|
|
|
حلقه گمشده
|
|
|
] فهيمه صابرى]
وقتى جلوى آپارتمان رسيدم ساعت حدود ۴ صبح بود. از شب قبل در خانه «رونالد باركلى» بودم. من و چند تا از دوستان را به يك جشن كوچك دعوت كرده بود. وقتى از خودرو پياده شدم و خواستم در آن را قفل كنم از تعجب خشكم زد. چون در مقابل آپارتمانم مأمور پليسى را ديدم. او با چهره اى جدى يك جعبه بزرگ و تيره رنگى نشانم داد و گفت: ببخشيد قربان درون اين جعبه يك جنازه است ، او را مى شناسيد. من كه حسابى گيج شده بودم، گفتم: «نه، اين جنازه اينجا چكار مى كند؛ چه كسى او را به قتل رسانده است.» مأمور پاسخ داد: ما هم نمى دانيم. اكنون كارآگاهان جنايى خواهند آمد و درباره هويت اين مرد تحقيق خواهند كرد. همان طور كه مأمور در اطراف جسد قدم مى زد و بى صبرانه منتظر آمدن كارآگاهان بود، به جعبه نزديك شدم و آرام داخل آن نگاهى انداختم. او واقعاً مرده بود. قربانى لباس مرتبى به تن داشت، اما آنچه باعث ناراحتى ام مى شدكارد بزرگى بود كه در قلبش فرو رفته و كتش روى آن را پوشانده و مانع ديدن آن مى شد. همان موقع موضوع ديگرى نظرم را جلب كرد. در دست چپش حلقه اى را مشت كرده بود . با وجود تاريكى هوا نوشته روى حلقه را خواند م ـ «سوزان، ۱۷ مارس ۱۹۶۰». چون نمى خواستم وارد آپارتمانم شوم براى تماس فورى به باجه تلفن عمومى كه ۵۰۰ متر از آپارتمان فاصله داشت رفتم و به دوستم باركلى تلفن كردم تا ماجراى پيداشدن جنازه مقابل آپارتمانم را براى او بگويم. آن سوى تلفن صداهاى نامفهومى شنيدم، به او گفتم: مى دانم كه خواب هستى، اما اينجا اتفاق مهمى افتاده است، جلوى آپارتمانم جنازه اى پيدا شده كه او را با كارد به قتل رسانده اند. باركلى با صداى خواب آلود گفت: «جنازه مال من نيست.» گوشى را گذاشت. دوباره شماره اش را گرفتم، گفتم: «عاقل باش.» ماشينى از كنارم گذشت و صبر كردم تا رد شود و بتوانم در سكوت صحبتم را با او ادامه دهم. بنابراين گفتم: «كارد در قلبش است. فوراً خودت را برسان اينجا.» گوشى را گذاشتم و به طرف خانه ام حركت كردم. وقتى جلوى خانه رسيدم تعجب كردم. چند بار چشم هايم را ماليدم تا مطمئن شوم اشتباه نمى كنم. نه، درست مى ديدم، جنازه غيب شده بود، با حالتى به هم ريخته روى پله در نشستم. ۲ دقيقه بعد باركلى با خودرو شورولتش جلوى آپارتمانم ترمز كرد. ساعت كمى از ۴ صبح گذشته بود. از خودرو پياده شد مشخص بود سريع روى لباس خوابش كت و شلوار پوشيده و راه افتاده است. ابتدا اطرافش را از نظر گذراند و بعد به من نگاه كرد. گفتم: «متأسفم. جنازه را دزديده اند البته در دست چپ جنازه حلقه اى بود و فكر مى كنم هنگام بردن جسد، حلقه از دستش روى زمين افتاده است. باركلى كنارم روى پله نشست و با دقت به حلقه نگاه كرد و گفت: «ناراحت كننده است، نه » سرم را تكان دادم. بعد با هم به دفترم رفتيم. خانم مستخدم كه عصر روز قبل اتاقم را تميز كرده بود، يادداشتى برايم گذاشته بود. «مرد جوانى به اينجا مراجعه كرده و گفت دوباره برمى گردد.» با حالتى اندوهگين گفتم: «او برگشت، اما جلوى در دخلش را آوردند.» بعد به طرف تلفن رفتم و به كلانترى منطقه تلفن كردم. آنچه به من گفتند تعجبم را بيشتر كرد. درباره كشف هيچ جنازه اى گزارش نشده بود. هيچ مأمور پليسى هم در آن ساعت در خيابان محل سكونتم در حال گشت نبوده است. در عوض مأمور كلانترى برايم شرح داد كه در نخستين ساعات شب گذشته مأمور پليسى مورد حمله و ضرب و شتم فرد ناشناسى قرار گرفته و لباسش نيزاز سوى ضارب ربوده شده است. اگرچه اتفاق جالبى نيست اما اين موارد در لندن تازگى ندارد، زيرا خيلى از گنگسترها قبل از اين كه عملياتشان را شروع كنند، به لباس پليس احتياج پيدا مى كنند. به باركلى گفتم: «بنابراين نتيجه مى گيريم، قتل از قبل برنامه ريزى شده بود، مقتول قبل از به قتل رسيدن قصد داشته به من مراجعه كند؛ يعنى نياز به يك كارآگاه خصوصى داشته ؛ بنابراين قاتل لباس پليسى را براى خودش دست وپا كرده و جلوى