتخاب و چون و چرا كردن را از بين مى برد.در واقع ساز و كارهاى فرهنگ پذيرى و هويت بخشى بسيار كارآمد بودند و تضاد و تعارضى بين عناصر هويت بخش مختلف قومى، ملى و جغرافيايى وجود نداشت ولى فرايند جهانى شدن با برهم ريختن فضاى انحصارى و از بين بردن مصونيت فرهنگ ها قابليت و توانايى آنها را در زمينه هويت سازى سنتى و فرهنگ سازى بومى بسيار كاهش داد. فرايند جهانى شدن همچنين ساختارهاى اجتماعى قدرتمندى پديد مى آورد كه همه هويت هاى فردى و جمعى را ناديده مى گيرند يا دست كم دگرگون مى كنند و مضمحل مى نمايند.
من معتقدم كه اين فرايند نظام هاى كاركردى جديدى را كه در زندگى اجتماعى مسلط مى سازد.اين نظام ها ابزارى هستند و تعلق گروهى در آنها وجود ندارد.با فراگيرتر و پرشتاب تر شدن جهانى كردن دنيايى از بازارها، شبكه ها و سازمان ها شكل مى گيرد كه عمدتاً با الگوى انتظارات عقلانى مانند غرايز، قدرت طلبى و محاسبات خودخواهانه اداره مى شوند و نيازى به هويت ندارند.افراد هنگامى خود را داراى هويت و زندگى معنادار مى دانند كه نياز آن ها به تداوم، ثبات، همانندى با اجتماع، برترى و امر مطلق به اندازه قابل قبولى تأمين شود چرا كه حصول هويت و معنا در شرايطى ممكن است كه افراد احساس كنند ثبات و تداوم دارند و در عين متمايز بودن از انسان هاى ديگر با برخى از آنها همانند و هم بسته بوده و داراى نظم معنايى مطلق و حتى برتر هستند.فرايند جهانى شدن با گذشتن و رها كردن فضا و زمان از قيد مكان و نسبى كردن فرهنگ ها و مرجع هاى اجتماعى بومى، هويت سازى و معنا يابى به شيوه سنتى را بسيار دشوار و حتى ناممكن مى كند.بنابراين نوعى بحران فراگير و فزاينده هويت و معنا جوامع مختلف جهان را فرا مى گيرد كه به صورت هايى گوناگون در تصورها و احساسات افراد و گروه هاى مختلف بازتاب پيدا مى كند. انتقال منابع ثابت و محدود هويت كه در گذشته به مانند ميراثى مقدس از نسلى به نسل ديگر منتقل مى شد امروزه با مشكل روبه رو شده است.علاوه بر آن، جهانى كردن نيز با درمانده نمودن حاميان سنتى هويت و ناكارآمد كردن عوامل آن زمينه توليد و عرضه انبوه منابع و مصالح هويت و معنا نظير هويت ليبرالى را فراهم مى كند و با رها كردن اين گونه منابع از قيد مكان و سرزمين خاص، پخش و گسترش آنها را در نقاط مختلف جهان آسان تر مى سازد.شايد اگر بگويم كه همه اينها سرآغاز يك سونامى هويتى است و مى رود تا بنيان ساخت هاى فرهنگى ما را ويران كند، اشتباه نكرده باشم.
من فكر مى كنم كه جهانى كردن نه تنها منابع هويت و بنابراين امكان هاى هويت سازى را افزايش مى دهد، بلكه آزادى عمل فرد را هم در اين عرصه به نحو چشمگيرى بالا مى برد و اين يعنى احساس خطر هويتى بايد در ميان ما افزايش يابد.در جوامع سنتى فرد معمولاً به صورتى منفعلانه هويت مى يافت و ناخود آگاه و خود به خود ميراث دار هويتى مى شد كه در طول زندگى چندين نسل حفظ شده بود.در جوامع گذشته عرصه هويت سازى چنان توسط نيروهايى مانند سنت، طبيعت و گفتمان مسلط و نهادهاى اجتماعى اشغال شده بود كه فرد نمى توانست از حداقل خودمختارى و آزادى عمل برخوردار شود.اين نيروها هويت و نظام معنايى معينى براى فرد تعريف و عرضه مى كردند كه پذيرش آن از سوى او تقريباً گريزناپذير بود، اما اكنون اين كاراكترها سرمايه، فناورى، جنگ و سيطره و استيلاى فرهنگى است.جهانى كردن عاملى مهم جهت دگرگون كردن شرايط و چارچوب هاى سنتى هويت سازى است و تلاش درجهت تخريب عوامل و منابع سنتى هويت و جا دادن هويت هاى جعلى از جمله اهداف بارز و آشكار آن است.به همين علت فرايند هويت سازى درجهان كنونى دشوار است.اگر چه هويت ها جملگى ساخته مى شوند و هر چند طبيعى به نظر مى رسند، ولى در واقع طبيعى و ذاتى نيستند و به نوعى ريشه در گذشته ما ندارند.قدرت هاى هژمونيك همواره دست اندركار هويت سازى هستند و براى حفظ اين هويت هاى جعلى مى كوشند تا سلطه و سيطره خود را فزونى دهند.
بى گمان مى بايست فرهنگ را مهم ترين و اصلى ترين منبع و چشمه هويت دانست. افراد و گروه ها همواره با توسل به عناصر فرهنگى گوناگون هويت مى يابند زيرا اين اجزا و عناصر توانايى چشمگيرى در تأمين نياز انسان ها به متمايز بودن، در عين ادغام شدن در جمع دارند. شايد از همين رو باشد كه اينك نگاه هاى جهانى گران اينقدر به هويت معطوف شده است.به واقع اگر بتوان هويت را هم جهانى كرد، در آن صورت، وقت آن رسيده كه ما هم ديگر سخنى نگوييم و سكوت كنيم.چرا كه گسترش جريان هاى جهانى كردن و شكل گيرى جامعه فراملى فرهنگى در عرصه هويت سازى مشكلاتى چند دارند.با فرسوده تر و نفوذپذير شدن مرزهاى فرهنگ ملى حد و مرزهاى هويتى در هم مى ريزد و سلطه بلامنازع هويت و فرهنگ ملى مخدوش مى شود و آنگاه همان دوستان نيويوركى ما را به مزارع و چراگاه هاى تگزاس مى برند تا برايشان گاوچرانى كنيم.پس بهتر آن است كه ادعا كنيم هويت كنونى نه قالب و قطعه سنگينى منسجم كه كهكشانى از هزاران سياره و ستاره متكثر و متحرك يا دريايى به ظاهر پيوسته و سرشار از ميليارد ها قطره سيال است.با وجود همه اين احوال گوناگون از ميان زمان ها و رخدادهاى تاريخى و در پيكره هويت با نوعى استمرار و استعمار هويتى مواجهيم و اين يعنى صورتى نوين از ليبراليسم و كاپيتاليسم فرهنگى.امرى پوشيده و مغفول كه به طور ناخودآگاه بر شخصيت اعتقادى و رفتارى ما رنگ خود را مى زند و عادتى براى جهانى شدن و پذيرفتن اين سيل ويرانگر به وجود مى آورد.ما در حال سقوط به ورطه اى ويرانگر هستيم كه در آن اين باور وجود دارد كه فرهنگى هاى بى هويت غربى قادرند مشكلات ما را حل و فصل نمايند؛ اين باور كه نئوليبراليسم مادر هويت ماست. هنگامى كه ما اعتقاد زيادى به يك هويت خاص داشته باشيم، دلايل اوليه تشكيل و قاعده مند شدن آن را فراموش خواهيم كرد.فرهنگ ها به اين دليل بنيان نهاده مى شوند كه بتوانند نقايص موجود را برطرف نموده و سودى براى پيروان خود به همراه آورند.متأسفانه هنگامى كه يك فرهنگ پذيرفته مى شود به گونه اى ارزش مى يابد كه حتى اگر نتايج حاصل از آن به مراتب از آنچه كه تصور مى شد بدتر نيز باشد، همچنان آن را مى پذيريم، طبق آن عمل مى كنيم و بدان پايبند مى مانيم. به نظر مى رسد ما هم اين زمان اين چنين هستيم. ما با چشمان خود مى بينيم كه اين بى هويتى ليبرال ها چه بر فرهنگ ما آورده است. اكنون كشورهايى كه در گرداب جهانى كردن غرق شده اند، به طور متوسط نيمى از فرهنگ هاى بومى خود را از دست داده اند. جهانى كردن پيش از اين هم نشانه هايى را نشان داده است كه گويى به فرهنگ و هويتى تبديل مى گردد كه ياراى تحمل هيچ فرهنگ ديگر را نخواهد داشت.اين امر براى جهانى كردن تأسف برانگيز است و براى ما درد آور.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |