چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۸۶ - ۱۷ ذيقعده ۱۴۲۸
Wed, Nov 28, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
سلامت
گفت وگوى «جوان» با قديمى ترين ساندويچ فروشى
كه «سيب زمينى سرخ كرده» را باب كرد
چشم انداز
گفت وگوى «جوان» با قديمى ترين ساندويچ فروشى
كه «سيب زمينى سرخ كرده» را باب كرد
جادو براى خندق بلا
330924.jpg
] محسن جندقى ]

شكم درميان اعضاى بدن جايگاه ويژه اى براى برخى دارد. البته اين كلمه سه حرفى فقط يك عضو نيست و اعضاى مهمى از لوله مرى گرفته تا روده ها عضو آن هستند. ظاهراً درجه اهميت شكم ياهمان خندق بلا با پيشرفت علم و فناورى در جوامع مختلف رابطه مستقيم دارد به طورى كه هرچه كشورها پيشرفته تر مى شوند، بر تعداد اغذيه فروشى هاى آن هم افزوده مى شود. البته اغذيه فروشى داريم تا اغذيه فروشى.مثلاً يك خيابان كه انواع اغذيه فروشى از ساندويچ سرد و يخ زده گرفته تا انواع ساندويچ داغ و لب سوز در آن توليد و عرضه مى شود، زمانى كه شكم ها اعلام ساعت گرسنگى مى كنند شلوغ مى شود اما آيا توزيع جمعيت گرسنگان در مقابل اين مغازه ها يكسان است مشاهدات ما كه پاسخ منفى را پيشنهاد مى كند چون در همان خيابان از اتومبيل هاى لوكس و قرتى مآب گرفته تا ژيان و فولكس عهد بوق فقط در يك نقطه متمركز شده اند و صاحبان آن از بوق هاى اتومبيل هاى پشت سر خود هيچ ابايى ندارند چون فكر مى كنند اين همه اعصاب خردى به خوردن يك ساندويچ اين مغازه مى ارزد. در كوچه هاى اطراف آن ساندويچ فروشى هم غوغاست. چون در آن مغازه اغذيه فروشى، چند كارگر جوان و صاحب مغازه هم به زور جا مى شوند چه رسد به مشترى ها!
خب شايد فكر كنيد با يك اغذيه فروشى لوكس طرف هستيد كه زرق و برق مغازه شما را مجبور مى كند با عينك دودى وارد آن شويد اما اينجا با آن چيزى كه فكر كرده ايد زمين تا آسمان فرق دارد.
اينجا يك اغذيه فروشى معمولى است كه ۳۶ سال پيش همين طورى كه هنوز هم هست داير شد. حتى شكل و شمايلش با وجود اين كه اين خيابان هم اكنون يكى از خيابان هاى باكلاس تهران محسوب مى شود هيچ فرقى نكرده است.
اغذيه فروشى هاى زيادى هم در اطراف آن به وجود آمده اند كه بسيار شيك، زيبا و دلفريب است اما زمانى كه ظهر مى شود و آتش اجاق آنها به راه مى افتد، باز هم تنها جايى كه صف طويل مى بينيم همان اغذيه فروشى ۳۶ سال پيش است.
ساندويچى «فريدون مهربانى » كه به فرى معروف است. يك مغازه سه چهار مترى است. پس از اين همه مقدمه مى خواستيم بگوييم كه بالاخره آقافريدون يا همان آقافرى راضى شد كه با اعمال شاقه با ما مصاحبه كند. البته به او حق داديم چون تازه از بيمارستان مرخص شده است. علت بسترى شدنش را نپرسيديم اما اين را مى دانيم كه به خاطر خوردن سس زياد راهى بيمارستان نشده بود.
آقا فرى، اين ساندويچى از چه موقع داير شد
از ۳۶ سال پيش من در اين مغازه ساندويچ مى فروشم.
چرا ساندويچ هاى آقافرى معروف شده
نمى دانم. مردم بهتر مى توانند به اين سؤال جواب بدهند.
شايد به خاطر سيب زمينى هاى درشت و منحصر به فرد شما اين اغذيه فروشى معروف شده
من سالها پيش نخستين سيب زمينى سرخ كرده را در تهران به قيمت ۵ ريال فروختم. شايد از همان موقع كه سيب زمينى سرخ كرده باب شد مغازه هم معروف شد.
خيلى از مشترى هاى شما ، سس مخصوص راعلت خوش طعم شدن ساندويچ هاى تان مى دانند. تهيه اين سس دستورالعمل خاصى دارد
سس خاصى ندارم. من هم مثل خيلى از ساندويچى ها از سس استفاده مى كنم و دستورالعمل چندانى ندارد.
قبل از اين كه صاحب ساندويچى معروف شويد پاتوقى براى خوردن ساندويچ داشتيد
نه بابا! آن موقع پول نداشتيم كه ساندويچ بخوريم. اصلاً نمى دانستيم پاتوق چيه.
پس يادتان نمى آيد كه نخستين بار چه موقع ساندويچ خورديد
شمايادتان مى آيد كه كى گفتيد بابا خودت يادت مى آيد كه چه موقع ساندويچ اول را خوردى
نه! چرا ساندويچ هاى قديمى با وجود اين كه كم ملات تر بود ، بيشتر مى چسبيد
نمى دانم. شايد آن ساندويچ ها جادويى بود. حالا ديگر همه ساندويچ ها بايد پرملات باشد.
همه مى گويند آقافرى دست و دلباز است به همين علت ميهمان هاى زيادى هم دعوت مى كند
خيلى از آشناها و دوستان خودشان مى آيند و خودشان را ميهمان مى كنند (با خنده) اما دور از شوخى آشنايان و دوستان روى چشم ما جا دارند.
چرا براى مغازه شماحرف درمى آورند كه مثلاً بهداشتى نيست
خب كار هركسى كه بگيرد رقيب برايش حرف در مى آورد كه از قافله عقب نماند. البته آنها هم مى خواهند نان بخورند ديگر.
بعد از اين كه كار شما گرفت، فقط در خيابانى كه مغازه ساندويچى شما قرار دارد حدود ۱۵ اغذيه فروشى راه افتاد. از دست آنها شاكى نيستيد
چرا بايد باشم روزى راخدا مى دهد نه بنده خدا. آنها هم از دوستان هستندو هيچ مشكلى با آنهاندارم.
خيلى ها مى گويند كه خوردن سس، سوسيس، كالباس و ... مانند سم است و اگر مى خواهيم سالم بمانيم بايد از آنها پرهيز كنيم.
ايرانى ها بهترين كارشناسان تغذيه هستند و مى دانندكه چه چيزى را بخورند. آنها غذاهاى سالم تر و بهداشتى تر را نسبت به غذاهاى ديگر تشخيص مى دهند.
توصيه اى براى تشخيص غذاى سالم داريد
اول چشمتان را باز كنيد بعد غذاى مورد علاقه خود را خريدارى كنيد. سلامت و تغذيه مناسب خيلى مهم است.
چشم انداز
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى
330915.jpg
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر اين كه دست از ركاب زدن بردارد!
كلود پيپر ـ Claude pepper
اوايل، خداوند را فقط يك ناظر مى ديدم، چيزى شبيه قاضى دادگاه كه همه عيب و ايرادهايم را ثبت مى كند تا بعداً تك تك آنها را به رخم بكشد. به اين ترتيب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لايق بهشت رفتن هستم يا سزاوار جهنم. او هميشه حضور داشت، ولى نه مثل يك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، اين قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در يك جاده ناهموار! اما خوبيش به اين بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى زد. يادم نمى آيد كى بود كه به من گفت جاهايمان را عوض كنيم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. حالا ديگر زندگى كردن در كنار يك قدرت مطلق، هيجان و كيف عجيبى داشت.
آن روزها كه من ركاب مى زدم و او كمكم مى كرد، تقريباً راه را مى دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده اى قابل پيش بينى كسلم مى كرد، چون هميشه كوتاه ترين فاصله ها را پيدا مى كردم. ولى وقتى او مهار كار را در دست گرفت، چون مسيرهاى دلپذير و ميانبرهاى اصلى را از روى كوه ها و حاشيه پنجره ها و لبه پرتگاه مى شناخت و از اين گذشته مى توانست با حداكثر سرعت براند، من دستم را محكم دور كمرش مى انداختم كه از روى دوچرخه نيفتم و از اين كه مرا از جاده هاى خطرناك و صعب العبور، اما بسيار زيبا و با شكوه به پيش مى برد، غرق سعادت مى شدم.گاهى نگران مى شدم و مى پرسيدم، «دارى منو كجا مى برى » او مى خنديد و جوابم را نمى داد و من حس مى كردم دارم كم كم به او اعتماد مى كنم. بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنيايى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى گفتم، «دارم مى ترسم» بر مى گشت و دستم را مى گرفت. او مرا به آدم هايى معرفى كرد كه هدايايى را به من مى دادند كه به آنها نياز داشتم. هدايايى چون عشق، پذيرش، شفا و شادمانى، آنها به من توشه سفر مى دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما ؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتيم و رفتيم. حالا هديه ها خيلى زياد شده بودند و خداوند گفت: «همه شان را ببخش. بار زيادى هستند. خيلى سنگين اند!» و من همين كار را كردم و همه هدايا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در دادن است كه دريافت مى كنم. حالا ديگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مى دانست چطور از پيچ هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشيده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، بدون آن كه چندان زخمى شود، پرواز كند. و من ياد گرفتم چشم هايم را ببندم و در عجيب ترين جاها، فقط شبيه به او ركاب بزنم. اين طورى وقتى چشم هايم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى بردم و وقتى چشم هايم را مى بستم، نسيم خنكى صورتم را نوازش مى داد.
هر وقت در زندگى احساس مى كنم كه ديگر نمى توانم ادامه بدهم، او لبخند مى زند و فقط مى گويد، «ركاب بزن...»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |