|
|
|
نيمه شب پردلهره
|
|
|
[هليا خرم]
زن جوان كه همراه فرزندان خود و چند نوجوان ديگر براى استراحت در كنار رودخانه اى چادر زده بودند ناگهان نيمه هاى شب خود و همراهانش را در ميان سيلاب گرفتار ديد. بنابراين براى نجات جان خود و ۷ كودك و نوجوان تلاش كرد. ليز- ۳۶ ساله - هميشه چندروزى از تابستان را به همراه خانواده و يا دوستانش براى استراحت در كنار درياچه «ناواجا» در ۳۵ مايلى مرز «نيومكزيكو» و كلرادو مى گذراند. او كارمند يك شركت بيمه است كه همراه همسرش «مايك» و ۴ فرزندش دركلرادو زندگى مى كنند. دو دختر دوقلوى ۱۱ ساله به نام هاى «ماريا» و «ميكائيل» و يك پسر ۱۰ساله به نام «آستين» و يك دخترخوانده ۱۹ساله به نام «مارسيا» دارد. آنها خانواده خوشبختى هستند. دوران نوجوانى «مارسيا» بدترين دوران زندگى «ليز»بود. مارسيا بسيار سركش و نافرمان شده بود، با دوستان ناباب زيادى معاشرت مى كرد و كم كم به استفاده از مشروبات الكلى روى آورده بود. ليز بشدت احساس نگرانى مى كرد. بنابراين او را در يك بيمارستان محلى بسترى كرد. دراين دوران، مارسيا روابط خوبى با والدينش نداشت. اما «ليز» در تمام دوران معالجه او را تنها نگذاشت و با كمك پزشكان و يارى خداوند مارسيا بهبود يافت. در طول دوره درمان ، براى سرگرمى در بيمارستان دوره كمك هاى اوليه و اورژانس را نيز فرا گرفت. روز مرخص شدن «مارسيا» يكى از بهترين روزهاى زندگى ليز بود. بنابراين همگى تصميم گرفتند براى استراحت كنار درياچه «ناواجو» بروند. جاى دلخواه خانواده كه بيش از ۱۰ سال استراحتگاه ليز و دوستانش بود. به همين خاطر «ليز» همراه فرزندانش، دوست جنى و دوست دوقلوها، «ايوى» به راه افتادند. اما مايك به دليل مشغله كارى نتوانست همراه آنها برود. «ليز» پسر يكى از دوستان صميمى اش به نام «كيسى» را نيز همراه خود آورده بود، پسر ۶ ساله ، سال قبل همراه آنها و خانواده اش به اين منطقه آمده بود. سرانجام آنها با يك قايق موتورى به راه افتادند. ساعت ۴ بعدازظهر به منطقه موردنظر رسيدند. كنار رودخانه چادر بزرگ و آبى رنگ خود را برپا كردند. «ليز» و دختر بزرگش براى ايمنى بيشتر باچند سنگ بزرگ آن را محكم تر كردند تا حتى بادهاى سوئد نيز نتواند چادر را از جايش تكان دهد. آنها قبل از شام روى درياچه قايق سوارى كردند. دختران با استفاده از تخته موج به موج سوارى رفتند و از اوقات خوش خود لذت بردند. پس از صرف شام ، باران شديدى گرفت و ليز و دخترانش مجبور شدند آتش را خاموش كنند و به داخل چادر بروند. تمام طول شب باران ادامه داشت. توفان شدت گرفت و بارش باران همچنان ادامه داشت. نيمه هاى شب بود كه ليز متوجه صدايى شد. از خواب پريد و به بيرون چادر رفت . باورش نمى شد جريان آب شديدى از كوه جارى شده بود. او به خوبى متوجه شد كه سيلى در راه است. بلافاصله با فرياد همه را از خواب بيدار كرد. درمدت كوتاهى آب زيادى داخل چادرجمع شده و او سعى داشت آب را از داخل چادر خالى كند جريان آب سرد مارسيا را از خواب بيدار كرد. او وحشت زده به آبهاى داخل چادر چشم دوخته بود، فريادزنان دوستش جنى را از خواب بيدار كرد. باد شديد، چادر را به شدت تكان مى داد و آن را به سوى رودخانه مى كشيد. «مارسيا» و «ليز» شتابزده دو محل اتصال چادر را گرفته بودند تا از جايش بيرون نيايد. ليز فرياد مى زد، چادر را به سمت چپ بكشيد. اما فايده نداشت . وزش باد خيلى شديد بود، چادر بچه ها را نيز همراه خود داخل گل و لاى مى كشيد. به همين خاطر هم در آب گرفتار شدند. داخل چادر كودكان فريادزنان كمك مى خواستند، آنها روى تشك بادى داخل چادر روى آب شناور بودند، همزمان با سروصدا و كمك «ليز» آنها يكى يكى از چادر خارج و به خشكى منتقل شدند. اما اثرى از «كيسى » كوچولو نبود. اواز ترس داخل كيسه خواب رفته و زيپ آن را نيز تا انتها بسته بود. به همين خاطر روى درياچه شناور بود. «ليز» و دختران وحشت زده به داخل چادر بازگشتند. تمامى كيسه خوابها، بالشتها و تشكها را بيرون آوردند اما اثرى از «كيسى» نبود. «ليز» گريه كنان اطراف چادر را مى گشت. مارسيا نيز كمى دورتر شناكنان در جست وجوى «كيسى» بود. ناگهان در تاريكى شب دست ليز به كيسه اى برخوردكرد. وقتى كمى جلوتر رفت موهاى «كيسى» را در دست گرفت. فريادزنان مارسيا را صدا زد و با كمك او كيسه خواب را به خشكى كشاندند. دوقلوها و دوستشان گريه كنان به سوى «كيسى» آمدند. همه فكر كردند او مرده است. ليز بلافاصله سعى كرد با تنفس مصنوعى او را به حالت طبيعى بازگرداند. اما پسر كوچولو هنوز بى حركت بود. هيچ كس نمى دانست چه مدتى زير آب بوده است. ۵ دقيقه يا شايد ۱۰دقيقه بدن گل آلودش سرد سرد بود. ليز شناكنان به سمت قايق رفت و آن را به سمت خشكى هل داد و با طنابى محكم به يك سنگ بست و دوباره به سمت كيسى بازگشت. «مارسيا» احياى قلب مى كرد و فيجا هم به او تنفس مصنوعى مى داد. چشم ها و گوش هاى كيسى پر از گل بود و با هر فشار به قفسه سينه مقدارى آب گل آلود از دهانش خارج مى شد، لحظات وحشتناكى بود. اما هيچ كدام آنها دست از تلاش برنداشتند. ناگهان با وزش باد شديد قايق از خشكى جدا شد. «ليز» سراسيمه به داخل آب پريد. قايق تنها شانس آنها براى نجات و رسيدن به خانه بود. كمى شنا كرد، اما قايق با سرعت از او دور مى شد. در آب يك تشك بادى پيدا كرد و خود را روى آن انداخت و سعى كرد تا با حركت دست ها و پاهايش به قايق برسد. قايق داخل گل و لاى گير كرد، ليز هم به آن رسيد، خوشبختانه موتور قايق هنوز كار مى كرد. او در قايق يك چراغ قوه كوچك داشت كه با كمك نور ضعيف اش قايق را به خشكى بازگرداند. بچه ها يكى يكى سوار قايق شدند. جنى و مارسيا، كيسى را سوار قايق كردند و بين دو صندلى كف قايق خواباندند و دوباره فعاليت خود را آغاز كردند. ۱۰ فشار به قفسه سينه يك تنفس مصنوعى ... و اين كار همچنان با اميد ادامه داشت. در تاريكى شب ناگهان «ليز» نور قايقى را از دور مشاهده كرد، بلافاصله مسير حركتش را به سمت قايق تغيير داد. همه با هم فرياد زدند، زن و مردى در قايق بودند. ليز از آنها خواست تا چهار كودك او را سوار قايق كنند و مراقبشان باشند، تا او براى كمك برود. جنى و مارسيا همچنان در تلاش براى نجات كيسى بودند. آنها به ۱۰ مايلى يك شهر كوچك رسيدند. «ليز» بلافاصله تلفن خود را از داخل كابين برداشت و به پليس زنگ زد. بارها شماره گرفت. اما ارتباط برقرار نمى شد. دختران آرام و نااميد به كيسى نگاه مى كردند. مارسيا گفت: مادر بى فايده است. اما «ليز» فرياد زد، ادامه دهيد. ادامه دهيد، نااميد نشويد. سرانجام ارتباط تلفنى برقرار شد، «ليز» قايق را متوقف كرد، با عجله گفت: ما به يك آمبولانس احتياج داريم در «اربلز مارينا» هستم. يك پسر ۶ ساله با ماست كه احتياج به كمك فورى دارد. او قادر به نفس كشيدن نيست. بعد هم ارتباط قطع شد. «ليز» نمى دانست آيا آن سوى خط كسى حرف هاى او را شنيده يا نه! با اين حال دست از تلاش برنداشت. مدام سعى مى كرد با پليس تماس بگيرد. ناگهان دوباره ارتباط برقرار شد، ليز گفت: لطفاً كمك كنيد ما در درياچه «ناواجو» هستيم. دختر ها هنوز در تلاش بودند و سعى داشتند كيسى را نجات دهند، ناگهان هر دوى آنها ساكت و بى حركت باقى ماندند، ليز فرياد زد چه اتفاقى افتاده، ادامه بدهيد. مارسيا گفت: فكر مى كنم داره نفس مى كشه! ضربان قلب «ليز» شدت گرفت و گفت: «ادامه دهيد. ادامه دهيد» دخترها دوباره تنفس مصنوعى را آغاز كردند. در همين هنگام ليز در تاريكى شب، چشمانش به نورى كه از دور به نظر مى رسيد خيره ماند. چراغ هاى گروه نجات بود كه به سمت آنها مى آمد. «ليز» دردلش خدا را شكركرد. گروه امداد به آنها نزديك شد. دو نفر از امدادگران كيسى را از قايق خارج كردند، كيسى وقتى وارد قايق آنها شد همچنان نفس مى كشيد. برگشت دوباره كيسى به زندگى تنها يك معجزه بود. دو ساعت از زمان سيل مى گذشت. «ليز» با خود فكر مى كرد. چطور ممكن است در طول ۳ ساعت اين همه اتفاق برايشان رخ داده باشد. البته اين ماجرا براى كيسى به همين راحتى پايان نپذيرفت چرا كه او ۳۷ روز در بيمارستان «دنور» شرايط بسيار دشوارى را پشت سر گذاشت. حتى بارها، تا مرحله مرگ رفت و دوباره به زندگى برگشت، بدنش بشدت آسيب ديده بود. «دكتر استيمن» متخصص ريه مى گويد: احتمال زنده ماندن و يا احياى مجدد كودكان در اين شرايط خيلى بيشتر از افراد بزرگسال است و در اين حالت احياى قلبى و تنفس مصنوعى بهترين كمك است زيرا رساندن اكسيژن، از آسيب ديدگى جدى ريه ها جلوگيرى مى كنند. پيوند ليز با كودكانش پس از اين حادثه عميق تر و اعتقاد و ايمانش به خدا دوچندان شد، نجات آنها از اين حادثه تنها يك معجزه و لطف از سوى خداوند بود.
|
|
|
|
|