[يزدان سلحشور [
حميدرضا شكارسرى متولد ۱۳۴۵ و در تهران است؛ وى در دو حوزه شعر و نقد فعال است و تاكنون در اين دو حوزه آثارى چند از وى منتشر شده كه مى توان به: باز جمعه اى گذشت ۱۳۷۵ ، از تمام روشنايى ها [ ۱۳۸۳ ]، چراغانى بى دليل ۱۳۸۵ ـ حماسه كلمات نقد و بررسى ـ ۱۳۷۹ ـ از سكوت به حرف ۱۳۸۲ ـ اشاره كرد. شعر آئينى در آثار شكارسرى هم به شكل مستقيم و اشاره به معصومين(ع) اتفاق مى افتد كه مى توان اين ظهور را در شعرى كه براى حضرت فاطمه(س) سروده است شاهد بود هم در انطباق زندگى امروزى با اعتقادات دينى ـ آئينى وى كه شاهد مثالش شعرهايى است كه به عنوان نمونه شعرهاى وى در اين گفت وگو آمده است.
چكيده نظرات حميدرضا شكارسرى
* شعر «ليلة القدر» از شاخص ترين شعرهاى مذهبى دوران ماست. تنها بعد از انقلاب با «گنجشك و جبرئيل» ما يادمان افتاد كه چنين اثرى وجود دارد.
* از دو زاويه مى توانيم با تركيب «شعر آئينى» روبه رو شويم . يكى شعرهايى كه به طور مستقيم به موضوع مى پردازند و طبيعى است كه اشارات مستقيم داشته باشند. اما نوع دوم شعر ها، شعرهايى هستند كه مبلغ انديشه هاى پاك هستند كه زير مجموعه انديشه هاى دينى هستند كه از اين منظر، شعر سهراب سپهرى شعرى آئينى محسوب مى شود.
* بعد از انقلاب، ما يك اتفاق مهم داريم و آن، ايجاد «جمهورى شعر ايران» است. در اين جمهورى چه اتفاقى مى افتد اين اتفاق كه آن مردمى كه با حضور در صحنه توانستند يكى از بزرگ ترين انقلاب هاى قرن را ايجاد كنند گفتند چرا در تمام صحنه ها حضور نداشته باشيم پس در آن مقطع ما يك حضور همه گير را شاهديم در عرصه شعر مان، كه مرا به ياد دوران سبك هندى مى اندازد.
* چون شما در حوزه نقد شعر معاصر بيشتر فعاليد از شعر معاصر آئينى شروع مى كنم و اگر بخواهم گريزى بزنم به شعر كهن، در ميانه بحث به آن مى پردازيم. به نظر شما شعر جديد آئينى ايران، پيش از انقلاب ۵۷ با چه چهره هايى آغاز مى شود
اگر بخواهيم شروع شعر آئينى را در شعر معاصر به عنوان يك جريان در نظر بگيريم تا پيش از انقلاب، با هيچ كس شروع نمى شود؛ يعنى ماجريانى به نام شعر آئينى ـ به شكل منسجم و شكل گرفته ـ نداريم كه مدعى شويم كسى آن را آغاز كرده. من معتقدم كه از دهه هاى ظهور نيما به بعد ما اصولاً شعر آئينى مان را در حاشيه شعر معاصر داريم و نه در متن آن؛ و تازه بيشتر شاهد اين نوع شعر در قوالب كلاسيكيم حال آنكه از سال هاى پيش از انقلاب، از دهه هاى ۲۰ و ۳۰ به بعد، شعر كلاسيك ما يا قوالب كلاسيك ما بيشتر در حاشيه شعر ايران به سر مى برد و نه در متن آن؛ اما مى توان به تك چهره هايى اشاره كرد و تك شعرهايى كه اتفاقاً از نمونه هاى شاخص شعر معاصر محسوب مى شوند كه اگرچه جريان نبودند اما تك شعرهاى درخشانى بودند مثلاً فرض بفرماييد از موسوى گرمارودى يا از طاهره صفارزاده يا از اسماعيل نورى علاء كه اينها از چهره هاى شاخص شعر آئينى در عرصه شعر جدى و مدرن ما هستند چنان كه خيلى از منتقدان و پژوهشگرانى كه به ملاحظاتى نمى خواهند از شعر آئينى و شاعران آئينى ذكرى به عمل آورند، نتوانستند اين چهره ها را نديده بگيرند. به اين ترتيب بايد عرض كنم كه من يك جريان مشخص در شعر آئينى پيش از انقلاب سراغ ندارم يعنى در شعر جدى روزگارمان سراغ ندارم؛ اما در حيطه شعر جدى روزگار كه قابل بررسى و اعتناست مى توان به آثارى از تك چهره هايى كه نام بردم رجوع كرد.
* شعرهاى نيما در اين عرصه چه جايگاهى دارند
نه! مطلقاً نه! مگر اين كه بخواهيم بحث را جور ديگرى پيش ببريم. ببينيد براى نخستين سؤال اين انتظار را داشتم كه شما بپرسيد حالا مى خواهيم از « ب » بسم الله شروع كنيم و ببينيم شعر آئينى چيست اما شما از كمى جلوتر شروع كرديد. لذا حدس مى زدم كه اينجا ها دچار دردسر شويم. ببينيد! از دو زاويه مى توانيم با اين تركيب روبه رو شويم با تركيب «شعر آئينى»؛ يكى شعرهايى كه به طور مستقيم به موضوع مى پردازند و طبيعى است كه اشارات مستقيم داشته باشند به حوادث، به شخصيت ها، به تاريخ؛ و ما هيچ مشكلى براى نامگذارى اين گونه شعرها و انتساب آنها به شعر آئينى نداريم. اما نوع دوم شعرها، از زاويه دوم كه نگاه كنيم شعرهايى هستند كه بهره مند است از مختصاتى به نام مختصات دينى، مختصات آئينى. خب! اين تعريف خيلى گسترده است؛ يعنى همه شعرهايى كه مُبَلغ انديشه هاى پاك باشند كه زيرمجموعه انديشه هاى دينى قرار گيرند، به يك ترتيبى شعر آئينى محسوب مى شوند. از اين منظر، مثلاً شعر سهراب سپهرى شعرى آئينى محسوب مى شود. بستگى دارد كه ما از چه زاويه اى به موضوع نگاه مى كنيم.
* وقتى به سراغ نام نيما مى روم شعرهاى كلاسيكى را مدنظر دارم كه در مدح ائمه(ع) گفته است...
پس مطلقاً من نمى خواهم از وى يادى به عمل بياورم يعنى نمى خواهم از نيما با اشعار كلاسيك اش ياد كنم...
*از «شهريار» چطور
من يك جور پوشيده و مكتوم خدمت تان عرض كردم كه شعر كلاسيك ما در سال هاى پيش از انقلاب، در حاشيه شعر معاصر ايران بوده و اين در حاشيه بودن همه اش هم به دليل بى انصافى پژوهشگران و منتقدان ما نبوده كه به عمد خواسته باشند شعر كلاسيك ما را به حاشيه ببرند، نه! ما يك دوره فترتى داريم در شعر كلاسيك كه از سبك بازگشت به بعد شروع مى شود و تا مقطع پيروزى انقلاب ادامه پيدا مى كند؛ يعنى من فكر مى كنم كه تا اين مقطع يك حركت عمده در شعر كلاسيك مان نداريم. شعر مشروطه يك حركت و جنبشى به شعركلاسيك ما داد كه مى توانست زمينه ساز ظهور يك شعر كلاسيك قدرتمند باشد؛ اما اين اتفاق نيفتاد؛ و به دلايل مختلف با ظهور نيما و نوآورى هايى كه در دهه هاى اوليه قرن حاضر اتفاق افتاد، به طور كامل شعر كلاسيك ما از آن تكاملى كه انتظار داشتيم با شعر مشروطه در آن اتفاق بيفتد، محروم ماند؛ و لذا هرچقدر كه ما بخواهيم با اغماض برخورد كنيم با آن شعر، حتى شعر شاعران بزرگى مانند رهى، مثل شهريار نمى توانيم آن را به عنوان شعر پوياى آن دهه ها محسوب كنيم و در اين بحثى كه به آن مشغوليم از آنها ياد كنيم به عنوان آثار تأثيرگذار بر شعر نسل بعد...
*يعنى كلاً شعر كلاسيك آن دوره را تأثيرگذار نمى دانيد يا در حوزه شعر آئينى تأثيرگذار نمى دانيد
اصلاً كلاً تأثيرگذار نيست. اگر فرض كنيم كه يك سرى از كارهاى كلاسيك نادرپور، نصرت رحمانى وخيلى خيلى معدود از هوشنگ ابتهاج را كنار بگذاريم كه واقعاً تك شعرهاى موفقى هستند آثار كلاسيك در مقايسه با آنچه كه در آن روزگار شعر جدى تلقى مى شده يا مى شود، فاقد قدرت تأثيرگذارى بر شعر بعدى است يعنى بر «شعر آينده».
*اما ابتهاج را با غزلش مى شناسيم...
ولى اين غزل در كجاى شعر ما دنباله رو دارد يا بر كدام جريان شعرى به طور مستقيم تأثيرگذار بوده است شما تنها مى توانيد نقش تاريخ ادبياتى براى آن قائل شويد و بگوييد اگر ابتهاج نبود اگر نصرت رحمانى نبود اگر اين چهره ها نبودند ما قطعاً نمى توانستيم قيصر امين پور را پس از انقلاب داشته باشيم يعنى آنها حلقه هاى واسطى هستند كه كمك مى كنند شعر كلاسيك به حيات خودش ادامه بدهد و برسد به قيصر امين پور؛ برسد به شعر كلاسيك بعد از انقلاب كه حيات مجدد شعركلاسيك ايران است اما اين كه شعر آنان را به عنوان پيشنهادات برجسته در تاريخ شعر ايران محسوب كنيم يك مقدار جاى بحث دارد.
*اين مدعاى خيلى بزرگى مى تواند باشد كه شما قيصر امين پور را بالاتر از شهريار، نصرت رحمانى ۱۳۳۳ و ابتهاج تمام اين سال ها محسوب مى كنيد...
اصلاً ترديد ندارم در اين قضيه! در شعر وقتى مى توانيم از كسى ذكرى به عمل آوريم كه در اين منحنى شعرى شكست ايجاد كرده باشد يعنى يك نقطه عطف محسوب شود بگوييم بعد از او يا بعد از آنها ـ يعنى يك جريان ـ شعر نو يا شعر كلاسيك ما يك روال ديگر را انتخاب كرد. نه! اين اتفاق در آثار كلاسيك سرايان پيش از انقلاب آنقدر كند است كه به عنوان نقطه عطف از آن نمى توان ذكر به عمل آورد. از اين منظرى كه من نگاه مى كنم ـ تأكيد مى كنم از اين منظر ـ شاعران كلاسيك سراى مشروطه را مهم تر مى دانم از چهره هايى كه شما فرموديد. ببينيد! چرا گفتم از اين منظر، به خاطر اين كه از اين منظر لازم نيست كه شاعر مشروطه لزوماً شعرش قوى تر از شهريار يا ابتهاج باشد لازم نيست قوى تر از نصرت رحمانى باشد اما اتفاق ايجاد مى كند يعنى مى گوييم كه يك نقطه عطف محسوب مى شود در تاريخ شعر ما. اين اتفاق در شعر كلاسيك بعد از انقلاب مى افتد يعنى اين كه يك تغيير روال دارد شعر كلاسيك ما؛ آن «فخامت» ممزوج با شعر كه به نظر مى رسد در شعر كلاسيك ما يك ميراث جاودانى است در شعر شاعران پس از انقلاب مانند امين پور جاى خودش را ـ ناگهان ـ به يك زبان ديگر مى دهد؛ به يك زبان صميمى به يك زبان نرم و نزديك به زبان گفتار اما در همان چارچوب اركان افاعيلى؛ بعضى ها به اشتباه از اين تحول تحت عنوان «سقوط» ياد مى كنند مانند همان نظرى كه تذكره نويسان مى گفتند «سقوط زبان در سبك هندى» حال آن كه در اين شعر و آن شعر، سقوطى ديده نمى شود...
* نرمى زبان، هم در كار شهريار هست هم در كار نصرت هست...
هر وقت كه اين اتفاق در شعر اين دو مى افتد شاهد بهتر شدن شعر نيستيم در كار نصرت به «نثر منظوم» مى رسيم و در شعر شهريار به طنز، هزل، فكاهه. يعنى وقتى اين دو «فخامت زبان» را مى خواهند ناديده بگيرند نتيجه دلخواهى حاصل نمى شود...
* يعنى وقتى شهريار مى گويد: «بيا از زير عينك سربه زيرى هاى هم بينيم/ جوانى هاى هم ديديم و پيرى هاى هم بينيم» به فكاهه نزديك شده !
اصلاً اين زبان و اين ذهنيت جاى عينك نيست. من ياد هواپيما و مرغ هاى آتشين بال شعر مشروطه مى افتم. اگر شعر مشروطه موفق نشد و فقط يك «اتفاق» بود به همين دليل است. اگر شما كل اين غزل را بخوانيد مى بينيد كه كلمه «عينك» در ميان ديگر كلمات، خيلى غريب مى افتد. به هر حال برگرديم سر بحث اصلى خودمان كه شعر آئينى است...
* بله! شايد اين طور بهتر باشد گرچه با بخش اعظم نظرات شما در اين باب موافقت ندارم اما يك بحث طولانى را مى طلبد...
ما معمولاً يك مقدارى با هم مخالفت داريم! فقط مى خواستم به اين نتيجه برسم نه تنها شعر آئينى كه كل شعر كلاسيك ما در آن سال ها در برابر قدرت نمايى شعر نوى ما، قدرى مجبور به عقب نشينى و حاشيه نشينى هست نه اين كه بى انصافى منتقدان باعث اين پديده شده باشد. واقعاً اين طور بوده...
* از منظر مردم هم اين طور بوده
اين منظر، به نظر من منظر مهمى نيست...
* منظر مردم، منظر مهمى نيست !
نه! اصلاً منظر مهمى نيست! وقتى شما داريد شعر و شعريت اثر را نگاه مى كنيد ديگر به اقبال عامه اش نبايد توجه كنيد. به اين كه چقدر ماندگار است...
* فاكتور ماندگار را هم بايد حذف كنيم !
نه! نه! اين كه در ذهن و زبان مردم چقدر ماندگار است منظورم است؛ يعنى از اين منظور كه استاد معظم فرموده بودند كه ملاك شعر خوب اين است كه چقدر توانايى «حفظ شدن» را دارد! ملاك شعر امروز قدرى بى رحمانه تر است...
* اين ملاك هايى كه شما مى فرماييد متعلق به دوران فيلسوفان كتبى است كه به نظر مى رسد ۴۰ سال قبل به پايان رسيده است...
الان چه مى گويند !
*الآن در عصر فعلى فيلسوفان شفاهى، به دليل گسترش تكنولوژى سمعى- بصرى ديگر اهميت «كتابت» به قدر گذشته نيست و آنچه مى شنويم يا مى بينيم بيشتر در حافظه جمعى مى ماند و ديگر آن «انحصار كتابت» كه تعيين كننده ارزش هاى تحول در «زبان» و «ادبيات» بود از ميان رفته است...
پس اجازه بدهيد كه بچه من هم كه خرده استعدادى و سر سوزن ذوقى دارد آن را به شكل شفاهى و در جمع مردم بخواند و ماندگار شود!
* اگر موفق شد ما مى گوييم كه يك آرتور رمبوى جديد است!
ان شاءالله كه اين اتفاق بيفتد!
* حالا از اين حوزه كه بياييم بيرون- به دليل اين كه اختلاف نظر شديدى وجود دارد - بعد از انقلاب در حوزه شعر آئينى چه اتفاقى مى افتد
بعد از انقلاب، ما يك اتفاق مهم داريم و آن، ايجاد «جمهورى شعر ايران» است. در اين «جمهورى» چه اتفاقى مى افتد اين اتفاق كه آن مردمى كه با حضور در صحنه توانستند يكى از بزرگ ترين انقلاب هاى قرن را ايجاد كنند گفتند چرا در تمام صحنه ها حضور نداشته باشيم يكى از قابل انتظار ترين صحنه ها ادبيات بود بخصوص كه ادبيات طى صد ها سال در عميق ترين لايه هاى زندگى و فرهنگ مردم نفوذ كرده بود. پس در آن مقطع - مقطع پيروزى انقلاب را عرض مى كنم- ما يك حضور همه گير را شاهديم در عرصه شعرمان، كه مرا به ياد دوران سبك هندى مى اندازد كه شما مى بينيد شاطر عباس صبوحى و قصاب كاشانى و ... ظهور مى كنند انگار از كوچه و بازار مردم به خودشان اجازه داده اند كه به اين عرصه و اين بارگاه ملكوتى وارد شوند. در مقطع پيروزى انقلاب هم اين اتفاق مى افتد يعنى شما با موجى از شاعران روبه رو هستيد كه در سال هاى قبل، اصلاً نامى از آنان در عرصه شعر اين مملكت نبوده. شعر از انحصار جلسات روشنفكرى خارج مى شود؛ و عوامل ديگرى هم به اين قضيه كمك مى كند؛ اين كه شاعران سردمدار شعر ايران در آن سال ها اگر چه در ابتدا طالب انقلاب بودند اما پيروزى انقلاب- به دليل وجه دينى- آئينى اش- به آن نتيجه اى كه آنها مى خواستند نرسيد و در نتيجه- تا مدتى لااقل- ساكت شدند؛ خب! اين زمينه و عرصه خالى باعث شد كه آن حضور عمومى در زمينه شعر به نتيجه برسد و چون اين شاعران بى نام و كم نام، آبشخور مطالعاتى شان شعر كلاسيك بود زمينه فعاليت شان هم شعر كلاسيك شد؛ و از سوى ديگر، اين شاعران ديدند كه بنا به موقعيت شعر بايد بر عامه مردم تأثير بگذارند؛ اصولاً در همه تحولات اجتماعى شعر نقش رسانه اى مى يابد و شاعران متوجه شدند براى آن كه بتوانند بر عامه تأثير بگذارند شعر نو سلاح چندان مناسبى نيست پس رجعت مجددى داشتند به قوالب كلاسيك؛ و از طرف ديگر، ماهيت انقلاب ما «بازگشت به ريشه ها» بود و با اين كه اساس هر انقلابى تحول است اين انقلاب تحول خود را در لگام زدن بر آن مدرنيسم افسارگسيخته اى ديد كه در سال هاى پيش از انقلاب داشت همه عرصه هاى فرهنگ و انديشه ما را اشغال مى كرد و از مظاهر آن شعر بود؛ انگار شعر نو محملى شده بود - غالباً عرض مى كنم- براى افكار روشنفكرى لائيك. اين تفكر باعث مى شود كه حتى چند سالى پس از انقلاب، نوسرايان شعر انقلاب همچنان در كلاسيك سرايى هم فعال باشند...
* تا حدود سال ۶۴...
بله! اما از طرف ديگر شاعران انقلاب درك كردند كه اين شعر كلاسيك ديگر نمى تواند به شكل گذشته خود ادامه يابد و نياز به تحول دارد؛ و آن تحول نزديك شدن شعر كلاسيك به نظام طبيعى زبان گفتار است؛ يعنى همان توصيه نيما؛ لذا اگر فرض كنيم كه اين حركت با نهضت مشروطه آغاز شد خيلى خيلى كند شد در شعر كلاسيك پيش از انقلاب، يك دفعه در شعر انقلاب، در شعر آئينى انقلاب روند صعودى پيدا كرد اين روند نزديك شدن به زبان نرم و صميمى و شد يكى از خصوصيات شعر كلاسيك انقلاب؛ بعد «روايت» چنان با اركان افاعيلى هماهنگ شد كه آدم احساس نمى كرد كه دارد مطالب موزون مى خواند.
* اين حركت نرم شدن زبان در آثار كلاسيك متعلق به سال ۵۷ نيست اين حركت از دفتر مجله جوانان در سال ۵۳ شروع شد و در شعر شاعران جوان آن موقع مثل سيد حسن حسينى و نصرالله مردانى خودش را نشان داد؛ انقلاب تنها باعث گسترش اين حركت شد...
ادبيات كه نمى تواند محصول يك حركت ناگهانى باشد؛ هر حركتى ريشه در حركت هاى قبلى دارد اما شما وقتى متوجه يك حركت مى شويد كه بسامد حضور آن بالا باشد. اين نرمى زبان با تمامى آن عواملى كه عرض كردم تركيب مى شود و با توجه به ماهيت دينى- آئينى انقلاب، ميل مى كند به نوع اول شعر آئينى كه به آن اشاره كردم يعنى چهره هاى اتفاقات و رويدادهاى تاريخى- آئينى كه به صورت تلميحات مختلف وارد شعر و همه گيرى و نفوذ در ميان عامه مردم چنان كه در اين سال ها اتفاق افتاد، برخوردار نبوده باشد.
* در شعر نوى آئينى انقلاب سيد حسن حسينى و قيصر امين پور چهره هاى مشهورى هستند. در شعر كلاسيك آئينى عصر انقلاب به چه اسامى اى مى توانيد اشاره كنيد
خب! اين ها اسامى مشهورى هستند كه به طور معمول در هر مصاحبه اى تكرار مى شوند بى شك سيدحسن حسينى و قيصر امين پور در اين عرصه هم نام آورند.
وحيد اميرى در دو بيتى و رباعى، سهيل محمودى در غزل، سلمان هراتى در شعر كلاسيك كمتر و در شعر سپيد بيشتر. چهره هايى با همين درجه از شهرت كه ديگر همگان با نام هاى آنان آشنايى دارند.
* شعر «فريد» در اين ميان چه جايگاهى دارد
«فريد» يك حركت روبه «هيأت» دارد. ما كل شاعران اين حوزه را شاعران كلاسيك سراى مذهبى و به دو گروه عمده مى توانيم تقسيم كنيم آنهايى كه براى «هيأت»ها شعر مى گويند يا شاعرانى كه به درد «هيأت» ها مى خورد و آنهايى كه شعرشان لزوماً به درد «هيأت»ها نمى خورد؛ هر كدام از اين دو گروه شعر ها مى توانند در هم مداخل هايى داشته باشند يعنى اين يكى لزوماً نمى تواند شعرى در آن حوزه نباشد و بالعكس؛ اما قائل به تقسيم بندى كلى به اين شكل هستم. هر چه از سال ۵۷ فاصله مى گيريم اين دسته بندى بيشتر خودش را نشان مى دهد؛ يعنى اگر در ابتدا به شعر هيأتى بيشتر نزديكيم هرچه كه فاصله مى گيريم از پيروزى انقلاب به سويه دوم نزديك تر مى شويم و شاعران هيأتى سرا از شاعران غير هيأتى سرا متمايز تر مى شوند. امروزه وقتى من شعر «كربلا در كربلا مى ماند اگر زينب نبود» قادر طهماسبى «فريد» را مى خوانم ديگر نمى توانم آن شيفتگى دهه شصت را نسبت به آن داشته باشم. يك بار هم با هم بحث كرده بوديم در موردى مشابه يعنى «ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه» غزلى كه در دوره خودش كاركرد خودش را داشته اما در زمان محبوس شده و قدرت عبور از آن را نيافته است...
* بعضى از آثار از جمله همين اثر بيگى حبيب آبادى داراى اين خصوصيت اند كه وقتى از زمان خود جدا مى شوند مى توانند با فرامتن هاى ديگرى جفت و جور شوند و در واقع از زمان عبور كنند و به نسل بعد منتقل شوند...
همانطور كه گفتيد بعضى از آثار! كه در مورد اين يك اثر با شما موافق نيستم اما مى توانم اشاره كنم به شعرى از «محمدى نيكو» كه مى گويد: «اى كه پيچيد شبى در دل اين كوچه صدايت/ يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت» شما مى بينيد آن انسجام و آن رفتار با زبانى كه در اين شعر ديده مى شود ديگر خودش را در دهه شصت محدود نمى كند؛ يعنى اين شعر حاصل تصوير هايى نيست كه بنابه مختصات زمانى و مكانى ارزش اش تعيين شود. بى گمان قرار گرفتن در محدوده شعر آئينى از منظر يك مخاطب داراى علائق دينى يك امتياز است اما اين امتياز هنگامى مى تواند به امتياز مضاعفى بدل شود كه همچون بسيارى از آثار آئينى كلاسيك ما قدرت عبور از زمان خود و انتقال به نسل بعدى را داشته باشد.
دو شعراز حميدرضا شكارسرى*شام غريبان
«آقا ببخشيد!
اينجا به اندازه كافى شلوغ هست
ديگر جا نداريم
امشب سينه زن و زنجير زن زياد داريم
غذا كم مى آوريم
كوچه بالايى هم يك تكيه هست
ببخشيد آقا!
خوش آمديد!»
خون مى چكد جلوى در تكيه
خون راه مى كشد تا تكيه بعدى
«چه راحت رفت!
بنده خدا انگار آشنا هم بود!
عريان
با آن بدن چاك چاك
با آن گلوى بريده
كجا ديده بودمش
چرا يادم نمى آيد
كاش راهش داده بودم!»
سفره ها پهن مى شود
شام غريبان تمام...
* جامانده
تصادفاً سردر آورده ام اينجا
و دنده يك هم زياد به نظر مى رسد
پس با اين كه چراغ سبز سبز است
ترمز مى كنم
كه عجله نداشتم
اين زنجير ها اما
زياد تر از آنند كه رها شوم
پس گير مى كنم به سبكترينشان
كه بر دوشم سنگين است
پس پشت سر هم جا مى مانم از انتهاى صف
و گاهى دم را فراموش مى كنم
پس به دهان پدرم نگاه مى كنم
كه به دنبالم سينه مى زند
و مادرم را آن سوتر نمى يابم
با سيل گريه رفته است...
«آهاى ديوونه! وسط خيابون خوابت برده يا اصلاً مردى بزن بغل اقلاً!
ناگهان سر در مى آورم كه ديوانه نبوده ام
و تصادفاً سر در نياورده ام پشت آن دسته
كه ساعت ها سال هاست رفته
و حالا احتمالاً شامشان را خورده اند.
زنجيرهايشان را هم آويخته اند.
و مرا گرسنه و بى زنجير جاگذاشته اند در اين ۲۰۶
در خالى نيمه شب اين خيابان بارانى...