خانه ام كشيك او را كشيده است. اگر هم به طور تصادفى آن وقت شب به خانه برنمى گشتم پليس قلابى را غافلگير نمى كردم و هيچ سرنخى در رابطه با جنازه نداشتم.» باركلى گفت: «سرنخ قابل توجهى هم در اين رابطه نداريم» و تحقيقاتش را شروع كرد. ابتدا مأمور پاس شب اداره جنايى و مدير اداره مركزى آمار را به آپارتمانم احضار كرد. بعد از اين كه آمدند آنها را به اداره مركزى آمار فرستاد و پس از نيم ساعت آنچه را كه دنبالش بوديم، به دست آورديم. مدير اداره آمار از روى برگه اى برايمان خواند: «روز ۱۷ مارس ۱۹۶۰ جان آلبتى، نه اين نيست، فرانك بورگين، اين هم نيست، آهان پيدايش كردم: كارل داون و سوزان ارلينگ با هم ازدواج كردند...» باركلى گفت: «متشكرم، همين كافى است» بعد نگاهش را به سوى من برگرداند و با رضايت گفت: «موادمخدر» . با حالتى متعجب نگاهش كردم. باركلى تكرار كرد: «مسأله را پيدا كردم: مواد مخدر. «كارل داون» از قاچاقچيان معروف مواد مخدر است. آدم سابقه دار و با تجربه اى كه با همه حيله ها هم آشناست. از آنجا كه او حلقه همسرش سوزان را در دست داشته، دست كم مى دانيم جنازه به چه كسى تعلق دارد.» به باركلى گفتم: «عجب هوشى دارى. تو ستون اداره جنايى هستى. حالا چه كار بايد بكنيم » باركلى با غرور گفت: «الان سراغ سوزان داون مى رويم.» نشانى سوزان را از مدير اداره آمار گرفتيم و راه افتاديم. من هم سوار ماشين باركلى شدم و با هم حركت كرديم. باركلى خيلى سريع مى راند و ما ۱۵ دقيقه اى به آنجا رسيديم. هوا ديگر روشن شده بود و كم كم آدم هايى در خيابان ديده مى شدند. سوزان داون خودش در را به رويمان باز كرد. براى بيوه شدن هنوز جوان بود. حلقه اى مثل آنچه در دست جنازه ديده بودم در انگشتش بود. باركلى گفت: «خانم، همدردى عميق مرا بپذيريد.» زن با تعجب گفت: «براى چه » و وقتى باركلى كارت شناسايى اش را به او نشان داد رنگ از رويش پريد. صورت سوزان داون حالتى عصبانى به خود گرفت. بعد گفت: «شوهرم يك ساعت قبل به من تلفن كرده است. او ۲۴ ساعت به دليل سرعت غيرمجاز با خودرو بازداشت شده است. احتمالاً رفتارش با مأمور پليس توهين آميز بوده است.» باركلى به من نگاه كرد و فوراً پرسيد: «اين حلقه توى انگشت جنازه بود » گفتم: «اين را به تو نگفتم حلقه كف دست جنازه بود؛ يعنى آن را مشت كرده بود.» باركلى به سرعت از پله پائين دويد. مستقيم به اداره جنايى رفتيم. در عرض ۵ دقيقه جاى كارل داون را پيدا كرديم. او واقعاً به علت سرعت غيرمجاز بازداشت شده بود و با مأمور پليس نيز بدرفتارى كرده بود. بنابراين مى بايست ۲۴ ساعت در بازداشت مى ماند. سوار ماشين پليس شديم و دوباره حركت كرديم. كنار كيوسك نگهبانى در خيابان «پيكادلى» توقف كرديم. كارل داون را آوردند. او همان شخصى بود كه در لباس پليس جلوى خانه ام ديده بودم. باركلى گفت: شما را به جرم قتل بازداشت مى كنم. كارل داون گفت: «يعنى چه چه مى گوييد » باركلى با خونسردى تمام گفت: «حقيقت اين است كه شما آن مرد را با كارد كشته ايد، به اين دليل كه او مى خواسته چيزى را به كارآگاه خصوصى بگويد.» وقتى آقاى پيرلينگ. يعنى ايشان. چند دقيقه براى تلفن زدن رفتند، شما جنازه را از آنجا برداشتيد و بعد هم ترتيبى داديد به خاطر سرعت غيرمجاز دستگير شويد و به اين ترتيب مدركى دال بر بى گناهى تان به دست آوريد، بدشانسى شما در اين بود كه مقتول در برابر شما مقاومت كرد و در حين درگيرى حلقه، ازدواجتان را از انگشتتان بيرون كشيد. اين حلقه اكنون در دست ماست.» در همين لحظه دو مأمور پليس، جنازه را به كيوسك نگهبانى حمل كردند. جنازه در صندوق عقب خودروى «كارل داون» پيدا شده بود. لباس مسروقه نيز روى جنازه را پوشانده بود. كارل داون سرش را پائين انداخت. با حالتى مكدر گفتم: «برايم قابل تصور است كه آدم هاى زنده به من رجوع كنند. بالاخره من از اين راه امرار معاش مى كنم، اما دور از معرفت است كه مسئوليت جنازه اى را برعهده ام بگذارند».
|
|
|
|
|