زمان: جنگ جهانى دوم، درست يك هفته قبل از شروع عمليات بزرگ ، گروهبانى ناشناس كه براى شركت در آخرين عمليات متفقين عليه آلمان نازى در انگلستان به سر مى برد و دوره هاى فشرده و نفس گير ضد جاسوسى با همرزمان كم حرفى كه مكالمه را تنها در حد درخواست دوات و جوهر براى نوشتن نامه به عزيزانشان نگه مى دارند. نطفه داستان شكل گرفته است، پس با اين گروهبان ناشناس آمريكايى در يك عصر سرد و دلگير همراه و همگام مى شويم تا به قلب حادثه پرتاب شويم (چتر و بارانى تان را فراموش نكنيد، هوا بارانى ست). گام هاى گروهبان، ما را به يكى از كليساهاى مركز شهر مى برد. با او وارد كليسا مى شويم. اما نه، لختى درنگ مى كنيم تا دريابيم چه چيز كنجكاوى او را برانگيخته است؛ تابلويى سياه كه بر روى آن با خط سفيد، زمان تمرين آواز بچه ها در كليسا نوشته شده است. حالا وارد كليسا شده ايم، بر روى يكى از نيمكت ها مى نشينيم و بچه هايى را كه در گروه همسرايان به طرز غريبى ناهماهنگ مى خوانند از نظر مى گذرانيم. بجز حرف هاى كسالت آور معلم آواز و سعى و تلاش بيهوده بچه ها براى هماهنگ خوانى، چيز جالبى نه دستگير ما مى شود و نه دستگير گروهبان. البته بجز صداى يكى از بچه ها كه از بقيه يك پرده بالاتر مى خواند و چشم هايش كه بقيه چشم ها را از سكه مى اندازد. پس از تمرين آواز به سرعت از در خارج مى شويم و از سوز سرما و خيسى باران و بار تنهايى به نخستين كافه سر راه پناه مى آوريم. چرا كه نه ما نيز همانند گروهبان براى زندگى اى كه ممكن است به راحتى و به طرز كاملاً مسخره اى در يك چشم به هم زدن پايان بگيرد، لياقت يك چاى گرم و كيك دارچينى را داريم. دقايق در اين شهر خيس به كندى مى گذرند، حتى با وجود چاى و كيك دارچينى. تا اين كه در كافه باز مى شود و دخترك آوازخوان به همراه برادر كوچكش و خانمى كه احتمالاً پرستار بچه هاست وارد مى شود.
دخترك خودش را سر ميز بيگانه ناشناس دعوت مى كند و از هر درى سخن مى گويد. برادر دخترك به جمع شان مى پيوندد. هر دوى آنها آشكارا زودرس هستند و اين موضوع گروهبان ناشناس ما را غافلگير مى كند. از ميان تمام سؤال ها و صحبت هاى جالبى كه بين آن دو رد و بدل مى شود تنها به اين اكتفا مى كنيم كه دخترك شغل گروهبان را مى پرسد و او با اندكى ترديد مى گويد: «دلم مى خواهد خودم را داستان نويس حرفه اى بدانم.» دخترك مى گويد: اين عاليه! من عاشق مطالعه هستم. دوست دارم داستان هاى ديگران را بخوانم. شما تا به حال داستانى چاپ كرده ايد و مرد كه با اين پرسش تكرارى اندوه زا براى چندمين بار مواجه شده است مى گويد : نه! حقيقتش ناشران آمريكايى يك مشت آدم ... و دختر رشته كلامش را مى برد كه پس براى من بنويسيد، اسمم ازمه است و فكر مى كنم هنوز زود است كه نام خانوادگى ام را به شما بگويم. اگر روزى منحصراً براى من داستان بنويسيد بى اندازه خوشحال مى شوم. مرد ناشناس مى گويد: «اگر بتوانم حتماً مى نويسم، اما من زياد پركار نيستم. » و دخترك در جوابش مى گويد: «لازم نيست دور و دراز باشه ، همين قدر كه بچگانه و چرند و پرند نباشه كافيه. من داستان هايى رو مى پسندم كه درباره نكبت باشن.» توضيح بيشترى در كار نيست. وقايع بزرگ در راهند و زمانه آبستن تحولاتى بزرگ به بزرگى آخرين حمله قواى متفقين به آلمان نازى است. پس ما نيز گروهبان ناشناس را در كافه تنها مى گذاريم و زودتر از ازمه كه مى گويد: «خداحافظ. اميدوارم از جنگ كه بر مى گردين قواى ذهنى تون همه سالم مونده باشه...» با او بدرود مى گوييم و به پيشواز سرنوشت جنگ و جهان مى رويم.
شما با هوش تريد يا آقاى سالينجر
|
|
|
نويسنده در ادامه اين گونه مى گويد: «در اينجا قسمت نكبت بار يا تكان دهنده داستان شروع مى شود و صحنه تغيير مى كند. آدم ها هم تغيير مى كنند . من البته حضور دارم ، اما از حالا به بعد به علت هايى كه مجاز نيستم افشا كنم چنان زيركانه تغيير قيافه داده ام كه حتى باهوشترين خواننده در شناختن من شكست مى خورد. » شايد تمهيدات داستان نويسى سالينجر در سال ۱۹۵۰ آنقدر بديع بود تا خوانندگانش كاملاً سر در گم شوند( به گونه اى كه آنها را از پى بردن به شخصيت راوى بازدارد)، اما به گمان من براى نسل جديد خوانندگان، شناختن قهرمان داستان چندان هم نا محتمل نيست. بخصوص كه او در ادامه داستان كليد هايى هم براى راهنمايى گذاشته است، هرچند كه كليد اصلى در آخرين سطور به خواننده داده مى شود . آنجا كه مرد ناشناس پس از خواندن نامه اى كه دريافت كرده با خود مى گويد: «ازمه به راستى سر و كار تو با مردى خواب آلود افتاده است، مردى كه هميشه بخت آن را دارد كه باز انسانى بشود كه... ق... و... ا... ى... ذ... ه... نى... اش همه سالم مانده است.» و اين پايان گيراى داستان «تقديم به ازمه با عشق و نكبت» از كتاب «دلتنگى هاى نقاش خيابان چهل و هشتم» است. دنياى بچگى و جوانى، دنياى پوشالى بزرگسالان و از دست دادن معصوميت از تم هاى اصلى داستان هاى سالينجر است.
جرومى ديويد سالينجر در سال ۱۹۱۹ در منهتن نيويورك به دنيا آمد، هيچ گاه تحصيلات دانشگاهى اش را تمام نكرد و بعد از خدمت در جنگ جهانى دوم به زادگاهش بازگشت. در سال ۱۹۴۸ نخستين داستان كوتاهش به نام«يك روز خوش براى موز ماهى» كه رويكردى منتقدانه نسبت به جنگ داشت را در مجله معتبر نيويوركر چاپ كرد. در سال ۱۹۵۱و با انتشار رمان «ناطور دشت» به شهرتى جهانى دست يافت. اما به رغم اين شهرت روز افزون ، او رفته -رفته منزوى تر و مردم گريز تر شد. به تعاليم بوديسم و ذن روى آورد و در نهايت به دور از هر نگاه مزاحم و كنجكاو، به غار تنهايى خويش پناه برد.