شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۶ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۸
Sat, Dec 8, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
شعر آئينى در گفت وگو با حميدرضا شكارسرى
درباره رستاخيز سينمايى فرانسيس فورد كاپولا پس از يك دهه وقفه
شعر آئينى در گفت وگو با حميدرضا شكارسرى
ظهور جمهورى شعر ايران
[يزدان سلحشور [
333249.jpg
حميدرضا شكارسرى متولد ۱۳۴۵ و در تهران است؛ وى در دو حوزه شعر و نقد فعال است و تاكنون در اين دو حوزه آثارى چند از وى منتشر شده كه مى توان به: باز جمعه اى گذشت ۱۳۷۵ ، از تمام روشنايى ها [ ۱۳۸۳ ]، چراغانى بى دليل ۱۳۸۵ ـ حماسه كلمات نقد و بررسى ـ ۱۳۷۹ ـ از سكوت به حرف ۱۳۸۲ ـ اشاره كرد. شعر آئينى در آثار شكارسرى هم به شكل مستقيم و اشاره به معصومين(ع) اتفاق مى افتد كه مى توان اين ظهور را در شعرى كه براى حضرت فاطمه(س) سروده است شاهد بود هم در انطباق زندگى امروزى با اعتقادات دينى ـ آئينى وى كه شاهد مثالش شعرهايى است كه به عنوان نمونه شعرهاى وى در اين گفت وگو آمده است.

چكيده نظرات حميدرضا شكارسرى
* شعر «ليلة القدر» از شاخص ترين شعرهاى مذهبى دوران ماست. تنها بعد از انقلاب با «گنجشك و جبرئيل» ما يادمان افتاد كه چنين اثرى وجود دارد.
* از دو زاويه مى توانيم با تركيب «شعر آئينى» روبه رو شويم . يكى شعرهايى كه به طور مستقيم به موضوع مى پردازند و طبيعى است كه اشارات مستقيم داشته باشند. اما نوع دوم شعر ها، شعرهايى هستند كه مبلغ انديشه هاى پاك هستند كه زير مجموعه انديشه هاى دينى هستند كه از اين منظر، شعر سهراب سپهرى شعرى آئينى محسوب مى شود.
* بعد از انقلاب، ما يك اتفاق مهم داريم و آن، ايجاد «جمهورى شعر ايران» است. در اين جمهورى چه اتفاقى مى افتد اين اتفاق كه آن مردمى كه با حضور در صحنه توانستند يكى از بزرگ ترين انقلاب هاى قرن را ايجاد كنند گفتند چرا در تمام صحنه ها حضور نداشته باشيم پس در آن مقطع ما يك حضور همه گير را شاهديم در عرصه شعر مان، كه مرا به ياد دوران سبك هندى مى اندازد.


* چون شما در حوزه نقد شعر معاصر بيشتر فعاليد از شعر معاصر آئينى شروع مى كنم و اگر بخواهم گريزى بزنم به شعر كهن، در ميانه بحث به آن مى پردازيم. به نظر شما شعر جديد آئينى ايران، پيش از انقلاب ۵۷ با چه چهره هايى آغاز مى شود
اگر بخواهيم شروع شعر آئينى را در شعر معاصر به عنوان يك جريان در نظر بگيريم تا پيش از انقلاب، با هيچ كس شروع نمى شود؛ يعنى ماجريانى به نام شعر آئينى ـ به شكل منسجم و شكل گرفته ـ نداريم كه مدعى شويم كسى آن را آغاز كرده. من معتقدم كه از دهه هاى ظهور نيما به بعد ما اصولاً شعر آئينى مان را در حاشيه شعر معاصر داريم و نه در متن آن؛ و تازه بيشتر شاهد اين نوع شعر در قوالب كلاسيكيم حال آنكه از سال هاى پيش از انقلاب، از دهه هاى ۲۰ و ۳۰ به بعد، شعر كلاسيك ما يا قوالب كلاسيك ما بيشتر در حاشيه شعر ايران به سر مى برد و نه در متن آن؛ اما مى توان به تك چهره هايى اشاره كرد و تك شعرهايى كه اتفاقاً از نمونه هاى شاخص شعر معاصر محسوب مى شوند كه اگرچه جريان نبودند اما تك شعرهاى درخشانى بودند مثلاً فرض بفرماييد از موسوى گرمارودى يا از طاهره صفارزاده يا از اسماعيل نورى علاء كه اينها از چهره هاى شاخص شعر آئينى در عرصه شعر جدى و مدرن ما هستند چنان كه خيلى از منتقدان و پژوهشگرانى كه به ملاحظاتى نمى خواهند از شعر آئينى و شاعران آئينى ذكرى به عمل آورند، نتوانستند اين چهره ها را نديده بگيرند. به اين ترتيب بايد عرض كنم كه من يك جريان مشخص در شعر آئينى پيش از انقلاب سراغ ندارم يعنى در شعر جدى روزگارمان سراغ ندارم؛ اما در حيطه شعر جدى روزگار كه قابل بررسى و اعتناست مى توان به آثارى از تك چهره هايى كه نام بردم رجوع كرد.
* شعرهاى نيما در اين عرصه چه جايگاهى دارند
نه! مطلقاً نه! مگر اين كه بخواهيم بحث را جور ديگرى پيش ببريم. ببينيد براى نخستين سؤال اين انتظار را داشتم كه شما بپرسيد حالا مى خواهيم از « ب » بسم الله شروع كنيم و ببينيم شعر آئينى چيست اما شما از كمى جلوتر شروع كرديد. لذا حدس مى زدم كه اينجا ها دچار دردسر شويم. ببينيد! از دو زاويه مى توانيم با اين تركيب روبه رو شويم با تركيب «شعر آئينى»؛ يكى شعرهايى كه به طور مستقيم به موضوع مى پردازند و طبيعى است كه اشارات مستقيم داشته باشند به حوادث، به شخصيت ها، به تاريخ؛ و ما هيچ مشكلى براى نامگذارى اين گونه شعرها و انتساب آنها به شعر آئينى نداريم. اما نوع دوم شعرها، از زاويه دوم كه نگاه كنيم شعرهايى هستند كه بهره مند است از مختصاتى به نام مختصات دينى، مختصات آئينى. خب! اين تعريف خيلى گسترده است؛ يعنى همه شعرهايى كه مُبَلغ انديشه هاى پاك باشند كه زيرمجموعه انديشه هاى دينى قرار گيرند، به يك ترتيبى شعر آئينى محسوب مى شوند. از اين منظر، مثلاً شعر سهراب سپهرى شعرى آئينى محسوب مى شود. بستگى دارد كه ما از چه زاويه اى به موضوع نگاه مى كنيم.
* وقتى به سراغ نام نيما مى روم شعرهاى كلاسيكى را مدنظر دارم كه در مدح ائمه(ع) گفته است...
پس مطلقاً من نمى خواهم از وى يادى به عمل بياورم يعنى نمى خواهم از نيما با اشعار كلاسيك اش ياد كنم...
*از «شهريار» چطور
من يك جور پوشيده و مكتوم خدمت تان عرض كردم كه شعر كلاسيك ما در سال هاى پيش از انقلاب، در حاشيه شعر معاصر ايران بوده و اين در حاشيه بودن همه اش هم به دليل بى انصافى پژوهشگران و منتقدان ما نبوده كه به عمد خواسته باشند شعر كلاسيك ما را به حاشيه ببرند، نه! ما يك دوره فترتى داريم در شعر كلاسيك كه از سبك بازگشت به بعد شروع مى شود و تا مقطع پيروزى انقلاب ادامه پيدا مى كند؛ يعنى من فكر مى كنم كه تا اين مقطع يك حركت عمده در شعر كلاسيك مان نداريم. شعر مشروطه يك حركت و جنبشى به شعركلاسيك ما داد كه مى توانست زمينه ساز ظهور يك شعر كلاسيك قدرتمند باشد؛ اما اين اتفاق نيفتاد؛ و به دلايل مختلف با ظهور نيما و نوآورى هايى كه در دهه هاى اوليه قرن حاضر اتفاق افتاد، به طور كامل شعر كلاسيك ما از آن تكاملى كه انتظار داشتيم با شعر مشروطه در آن اتفاق بيفتد، محروم ماند؛ و لذا هرچقدر كه ما بخواهيم با اغماض برخورد كنيم با آن شعر، حتى شعر شاعران بزرگى مانند رهى، مثل شهريار نمى توانيم آن را به عنوان شعر پوياى آن دهه ها محسوب كنيم و در اين بحثى كه به آن مشغوليم از آنها ياد كنيم به عنوان آثار تأثيرگذار بر شعر نسل بعد...
*يعنى كلاً شعر كلاسيك آن دوره را تأثيرگذار نمى دانيد يا در حوزه شعر آئينى تأثيرگذار نمى دانيد
اصلاً كلاً تأثيرگذار نيست. اگر فرض كنيم كه يك سرى از كارهاى كلاسيك نادرپور، نصرت رحمانى وخيلى خيلى معدود از هوشنگ ابتهاج را كنار بگذاريم كه واقعاً تك شعرهاى موفقى هستند آثار كلاسيك در مقايسه با آنچه كه در آن روزگار شعر جدى تلقى مى شده يا مى شود، فاقد قدرت تأثيرگذارى بر شعر بعدى است يعنى بر «شعر آينده».
*اما ابتهاج را با غزلش مى شناسيم...
ولى اين غزل در كجاى شعر ما دنباله رو دارد يا بر كدام جريان شعرى به طور مستقيم تأثيرگذار بوده است شما تنها مى توانيد نقش تاريخ ادبياتى براى آن قائل شويد و بگوييد اگر ابتهاج نبود اگر نصرت رحمانى نبود اگر اين چهره ها نبودند ما قطعاً نمى توانستيم قيصر امين پور را پس از انقلاب داشته باشيم يعنى آنها حلقه هاى واسطى هستند كه كمك مى كنند شعر كلاسيك به حيات خودش ادامه بدهد و برسد به قيصر امين پور؛ برسد به شعر كلاسيك بعد از انقلاب كه حيات مجدد شعركلاسيك ايران است اما اين كه شعر آنان را به عنوان پيشنهادات برجسته در تاريخ شعر ايران محسوب كنيم يك مقدار جاى بحث دارد.
*اين مدعاى خيلى بزرگى مى تواند باشد كه شما قيصر امين پور را بالاتر از شهريار، نصرت رحمانى ۱۳۳۳ و ابتهاج تمام اين سال ها محسوب مى كنيد...
اصلاً ترديد ندارم در اين قضيه! در شعر وقتى مى توانيم از كسى ذكرى به عمل آوريم كه در اين منحنى شعرى شكست ايجاد كرده باشد يعنى يك نقطه عطف محسوب شود بگوييم بعد از او يا بعد از آنها ـ يعنى يك جريان ـ شعر نو يا شعر كلاسيك ما يك روال ديگر را انتخاب كرد. نه! اين اتفاق در آثار كلاسيك سرايان پيش از انقلاب آنقدر كند است كه به عنوان نقطه عطف از آن نمى توان ذكر به عمل آورد. از اين منظرى كه من نگاه مى كنم ـ تأكيد مى كنم از اين منظر ـ شاعران كلاسيك سراى مشروطه را مهم تر مى دانم از چهره هايى كه شما فرموديد. ببينيد! چرا گفتم از اين منظر، به خاطر اين كه از اين منظر لازم نيست كه شاعر مشروطه لزوماً شعرش قوى تر از شهريار يا ابتهاج باشد لازم نيست قوى تر از نصرت رحمانى باشد اما اتفاق ايجاد مى كند يعنى مى گوييم كه يك نقطه عطف محسوب مى شود در تاريخ شعر ما. اين اتفاق در شعر كلاسيك بعد از انقلاب مى افتد يعنى اين كه يك تغيير روال دارد شعر كلاسيك ما؛ آن «فخامت» ممزوج با شعر كه به نظر مى رسد در شعر كلاسيك ما يك ميراث جاودانى است در شعر شاعران پس از انقلاب مانند امين پور جاى خودش را ـ ناگهان ـ به يك زبان ديگر مى دهد؛ به يك زبان صميمى به يك زبان نرم و نزديك به زبان گفتار اما در همان چارچوب اركان افاعيلى؛ بعضى ها به اشتباه از اين تحول تحت عنوان «سقوط» ياد مى كنند مانند همان نظرى كه تذكره نويسان مى گفتند «سقوط زبان در سبك هندى» حال آن كه در اين شعر و آن شعر، سقوطى ديده نمى شود...
* نرمى زبان، هم در كار شهريار هست هم در كار نصرت هست...
هر وقت كه اين اتفاق در شعر اين دو مى افتد شاهد بهتر شدن شعر نيستيم در كار نصرت به «نثر منظوم» مى رسيم و در شعر شهريار به طنز، هزل، فكاهه. يعنى وقتى اين دو «فخامت زبان» را مى خواهند ناديده بگيرند نتيجه دلخواهى حاصل نمى شود...
* يعنى وقتى شهريار مى گويد: «بيا از زير عينك سربه زيرى هاى هم بينيم‎/ جوانى هاى هم ديديم و پيرى هاى هم بينيم» به فكاهه نزديك شده !
اصلاً اين زبان و اين ذهنيت جاى عينك نيست. من ياد هواپيما و مرغ هاى آتشين بال شعر مشروطه مى افتم. اگر شعر مشروطه موفق نشد و فقط يك «اتفاق» بود به همين دليل است. اگر شما كل اين غزل را بخوانيد مى بينيد كه كلمه «عينك» در ميان ديگر كلمات، خيلى غريب مى افتد. به هر حال برگرديم سر بحث اصلى خودمان كه شعر آئينى است...
* بله! شايد اين طور بهتر باشد گرچه با بخش اعظم نظرات شما در اين باب موافقت ندارم اما يك بحث طولانى را مى طلبد...
333069.jpg
ما معمولاً يك مقدارى با هم مخالفت داريم! فقط مى خواستم به اين نتيجه برسم نه تنها شعر آئينى كه كل شعر كلاسيك ما در آن سال ها در برابر قدرت نمايى شعر نوى ما، قدرى مجبور به عقب نشينى و حاشيه نشينى هست نه اين كه بى انصافى منتقدان باعث اين پديده شده باشد. واقعاً اين طور بوده...
* از منظر مردم هم اين طور بوده
اين منظر، به نظر من منظر مهمى نيست...
* منظر مردم، منظر مهمى نيست !
نه! اصلاً منظر مهمى نيست! وقتى شما داريد شعر و شعريت اثر را نگاه مى كنيد ديگر به اقبال عامه اش نبايد توجه كنيد. به اين كه چقدر ماندگار است...
* فاكتور ماندگار را هم بايد حذف كنيم !
نه! نه! اين كه در ذهن و زبان مردم چقدر ماندگار است منظورم است؛ يعنى از اين منظور كه استاد معظم فرموده بودند كه ملاك شعر خوب اين است كه چقدر توانايى «حفظ شدن» را دارد! ملاك شعر امروز قدرى بى رحمانه تر است...
* اين ملاك هايى كه شما مى فرماييد متعلق به دوران فيلسوفان كتبى است كه به نظر مى رسد ۴۰ سال قبل به پايان رسيده است...
الان چه مى گويند !
*الآن در عصر فعلى فيلسوفان شفاهى، به دليل گسترش تكنولوژى سمعى- بصرى ديگر اهميت «كتابت» به قدر گذشته نيست و آنچه مى شنويم يا مى بينيم بيشتر در حافظه جمعى مى ماند و ديگر آن «انحصار كتابت» كه تعيين كننده ارزش هاى تحول در «زبان» و «ادبيات» بود از ميان رفته است...
پس اجازه بدهيد كه بچه من هم كه خرده استعدادى و سر سوزن ذوقى دارد آن را به شكل شفاهى و در جمع مردم بخواند و ماندگار شود!
* اگر موفق شد ما مى گوييم كه يك آرتور رمبوى جديد است!
ان شاءالله كه اين اتفاق بيفتد!
* حالا از اين حوزه كه بياييم بيرون- به دليل اين كه اختلاف نظر شديدى وجود دارد - بعد از انقلاب در حوزه شعر آئينى چه اتفاقى مى افتد
بعد از انقلاب، ما يك اتفاق مهم داريم و آن، ايجاد «جمهورى شعر ايران» است. در اين «جمهورى» چه اتفاقى مى افتد اين اتفاق كه آن مردمى كه با حضور در صحنه توانستند يكى از بزرگ ترين انقلاب هاى قرن را ايجاد كنند گفتند چرا در تمام صحنه ها حضور نداشته باشيم يكى از قابل انتظار ترين صحنه ها ادبيات بود بخصوص كه ادبيات طى صد ها سال در عميق ترين لايه هاى زندگى و فرهنگ مردم نفوذ كرده بود. پس در آن مقطع - مقطع پيروزى انقلاب را عرض مى كنم- ما يك حضور همه گير را شاهديم در عرصه شعرمان، كه مرا به ياد دوران سبك هندى مى اندازد كه شما مى بينيد شاطر عباس صبوحى و قصاب كاشانى و ... ظهور مى كنند انگار از كوچه و بازار مردم به خودشان اجازه داده اند كه به اين عرصه و اين بارگاه ملكوتى وارد شوند. در مقطع پيروزى انقلاب هم اين اتفاق مى افتد يعنى شما با موجى از شاعران روبه رو هستيد كه در سال هاى قبل، اصلاً نامى از آنان در عرصه شعر اين مملكت نبوده. شعر از انحصار جلسات روشنفكرى خارج مى شود؛ و عوامل ديگرى هم به اين قضيه كمك مى كند؛ اين كه شاعران سردمدار شعر ايران در آن سال ها اگر چه در ابتدا طالب انقلاب بودند اما پيروزى انقلاب- به دليل وجه دينى- آئينى اش- به آن نتيجه اى كه آنها مى خواستند نرسيد و در نتيجه- تا مدتى لااقل- ساكت شدند؛ خب! اين زمينه و عرصه خالى باعث شد كه آن حضور عمومى در زمينه شعر به نتيجه برسد و چون اين شاعران بى نام و كم نام، آبشخور مطالعاتى شان شعر كلاسيك بود زمينه فعاليت شان هم شعر كلاسيك شد؛ و از سوى ديگر، اين شاعران ديدند كه بنا به موقعيت شعر بايد بر عامه مردم تأثير بگذارند؛ اصولاً در همه تحولات اجتماعى شعر نقش رسانه اى مى يابد و شاعران متوجه شدند براى آن كه بتوانند بر عامه تأثير بگذارند شعر نو سلاح چندان مناسبى نيست پس رجعت مجددى داشتند به قوالب كلاسيك؛ و از طرف ديگر، ماهيت انقلاب ما «بازگشت به ريشه ها» بود و با اين كه اساس هر انقلابى تحول است اين انقلاب تحول خود را در لگام زدن بر آن مدرنيسم افسارگسيخته اى ديد كه در سال هاى پيش از انقلاب داشت همه عرصه هاى فرهنگ و انديشه ما را اشغال مى كرد و از مظاهر آن شعر بود؛ انگار شعر نو محملى شده بود - غالباً عرض مى كنم- براى افكار روشنفكرى لائيك. اين تفكر باعث مى شود كه حتى چند سالى پس از انقلاب، نوسرايان شعر انقلاب همچنان در كلاسيك سرايى هم فعال باشند...
* تا حدود سال ۶۴...
بله! اما از طرف ديگر شاعران انقلاب درك كردند كه اين شعر كلاسيك ديگر نمى تواند به شكل گذشته خود ادامه يابد و نياز به تحول دارد؛ و آن تحول نزديك شدن شعر كلاسيك به نظام طبيعى زبان گفتار است؛ يعنى همان توصيه نيما؛ لذا اگر فرض كنيم كه اين حركت با نهضت مشروطه آغاز شد خيلى خيلى كند شد در شعر كلاسيك پيش از انقلاب، يك دفعه در شعر انقلاب، در شعر آئينى انقلاب روند صعودى پيدا كرد اين روند نزديك شدن به زبان نرم و صميمى و شد يكى از خصوصيات شعر كلاسيك انقلاب؛ بعد «روايت» چنان با اركان افاعيلى هماهنگ شد كه آدم احساس نمى كرد كه دارد مطالب موزون مى خواند.
* اين حركت نرم شدن زبان در آثار كلاسيك متعلق به سال ۵۷ نيست اين حركت از دفتر مجله جوانان در سال ۵۳ شروع شد و در شعر شاعران جوان آن موقع مثل سيد حسن حسينى و نصرالله مردانى خودش را نشان داد؛ انقلاب تنها باعث گسترش اين حركت شد...
ادبيات كه نمى تواند محصول يك حركت ناگهانى باشد؛ هر حركتى ريشه در حركت هاى قبلى دارد اما شما وقتى متوجه يك حركت مى شويد كه بسامد حضور آن بالا باشد. اين نرمى زبان با تمامى آن عواملى كه عرض كردم تركيب مى شود و با توجه به ماهيت دينى- آئينى انقلاب، ميل مى كند به نوع اول شعر آئينى كه به آن اشاره كردم يعنى چهره هاى اتفاقات و رويدادهاى تاريخى- آئينى كه به صورت تلميحات مختلف وارد شعر و همه گيرى و نفوذ در ميان عامه مردم چنان كه در اين سال ها اتفاق افتاد، برخوردار نبوده باشد.
* در شعر نوى آئينى انقلاب سيد حسن حسينى و قيصر امين پور چهره هاى مشهورى هستند. در شعر كلاسيك آئينى عصر انقلاب به چه اسامى اى مى توانيد اشاره كنيد
خب! اين ها اسامى مشهورى هستند كه به طور معمول در هر مصاحبه اى تكرار مى شوند بى شك سيدحسن حسينى و قيصر امين پور در اين عرصه هم نام آورند.
وحيد اميرى در دو بيتى و رباعى، سهيل محمودى در غزل، سلمان هراتى در شعر كلاسيك كمتر و در شعر سپيد بيشتر. چهره هايى با همين درجه از شهرت كه ديگر همگان با نام هاى آنان آشنايى دارند.
* شعر «فريد» در اين ميان چه جايگاهى دارد
«فريد» يك حركت روبه «هيأت» دارد. ما كل شاعران اين حوزه را شاعران كلاسيك سراى مذهبى و به دو گروه عمده مى توانيم تقسيم كنيم آنهايى كه براى «هيأت»ها شعر مى گويند يا شاعرانى كه به درد «هيأت» ها مى خورد و آنهايى كه شعرشان لزوماً به درد «هيأت»ها نمى خورد؛ هر كدام از اين دو گروه شعر ها مى توانند در هم مداخل هايى داشته باشند يعنى اين يكى لزوماً نمى تواند شعرى در آن حوزه نباشد و بالعكس؛ اما قائل به تقسيم بندى كلى به اين شكل هستم. هر چه از سال ۵۷ فاصله مى گيريم اين دسته بندى بيشتر خودش را نشان مى دهد؛ يعنى اگر در ابتدا به شعر هيأتى بيشتر نزديكيم هرچه كه فاصله مى گيريم از پيروزى انقلاب به سويه دوم نزديك تر مى شويم و شاعران هيأتى سرا از شاعران غير هيأتى سرا متمايز تر مى شوند. امروزه وقتى من شعر «كربلا در كربلا مى ماند اگر زينب نبود» قادر طهماسبى «فريد» را مى خوانم ديگر نمى توانم آن شيفتگى دهه شصت را نسبت به آن داشته باشم. يك بار هم با هم بحث كرده بوديم در موردى مشابه يعنى «ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه» غزلى كه در دوره خودش كاركرد خودش را داشته اما در زمان محبوس شده و قدرت عبور از آن را نيافته است...
* بعضى از آثار از جمله همين اثر بيگى حبيب آبادى داراى اين خصوصيت اند كه وقتى از زمان خود جدا مى شوند مى توانند با فرامتن هاى ديگرى جفت و جور شوند و در واقع از زمان عبور كنند و به نسل بعد منتقل شوند...
همانطور كه گفتيد بعضى از آثار! كه در مورد اين يك اثر با شما موافق نيستم اما مى توانم اشاره كنم به شعرى از «محمدى نيكو» كه مى گويد: «اى كه پيچيد شبى در دل اين كوچه صدايت‎/ يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت» شما مى بينيد آن انسجام و آن رفتار با زبانى كه در اين شعر ديده مى شود ديگر خودش را در دهه شصت محدود نمى كند؛ يعنى اين شعر حاصل تصوير هايى نيست كه بنابه مختصات زمانى و مكانى ارزش اش تعيين شود. بى گمان قرار گرفتن در محدوده شعر آئينى از منظر يك مخاطب داراى علائق دينى يك امتياز است اما اين امتياز هنگامى مى تواند به امتياز مضاعفى بدل شود كه همچون بسيارى از آثار آئينى كلاسيك ما قدرت عبور از زمان خود و انتقال به نسل بعدى را داشته باشد.

دو شعراز حميدرضا شكارسرى

*شام غريبان
«آقا ببخشيد!
اينجا به اندازه كافى شلوغ هست
ديگر جا نداريم
امشب سينه زن و زنجير زن زياد داريم
غذا كم مى آوريم
كوچه بالايى هم يك تكيه هست
ببخشيد آقا!
خوش آمديد!»
خون مى چكد جلوى در تكيه
خون راه مى كشد تا تكيه بعدى
«چه راحت رفت!
بنده خدا انگار آشنا هم بود!
عريان
با آن بدن چاك چاك
با آن گلوى بريده
كجا ديده بودمش
چرا يادم نمى آيد
كاش راهش داده بودم!»
سفره ها پهن مى شود
شام غريبان تمام...

* جامانده
تصادفاً سردر آورده ام اينجا
و دنده يك هم زياد به نظر مى رسد
پس با اين كه چراغ سبز سبز است
ترمز مى كنم
كه عجله نداشتم
اين زنجير ها اما
زياد تر از آنند كه رها شوم
پس گير مى كنم به سبكترينشان
كه بر دوشم سنگين است
پس پشت سر هم جا مى مانم از انتهاى صف
و گاهى دم را فراموش مى كنم
پس به دهان پدرم نگاه مى كنم
كه به دنبالم سينه مى زند
و مادرم را آن سوتر نمى يابم
با سيل گريه رفته است...
«آهاى ديوونه! وسط خيابون خوابت برده يا اصلاً مردى بزن بغل اقلاً!
ناگهان سر در مى آورم كه ديوانه نبوده ام
و تصادفاً سر در نياورده ام پشت آن دسته
كه ساعت ها سال هاست رفته
و حالا احتمالاً شامشان را خورده اند.
زنجيرهايشان را هم آويخته اند.
و مرا گرسنه و بى زنجير جاگذاشته اند در اين ۲۰۶
در خالى نيمه شب اين خيابان بارانى...
درباره رستاخيز سينمايى فرانسيس فورد كاپولا پس از يك دهه وقفه
طلسم پدرخوانده شكست
333048.jpg
[مترجم: شيلا ساسانى نيا [

همچون تجسم زنده دن كورلئونه وقتى كه فرانسيس فورد كاپولا يك مهمانى بزرگ مى دهد همه براى اداى احترام مى آيند. چند لحظه قبل از آن كه براى مصاحبه با اين فيلمساز بزرگ به سوئيت هتل او مشرف به منظره پلكان اسپانيايى در رم برسم از مقابل «ويتوريو استورارو» در لابى هتل رد مى شوم. اين فيلمبردار بزرگ و برجسته كه اسكارى براى كار با كاپولا در فيلم «اينك آخرالزمان» او گرفته است به اينجا آمده است تا پيشاپيش كارت دعوت خود براى ضيافت شامى كه كاپولا فردا شب به مناسبت ساخت جديدترين فيلمش «جوانى بى جوانى» خواهد داد را دريافت كند.
اين فيلم كه در جشنواره فيلم رم به نمايش افتتاحيه جهانى درآمد، جديدترين تجربه فيلمسازى اين كارگردان بزرگ پس از وقفه اى ده ساله و نويدبخش بازگشت او به عرصه اى است كه پس از ساخت مجموعه فيلم هاى «پدرخوانده» جاى خالى او در آن بسى محسوس بود. مهمتر از همه اين كه اين فيلم براى كاپولا كه زمانى حاضر شده بود رمان پرفروش «باران ساز» جان گريشام را تبديل به فيلم كند به منزله نوعى رهايى از نظام استوديوسالارى و روى آوردن به فيلمسازى شخصى تر است.
و اگر اين رستاخيز سينمايى بهانه اى براى جشن گرفتن باشد، كاپولا آنقدر سرگرم تدارك مقدمات ضيافت فرداست كه ديگر فرصت فكر كردن به اين سال هاى ازدست رفته را ندارد. وقتى مى رسم او را مى بينم كه با يك پيراهن نارنجى روشن و شلوار طوسى پشت كامپيوتر لب تاپ اش نشسته و فهرست مهمانان فردا را مرور مى كند. او در حالى كه زير لب به مدير برنامه اش مى گويد: «اين يك گردهمايى خانوادگى است» شباهت ها را به دن كورلئونه كه سردسته مافياها در فيلم «پدرخوانده» بود به اوج مى رساند. با نگاهى به فهرست مهمانان متوجه مى شويد كه او به هيچ وجه شوخى نمى كند و مهمانى فردا واقعاً يك گردهمايى صميمانه خانوادگى است. دار و دسته كاپولاهاى فيلمساز و غيرفيلمساز هم دعوت شده اند و دور و بر «پدرخوانده» خواهند بود. همسرش «اله نور» كه زندگى مشترك آنها ۴۴ سال دوام داشته و بچه هايشان رومان و سوفيا كه راه پدرشان را ادامه داده اند و براى خودشان فيلمساز شده اند.
اگر وفادارى در گذر زمان براى كاپولا مهم است خود مقوله «زمان» نيز براى او بى اهميت نيست و اين موضوعى است كه همواره در كارها و فيلم هايش ديده مى شود. دغدغه زمان در اقتباس سينمايى او از رمان اس اى هينتون با نام «Rumble Fish» (۱۹۸۳) به وضوح مشهود است بخصوص در اين ديالوگ از زبان «شخصيتى به نام تام ويتكس»: «وقتى بچه ايد هيچ چيز نداريد جز وقت»
كاپولا حالا ۶۸ سال دارد و در نتيجه شايد بيش از هر زمان ديگرى در حسرت آن سال هاى از دست رفته . وقتى كه او اخيراً اسكار مارتين اسكورسيزى را به او اهدا كرد تنها در آن موقع بود كه مشخص شد كاپولا چقدر در مقايسه با هم قطارانش شكسته شده است. با اين حال او شجاع تر و پرشهامت تر از آن است كه اجازه دهد مسائلى از اين دست او را ناراحت كند. كاپولا مى گويد: «البته از اين كه مى بينيد پاهايتان ديگر آن قدرت سابق را ندارند كمى افسرده مى شويد، اما من از پير شدن بدم نمى آيد و تصور نزديك شدن به مرگ لزوماً مرا نمى ترساند.»
او در چند سال گذشته كليد و به عبارتى بهتر امور مربوط به كمپانى فيلمسازى خودش «American Zoetrope» كه در سال ۱۹۶۹ تأسيس كرد را به دست رومان و سوفيا سپرده است. او مى گويد: «وقتى ۶۸ ساله مى شويد، به شما مى گويند كه ديگر نمى توانيد صاحب هيچ چيز باشيد و بايد آنها را به دست نسل بعد بسپاريد.» كمپانى كاپولا اين روزها به جز فعاليت در حوزه فيلمسازى و سرمايه گذارى در طرح هاى مختلف يك فصلنامه داستانى نيز منتشر مى كند و اگرچه كاپولا ديگر آن نگاه آرمانى را به آن ندارد اما همچنان براى او يادآور آرزوها و بلندپروازى هاى گذشته است. او كه زمانى تصميم داشت با ارائه الگويى نو از نظام استوديوسالارى در هاليوود يك بهشت هنرى براى كار و فعاليت را به فيلمسازان معرفى كند اين روزها در صحبت از اين مسائل آن اطمينان خاطر و عزم و جزم سابق را ندارد. كاپولا با لحنى سرد مى گويد: «متأسفانه نتوانستم به اين خواسته جامه عمل بپوشانم چون فيلم «One From the heart» شكست خورد. اين فيلم موزيكال او در سال ۱۹۸۲ ميليون ها دلار از بودجه اى كه براى آن تعيين كرده بودند بيشتر خرج برداشت كه البته همه آن را او سرمايه گذارى كرد و باعث شد اين كارگردان تا آستانه ورشكستگى نيز پيش برود. دوره و زمانه بدى بود. چهار سال بعد يعنى ۱۹۸۶ كاپولا شاهد تراژدى مرگ پسر ۲۲ ساله اش «جيو» در سانحه اى با قايق موتورى بود. او پس از اين واقعه دلخراش ديگر با كار هم تسلى نمى يافت. فيلم هاى ضعيف و كم فروشى همچون اثر گنگسترى «باشگاه پمبه» با دنباله سازى هاى بى رمق و خالى از پى رنگى همچون «پدرخوانده۳» او را در آستانه سقوط حرفه اى قرار دادند و كاپولا كه كاملاً ورشكسته شده بود تا ۳ سال ماليات پرداخت نكرد. اين شرايط بغرنج براى هر كسى مرگ آور بود، اما براى كاپولا كه همواره تحسين گر كسانى است كه براى رسيدن به آرزوهايشان به دورترين افق ها دست مى يازند ريسكى بود كه ارزش به جان خريدن را داشت. كافى است به فيلم «تاكر: مردى با رؤياهايش» (۱۹۸۸) نگاهى بيندازيد تا جوهره آن وجود خستگى ناپذير كاپولا را در قهرمان اين فيلم پرستون تاكر (با بازى جف بريجز) ببينيد. اين شخصيت سينمايى الهام گرفته از يك سازنده اتومبيل واقعى است كه صنعت اتومبيل سازى را با طرح هاى انقلابى اش به چالش برانگيخت. در اين فيلم تاكر جمله اى را مى گويد كه مى توانست از زبان كاپولا گفته شود و آن اين است: «اين رؤياها و ايده هاى ماست كه ارزش دارند.» كاپولا آهى از ته دل مى كشد و مى گويد: «تا به حال هر اسمى را كه فكر كنيد روى من گذاشته اند. وقتى پدر خوانده را ساختم يك ماكياولى بودم و با فيلم «اينك آخرالزمان» همان كلنل كورتز ديوانه شدم. كسى كه جنون خود بزرگ بينى دارد. اما واقعاً فكر نمى كنم يك آدم خود بزرگ بين باشم.»
با اين حال مى توان باقاطعيت گفت فيلم «اينك آخرالزمان» بود كه تا يك دهه بعد زندگى حرفه اى كاپولا را طلسم كرد.
لحظه اى كه او سرمست قدرت و شهرت شده بود به تنها چيزى كه فكر نمى كرد سقوط از عرش موفقيت بود. همسر كاپولا «اله نور» در اثر مستندى به نام «قلب هاى تاريكى» نشان مى دهد كه چطور همه چيز درباره فيلم «اينك آخرالزمان» از بازيگران پردستمزد آن تا سكته بازيگر نقش اصلى «مارتين شين» باعث شد مخارج ساخت آن بالا برود و از برنامه خارج شود به طورى كه همسرش مجبور شد با به رهن گذاشتن خانه اى ييلاقى كه در سال ۱۹۷۵ در دره ناپا خريده بود اين بودجه را تأمين كند. كاپولا تجربه ساخت اين فيلم را حماقت خودش مى خواند و مى گويد: «فيلم اينك آخرالزمان به وضوح فيلمى افسارگسيخته بود كه از سر ما همان طورى باز شد كه جنگ ويتنام از سر آمريكايى ها» وقتى كه اين فيلم سرانجام در سال ۱۹۷۹ به بازار آمد (و در نخل طلاى كن با فيلم طبل حلبى ولكر اشلوندورف سهيم شد) استفاده از ترانه «پايان» گروه The Doors در اين فيلم واقعاً يك جور پيشگويى غيبى در مورد يك «پايان» واقعى بود. پس از اين فيلم كاپولا ديگر هيچوقت نتوانست شاهكارى چنان بزرگ بيافريند. تلاشى ناكام در اين زمينه كه حماسه علمى، تخيلى به نام «مگالوپوليس» بود كه او سالها براى ساخت آن نقشه كشيده بود، اما به سرانجام نرسيد. كاپولا با اشاره به اين كه فضاى اين فيلم كه در نيويورك مى گذرد پس از جريان يازده سپتامبر سرمايه گذارى برروى آن را غيرممكن كرده بود، مى گويد: «در اين فيلم كارهايى براى خودم تراشيدم كه احتمالاً خارج از توانايى ام بودند. با اين حال به نظرم خوب است كه آدم خيلى بلندپرواز باشد و شكست بخورد تا آن كه فقط يك ذره بلندپرواز باشد و درعوض موفقيت خيلى سطحى كسب كند. من در اين زمينه آدم خوشبختى بوده ام. چون در زندگى در سربالايى هاى خيلى تند از پا افتادم.»
در دهه ۹۰ موفقيت كاپولا درعرصه فعاليت هاى تجارى همچون سودآورى هتل هاى تفريحى اش در بليز و يا فروش خوب مجموعه اى ديگر از محصولاتى كه نام او را يدك مى كشيدند او را به ثروت و مكنتى درخور رساند اما او كم كم داشت به عنوان يك تاجر سرمايه گذار مشهور مى شد تا يك فيلمساز. به جز موفقيت نسبى يكى از فيلم هاى او كه نسخه سينمايى «دراكولا» برام استوكر بود از دهه ۹۰ در فعاليت حرفه اى كاپولا به دهه حضيض حرفه اى او ياد مى شود در اين ميان برخى ديگر از طرح هاى بلندپروازانه او همچون فيلم پينوكيو به سرانجامى نرسيدند. كاپولا حال اعتراف مى كند: «احساس سرخوردگى مى كردم، اما بيشتر يك جور سرخوردگى هنرى بود. با خودم فكر مى كردم: در اين مقطع چه شغلى مى توانم پيشه كنم نمى خواستم يك فيلمساز هاليوودى شوم. فكر نمى كنم كسى هم از من مى خواست يا انتظار آن را داشت. ۱۰ سالى بود كه اين كار را كرده بودم: يك فيلم به دنبال يك فيلم ديگر از سن ۴۰ تا ۵۰ سالگى و صرفاً براى اين كه قرض ها و بدهى هايم را پرداخت كنم. اما حال مى خواستم فيلم هاى شخصى ترى بسازم. اما هيچكس لزوماً نمى خواست مرا در اين راه هدايت و حمايت كند. نمى دانستم چه جايگاهى داشتم.»
گذر همه اين سال هاى بى حاصل بازنشستگى را به او يادآورى مى كرد، اما به يكباره موفقيت خيره كننده دخترش سوفيا در عرصه فيلمسازى بود كه جرقه اى براى بازگشت به دنياى كارگردانى با فيلم «جوانى بى جوانى» شد. كاپولاى پدر توضيح مى دهد: «وقتى كه او در سال ۱۹۹۹ نخستين فيلمش The Virgin Suicides را ساخت من نه تنها در ساختن اين فيلم بلكه در تمام مراحل مربوط به توليد آن به او كمك كردم.» ياد دادن درس هاى مهم به دخترش و اين كه چطور با كمترين امكانات فيلمش را بسازد، كاپولا را به ياد روزهاى گمنامى خودش انداخت كه فيلمسازى را از راجر كورمن ياد گرفت و در سال ۱۹۶۳ نخستين فيلم بلند و ترسناكش با نام «دمانتيا۱۳» را ساخت.
او حال مى گويد: «به شيوه اى جالب و خنده دار به سوفيا ياد دادم كه چطور يك فيلم كم هزينه بسازد.»
وقتى كه چندسال بعد سوفيا تصميم گرفت دومين فيلمش «گمشده در غربت» را بسازد نوبت پدر بود كه خود را از طرح مگالوپوليس رها كند و همچون خود او كار كند. كاپولا مى گويد: «با خودم فكر كردم سوفيا به ژاپن رفت تا با هزينه هاى كمتر فيلم «گمشده در غربت» را بسازد پس مطمئناً من هم مى توانم.»
فيلم «جوانى بى جوانى» برگرفته از يك رمان فلسفى نوشته ميرچا الياده به لحاظ موضوعى زائيده سالها فكر كردن به طرح داستانى «مگالوپوليس» بود؛ داستانى كه به گفته خود كاپولا «نگاهى آزاد به مقوله زمان و آگاهى» دارد. او در مدتى كه مشغول تحقيق براى «مگالوپوليس» بود به رمان فلسفى الياد برخورد كرد. اين رمان داستان شخصيتى به نام دومينيك ماتى، يك استاد زبان شناسى است كه در واپسين سال هاى عمرش وقتى كه در شب وقوع جنگ جهانى دوم دچار صاعقه گرفتگى مى شود زندگى تازه اى مى گيرد. كاپولا مى گويد: «به نظرم اين داستانى سرشار از انرژى و آن روحيه ديوانگى و جنون بود. خواندن آن خود مثل يك ماجراجويى بود و در نتيجه تصميم گرفتم فيلمى بسازم كه همان طور باشد تا همه از آن لذت ببرند. درست مثل هيجان بودن در يك وضعيت مبهم.»
«جوانى بى جوانى» با بازى تيم راث در نقش دومينيك بى شك يكى از عجيب ترين فيلم هاى كارنامه حرفه اى كاپولاست و با داشتن شخصيت هايى عجيب و نامتعارف در قلب داستانى كه از فرهنگ ها و بينش هاى مختلف الهام گرفته است همان قدر جذاب و خيره كننده است كه حيرت برانگيز، اما او در توجيه اين فيلم مى گويد: «سعى نكردم فيلمى بسازم كه تماشاگران را به تعجب وادارد.» با اين حال نمى توان منكر وجود شباهت هايى ميان داستان زندگى قهرمان فيلم يعنى دومينيك با خود كاپولا شد. مردى كه مى خواهد آخرين شاهكار خود را عرضه كند. در حالى كه دستاوردهاى بسيارى را پشت سر گذاشته و با بالا رفتن سنش حس مى كند به لحاظ زمان در مضيقه است. دشوار بتوان در مورد كاپولا چنين تصورى را نكرد و در مورد اين دو به نتيجه گيرى واحدى نرسيد. اين كارگردان خود نيز اعتراف مى كند: «خودم هم به اين فكر كرده ام. چه جالب! من در اينجا داستان مرد كهنسالى را باز مى گويم كه زندگى تازه اى پيش روى خود مى بيند و دوباره جوان مى شود.»
در مورد كاپولا هم اين صاعقه يا طلسم با فيلم «پدرخوانده» بر سر او فرود آمد. اين فيلم كه در سال ۱۹۷۲ ساخته شد و سر و صداى زيادى به پا كرد اقتباسى از رمان مافيايى ماريو پوزو درباره خانواده كورلئونه است كه براى كاپولا دو اسكار به ارمغان آورد و او را به يكى از فيلمسازان جوانى تبديل كرد كه يك شبه متمول شدند. او با تأكيد بر اين مسأله مى گويد: «تا قبل از اين فيلم پولى در بساط نداشتم و در نتيجه با پدرخوانده مسير زندگيم كاملاً عوض شد.»
او دو سال بعد يعنى در سال ۱۹۷۴ با ساخت تريلر موفق ديگرى به نام «مكالمه» سه اسكار ديگر به كارنامه موفق حرفه اى خود افزود و بدين ترتيب شاهد جهشى يكباره و ورود به دنياى بزرگان فيلمسازى بود. كاپولا اين روزها با يادآورى آن همه برگ برنده مى گويد: «پدرخوانده زندگيم را دگرگون كرد كه شايد به نفعم بود و شايد هم به ضررم. اين فيلم قطعاً باعث شد وقتى كه تنها ۲۹ سال داشتم موفقيت فيلمسازان كهنه كار را تجربه كنم. در نتيجه حالا به خودم مى گويم اگر وقتى جوان بودم توانستم آن موفقيت را كه قرار بود در پيرى به سراغم بيايد را تجربه كنم حالا كه پير شده ام شايد بتوانم طعم آن موفقيتى كه ممكن است در جوانى به سراغ آدم بيايد را بچشم. منظورم اين است كه من در جوانى خيلى زود تبديل به يك كارگردان مهم استوديوها شدم و هميشه با خودم در طول اين سال ها فكر كردم چه بلايى بر سر آن كارگردانى آمد كه مى خواستم بشوم. شايد بتوانم به گذشته بازگردم و حال او شوم.»
همچون دومينيك، كاپولا نيز زمان را در خلاف جهت پيموده است. «جوانى بى جوانى» او را به روزهاى قبل از پدرخوانده برده است على الخصوص به آن روزهايى كه فيلم هايى همچون «آدم هاى بارانى» را ساخت و كل فيلم آنقدر كوچك و جمع و جور بود كه همه تجهيزاتشان را با يك وانت حمل مى كردند. كاپولا مى خواست همين اتفاق در مورد «جوانى بى جوانى» بيفتد و از اين رو مى گويد: «ما به عقب بازگشتيم و همين وانت اما مدرن تر آن را آورديم و تمام اسباب و اثاثيه صحنه و تجهيزات كارمان را داخل آن جا داديم.»
كل فيلم در رومانى فيلمبردارى شد و كاپولا خود بر روى آن سرمايه گذارى كرد. او در حالى كه اعتراف مى كند سعى كرده است اين فيلم را با حال و هواى ديگر به عنوان يك فيلمساز تازه كار و نوآموز بسازد مى گويد: «از آن استوديوهاى بزرگ و خرج هاى كلان خبرى نبود. تيم راث، بازيگر اين فيلم نيز معتقد است: فيلمبردارى خيلى راحت و بى سر و صدا انجام شد و اصلاً هيچ شباهتى به «اينك آخرالزمان» نداشت. در مورد كاپولا او به تنها چيزى كه مى انديشيد، رقابت با فيلمسازان خارجى اى بود كه در جوانى بر او تأثيرگذار بودند. در آن روزها ما فيلم هاى برگمن و كوروساوا را مى ديديم.»
اين برادر بزرگ كاپولا «آگوست» بود كه عشق به سينما را در وجود او برانگيخت.
او اين كودك متولد دترويت را به سينماهاى مختلف مى برد تا فيلم هاى الكساندر كوردا بخصوص فيلم تأثيرگذار Things to Come را ببيند و از همان زمان بود كه عشق به فيلمسازى به بخشى از وجود كاپولاى جوان تبديل شد. او كه با برادر بزرگ خود، آگوست و خواهر كوچكشان تاليا زندگى مى كرد، كودكى بى ثباتى داشت و به خاطر شغل پدرشان كه يك نوازنده فلوت بود مجبور بودند در شهرهاى مختلف ساكن شوند و در يك كلام براى هميشه خانه به دوش باشند. كاپولا اعتراف مى كند: «كودكى تنها و منزوى بودم.» وقتى كه هشت ساله شد، بيمارى فلج اطفال باعث شد تا يك سال بربستر باشد. او مى گويد: «تنها استعداد من چون استعدادهاى زيادى نداشتم اين بود كه علوم را خوب مى فهميدم. رياضياتم افتضاح بود اما علوم را دوست داشتم و زندگى دانشمندان و محققان را مى خواندم. هميشه دوست داشتم يك محقق، پژوهشگر يا مخترع شوم.»
اما سرنوشت از او انسان ديگرى ساخت. كاپولا از دانشگاه هوفتسو را در نيويورك در رشته تئاتر فارغ التحصيل شد و سپس در اوايل دهه ۶۰ به لس آنجلس رفت و در مدرسه سينمايى «UCLA» اسم نوشت و از همانجا بود كه پله هاى موفقيت در صنعت فيلمسازى را به راحتى پيمود. پس از كارآموزى نزد كورمن او نخستين اسكارش را در سال ۱۹۷۰ براى فيلمنامه «پاتون» گرفت.
اين روزها كاپولا يك فيلمساز بزرگ اما غيرجنجالى است و به نظر مى آيد احساس راحتى بيشترى مى كند. او از هم اكنون در فكر ساخت فيلم بعدى خود «تترو» با بازى مت ديلون و خاوير باردم در آرژانتين است. اين فيلم داستان پدران و برادران و بازگشتى به خاطرات كودكى كاپولاست؛ چيزهايى كه به قول خودش وقتى كودكى بيش نبود آنها را ديد و حس كرد و حال دوست دارد در اين مقطع از زندگى بر روى آنها كار كند. اين فيلم نيز يك طرح كم هزينه و كوچك خواهد بود و اين بار به نظر مى آيد كه اين غول بزرگ فيلمسازى براى هميشه آن فصل پرجنجال زندگى حرفه اى اش را پشت سر گذاشته است.
كاپولا مى گويد: «فقط مى خواهم تا وقتى مى توانم راه بروم پشت سر هم فيلم بسازم. چه حس خوبى است. گويى مى توانم همان كارهايى را بكنم كه وقتى ۱۸ سالم بود هميشه دوست داشتم انجام دهم.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |