يكشنبه ۴ آذر ۱۳۸۶ - ۱۴ ذيقعده ۱۴۲۸
Sun, Nov 25, 2007
ماجرا
۳۷۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
سياسى۳
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
كتك كارى زوج جوان بخاطر كاپشن خاكسترى
] حميده گودرزى ]

يك مرد جوان در اعتراض شديد به نوع لباس پوشيدن همسرش او را به باد كتك گرفت. به گزارش خبرنگار ما ، چندى قبل زن ۲۳ ساله اى با صورتى كبود و دست و پاى شكسته به شعبه ۶ بازپرسى دادسراى ناحيه ۷ تهران مراجعه كرد و شكايتى عليه همسرش تسليم « رضا افسر دير» بازپرس پرونده كرد و گفت: آقاى بازپرس ديگر حاضر نيستم در خانه مردى كه مشكل روحى ـ روانى دارد زندگى كنم. طى يك سال زندگى مشترك به بهانه هاى واهى از جمله اين كه با او لجبازى مى كنم و كاپشن خاكسترى كه مورد علاقه و پسند او نيست را مى پوشم مرا به باد كتك مى گيرد.
به طورى كه چند بار بر اثر شدت ضربات او، راهى بيمارستان شده ام. آخرين بار نيز دست و پايم را شكسته است.
وى درباره چگونگى آشنايى خود با همسرش گفت: حدود دو سال قبل در يك مطب دندانپزشكى مشغول كار شدم. چند ماه بعد با حميد كه در يك مؤسسه پزشكى كار مى كرد آشنا شدم. در همين ايام او به من پيشنهاد ازدواج داد. اما خانواده هاى ما مخالف ازدواج مان بودند تا اين كه سرانجام با پافشارى من و حميد خانواده ها رضايت دادند تا با هم عروسى كنيم. در نتيجه با مهريه ۵۱۴ سكه پاى سفره عقد نشستيم و پيوند زناشويى بستيم. چند ماهى زندگى خوبى داشتيم تا اين كه چهره واقعى حميد رو شد.
شوهرم به هيچ عنوان اجازه نمى داد كه لباس هاى متنوع با رنگ هايى كه دوست دارم بپوشم. در عين حال مجبورم مى كرد هر لباسى را كه او مى پسندد بپوشم به همين خاطر از كارها و رفتارش متنفر بودم.
اگر هم به حرف هايش گوش نمى دادم، مى بايست خودم را براى كتك خوردن آماده مى كردم. زن جوان در حالى كه گريه مى كرد با صداى بغض آلود گفت: چند روز قبل مادرم براى روز تولدم يك كاپشن خاكسترى خريد و من هم غافل از اين كه شوهرم رنگ خاكسترى دوست ندارد آن را پوشيدم. وقتى شوهرم به خانه آمد با ديدن كاپشن خاكسترى عصبانى شد و با پرخاشگرى به من گفت: تو با من لجبازى مى كنى. من از رنگ خاكسترى متنفرم. چرا اين كاپشن را پوشيدى. بعد هم با زور كاپشن را از تنم درآورد و با قيچى آن را تكه تكه كرد. سعى كردم مانع كارش شوم اما با كمربند به جانم افتاد. حسابى كتكم زد. درحقيقت تا حد مرگ از دست او كتك خوردم. به طورى كه يك دست و پايم شكسته و صورتم نيز آسيب ديد.
حميد نيز در دفاع از خود به بازپرس پرونده گفت: پريسا، زن زندگى نيست. من در انتخاب همسر اشتباه كرده ام. او با انجام كارهاى خلاف ميل من لجبازى مى كند. برخلاف سليقه ام لباس هايى مى پوشد كه من خوشم نمى آيد. آقاى بازپرس من با اين زن نمى توانم زندگى كنم و حاضرم تمام حق و حقوق او را پرداخت كنم تا از هم جدا شويم. بازپرس پرونده با شنيدن اظهارات زن و شوهر، حميد را به اتهام ضرب و شتم همسرش با قرار وثيقه مناسب به زندان فرستاد. بعد هم به او يادآور شد كه براى جدايى بايد دادخواست طلاق خود را به مجتمع قضايى خانواده ارائه دهند. در اين جا فقط به شكايت همسرتان درباره آسيب جانى كه به او براثر ضرب و شتم شما وارد شده است رسيدگى مى شود.
زندگى در يخبندان
330279.jpg
] ايران واشقانى فراهانى]

عطش عشق در درونش شعله مى كشيد.
از وقتى دلباخته يكى از همكلاسى هايش شده بود در تمام فكر و خيالش فقط «سارا» را مى ديد.
وقتى با كلامى شورانگيز در برابرش ايستاد و به او ابراز علاقه كرد، سارا راز بى قرارى اش را فهميد. بعد هم با لبخندى دلنشين و نگاهى مهربان بذر اميد را در دلش كاشت.
« با اين كه نظرم مثبت است اما پدرم بايد در اين مورد تحقيق و نظر نهايى را اعلام كند.»
حميد با اميد به آينده اى روشن به انتظار نشست.
در ذهنش دورنماى خوشى از آينده ترسيم كرد.
مدتى پس از آشنايى همراه با خانواده اش به خواستگارى رفت. براى او زندگى بدون «سارا» معنا نداشت و مادرش اين را خيلى خوب از حركات غيرعادى پسرش مى خواند.
دختر و پسر جوان هر دو دانشجوى پزشكى بودند و از نظر سطح مالى و خانوادگى هم تفاوت زيادى نداشتند. تحقيق هاى پدر «سارا» حدود يك ماه طول كشيد. با آن كه خواستگار جوان در سايه پشتكار و تلاش خود از موقعيت اجتماعى خوبى برخوردار بود، اما محبت او به دل پدر عروس نمى نشست.
سرانجام پس از چند ماه پدر و مادر دختر با اطلاع از علاقه مندى دخترشان به خواستگار مورد علاقه اش، با دلخورى و بى ميلى اجازه دادند مراسم خواستگارى انجام شود و بزرگان فاميل دور هم جمع شوند تا در مورد سرنوشت اين دو جوان تصميم بگيرند.
حميد با اطلاع از اين تصميم احساس كرد مى تواند به عنوان يك مرد براى زندگى آينده اش شهامت نشان دهد و مسئوليت سنگين آن را بر دوش بگيرد. با اراده اى قوى در مراسم حاضر شد و وقتى پدر عروس براى انداختن سنگى بزرگ پيش پاى داماد، مهريه دخترش را ۱۵۰۰ سكه طلا تعيين كرد، صداى قاطع داماد عاشق پيشه سكوت سنگين مجلس را شكست و او بلافاصله موافقتش را با مهريه تعيين شده اعلام كرد.
سر سفره عقد، «سارا» به خاطر آن كه روز جشن همزمان با روز تولد شوهرش بود، ۱۰ سكه از مهريه اش را به او بخشيد و به اين ترتيب دخترجوان با ۱۴۹۰ سكه به عقد دائم همكلاسى خودش درآمد.
مهريه كم نظير عروس جوان در آن موقع خيلى زود سر زبانها افتاد. هر چند تازه داماد بارها به خاطر پذيرفتن چنين شرطى از سوى دوستان و فاميل مورد سرزنش قرار گرفت.
با پايان دوره تحصيل و اجازه تأسيس مطب، «سارا» كه قرار بود به زودى مادر شود، به عنوان پزشك عمومى كارش را شروع كرد. اما شوهرش با قبولى در دوره هاى فوق تخصص، براى ادامه تحصيل به شهر ديگرى منتقل شد.
سارا به خاطر تربيت خانوادگى اش سعى كرد در اين مدت طورى رفتار كند تا سرمشق ديگران باشد و زندگى آرام و به دور از تنشى براى شوهرش فراهم كند. به خصوص وقتى به خاطر آورد كه چگونه حميد با قبول مهريه سنگين او را نزد فاميل سرافراز كرده است، بيش از پيش در اين راه تلاش كرد.
خانم دكتر كه مادر ۲ فرزند شده بود هيچ وقت اجازه نداد شوهرش احساس ناراحتى و بى مهرى كند.
او هميشه خود را مدافع شوهر و فرزندانش مى دانست و حتى وقتى شوهرش در يك مركز بين المللى مشغول كار شد، او را دلگرم كرد و با تشويق به كسب موقعيتى بهتر بيش از پيش بار زندگى را به دوش گرفت.
***
پس از سال ها زندگى مشترك خانم دكتر احساس كرد زود خسته و عصبانى مى شود و در عين حال هم كم حوصله به نظر مى رسيد. او پس از بررسى هاى دقيق متوجه شد مبتلا به سرطان است. به فكر فرو رفت. احساس كرد فرصت زيادى براى زندگى ندارد و پس از سال ها تلاش نيازمند محبت همسر و حضور بيشتر او در خانه است.
خانم دكتر ۵۰ ساله شده بود و هر ۲ فرزندش نيز در دانشگاه مشغول تحصيل بودند. اما شوهرش «حميد» ديگر آن آدم سابق نبود.
اخلاق و رفتارش به شدت تغييركرده بود. توجهى به همسر و خانواده اش نداشت. هروقت هم سارا حرفى مى زد، يا مشغول كار بود يا اين كه حوصله نداشت. بيشتر وقت خود را صرف جلسات و سفرهاى خارجى مى كرد و هيچ تلاشى هم براى به دست آوردن دل شكسته زنش نمى كرد.
تلاش سارا نيز براى جلب محبت شوهرش بعد از گذشت ۶ ماه كاملاً به نااميدى مبدل شد. رفتار حميد روز به روز سردتر مى شد و ديگر حتى نگاهى هم به همسرش نمى انداخت.
بالاخره كاسه صبر سارا لبريز شد و زخم هاى كهنه سرباز كردند.
حميد ۲ ماهى بود كه به بهانه شركت در جلسه ها و كنفرانس ها به يكى از كشورهاى خارجى سفر كرده و زن بيمارش را فراموش كرده بود.
سارا وقتى فهميد مرغ دل شوهرش به بام ديگرى پركشيده و از مدت ها قبل به يكى از همكارانش علاقه مند شده و تصميم به تشكيل زندگى مشترك با او گرفته، از شور عاشقى نسبت به شوهر خود چشم پوشيد و در خانه اى كه سهم او از آن مرگ بود، به انتظار بازگشت شوهر و تعيين تكليف نهايى چشم به در دوخت.
ترس و دلهره از سرنوشت نامعلوم او را آزار مى داد.
پس از روزها چشم انتظارى سرانجام در برابر شوهرش ايستاد. صورتش پر از التماس بود و در پس هاله اى از اشك معصومانه تر به نظر مى رسيد.
سعى كرد خاطرات گذشته و عهد و پيمانى را كه در جوانى با هم بسته بودند، به شوهر خود يادآورى كند اما خنده سرد شوهر آب پاكى را بر دستان خسته اش ريخت.
رنگ به صورت او نمانده بود. هنوز نمى توانست خزان زندگى شان را باور كند. دلش از اين همه بى وفايى به درد آمد و اين ضربه روحى وجودش را لرزاند.
بچه ها با شنيدن صداى مشاجرات پدر و مادر در جريان اختلاف هاى آنان قرار گرفتند و سرانجام يك شب حميد با عصبانيت خانه را ترك كرد.
شيشه غرور سارا ترك خورده بود.
انگشتان تكيده اش به آرامى روى حروف صفحه كليد جابه جا شدند.
با ارسال پيامى به صندوق الكترونيكى شوهرش از او خواست به خاطر سلامت روان بچه ها و جلوگيرى از آسيب روحى آنان چند ماه به خانه نيايد تا در آرامش به جدايى و عواقب آن فكر كنند.
سارا در جواب ايميل خود با استقبال شوهرش روبه رو شد و ۵ ماه بعد با مراجعه به دادگاه خانواده تهران مهريه خود را به اجرا گذاشت.
خانم دكتر در اقدامى ديگر نيز قفل هاى خانه را عوض كرد و از دخترانش خواست تا كليد را دراختيار پدرشان قرار ندهند.
نفقه فرزندانش را هم به اجرا گذاشت و قرار شد شوهر ماهيانه ۳۰۰ هزار تومان به ۲ فرزندش بپردازد.
«سارا» مى دانست شوهرش به خاطر اجراى طرح تحقيقاتى اش ماهيانه ۲ هزار دلار دريافت مى كند اما هيچ دليل و مدركى نتوانست به دادگاه ارائه دهد و شوهر هم ادعا كرد دريافتى او هر ماه تنها يك ميليون و ۸۰۰ هزارتومان است. «حميد» حتى ادعا كرد هزينه زندگى و نگهدارى مادرش هم با اوست. در حالى كه سارا مى دانست مادرشوهر پيرش زنى ثروتمند و مقيم خارج است. او حتى نتوانست ثابت كند به سادگى اقساط خريد ۲ خودرو شوهرش را پرداخت كرده و حالا اجازه سوارشدن آنها را هم ندارد و بايد علاوه بر هزينه زندگى، مخارج تحصيل فرزندانشان و هزينه هاى درمان خود، مبلغ زيادى را هم براى اياب و ذهاب خود و فرزندانش بپردازد.
سرانجام دادگاه خانواده با بررسى مدارك موجود در پرونده و شنيدن اظهارات طرفين حكم داد.
بدين ترتيب قرار شد مرد تعداد ۸۰ سكه به عنوان پيش قسط و ماهيانه دو و نيم سكه به عنوان مهريه همسرش بپردازد.
چشمان «سارا» در فشار بى رحم افكار، سرد و بى حركت به خطوط حكم دادگاه خيره ماند.
نمى داند آفتاب عمرش چه وقت غروب خواهدكرد. اما به خوبى مى داند كه شوهرش ۴۷ سال فرصت دارد تا مهريه اش را بپردازد.
يعنى ۴۷ زمستان ديگر هم بايد بگذرد.
هرچند سرطان در اعماق وجودش جاخوش كرده و عمر سلامتى اش كوتاهتر از آن است كه به اميد دريافت آخرين سكه در ۹۷ سالگى بنشيند.
اما هنوز زير بارش سختى ها، رو در روى همه بادها در واپسين نفس هاى زندگى ايستاده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |