|
شعر آئينى در گفت وگو با حسين اسرافيلى
عبور از صاعقه در سايه ذوالفقار
|
|
|
[يزدان سلحشور [
حسين اسرافيلى متولد ۱۳۳۰ و در تبريز است. از آثار او مى توان به تولد در ميدان، آتش در خيمه ها، در سايه ذوالفقار، عبور از صاعقه، مثل آتش كه در دل كوه، كوه ها سنگ مى زايند، شرحه شرحه آتش، زخم سيب و... اشاره كرد. اسرافيلى از نام هاى آشناى شعر انقلاب و شعر جنگ است كه در حوزه شعر آئينى نيز بسيار فعال است. وى بيشتر در قالب هاى كلاسيك شعر سروده و هم اكنون يكى از اعضاى شوراى شعر وزارت ارشاد و همچنين شوراى شعر صدا و سيماست. او از نخستين كسانى است كه به حوزه هنرى در اواخر دهه پنجاه پا نهاد و نامش با نام «شاعران حوزه هنرى» عجين شد. او مسئوليت كميته شعر جمعيت دفاع از ملت فلسطين را نيز به عهده دارد.
*بگذاريد از صبحگاه شعر درى شروع كنيم و سبك خراسانى و البته شعر ناصر خسرو كه به نظر مى رسد شعر ايدئولوژيك شيعى با او و آثارش توان گرفته است... تنها ناصر خسرو نيست . سنايى هم هست كه مى گويد: «آنچه را كه بر سر امت تو مى خوانى امير/ كافرم من گر تواند كفش قنبر داشتن» يا جاى ديگر مى گويد: «حق زهرا خوردن و دين پيمبر داشتن» كه مى بينيد اين بر خورد كاملاً ايدئولوژيك است؛ يا آنجايى كه در «حديقه» مى گويد [در پاسخ قاضى القضاتى كه پرسيد تو چه دينى دارى حديقه را گفت وگريخت]: «داستان پسر هند مگر نشنيدى كه از او و پسر او به پيمبر چه رسيد مادر او لب و دندان پيمبر بشكست پسر او سر فرزند پيمبر ببريد... بر چنين قوم تولعنت نكنى شرمت باد! لعن الله يزيداً و على آل يزيد» اين را سنايى خطاب به كسانى سرود كه در آن زمان معتقد به خلافت معاويه بودند پس از اميرالمؤمنين(ع) و سنايى بر اين موضع پاى مى فشرد كه اگر على(ع) خليفه بوده نمى توان كسى را كه با او به جنگ برخاسته، خليفه دانست. چنين شعرى چنان كه از ظاهر آن هم مشخص است به طور كامل ايدئولوژيك است. پدر شعرعرفانى ما سنايى است. مولوى مى گويد: «عطار جسم بود و سنايى دو چشم او/ ما از پى سنايى و عطار آمديم» يا عطار بيتى با اين مضمون دارد كه «آنچه سنايى گفته من باز مى گويم.» همچنين شعر مولوى را- به عنوان شعرى كه مفاهيم دينى را طرح مى كند- شايد بتوان در شمار شعر ايدئولوژيك نام برد؛ اما مرحوم ناصر خسرو به دليل آن روح پر خاشگرى، نه پرخاشگرى كه آن روح انقلابى گرى و برخورد تندى كه نسبت به حاكمان جور داشت، وجه ايدئولوژيك كارش عريان تر است و آشكارتر. حكومت هاى ايران در آن دوره- حتى آنها كه تا حدودى مستقل بودند- به دليل اخذ تأييد از خلفاى عباسى، با دوستداران اهل بيت(ع) خوش رفتارى نمى كردند. اين جمله سلطان محمود مشهور است كه : «انگشت در سوراخ كرده ام و دنبال قرمطى مى گردم» حتى آن در خواست سلطان محمود از حكيم طوس كه شاهنامه را به نظم بكشد از سر شعر دوستى نبوده؛ آن موقع شاعران و طرفداران اهل بيت(ع) در يك حكومت متعصب ضد شيعه، براى اين كه معبرى براى طرح ايدئولوژى خودشان داشته باشند در قهوه خانه ها، چار سوق ها و بازارها مى آمدند و جنگ هاى حضرت مولوى الموحدين(ع) را - چون اهل سنت هم مولا را قبول داشتند- نقل مى كردند و شرح دلاورى هاى آن حضرت را مى گفتند كه در تاريخ به مناقبيان مشهورند. اين نقل ها و شرح ها بسيار مورد استقبال عام قرار مى گرفت و بعدها كتاب هايى بر همين اساس ارائه شد كه به «حمله حيدرى» مشهور شد؛ اينها گاهى به نثر گاهى به نظم بود. سلطان محمود براى مبارزه با اين كار مناقبيان كه شيعيان بودند، دستور داد داستان هاى پيش از اسلام را در ايران به نظم بكشند و اين داستان ها جايگزين نقل ها و شرح هاى جنگ هاى امير المومنين(ع) شود و در قهوه خانه ها خوانده شود. منتها چون دزد ناشى به كاهدان مى زند، او شخصى بزرگوار چون حكيم طوسى را برگزيد و او تمام تفكر دينى شيعه را در داستان هايش گنجاند... *پس دليل اين كه مولوى مى گويد: «شير خدا و رستم دستانم آرزوست» ريشه در اين ماجرا دارد... بله! شما به داستان رستم كه مراجعه كنيد در هر كجا كه ضعفى بر وى غلبه مى كند به خدا پناه مى برد و مناجات مى كند. خدا رحمت كند مرحوم سادات ناصرى را، مى گفت: «ويژگى هايى كه فردوسى براى رستم در شاهنامه مطرح مى كند ويژگى هاى انسان متعالى است. انسانى كه مى توانيد او را الگو قرار دهيد.» مناجات ها و راز و نيازهاى رستم در واقع تجسم تفكر شيعى ست. فردوسى در داستان مبارزه رستم و اكوان ديو مى گويد: «تو مر ديو را آدم بدشناس/ همان كوندارد به يزدان سپاس» يا در داستان «زال و سيمرغ» كه سيمرغ بر نوزاد رحم مى آورد و او را بزرگ مى كند، مى گويد: «كسى را كه يزدان نگهدار شد/ ستمگر بر ديگرى خوار شد» اين همان تفكر آن روزگار شيعه است كه اگر چه حكومت ها مرا خوار مى كنند ولى من پيش خدا عزيزم. *در همين دوره «قطران» چه نقشى دارد قطران از همشهرى هاى ماست! قطران در يك روزگارى قرار گرفت كه بيشتر منطقه دچار آشوب و ولوله و سيل و اين جريانات بود و قطران بيشتر آنها را به نظم كشيد؛ ولى در همه ديوان ها مدح رسول الله (ص) و اميرالمؤمنين(ع) هست. ناصر خسرو در سفر نامه اش در باره قطران مى گويد: ... *شعر نيكو مى گفت:... «... و فارسى نيكو مى دانست.» يك جاى ديگر مى گويد: «وقتى كه در تبريز راه مى رفتم مردم چنان پارسى سخن مى گفتند كه فكر مى كردم در خراسانم». بگذاريد از قطران و شاعرانى كه شعر آئينى گفتند گريزى بزنم به شعر عاشقانه. در اين شعرها، معشوق چندان هم زمينى نيست. در اين شعرها، شاعران ما، ما را يك پله به آسمان نزديك تر كرده اند؛ «ليلى» زن زيبايى نبود و گرنه به مجنون عيب جويى نمى گفت: «به هر عضوى ز اعضايش قصورى ست»! «ليلى» صفات عالى و انسانى داشت و پاسخ مجنون اين است: «تومو مى بينى و من پيچش مو/ تو ابرو من اشارت هاى ابرو/ اگر در ديده مجنون نشينى/ به غير از خوبى ليلى نبينى» يا مولوى مى گويد: «دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر/ كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست/ گفتند يافت مى نشود جسته ايم ما/ گفت آن كه يافت مى نشود آنم آرزوست» اگر يافت مى شد كه آرزويم نبود! هميشه انسان هايى كه يك سروگردن از انسان هاى معمولى بالاتر بوده اند به عنوان معشوق مورد خطاب شاعران ما بوده اند يعنى معشوق را با يك چشم معرفتى مى ديدند حتى در شعرهاى عاشقانه مان. به هر حال اين تفكر دينى يا اين تفكر عاشقانه دينى در همه شاعران جارى و سارى هست. *بعد از سبك عراقى به مكتب وقوع مى رسيم كه معشوق ديگر تجسد مى يابد و زمينى مى شود اما در همين دوران نيز شاعرى مثل «وحشى بافقى» در زمينه شعر آئينى، آثار درخشانى دارد، چگونه است كه ارتباط با معشوق آسمانى در شعر اين دوره قطعى مى شود اما ارادت به اولياالله همچنان ادامه مى يابد ببينيد اين تقسيم بندى ها تابع يك قانون قطعى نيستند كه مثلاً از اين مقطع به بعد بايد اين گونه شعر گفت! به مرور اين تحولات شكل مى گيرد و اين تحولات يك حالت برزخى را هم طى مى كند تا بر سد به اسلوب و زبانى كه ديگر شناخته شود و مشخص شود كه اين مكتبى است كه جداست از مكتبى كه مثلاً ۲۰۰ سال قبل مطرح بود. اين تغييرات در نماى شعر اتفاق مى افتد و در درون شعر حتى اگر معشوق هم زمينى شود ارتباط با آن آموزه هاى دينى وجود دارد. در آن شعر مشهور وحشى- كه شايد زيباترين شعر زمينى ما باشد- شما باز ارتباط با آسمان را شاهديد: «اولين كسى كه خريدار شدش من بودم/ باعث گرمى بازار شدش من بودم/ عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او...» باز «عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او» يعنى باز معشوق اين نيست عشق من است كه اين رعنايى را در او مى بينم. *بعد از مكتب وقوع ما شاهد دوره اى هستيم كه شايد بتوان نامش را گذاشت «شعر ايدئولوژيك دوران صفوى» كه نام آورترين شاعرش محتشم كاشانى است. شاعرى با اين درجه از توانايى در شعر آئينى، در اين دوره مى توان نام برد در دوران صفوى آن شور و شوقى كه مردم نسبت به آموزه هاى دينى و باورهاى خود داشتند اجازه بروز يافت و فرصتى پيدا شد كه راحت بتوانند سخن بگويند، راحت بتوانند به باورهاى دينى خودشان بپردازند اگر چه اين آزادى عمل از سال ۳۵۲ قمرى از زمان ديلميان و آل بويه و معضدالدين ديلمى آغاز شد كه دستور داد روز عاشورا تعطيل رسمى شود و مردم براى عزادارى به كوچه ها و خيابان ها بيايند. بعدها اين حكومت توسط خلفاى عباسى و دست نشاندگان آنان از ميان رفت و آن آزادى هم بدل به حصر شد. در دوره صفوى اين احساسات دينى- مذهبى دوباره اجازه بروز يافت و در شعر شاعران هم تجلى پيدا كرد كه بهترين جلوه آن در همان شعر مشهور محتشم كاشانى است. پس از صوفيه، قاجاريه هم همان سياست را پيش گرفتند و تظاهر به رعايت موازين و باورهاى دينى در اين حكومت هم باب شد. بنابراين سعى كردند شاعرانى را كه در ستايش اولياى دين و شريعت شعر مى گفتند مورد حمايت قرار دهند و سياست شان تكرار سياست شاه عباسى بود كه شاعرى بيتى در مدح يكى از ائمه گفت و شاه عباس سه بار دهانش را از جواهر پر كرد. من در اين محدوده زمانى پس از سبك عراقى تا مشروطه مى توانم از سيف فرغانى نام ببرم از وصال شيرازى و يغماى جندقى و جيحون يزدى؛ اينها همه شاعران خوبى بودند كه در مدح اهل بيت خوب كار كردند... *در مورد «عمان سامانى» نظرتان چيست مرحوم عمان، خودشان، پدرشان، خانواده شان اسم هايى كه دارند زيباست؛ يك عمان تخلص مى كند يكى موج تخلص مى كند يكى دريا تخلص مى كند. روزگارى «مجموعه» عمان چنان مرا به دنبال خود كشيد مثل يك آهن رباى قوى كه يك سوزنى را به دنبال خود بكشد كه در منزل دچار پريشانى شده بودم، مى گفتند قند بده، چتر مى دادم! مى گفتم ميز را بردار، صندلى را مى كشيدم! هر كجا كه مى رفتم عمان با جذابيت شعرهايش گرفتارم كرده بود، عمان به نظر من عارفانه ترين و دلنشين ترين تفسير را از عاشورا دارد حتى چنان با مفاهيم عاشقانه ملكوتى اين را در آميخته كه هرچه مى كنى لحظه اى از دام اين صياد بگريزى و صيدش نشوى، ناتوانى! با زبان زينبى شه هرچه گفت با حسينى گوش زينب مى شنفت زبان چقدر امروزى است! تاريخ مى گويد حضرت امام حسين(ع) خودشان موهاى حضرت على اكبر را شانه كردند عطر زدند چون توى كاروانى كه داشتند به سوى كوفه مى رفتند مى گويند چندين شتر فقط مشك و عطر همراه كاروان بوده و در روز عاشورا، در يكى از خيمه ها مشك و عطر مى سوزاندند و هر كه مى خواست برود ميدان كارزار، اول مى رفت آنجا لباسى مى تكاند و اين بوى عطر وجودش را مى گرفت. امام(ع) وجود نازنين حضرت على اكبر را معطر مى كند به آن مشك و عنبر و بعد خودشان موهاى پسر را شانه مى كشند. امام(ع) اين فرزند را بسيار دوست دارند به دلايل مختلف؛ هم فرزندش است هم خصائل انسانى والا دارد و هم شبيه پيغمبر است. مردمى كه پيغمبر را نديده بودند مى آمدند على اكبر را تماشا مى كردند. بعد، ببينيد عمان اين صحنه را چقدر زيبا تصوير مى كند. اسم مادر على اكبر، ليلا است. مى گويد: بيش از اين بابا دلم را خون مكن زاده ليلا دلم مجنون مكن گه دلم پيش تو گاهى پيش اوست چون كه در يك دل نمى گنجد دو دوست لطيف ترين شعرها را مرحوم عمان دارد درباره عاشورا و در پرانتز بگويم استاد شاهرخى هم مثنوى «خلوتگاه عشق» را دارند كه در آن باز هم تحت تأثير عمان، وقايع عاشورا را با همان سبك و سياق «گنجينه اسرار» گفته اند كه آن هم كار ارزشمندى است. البته اين نام را به شكل «گنيجنه الاسرار» عمان مورد استفاده قرار داده است كه شايد آن موقع معمول بوده كه كلمات فارسى با تاى «تأنيث» عربى جمع شود... *البته بعضى عيب گرفته اند كه چنين كاربردى خود دليلى بر كمى دانش عمان بوده كه گنجينه فارسى را با «ها»ى منقوط عربى به كار گرفته است... ما البته شاعران پيشين داريم كه قواعد عربى را به عنوان قانون نمى پذيرفتند؛ جمع هاى عربى را دوباره جمع مى كردند: شمايل ها، قبايل ها؛ به گمانم در ميان شاعران قرون هفتم و هشتم باب بوده است. نهايتاً «عمان» كار بسيار زيبايى در توصيف صحنه وداع امام حسين(ع) انجام داده است كه بسيار تأثير گذار است. اگر به طور دقيق در حافظه داشتم حتماً اين جا مثال مى آوردم. ذكر اين نكته را لازم مى بينم كه در مجلس عزادارى ما، امروزه شعرهايى كه خوانده مى شوند اغلب فاقد خصوصيات و ويژگى هاى لازم و در خور شأن امام حسين(ع) و شهداى كربلاست و لازم است كه در اين مجالس، شعرهاى استخوان دارى مثل شعرهاى عمان و ديگران خوانده شود. *اين آثار- حالا نمى دانم شعرهاى عمان هم جزو شان بوده يا نه- تا سه يا چهار دهه پيش هم به وفور در مجالس عزادارى خوانده مى شدند مخصوصاً آثار «يغما» كه اقبال بيشترى داشت اما نمى دانم به چه دليلى رفته رفته عموميت استفاده از اين شعرها از تهران به شهرستان هاى بزرگ و بعد به شهرستان هاى كوچك محدود و محدود تر شد و حاصل اش استفاده از شعرهايى شد كه در اركان اوليه شعر هم دچار مشكل اند... امروزه ما با چند معضل در شعرهاى آئينى مواجهيم كه بايد آسيب شناسى شود. شعر عاشورايى بر دو ركن استوار است شاعر و مداح آن شعر. اين دو خيلى به هم وابسته اند در خوب درآمدن حاصل كار. از صفويه كه مداحى رونقى گرفت و از انقلاب به اين سوكه اين رونق افزون شد، هر كس كه صداى خوبى داشت و به قول معروف دو دانگ صدا داشت، آمد مداحى كرد بدون آن كه دودانگى، حتى يك دانگى حتى نيم دانگى ذوق شعرى داشته باشد! البته ما مداحانى هم داريم كه هم خوش صدا هستند هم با دانش و خوش قريحه مثل حاج على انسانى اما متأسفانه كثرت بر آنها شامل مى شود كه شعر نمى دانند! شما مى بينيد كه مداحى، شعر را به هم مى ريزد و وزن اش را هم خراب مى كند قافيه اش را هم خراب مى كند و مى گويد: «نه! حالا اين كه من گفتم شعر تر شد!» اينها متأسفانه لطمه زده اند به شعر آئينى و شناخت مردم از اين شعر. ديروز كسى شعرى آورده بود شوراى شعر كه مى خواست اين را به عنوان نوار بدهد بيرون. به ايشان گفتم: «عزيز من! شما اگر واقعاً مى خواهيد براى امام حسين(ع) خدمت كنيد اين شعر را نخوان!» كار از اساس مشكل داشت قافيه نداشت و بدتر اين كه نمى دانست قافيه چيست. آمده بود فى المثل گل را باپياز قافيه گرفته بود! وقتى مى گفتى جان من اينها قافيه نيست! مى گفت خب به جايش سيب زمينى بگذار! خب! آدم چه بگويد به اين بنده هاى خدا! اين بنده خدا مى خواهد بخواند، چرا چون صدايش خوب است آن هم نه در حد يك حنجره طلايى، در حدى كه در محله شان بگويند به به! چه صداى خوبى دارى! اين مسائل و مشكلات هست كه مسئولان بايد به فكرش باشند. *به دوران پهلوى كه برسيم پيش از ظهور نسل جديد شعر آئينى با سه نام مواجهيم كه يكى از آن نام ها ديگر از يادها رفته است. درصورتى كه روزگارى اين نام چنان مشهور بود كه اگر كسى مى خواست دعاى خير كند در حق فرزند كه ذوق شاعرى داشت مى گفت: ان شاءالله صادق سرمد شوى!» نظرتان درباره آثار سرمد چيست صادق سرمد كه خدا رحمتش كند شاعر خوبى بود و هست: هر جا كه نظر كردم تو در نظرم بودى هر جا كه سفر كردم تو بال و پرم بودى در شامگه غربت با ياد تو مى خفتم در صبحدم عشرت چشمان ترم بودى سرمد شعرهاى قشنگى دارد منتها به دليل زندگى خاص خودش و نزديكى با حكومت ها، مخصوصاً حكومتى كه عناد با مفاهيم دينى داشت عناد با اسلاميت مردم داشت، يك مقدار وجهه اش خراب شد. شاعر خوبى است توانمند است زبان فصيح و فاخرى دارد در توان خودش. در زمينه شعر آئينى هم شعرهاى خوبى دارد: امشب است آن شب كه عالم غرق شيون مى شود شيون مرد و زن اندر كوى و برزن مى شود شام عاشوراست امشب، وز قضاى ايزدى سرنوشت روزگار امشب معين مى شود حق به ظاهر مى شود محكوم باطل، وز قضا چند روزى سلطنت بر كام دشمن مى شود كفر اگرچه پنجه ايمان به عدوان بشكند دولت ايمان به يمن عدل ايمن مى شود... *دو نام ديگر شهريار و اوستايند. كمى درباره آثار اين دو بزرگوار صحبت كنيم... خدا رحمتشان كند. شهريار كه مى دانيد در شعرهايش مباحث دينى را زياد به كار مى برد مثلاً آنجا كه در ذكر دست به دست شدن «آب» در جنگ صفين سخن مى گويد كه هر بار آب به دست سپاهيان على(ع) مى افتاد مى فرمود همه سيراب شوند و هر بار كه آب به دست سپاهيان معاويه مى افتاد دستور حصر آب را مى داد. شهريار مى گويد: كسى پرسيد از حضرت، كه چرا ما آب بر آنها نبنديم و حضرت پاسخ داد كه ما جنگ مى كنيم كه راه آب و نان مردم بسته نشود وآنها قصدشان چيز ديگرى است. نگاه شهريار، نگاه عارفانه و عميق است برعكس بعضى از عزيزان. مثلاً رهى معيرى هم شعرى دارد براى امام رضا(ع)؛ ولى در سطح است. در شعر آئينى مرحوم شهريار، عمق كاملاً خودش را نشان مى دهد. نگاه، نگاه يك متفكر دينى است نه فقط يك آدم در شناسنامه مسلمان در رعايت ظواهر دين به هر حال كوشا. در تراز شهريار، اوستا را داريم كه نادر است. مرحوم اوستا در شعرهايى كه دارد مخصوصاً در «شراب كهنگى ترس محتسب خورده»، مدح هايى كه براى پيغمبر گفته، زيباترين متن و فاخرترين زبان است. اصلاً يكى از ويژگى هاى شعر مرحوم اوستا فاخر بودن زبان است و البته روان بودن زبان؛ طورى كه شما قصيده هايش را هم كه مى خوانيد فكر مى كنيد كه داريد غزل مى خوانيد. بعضى شعرهاى معاصران را، غزل شان را كه مى خوانيد روح قصيده را در آن حس مى كنيد و اصلاً خسته مى كند شنونده را. *در شعر جوان و جديد آئينى در اواخر دهه ۴۰ به شعر على موسوى گرمارودى مى رسيم و در اواسط دهه ۵۰ به شعر طاهره صفارزاده كه پيش از آن هم، شعرش را مى توان به رده شعر آئينى طبقه بندى كرد منتها با توجه به متون مقدس كهن اما با «سفر پنجم» فرم روايى آثارش را هم از قرآن اخذ مى كند و كاملاً جذب اين متن شگفت آسمانى مى شود. موسوى گرمارودى هم كه در «سايه سار نخل ولايت» شاعرى تواناست، پس از انقلاب در «خط خون» به اوج كار خود مى رسد و شاعران بسيارى را به تقليد از خود يا لااقل تأثير از اين شعر وامى دارد. نظرتان درباره اين شاعران چيست شما در كتاب هاى نخست خانم صفارزاده كه نگاه مى كنيد مى بينيد كه نگاه، نگاه دين محورانه است ما شعر آئينى را نبايد خلاصه كنيم در شعرهايى كه در مداحى ها عنوان مى شود در شعر اجتماعى آئينى هم شاعرى مانند ايشان بسيار موفق اند. مهم عمق نگاه است كه آثار خانم صفارزاده واجد آن است. همين طور آثار استاد گرانقدر جناب دكتر گرمارودى كه كارهاى عاشورايى زيبايى دارند كه يكى از اين شعرها را شما نام برديد اما غير از «خط خون» آثار درخشان ديگرى هم براى واقعه عاشورا سروده اند. بعد از اين دو بزرگوار مى رسيم به سيدحسن حسينى و گنجشك و جبرئيل؛ كه «سيد» به زبان امروز به وقايع عاشورا مى پردازد و بسيار عميق و تأثيرگذار و اگر مهجور مانده اين كتاب، به اين دليل است كه به شكل شعر كلاسيك نيست كه مداحان استفاده كنند از آن. قيصر امين پور هم در همان كتاب نخست اش «در كوچه آفتاب» يك بخشى دارد به نام: «با مردان خدايى» كه در آن به وقايع عاشورا مى پردازد همچنين در ديگر آثارش، مى توان تعمق و نگاه آئينى اش را شاهد بود. به هر حال بعد از انقلاب شعر آئينى همه گير شد و اكنون شاعران جوان هم شعرهاى خوبى در اين زمينه دارند. گزينه هايى كه مى بينيم آثارى در آنهاست كه نشان مى دهد حركت هاى خوبى در اين زمينه دارد اتفاق مى افتد.
* چكيده اى از نظرات حسين اسرافيلى: حكومت هاى ايران در دوره ناصرخسرو و سنايى به دليل اخذ تأييد از خلفاى عباسى، با دوستداران اهل بيت(ع) خوش رفتارى نمى كردند. اين جمله سلطان محمود مشهور است كه: «انگشت در سوراخ كرده ام و دنبال قرمطى مى گردم».
*مناقبيان براى اين كه معبرى براى طرح ايدئولوژى شيعه داشته باشند در قهوه خانه ها، چارسوق ها، بازارها مى آمدند و جنگ هاى حضرت اميرالمؤمنين(ع) را نقل مى كردند.
*مناجات ها و راز و نيازهاى رستم در واقع تجسم تفكر شيعى است. فردوسى در داستان مبارزه رستم و اكوان ديو مى گويد: «تو مر ديو را آدم بد شناس/ همان كو ندارد به يزدان سپاس»
*لطيف ترين شعرها را عمان سامانى دارد درباره عاشورا و چنان با مفاهيم عاشقانه ملكوتى اين شعرها را درآميخته كه هرچه مى كنى لحظه اى از دام اين صياد بگريزى و صيدش نشوى، ناتوانى!
چند شعر از حسين اسرافيلى:
*در حسرت بوييدنش كيست اين طاقت گرفت از ما، به خون غلتيدنش خم شده هفت آسمان عشق، بر بوسيدنش! سينه مان جز در حريم عاشقى پرپر نزد نازم اين دل را و در سيلاب خون غلتيدنش عطر عاشورا، چنان شولا به تن پيچيده است صد چمن گل باز شد در حسرت بوييدنش موسم اين باغ را فصل خزان باور نبود باغبان مى گريد از اندوه پرپر ديدنش كوه را ماند، فرا استاده در توفان و باد موج مى پيچد به خود، در التهاب ديدنش ذوالفقارى بر كف و با صد دهان زخم و خون مى نمايد غيرت حيدر، چنين چرخيدنش
*آيينه و سنگ براى حضرت زهرا سلام الله عليها كاش در باران سنگ فتنه بر ديوار و در سينه آيينه را مى شد سپر ديوار و در زخم بود و شعله اى، بال هما آتش گرفت زآشيان سوخته دارد خبر ديوار و در گردبادى بود و توفان «قاف» را دربرگرفت ريخت از سيمرغ خونين بال، پر ديوار و در خانه وحى پيمبر، در بلا پيچيد و شد باغ پرپر، سرو زخمى، نوحه گر ديوار و در در نفس هاى كوير كينه زادان، كس نبود كوثر جوشنده را ياور، مگر ديوار و در دختر پيغمبر و تدفين پنهانى به شب! واى بر امت، كند لب وا اگر ديوار و در حيرتى دارم من از صبرى كه بر حيدر گذشت ذوالفقار آرام بود و شعله ور، ديوار و در استخوانى در گلو، خارى به چشم، آتش به جان ناله ها در چاه گاهى، گاه بر ديوار و در گريه پنهان حيدر از نفاقى آشكار شاهد سوز على شب تا سحر، ديوار و در از «فدك» تا «كربلا» يك خط طغيان بيش نيست سوخت آنجا خيمه، اينجا را شرر ديوار و در
|