]ابوتراب يغمايى]
* درباره هاينس رايشنباخ (H. Reichenbach)
وى در دهه ۱۹۱۰ مهندسى عمران، رياضيات فيزيك و فلسفه را در دانشگاه هاى برلين، گوتينگن و مونيخ فراگرفت. كاسيرر در فلسفه، هيلبرت در رياضيات و پلانك، بورن و زومرفلد در فيزيك استاد وى بودند. در سال ۱۹۱۵ مدرك دكتراى فلسفه خودرا اخذ مى كند و در همان سال در سخنرانى هاى انيشتين كه در ارائه نسبيت عام در برلين ايراد مى شده است شركت مى كند و تحت تأثير اين نظريه سه كتاب مهم درباره مبانى بنيادى نسبيت و هندسه فضا- زمان در دهه۱۹۲۰ منتشر مى كند. وى به همراه كارنپ سردبيرى مجله Erkenntnis را برعهده داشت، مجله اى كه سهم بزرگى در انتشار انديشه هاى حلقه وين داشت. وى با روى كارآمدن حكومت فاشيستى در آلمان به تركيه و از آنجا به آمريكا نقل مكان مى كند. هاينس در سال ۱۹۵۳ در گذشت و كتاب «جهت زمان» (Direction of Time) او بعد از مرگش انتشار يافت.
* براى مطالعه بيشتر
كتاب يا مقاله اى در مورد پيكان زمان به فارسى ترجمه نشده يا به نگارش در نيامده است. اين مبحث در فلسفه فيزيك عموماً تحت فلسفه مكانيك آمارى مورد مداقه قرار مى گيرد. مدخل «فلسفه مكانيك آمارى» نوشته اسكلار (Sklar) در دانشنامه فلسفى استنفور به صورت آنلاين قابل دسترسى است. از جمله كتاب هايى كه رهيافتى فلسفى را به اين موضوع دنبال مى كند كتابTime,Tense,and causation نوشته تولى(Tooley) است كه توسط انتشارات آكسفورد منتشر شده است. كتاب(Assymetry)hysics of Time نوشته ديويس (Davies)رهيافتى فيزيكى را در تحليل اين موضوع بر مى گزيند.
مردم انتظار ندارند كه گذشته شان با رفتار امروزشان تغيير كند، همانطور كه انتظار ندارند جنگ آمريكا با عراق مانع از بروز جنگ جهانى دوم شود. شما نيز انتظار نداريد كه خاكستر سيگارتان به سيگار مصرف نشده تبديل شود همانطور كه انتظار نداريد قرمه سبزى آماده بر روى اجاق گاز به سبزى خام و گوشت و لوبياى ناپخته تبديل شود. در نظر اول اين عدم تقارن ميان خصلت رخداد ها به زمان انجام آنها بستگى دارد. يعنى عدم تقارنى ميان رخدادهايى كه در گذشته رخ داده اند و رخدادهايى كه در آينده رخ خواهند داد وجود دارد. با توجه به مثالهاى ارائه شده مى توان حدس زد كه اولاً ما نسبت به وقوع رخدادهايى كه درگذشته اتفاق افتاده اند يقين داريم ولى نسبت به رخداد هاى آينده خير. من مى دانم كه ديروز چه اتفاقاتى برايم رخ داده است ولى از رخدادهايى كه فردا برايم اتفاق خواهد افتاد آگاهى ندارم. به عبارتى مى توان ادعا كرد كه تمايز ميان گذشته وحال امرى معرفتى است. ثانياً مى توان مدعى شد كه رخداد هاى گذشته كاملاً متعين هستند در حالى كه رخدادهاى آينده مشخص نيستند. در اين صورت تمايز ميان رخداد امروز و فردا تمايزى متافيزيكى خواهد بود. يكى از شيوه هاى معمول در فلسفه علم در برخورد با اين مسأله يعنى عدم تقارن زمانى توسل به اصل عليت است. يعنى چون همواره علت بر معلول خود به لحاظ زمانى تقدم دارد پس عدم تقارنى نيز بايد ميان گذشته و آينده وجود داشته باشد. در اين مقاله سعى مى شود اين موضوع از زاويه ديدى طبيعى مورد بررسى قرار گيرد. كارى كه توسط فيزيكدانان براى تبيين اين عدم تقارن انجام مى شود به اين ترتيب است كه نشان مى دهند بعضى از تحولات زمانى به لحاظ زمانى برگشت پذير ( Reversal-Time) هستند و برخى خير. به عنوان مثال فرآيند اندازه گيرى در مكانيك كوانتومى فرآيندى برگشت ناپذير است . هرچند كه اكثر تحولات زمانى در فيزيك بازگشت پذيراند. به اين معنا كه شكل معادله با معكوس كردن «جهت زمان» (direction of time) تغيير نمى كند و برقرار باقى مى ماند.
اما صرفاً نشان دادن فرآيندهاى بازگشت ناپذير جهت تبيين فلسفى موضوع كفايت نمى كند. قدم ديگرى بايد برداشته شود تا اين تحولات فيزيكى به شهود ذهنى ما درباب اين عدم تقارن در زمان پيوند بخورد. بنابراين با اين فرض كه برخى از سيستم هاى فيزيكى به لحاظ زمانى نامتقارن هستند اين پرسش اهميت پيدا مى كند كه چه چيز اين گره خوردگى عدم تقارن در سسيستم هاى فيزيكى را با شهود اوليه ما تبيين مى كند قبل از اين كه به پاسخ كلاسيك به اين پرسش، يعنى پاسخ بولتزمان بپردازيم ابتدا بايد با مفهوم آنتروپى آشنايى پيدا كرد. آنتروپى يك سيستم فيزيكى مربوط به مجموعه حالات ممكنى است كه سيستم مى تواند در يكى از آنها قرار گيرد وقانون دوم ترموديناميك و قرائت ميكروسكوپيك آن بر احتمال افزايش آن حالات حكايت مى كند. به اين ترتيب كه هرچه تعداد ذرات يك سيستم بيشتر شوند احتمال افزايش آنتروپى نيز بيشتر مى شود. به عنوان مثال فرض كنيد يك گاز در درون ظرفى از خلأ قرار مى گيرد. ذرات اين گاز تمايل به پخش شدن و به بيان معروف تمايل به افزايش بى نظمى دارند. براى تبيين چنين پديده هايى كه صرفاً با توسل به قانون دوم ترموديناميك تبيين مى شوند نمى توان دليل على و معلولى آورد. به عبارتى ديگر اين قانون به قوانين على حاكم بر جهان مثل قوانين نيوتن در فيزيك كلاسيك و يا معادله شرودينگر در مكانيك كوانتومى كاهش پيدا نمى كنند. بولتزمان در مقاله مشهورش كه درباره تبيين مكانيكى اين موضوع است ادعا مى كند مردم فكر مى كنند پيكان زمان همواره رو به جلو است و بنابراين عدم تقارنى ميان آينده و گذشته وجود دارد و اين صرفاً به اين دليل است كه آنتروپى بخشى از جهان كه ما در درون آن زندگى مى كنيم رو به افزايش است. استدلال وى به لحاظ روش شناختى استدلال جالبى به نظر مى رسد. وى مى گويد مردم از عدم تقارن مكانى نيز آگاهى دارند يعنى ميان بالا و پائين عدم تقارن وجود دارد. اشيا همواره به پائين سقوط مى كنند و نه به بالا و اين به دليل اين است كه در مكانى كه ما اكنون زندگى مى كنيم قانون گرانش نيوتن برقرار است و اين قانون ادعا مى كند كه نيروى گرانشى ميان اجسام آنها را به سمت يكديگر مى كشاند. تبعاً اگر در جايى از جهان اصلاً نيروى گرانشى وجود نداشته باشد مردم نيز تمايز يك طرفه اى ميان بالا و پائين برقرار نمى كنند. به طريق مشابه در جايى از جهان كه به لحاظ ترموديناميكى تعادل برقرار باشد انسان ها درك نامتقارنى از آينده و گذشته ندارند. در آن قسمت از جهان شما به راحتى مى توانيد تصور كنيد كه خواندن اين مقاله در حال حاضر ديروزتان را تغيير مى داد! (البته با اين پيش فرض كه خواندن مقاله حالت غير تعادلى بوجود نياورد). يكى از دلايلى كه در دفاع از اين استدلال آورده مى شود اين است كه ما نمى توانيم بدون توسل به مفاهيم نظم و بى نظمى عينى جهت صحيحى از رخداد ها را در نظر بگيريم. فرض كنيد فيلمى به شما نشان داده مى شود كه پلان هاى آن جابه جا شده باشند. شما بدون توسل به نظم اصلى كه كارگردان مورد نظرش بوده است، نمى توانيد جهتى از زمان را مرجح بدانيد. يا به عبارتى ديگر مى توان فرض كرد كه اگر دو كارگردان با مجموعه پلان هاى يكسانى مواجه شوند مى توانند از آن دو مجموعه پلان، دو فيلم مختلف و بنابراين دو روايت زمانى متفاوت خلق كنند. پيكان زمان تنها در پرتو نظم (كه مى تواند صورت هاى متفاوتى داشته باشد ودر نتيجه عينى نباشد) معنا پيدا مى كند. مخالفان اين استدلال بيان مى كنند نمى توان صورت هاى مختلفى از نظم را پديد آورد و يا حداقل نظم حداكثرى تنها يك صورت دارد. مدافع اين استدلال در مورد دو كارگردان خواهد گفت اگر دو كارگردان بخواهند بيشترين انسجام را پديد آورند تنها يك روايت زمانى را خلق خواهند كرد. بنابراين همانقدر كه نظم حداكثرى يكتا و عينى است جهت زمان نيز عينى و واقعى است.
|
|
|
اما چنين استدلال هايى ما را به پاسخ پرسش اوليه هدايت نمى كنند. ما مى خواستيم شهودهاى اوليه مان در باب عدم تقارن زمانى را تبيين كنيم نه اين كه نشان دهيم چنين باورهايى از تعبير آنتروپيكِ عدمِ تقارنِ زمانى، نتيجه مى شوند يا نمى شوند. يكى از پاسخ هاى مشهور پاسخ رايشنباخ است. به نظر وى بدون توسل به تعبير آنتروپيك و با توجه به عليت و ارتباط آن با رخدادهاى آينده و گذشته مى توان اين باور شهودى را تبيين كرد. به نظر وى ميان گذشته و آينده عدم تقارن وجود دارد. به اين ترتيب كه اگر دو رخداد كه به لحاظ فضايى جدا هستند با يكديگر همبستگى داشته باشند آنگاه حتماً يك رخداد در گذشته وجود داشته كه با هردوى آنها ارتباط على داشته است. اما نمى توان رخدادى را در آينده يافت كه رابطه على را با دو رخداد همبسته در همان جهت داشته باشد. به عنوان مثال فرض كنيد كه امروز تمامى دانش آموزان يك كلاس در يك ساعت وارد جلسه امتحان مى شوند و دريك زمان برگه هاى خودرا تحويل مى دهند. اين همبستگى ميان رخدادهاى امروز به اين دليل است كه ديروز معلم گفته بود كه در فلان ساعت امتحان شما شروع مى شود و در فلان ساعت تمام. بنابراين اين گفته معلم در ديروز باعث همبستگى ميان تعداد زيادى از رخدادهاى امروز شده است. اما نمى توان رخدادى در آينده را يافت كه علت اين همبستگى شده باشد. اين تبيين از عدم تقارن زمانى را عدم تقارن شاخه اى (fork asymmetry) مى نامند. در اين مورد عدم تقارن على و باور شهودى ما نسبت به آن مبنا گرفته شده است و باور شهودى ما به عدم تقارن زمانى به آن كاهش پيدا كرده است. يكى ديگر از اين نوع رهيافت ها نمونه كلاسيك نظريه لويس است. لويس در مقاله معروف خود با عنوان «وابستگى خلاف واقع و پيكان زمان» تحليلى ارائه مى دهد كه در آن عدم تقارن در شرطى هاى خلاف واقع مبنا گرفته مى شود و ساير عدم تقارن ها مثل عدم تقارن على و زمانى براساس آن پايه گذارى مى شود. شايد يكى از نقاط ضعف چنين رهيافت هايى اين باشد كه هيچ گونه ارتباطى با تعبير آنتروپيك عدم تقارن زمانى برقرار نمى كنند.