چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶ - ۲۴ ذيقعده ۱۴۲۸
Wed, Dec 5, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
چشم انداز
چشم انداز
چندگام تا پيرى
سفر به دشت هاى گمشده
چشم انداز
از افتادن نترسيد
332535.jpg
خيلى بد است كه كسى آماده باشد و فرصتى پيش نيايد، ولى از آن بدتر اين است كه فرصت پيش بيايد و او آماده نباشد!
شما بارها افتاده ايد، هرچند به ياد نمى آوريد.
اولين بار كه سعى كرديد راه برويد، بارها افتاديد.
اولين بار كه سعى كرديد شنا كنيد، بارها نزديك بود غرق شويد.
اولين بار كه سعى كرديد توپى را گل كنيد، آن را به خارج زديد.
جان كريسى نويسنده انگليسى، قبل از اين كه بتواند ۵۶۴ كتابش را چاپ كند ۷۳۵ بار از سوى ناشرها رد شد!
صاحب يكى از فروشگاه هاى نيويورك قبل از اين كه بتواند اين فروشگاه عظيم را راه اندازى كند، هفت بار ورشكسته شد!
نگران زمين خوردن نباشيد.
نگران فرصت هايى باشيد كه هنگامى كه بايد سعى خود را مى كرديد و نكرديد، از دست داديد!
چشم انداز
ويراژ «خودرونماها» ! در خيابان هاى شهر
332538.jpg
گفتند فريد «پرايد» خريده. رفتيم سر خيابون پرايد فريد رو ببينيم. هرچى نگاه كرديم، اثرى از پرايد نديديم. چرا، يه ماشين. اونجا بود ولى سپرش، سپر ب.م.و بود، اگزوزش تو مايه هاى اگزوز بليزر بود، سقفش باربند عجيبى داشت، چهار تا لاستيكش پهن بود، رينگ هاش اسپرت بود و آنقدر لوازم اضافى آويزونش كرده بودن كه هر چى به چشماى مباركمون! فشار آورديم، اثرى از پرايد رؤيت نشد. از هر كارخونه ماشين سازى، يه قطعه اضافى بهش وصل بود. فريد رو شناختم! كنار ماشين ايستاده بود و به قيافه مبهوت من لبخند مى زد ولى هيچ كس ديگه اى اونجا نبود كه بگه اين اسمش اتومبيله نه ماشين فضايى. بعضى ها بدجورى دچار «اسپرتيسم»! شدن.
اسپرتيسم
حتى زمانى كه رنو و پيكان بيشترين ماشين هاى نويى بودند كه در خيابان ها پيدا مى شد، باز هم ماشين بازها هرچه داشتند خرج رنو و پيكانشان مى كردند تا با ده ها هزار ماشين ديگر كشور متفاوت باشد. البته اين موضوع منحصر به كشور ما نيست و در تمام دنيا رايج است. تفاوت در اين است كه درخارج، لوازم، ارزان تر و در دسترس تر است اما اينجا، گران تر تمام مى شود.
اين روزها داستان ماشين بازها و ماشين بازى، اوج گرفته است. نه طرح هاى شكيل و چشم نواز ايتاليايى، نه طراحى هاى منحصر به فرد فرانسوى كه مناسب براى ترافيك شهرى است، نه دقت و ظرافت ماشين هاى ژاپنى و نه سليقه راحت طلبى آمريكايى، هيچ كدام ماشين بازها را راضى نمى كند و موجب نمى شود تا از دستكارى و تغيير شكل ماشين هايشان دست بكشند. روزگارى كار به رينگ و لاستيك هاى جور واجور، جلوبندى، تعويض تودوزى و انواع و اقسام بوق ها محدود مى شد. اما برخى گاه حتى حاضرند دو برابر پول ماشين خود خرج كنند تا حاصل كار با آنچه كه پس از ساعت ها طراحى و بررسى از آزمايشگاه هاى خودروسازى بيرون آمده است متفاوت باشد. موضوع فقط اين نيست. با افزايش بى رويه قدرت موتور، بدون تقويت سيستم هاى ترمز و فنربندى ، برخى خودروها به وسيله اى بشدت ناامن تبديل مى شود. برخى تغييرات سليقه اى براى اسپرت كردن خودروها به علت آن كه بدون توجه به معيارهاى مهندسى انجام مى شود، بى خطر نيست. اين در حالى است كه برخى شركت هاى خودروسازى ماشين هاى اسپرت يا سفارشى هم توليد مى كنند.
اسب هاى بالدار و البته شاخدار
از آنجا كه در حال حاضر در ايران شركت خاصى وجود ندارد كه خودرو به صورت سفارشى و منحصر به فرد توليد كند، لذا برخى جوانان مبتكر ايرانى با كمك برخى تعميركاران، خودروهايشان را طورى تغيير مى دهند كه كاملاً منحصر به فرد مى شود. تغييراتى كه از نماى ظاهرى و امكانات رفاهى تا قطعات مكانيكى و اصلى خودرو را شامل مى شود. براى مثال «پرايد» بدون آن كه ترمزها و فنربندى اش در كار مهندسى اصلاح شود و بدون توجه به ميزان استحكام بدنه اش، مجهز به موتور مزدا مى شود كه ۲۴۰ اسب بخار قدرت دارد. در حالى كه قدرت اصلى موتور پرايد فقط ۵۵ اسب بخار است. در واقع حالا پرايد به يك اسب بالدار شاخدار تبديل شده است كه چندان اطمينانى به ترمزش نيست. شايد هم به علت وخامت اوضاع و احوال اسپرت كردن ماشين در ايران است كه اخيراً برخى شركت هاى توليد خودرو، با الگوبردارى از خودروسازهاى بزرگ خارجى، تصميم گرفته اند تا به بازار خودروهاى اسپرت و سفارشى وارد شوند. يكى از جوانان كه يد طولايى در صنعت اسپرتيسم! دارد ۸ ميليون تومان براى پژو ۴۰۵ ، ۱۲ ميليونى اش دست و دلبازى كرده است تا صاحب رينگ، لاستيك، فنربندى و سيستم جديد شود.
تزئينات داخلى خودرو، همه، اسپرت شده، سيستم فرمان به طور كلى تغيير كرده، ترمز تقويت شده و قدرت موتور به ۱۸۰ اسب بخار يعنى به چيزى حدود دو برابر رسيده است. خودش مى گويد كه من عاشق ماشين بازى ام. جالب اينجاست كه قبول دارد برخى كارهاى انجام شده روى ماشين استاندارد نيست و امكان دارد خطرساز باشد. تازه، اين كه چيزى نيست، جوان ديگرى ۲۲ ميليون تومان دست به جيب شده تا با تقويت موتور و ترمز و فنربندى، پژو ۲۰۶ «خودش» را داشته باشد. قدرت موتور اين ۲۰۶ بخت برگشته تقريباً ۵۰ درصد تقويت شده و از ۱۱۰ اسب بخار به ۱۷۰ اسب بخار رسيده است تا در خيابان هاى پرترافيك! جولان دهد.
رالى دوست دارى
جوانان عاشق ماشين اسپرت يا همان «اسپرتيسم» خودمان، به دو دسته تقسيم مى شوند. يك گروه علاقه مند هستند وچون ماشين شان را دوست دارند و به آن عشق مى ورزند سعى مى كنند طورى خود را اسپرت كنند كه اتفاقى براى خودشان، خودروشان و ديگران رخ ندهد. اما گروه دوم، فقط به قدرت موتور خودرو فكر مى كنند و صداى اگزوز و بوق و نه هيچ چيز ديگر. در اين كه كار گروه دوم بايدكنترل شود با ما هم عقيده ايد
گاهى در خيابان اگر در تشخيص هويت يك خودرو دچار مشكلات بس عديده شديد، اصلاً به دلتان تشويش راه ندهيد. درست ديديد، چيزى كه رد شد، يك دستگاه پرشيا (پارس) بود، كه در حال حاضر المثنى گرفته و تبديل به يك فقره خودروى عجيب شبيه به فرارى شده است و درهايش به سمت بالا باز مى شود. كاپوت اين خودرو همان طور كه ملاحظه مى كنيد! از جنس شيشه است به گونه اى كه تغييرات انجام شده بر روى موتور آن نيز كاملاً مشخص باشد. در اين لحظه امكان دارد شما به ياد آكواريوم افتاده باشيد. شك نكنيد كه به خاطر هيبت دهشتناكش تا به حال چندين هزار تومان ناقابل به راهنمايى و رانندگى بدهكار است. اما خب بايد از جادوى عشق غافل نشويد تا بدانيد صاحب آن خود را چگونه وارد اين درياى متلاطم [ترافيك] كرده و هراسى به دل راه نداده است. برخى ها در پاسخ به اين كه تصور نمى كنيد پول تان را دور ريخته ايد با برقى كه از شوق در چشم هايشان نشأت گرفته است، مى گويند: سرعت، جنون، آن دلهره شيرين كه با هر ويراژ مى افتد توى جان آدم، زمانى كه پا را مى گذارى روى كلاج و ترمز اصلاً فرصت نمى كنى كه معكوس بزنى و به اين چيزها فكر كنى. احساس مى كنى تمام خون ات توى سرت جمع شده، وقتى مانور تمام مى شود و روى طرف را كم مى كنى، تازه متوجه مى شوى آن ۷ ميليون را كه خرج كرده اى، دور نريخته اى. گاهى از بخت بد، تصادف درست روزى اتفاق مى افتد كه آخرين روز بيمه مصدوم است. حتى اگر دست و پايش سالم باشد به هيچ وجه رضايت نمى دهد. خب برادر من، مسابقه دوست دارى! پيست يه كم بالاتر از ميدون آزادى، منتظره.
شما هم بعله !
شايد فكر كنيد فقط جوان هاى ۱۸ تا ۲۹ سال عشق ماشين اند. اما با كمال شرمندگى از حضور شما، بايد به عرض برسانيم كه اشتباه تصور كرده ايد. طبق گزارش منابع آگاه ، يك نفر كه ۴۰ سالگى را قطعاً پشت سر گذاشته، يك ميليون و ۶۰۰ هزار تومان فقط بابت تعويض رينگ خرج كرده است و صاحب مغازه با خونسردى مى گويد: اين مسائل كاملاً طبيعيه! اين تب، افتاده بين مردم و كوچك و بزرگ نمى شناسد و فقير و پولدار هم ندارد.
قديم الايام سرتاسر يك خيابان نسبتاً بلند را كه طى مى كرديم، يكى، دو مغازه فروش رينگ، بيشتر پيدا نمى شد، حالا اما، تا دلتان بخواهد و تا جايى كه دهان باز مى ماند مغازه هاى لوازم يدكى و اسپرت و رينگ پيدا مى شود. اين تب آنقدر مسرى است كه اگر يك نفر خودرو مدل ۷۸ و دست دوم هم بخرد، محضر نرفته دنبال وسايل اسپرت مى گردد.
حتم دارم اين يكى را هنوز نشنيده ايد: پيكان جوانان مجهز به سيستم LCD!
درباره برخى، چشم و هم چشمى ، از لوازم و تزئينات منزل استعفا داده و به اتومبيل كشانده شده است.
ماشين ها براى هرچه بهتر شدن در سه مرحله زينت مى يابند كه اصلى ترين آنها ظاهر خودرو است كه شامل رينگ ها، بال عقب، چراغ ها، سان روف، باربند، شيشه ها، برف پاك كن ها، ركاب، سپر و... مى شود. مرحله دوم ، تزئينات داخل خودروهاست؛ پرده ها، تودوزى ها، صندلى ها (آدم به ياد جهيزيه مى افتد) تعويض فرمان و دنده (البته نه از آن نوع كه زنبورى بر گلى جلوس كرده باشد)، داشبورد، ضبط و حتى كمربند و آينه. جالب است بدانيد قيمت هركدام تا مرز اعداد ۵ تا ۶ رقمى نوسان دارد! مرحله سوم هم كه بيشتر مربوط به عشق سرعت هاست، مرحله مكانيكى پائين آوردن كمك فنرها و يا بالعكس. تقويت موتور كه عمده ترين كارى است كه در اين مرحله صورت مى گيرد و دستكارى اگزوز براى توليد سر و صداى بم و خفه ، از بلاياى مكانيكى است كه بر سر خودروهاى عشق اسپرت ها، نازل مى شود. تا به حال بعد ازظهر تابستان، با شنيدن يكى از همين اصوات نابهنجار، همانند فشنگى كه از تفنگ دررفته است، از خواب پريده ايد
واى از آن روزى كه ماشين پدر خانواده كه برحسب اتفاق ۵۰ سال را رد كرده است خراب شود و به واسطه انجام امرى مهم مجبور شود ماشين فرزند دلبندش را قرض بگيرد. موضوع اگزوز و سر و وضع ماشين و باقى اش را بى زحمت خودتان تصور كنيد.
خارج از گود
كسانى كه بيش از اندازه به پديده اسپرتيسم مى نگرند، شايد فراموش كرده اند كه در انجام مراحل مختلف كار اسپرت كردن اتومبيل، اگرچنانچه بيش از اندازه برروى خودرو تغييراتى را اعمال كنند، ديگر گارانتى و خدمات پس از فروش شامل حال آنها نخواهدشد. براى مثال عمر متوسط روكش هاى اسپرت از يك سال تجاوز نمى كند. با توجه به اين مسأله استفاده از روكش ها و تودوزى بالاتر از ۵۰۰هزارتومان از سوى فعالان اين بخش توصيه نمى شود. مدير يكى از مؤسساتى كه اين گونه خدمات را ارائه مى كند، مى گويد: تمام اجناس اين بازار به طور كامل از كشور چين وارد مى شود. حتى روكش فرمان هم از اين قاعده مستثنى نيست. عمر متوسط هركدام از اين روكش ها از يك سال تجاوز نمى كند با اين حساب چندان اهميتى ندارد كه چه نوع روكشى براى فرمان مورد استفاده قرار گيرد.
استفاده از رينگ و لاستيك پهن در بسيارى از اتومبيل هاى اسپرت رايج است. اما بهتر آن است كه بدانيم استفاده از اين نوع رينگ و لاستيك ها موجب آسيب ديدن جعبه فرمان مى شود و خودرو را از شمول گارانتى خارج مى كند.
جاى تأسف و تعجب است كه عمده جوانان خريدار، هنگام خريد خودرو به مسائل و نكات فنى ازجمله آسيب ديدن موتور خودرو در اثر استفاده از لوازم جانبى چندان اهميت نمى دهند. يادش به خير آن زمان كه جوان از دبيرستان فارغ التحصيل مى شد، يا در كنكور قبول مى شد، خودش را براى رساندن به يك دوچرخه يا دوربين عكاسى و چيزهايى از اين دست به آب و آتش مى زد و شب ها در رؤياهايش سوار بر دوچرخه، تمام شهر را ركاب مى زد، اما امروزه به محض فارغ التحصيل شدن يا قبولى در كنكور همه دلشان هواى ماشين مى كند. آن هم ماشين هاى مجهز به رينگ و سيستم و چنجر. جالب اين جاست كه گاه به محض رسيدن به خواسته رنگارنگ دست از هدف اصلى برمى داريم و تمام وقتمان را به كيلومتر! كردن خيابان ها و بزرگراه هاى شهر و خارج از شهراختصاص مى دهيم.
اينجاست كه يك چيز برايمان مسأله ساز مى شود، مسأله اى كه حتى اگر نتوانيم حلش كنيم، هيچ دلمان نمى خواهد صورت آن را پاك كنيم. كجا مى خواهيم برسيم
با اين همه حتى با ورود خودروسازان ايران به عرصه بازار خودروهاى سفارشى، باز هم ماشين بازها و عشق خودروهايى خواهندبود كه بخواهند طرح هاى ابتكارى خود را روى خودروها پياده و عملى كنند و همچنان با ديگران متفاوت باقى بمانند. اما كاش خودروشان را جورى«متفاوت» كنند كه خطرآفرين نباشد.
چندگام تا پيرى
كنكور، گام اول در پيرى
332553.jpg
كنكور داراى معانى مختلفى است؛ از جمله اين كه چاله بزرگى بر سر راه حركت جوانان، اتاق ترس و لرز و مواردى از اين دست. اما در كنار معانى منفى، در برخى كتب تاريخى و لغت نامه هاى معتبر، معانى مثبتى را براى آن استخراج كرده اند كه مى توان به «دروازه بهشت»، «راه نجات»، «فرار به سوى پيروزى» و «آغاز جوانى » اشاره كرد. در گذر تاريخ و با روى كار آمدن دولت ها و ملت هاى طالب تحصيل و علم، جايى براى كسب دانش به نام دانش گاه (يعنى جايى كه گاه به گاه دانش مى آموزند) اختراع شد و دعوت مى فرمودند از جوانان كه علم بياموزند و اين گونه شد كه ديرى نپاييد فوج فوج جوان در به در آمالشان را دراين محل يافتند و خواستار ورود به آن شدند. دراين ميان دست اندركاران خوش ذوق كه احتمالاً يكى از آنها پيشنهاد مى فرمايد كه براى ورود به دانش گاه مرحله اى را بگذاريم و نامش را «كن كور» بناميم. اسم با معنا و پرملاتى ساخته اند، جاى ايول دارد. به راستى كه جوانان با افتادن در اين دام كور تقريباً و تحقيقاً موهايشان به سفيدى مى گرايد و آغاز زندگى را نويد مى دهد! محققان خارجى و داخلى هم اخيراً در كشفى علمى اعلام كرده اند كه از مهم ترين نشانه هاى پيرى زودرس همين كن كور است كه بر همه جوانان تأثيرگذار بوده و داراى آثار متأخر نيز هست. ثابت شده است كه آنان كه گرفتار در اين دام مانده و به دانش گاه راه نمى يابند، علاوه بر پيرى دچار عوارض ديگرى نيز مى شوند. از سوى ديگر آنان هم كه به ظاهر پذيرفته شده اند به علت خواص راديو اكتيو كن كور در آينده نزديك و بعضاً دور به عوارضى از جمله تحليل قوا، بى انگيزگى، ترك تحصيل، ازدواج زودرس، عاشق تكيه به درخت و حتى روشنفكر دودى (سيگار و ديگر مخلفات) دچار خواهند شد.
راه چاره چيست راهى جز پركردن اين دره كور نيست و نخواهد بود. تا گذشتن از اين سد همانا آغازى براى زندگى است و تا جوان بيچاره از آن نگذرد نه زنش مى دهندو نه شوهر و حتى بعضاً در جماعت آدم ها راهش نمى دهند ، نمى توان به اين اميد داشت كه اميد به زندگى افزايش بيابد. اگر مسئولان محترم خواهان حذف اين معجونند اينجانب و كارشناسان مربوطه آمادگى خود را براى هر نوع همكارى اعلام مى فرماييم.
سفر به دشت هاى گمشده
دلتنگى هاى
آقاى سالينجر
زمان: جنگ جهانى دوم، درست يك هفته قبل از شروع عمليات بزرگ ، گروهبانى ناشناس كه براى شركت در آخرين عمليات متفقين عليه آلمان نازى در انگلستان به سر مى برد و دوره هاى فشرده و نفس گير ضد جاسوسى با همرزمان كم حرفى كه مكالمه را تنها در حد درخواست دوات و جوهر براى نوشتن نامه به عزيزانشان نگه مى دارند. نطفه داستان شكل گرفته است، پس با اين گروهبان ناشناس آمريكايى در يك عصر سرد و دلگير همراه و همگام مى شويم تا به قلب حادثه پرتاب شويم (چتر و بارانى تان را فراموش نكنيد، هوا بارانى ست). گام هاى گروهبان، ما را به يكى از كليساهاى مركز شهر مى برد. با او وارد كليسا مى شويم. اما نه، لختى درنگ مى كنيم تا دريابيم چه چيز كنجكاوى او را برانگيخته است؛ تابلويى سياه كه بر روى آن با خط سفيد، زمان تمرين آواز بچه ها در كليسا نوشته شده است. حالا وارد كليسا شده ايم، بر روى يكى از نيمكت ها مى نشينيم و بچه هايى را كه در گروه همسرايان به طرز غريبى ناهماهنگ مى خوانند از نظر مى گذرانيم. بجز حرف هاى كسالت آور معلم آواز و سعى و تلاش بيهوده بچه ها براى هماهنگ خوانى، چيز جالبى نه دستگير ما مى شود و نه دستگير گروهبان. البته بجز صداى يكى از بچه ها كه از بقيه يك پرده بالاتر مى خواند و چشم هايش كه بقيه چشم ها را از سكه مى اندازد. پس از تمرين آواز به سرعت از در خارج مى شويم و از سوز سرما و خيسى باران و بار تنهايى به نخستين كافه سر راه پناه مى آوريم. چرا كه نه ما نيز همانند گروهبان براى زندگى اى كه ممكن است به راحتى و به طرز كاملاً مسخره اى در يك چشم به هم زدن پايان بگيرد، لياقت يك چاى گرم و كيك دارچينى را داريم. دقايق در اين شهر خيس به كندى مى گذرند، حتى با وجود چاى و كيك دارچينى. تا اين كه در كافه باز مى شود و دخترك آوازخوان به همراه برادر كوچكش و خانمى كه احتمالاً پرستار بچه هاست وارد مى شود.
دخترك خودش را سر ميز بيگانه ناشناس دعوت مى كند و از هر درى سخن مى گويد. برادر دخترك به جمع شان مى پيوندد. هر دوى آنها آشكارا زودرس هستند و اين موضوع گروهبان ناشناس ما را غافلگير مى كند. از ميان تمام سؤال ها و صحبت هاى جالبى كه بين آن دو رد و بدل مى شود تنها به اين اكتفا مى كنيم كه دخترك شغل گروهبان را مى پرسد و او با اندكى ترديد مى گويد: «دلم مى خواهد خودم را داستان نويس حرفه اى بدانم.» دخترك مى گويد: اين عاليه! من عاشق مطالعه هستم. دوست دارم داستان هاى ديگران را بخوانم. شما تا به حال داستانى چاپ كرده ايد و مرد كه با اين پرسش تكرارى اندوه زا براى چندمين بار مواجه شده است مى گويد : نه! حقيقتش ناشران آمريكايى يك مشت آدم ... و دختر رشته كلامش را مى برد كه پس براى من بنويسيد، اسمم ازمه است و فكر مى كنم هنوز زود است كه نام خانوادگى ام را به شما بگويم. اگر روزى منحصراً براى من داستان بنويسيد بى اندازه خوشحال مى شوم. مرد ناشناس مى گويد: «اگر بتوانم حتماً مى نويسم، اما من زياد پركار نيستم. » و دخترك در جوابش مى گويد: «لازم نيست دور و دراز باشه ، همين قدر كه بچگانه و چرند و پرند نباشه كافيه. من داستان هايى رو مى پسندم كه درباره نكبت باشن.» توضيح بيشترى در كار نيست. وقايع بزرگ در راهند و زمانه آبستن تحولاتى بزرگ به بزرگى آخرين حمله قواى متفقين به آلمان نازى است. پس ما نيز گروهبان ناشناس را در كافه تنها مى گذاريم و زودتر از ازمه كه مى گويد: «خداحافظ. اميدوارم از جنگ كه بر مى گردين قواى ذهنى تون همه سالم مونده باشه...» با او بدرود مى گوييم و به پيشواز سرنوشت جنگ و جهان مى رويم.

شما با هوش تريد يا آقاى سالينجر
332556.jpg
نويسنده در ادامه اين گونه مى گويد: «در اينجا قسمت نكبت بار يا تكان دهنده داستان شروع مى شود و صحنه تغيير مى كند. آدم ها هم تغيير مى كنند . من البته حضور دارم ، اما از حالا به بعد به علت هايى كه مجاز نيستم افشا كنم چنان زيركانه تغيير قيافه داده ام كه حتى باهوشترين خواننده در شناختن من شكست مى خورد. » شايد تمهيدات داستان نويسى سالينجر در سال ۱۹۵۰ آنقدر بديع بود تا خوانندگانش كاملاً سر در گم شوند( به گونه اى كه آنها را از پى بردن به شخصيت راوى بازدارد)، اما به گمان من براى نسل جديد خوانندگان، شناختن قهرمان داستان چندان هم نا محتمل نيست. بخصوص كه او در ادامه داستان كليد هايى هم براى راهنمايى گذاشته است، هرچند كه كليد اصلى در آخرين سطور به خواننده داده مى شود . آنجا كه مرد ناشناس پس از خواندن نامه اى كه دريافت كرده با خود مى گويد: «ازمه به راستى سر و كار تو با مردى خواب آلود افتاده است، مردى كه هميشه بخت آن را دارد كه باز انسانى بشود كه... ق... و... ا... ى... ذ... ه... نى... اش همه سالم مانده است.» و اين پايان گيراى داستان «تقديم به ازمه با عشق و نكبت» از كتاب «دلتنگى هاى نقاش خيابان چهل و هشتم» است. دنياى بچگى و جوانى، دنياى پوشالى بزرگسالان و از دست دادن معصوميت از تم هاى اصلى داستان هاى سالينجر است.
جرومى ديويد سالينجر در سال ۱۹۱۹ در منهتن نيويورك به دنيا آمد، هيچ گاه تحصيلات دانشگاهى اش را تمام نكرد و بعد از خدمت در جنگ جهانى دوم به زادگاهش بازگشت. در سال ۱۹۴۸ نخستين داستان كوتاهش به نام«يك روز خوش براى موز ماهى» كه رويكردى منتقدانه نسبت به جنگ داشت را در مجله معتبر نيويوركر چاپ كرد. در سال ۱۹۵۱و با انتشار رمان «ناطور دشت» به شهرتى جهانى دست يافت. اما به رغم اين شهرت روز افزون ، او رفته -رفته منزوى تر و مردم گريز تر شد. به تعاليم بوديسم و ذن روى آورد و در نهايت به دور از هر نگاه مزاحم و كنجكاو، به غار تنهايى خويش پناه برد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |