يكشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۶ - ۲۸ ذيقعده ۱۴۲۸
Sun, Dec 9, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
خانواده
ديدار با جمعى از جانبازان جنگ تحميلى
واژگانى به رنگ اميدوارى
]كاوه بهمن]
333306.jpg
«ض.د» جانباز اعصاب و روان است. يعنى هم شيميايى است، هم اعصاب و روان. يك گلوله عراقى به زير چانه اش خورده، تركشى هم توى مغزش دارد. خودش با هزار زحمت مى گويد:
- ۱۶ ساله بودم كه رفتم جبهه. بسيجى بودم. سال ۶۲ بود و من در تيپ امام حسن(ع) مشغول خدمت شدم.
لبخندى مى زند و همان طور مثل قبل با لكنتى لجباز كه گهگاه به هنگام اداى برخى كلمات سخت بى پايان به نظر مى رسد، ادامه مى دهد:
- تركش به مغزم خورده!
ريشش سياه است. ريش سياه انبوهى كه تكيدگى صورتش را نمى تواند پنهان كند و آن تارهاى سفيد كه جابه جا بر چانه و لابه لاى موهاى شقيقه رسته است، از فرارسيدن چهل سالگى حكايت مى كند؛ چهل سالگى كه مى گويند دوران كمال است و پختگى: بسيجى نوجوان سال هاى جنگ، اكنون كامله مردى است خسته و رنجور. مرد چهل ساله اى بسترى در يكى از بيمارستان هاى مجهز پايتخت. با كوهى از اندوه كه در آه هاى محزون حنجره زخم خورده اش و در چشمان بى قرارش، سياه و مشوش، آشيان كرده است.
مى پرسم: «چه زمانى شيميايى شدى »
مى گويد:
- ۲۴ سال پيش، يعنى همان نخستين سالى كه رفتم جبهه. بيست و هفتم اسفند ،۶۲ در منطقه جُفَير.
و آن وقت با همان لكنت پرمعنايى كه به هيچ شكلى انگار دست از سرش نمى خواهد بردارد، مى كوشد تا تلفظ نام جفير را به من گوشزد كند.
مى پرسم: «حالا چى پشيمان كه نيستى. هستى »
اما پيش از اين كه او بتواند بر لكنت لجوجش چيره شود و نخستين كلماتش را به پاسخ پرسش من بر زبان بياورد، هم قطارانش خودشان را مى اندازند وسط و كار مى كشد به همهمه. همهمه اى كه تمامش تكرار ناهماهنگ اين جمله موزون است: «هيچ كدام از ما پشيمان نيستيم...»
اكنون ديگر او كلماتش را بازيافته است؛ و همين، ديگران را به سكوت وامى دارد.
- هيچ كدام از ما پشيمان نيستيم. دست كم من يكى كه نيستم. پشيمان نيستم، اما...
صندلى اش را نزديك تر مى كشد و مى كوشد تا صدايش را به گوش من برساند.
- اما بعضى اتفاق ها مى افتد كه دلگيرمان مى كند. اصلاً من چرا درباره ديگران حرف مى زنم. خودم را مى گويم. من پشيمان نيستم. اما دلگيرم. خيلى دلگيرم. چون فكر مى كنم حق من نيست كه اينجورى زندگى كنم. يعنى حق هيچ كدام مان نيست كه اينجورى زندگى كنيم. ما كه چيز زيادى نمى خواهيم. در كشورهاى ديگر به امثال ما همه چيز مى دهند. همه چيز. اما اينجا هيچ رفاهى براى ما قائل نمى شوند.
درنگى مى كند و با اين كار مى كوشد تا سلطه بيشترى بر كلماتش پيدا كند. اكنون ديگر آن لكنت لجوج از ميان رفته است. مى گويد:
- امروز ثمره تمام زندگى من پسر ۱۴ ساله اى است كه از طريق پدرش شيميايى شده. چون تازه بعد از ازدواج بود كه فهميدم شيميايى شده ام. اما كسى حاضر نيست براى درمان پسرم هزينه كند. مى گويند پسرت كه رزمنده نبوده!
پاسخ قانع كننده اى است به يك جانباز شيميايى؛ و او همچنان با سكوت رنج بار زبان و حنجره اش در جدال است:
- توى مدرسه، پسرم را همكلاسى هاش مسخره مى كردند. بهش مى گفتند پدرت نمى تواند حرف بزند. مى گفتند پدرت لال است. ديوانه است. براى همين مدتى بود كه پسرم مدرسه نمى رفت. از مدرسه بدش آمده بود. دلش نمى خواست درس بخواند. من اين موضوع را چند روز بعد فهميدم. رفتم مدرسه و موضوع را به مديرشان گفتم. ازش پرسيدم چرا قصه جنگ را براى اين بچه ها تعريف نمى كنيد پرسيدم چرا به بچه ها نمى گوييد كه توى جنگ چه اتفاق هايى افتاد پرسيدم چرا قصه من و امثال من را برايشان تعريف نمى كنيد بهش گفتم من و امثال من به خاطر كشورمان اين جورى شده ايم. گفتم ما به خاطر شما اين جورى شده ايم. حالا اين درست است كه شما اجازه دهيد با بچه هاى ما اين جورى رفتار كنند آن وقت مدير مدرسه هم بچه ها را جمع كرد توى حياط و ماجراى جنگ و وضعيت من را برايشان گفت. تازه به پسرم يك مدال هم داد.
يكى از هم اتاقى ها سيگارى به او تعارف مى كند. سيگار را مى گيرد، اما نمى كشد. مى گذاردش پشت گوشش. بعد هم به شيطنتى كودكانه مى خندد و مى گويد: «اسمش را بگذار درد دل هاى يك جانباز بى زبان!»
مى پرسم: «اسم چى را »
مى گويد: «همين ديگر. اسم اين مصاحبه را مى گويم. حرف هاى من را چاپ كن، بالاش هم بنويس درددل هاى يك جانباز بى زبان...»
و من از بيمارستان «س» كه بيرون بيايم، در تمام طول راهم تا خانه، به همين موضوع فكر خواهم كرد. به عنوان اين گزارش: «درددل هاى يك جانباز بى زبان»؛ و اين كه چه خوب خواهد بود اگر همه بى زبان هاى عالم اين گونه سخن بتوانند گفت و از حق و حقوق شان اين چنين بتوانند دفاع كنند. به اين فكر خواهم كرد كه «درد دل هاى يك جانباز بى زبان» براى گزارشى كه قرار است مشكلات جمعى از جانبازان جنگ تحميلى را مطرح كند، عنوان خيلى خوبى خواهد بود. عنوانى كه بايد چكيده تأثيرگذارترين بخش اين گزارش باشد. بايد باشد، اما چگونه بايد صبر كرد و ديد. بايد صبر كنم و ببينم. صبر خواهم كرد و خواهم ديد. همان گونه كه آنها صبر كردند. همان گونه كه آنها ديدند؛ همه وقايع سال هاى پس از جنگ را ديدند و با شكيبايى تحمل كردند...
قبل از هر كارى، و پيش از هر برداشتى، نخست بايد يادداشت هايم را راست و ريس كنم. شكل منظمى بايد به اين گفت وگوها بدهم و آن وقت يكى يكى، آن ها را لابه لاى گزارش بگنجانم. اما از كجا بايد آغاز كنم از كجا مى شود آغاز كرد از آن تماس تلفنى يا از چند روز بعدتر، از لحظه ورودم به بيمارستان از لحظه ورودم به بيمارستان آغاز خواهم كرد ...
دير رسيده ام. دير رسيده ام و زمان ملاقات به پايان رسيده است. نگهبان ديروزى نيست. آن جا، پشت آن در تيره و تار شيشه اى، نگهبان ديگرى ايستاده است. پس اين بار بهتر مى بينم تا ملاقات كننده ساده اى باشم فقط؛ و من ملاقات كننده ساده اى مى شوم؛ بى كارت خبرنگارى و بدون ضبط صوت و دفتر و دستك هاى ديگر، تا بتوانم اجازه ورود بگيرم. نام يكى از جانبازان را مى گويم و خواهش مى كنم تا على رغم به پايان رسيدن زمان ملاقات، اجازه ورود به ام بدهد. دروغ هم البته نگفته ام. چرا كه قلباً نيز نيت ديدار دارم بيشتر، تا مصاحبه و اين جور حرف ها. اجازه ورود مى گيرم و مى روم تو. ملاقات كننده ساده حالا بايد خودش را از پلكان به بخش ششم بيمارستان برساند. ملاقات كنندگان، ظاهراً مجاز به استفاده از آسانسور ـ يا بالابر ـ نيستند و من ناگزير مى شوم تا طبقه ششم را پاى پياده بالا بروم. شش طبقه اى كه هر يكى اش به اندازه دوطبقه خانه كوچك خودمان است، و من به طبقه ششم كه مى رسم، به نفس نفس زدن افتاده ام.
نخستين كسى كه مى بينم، همان جانبازى است كه دو روز پيش تلفنى با او صحبت كردم. دو روز پيش، نزديك ظهر. زمانى كه داخل تحريريه نشسته بودم و از بايگانى عكس ها، تصوير مناسبى براى يكى از مطالب صفحه پيدا مى كردم. پيدا كرده بودم و بعد تلفن زنگ زده بود. خانمى بود. سلام و عليك و تعارفات مرسوم و آن وقت گفته بود كه از روابط عمومى زنگ مى زند. آن روز خانمى كه از روابط عمومى تماس گرفته بود و من فراموش كرده بودم اسمش را بپرسم. ماجراى جانبازى را برايم حكايت كرد كه بارها و بارها زنگ زده و از عالم و آدم گلايه كرده بود. گفته بود او و پانصد جانباز ديگر توى بيمارستان «س» بسترى هستند و هيچ كس هم نيست تا به وضعيت دشوارشان رسيدگى كند. آن وقت من شماره همراه مرد جانباز را گرفته و به او زنگ زده بودم؛ وحالا باقى ماجرا را پيش رويم مى بينم: بى آن كه از آن پانصد جانباز و وضعيت دشوارشان نشانه اى بتوانم يافت. تنها خود اوست، با چند هم اتاقى و چندين جانباز ديگر در اتاق هاى ديگر بخش شش. همين : اين ها، اين جانبازان بسترى در بيمارستان «س»، از وضعيت دشوارشان گلايه نمى كنند. چراكه بحث اساساً وخامت وضعيت و دشوارى شرايط نيست. بحث چيز ديگرى است؛ آنها از حافظه پر از نقصان ما و از فراموش كارى ناخودآگاه جمعى ماست كه شكوه مى كنند. مى خواهند در حافظه و در ذهن جامعه باقى بمانند و خود را پيوسته به اذهان فراموش كار ما گوشزد كنند و اين تصوير تمام قد، شمايل نسبتاً كاملى است از حقيقت. حقيقتى كه بعدتر نيز تا واپسين لحظه هاى ديدارم از بيمارستان «س» و جانبازان بسترى شده در بخش شش، با آن رودر رو خواهم بود.
مرد نسبتاً تنومندى است دراز كشيده بر تخت خوابى سفيد و تر و تميز، نزديك در اتاق . حدوداً چهل - پنجاه ساله و چهار شانه، درجامه آبى بيمارستان. در حالى كه به من اشاره مى كند، به مردى نشسته بر روى ويلچر مى گويد: «آقاى بهمن كه گفتم ايشان هستند. از روزنامه ايران ... آمده اند به درد دل هاى ماگوش كنند!»
مرد روى ويلچر اما نگاهى اصلاً به من نمى كند. لبخند مى زند فقط؛ و من رگه هاى رنجش آور تمسخر را به روشنى در لبخندش مى بينم. مى بينم و مى نشينم؛ و آن وقت جانباز تنومند شتابان حرف زدن را آغاز مى كند. اسمش «ج.م» است . مى گويد:
- ۹ ماه پيش عملم كرده اند. به خاطر درد شديد، روزى ۳۶ تا قرص مى خورم، كه همين هم خودش عوارض خيلى زيادى دارد. از جمله ناراحتى قلبى...
يكى از عروق قلبش مسدود شده است و اكنون رگى را بايد از پاهايش به امانت بگيرند و به قلب رنجورش پيوند بزنند. مشكلى كه بعدتر معلوم مى شود مشكل بسيارى از جانبازان اعصاب و روان هم هست. هم اين و هم مشكل پوسيدگى دندان ها كه هر دو به خاطر مصرف بيش از اندازه همين آرام بخش هاى قوى پيش آمده است؛ بيشتر جانبازانى كه امروز با آنها هم كلام مى شوم، دندان هاى مصنوعى دارند. اما «ج.م» چند عضو مصنوعى ديگر هم دارد. مى گويد:
- كل ديسك هاى گردنم مصنوعى است.
چشم خاكسترى اش را تنگ مى كند و مى دوزدشان به سقف سفيد اتاق. ادامه مى دهد: « دو سال تمام كور بودم. حالا هم فقط ۵۰ درصد بينايى دارم!»
مى پرسم: «براى چى رفتى جبهه »
تكانى به تنش مى دهد و قدرى خودش را مى كشد بالاتر. مى گويد:
- فقط به عشق وطنم. امام را هنوز هم دوست دارم. خودم را و همه بچه هايم را حاضرم يك جا فداى يك لحظه امام كنم.
و درحالى كه با اشاره چشم ها ديگران را هم به شنيدن حرف هايش ترغيب مى كند، با افتخار ادامه مى دهد:
- من در زندگى ام هميشه اول ائمه را صدا مى كنم، بعدهم امام و مقام معظم رهبرى را. تكه تكه ام اگر بكنند ، حتى يك لحظه از هدفى كه به خاطرش جنگيدم برنمى گردم!
بى آن كه كمرش را راست كند، دست مى برد سمت كشوى كنار تخت، با زحمت زياد ليوانى بر مى دارد و مى گذارد روى كمد كنار فلاسك چاى. به يكى از هم اتاقى ها اشاره مى كند و او هم توى ليوان چاى مى ريزد. براى من ريخته اند، و من به چاى غليظ توى ليوان جرم گرفته و زيرسيگارى پراز خاكسترى كه با قوطى كنسرو درست كرده اند خيره مى شوم. مى پرسم:
- چندسال در جبهه بودى
به ليوان چاى اشاره مى كند و به پاكت سيگارش بر روى كمد كوتاه، كه يعنى تعارف نكنم. بعد مى گويد:
- پنج سال در جبهه بودم. از طرف بسيج رفته بودم. سال ۶۱ هم رفتم سربازى. از سال ۶۱ تا ۶۲ ، دو بار مجروح شدم. در حمله فتح المبين، دشت عباس و خرمشهر. در اثر موج انفجار ديسكم زده بود بيرون...
لحظه اى درنگ مى كند و بعد چيزى انگار ناگهان به خاطرش آمده باشد، مى گويد:
- آقاى احمدى نژاد با ما در جبهه بود. تا به حال دو بار به اينجا آمده. آخرين بار هشت ماه پيش بود كه آمد. با هم صحبت كرديم. يك شاخه گل به ما داد. دستورهايى هم داد، ولى كسى بهش عمل نكرد. وقتى پيگيرى مى كنيم، مى گويند رئيس جمهور دستور داده، ولى بخشنامه اش هنوز به دست ما نرسيده...
قرار است از صداو سيما بيايندو با او مصاحبه كنند.
- از دكتر نبيونى تشكر ويژه مى كنم. چون دو تا عمل سخت روى نخاعم انجام داده. آخرى اش نخستين بار بود كه در ايران انجام مى شد. به صورت ليزرى از نخاعم تركش درآورده. براى همين قرار است بيايند با من مصاحبه كنند. از صدا و سيما...
«م. س» - جانبازى كه روى ويلچر نشسته - هنوز دارد لبخند مى زند. لبخندى با همان رگه هاى آزاردهنده تمسخر. هم اتاقى هايش مى گويند هيچ وقت با هيچ خبرنگارى صحبت نمى كند. اما من وقتى نگاهش مى كنم به نظرم مى رسد مى خواهد چيزى بگويد. مى خواهد، اما نمى گويد. انگار مثل هميشه، مثل هر بار، با اعتراضى خاموش خودش را به سكوت ناگزير مى كند. هم اتاقى هايش مى گويند اينجا، توى اين بيمارستان كليه هايش را دياليز مى كنند. پاى راستش را قطع كرده اند و هر دو كليه هايش از كار افتاده است. اين جانباز دياليزى آزاده هم هست. مى گويند دو سال و نيم اسير كومله بوده. اين جانباز آزاده دياليزى آنچنان كه هم اتاقى هايش مى گويند كارت دياليز ندارد. كارت دياليز بهش نداده اند و من نخستين كلماتى كه مستقيم از زبان خودش مى شنوم، كلماتى است باز هم معترضانه:
- درباره من چيزى ننويس! چون كه من به هيچ كدام از شما اعتقادى ندارم. نه به صدا و سيما و نه به روزنامه ها. به هيچ كدام. من فقط با نماينده رئيس جمهور حرف هايم را مى زنم. آنها هستند كه بايد بيايند و حرف هاى ما را گوش كنند. چون فقط آنها هستند كه مى توانند به مشكلات ما رسيدگى كنند...
سال ۵۹ از طرف بسيج به جبهه رفته است و بيشتر مدت خدمتش را در كردستان گذرانده. در سال ۶۴ از طريق برخورد با مين گروهك كومله مجروح شده. يك پايش را قطع كرده اند و چشم راستش هم نمى بيند. هر دو كليه هايش از كار افتاده است و اين چيزى است كه من بارها از زبان هم اتاقى هايش مى شنوم.
333270.jpg
مى پرسم: «هفته اى چند بار دياليز مى كنى »
مى گويد: «براى چى مى پرسى »
مى گويم: «همين طورى. داريم با هم درد دل مى كنيم. ديدى كه بقيه هم درد دل هايشان را گفتند...»
آهى مى كشد و باز هم لبخند مى زند. نگاهش كاونده است و پرطعنه: «چه فايده!»
«ج.م» به جاى او پاسخ مى دهد: «هفته اى سه بار بايد دياليز كند. مى رود بانه، آنجا دياليز مى كند.»
مى پرسم: «براى چه بانه »
خودش جواب مى دهد: «براى اين كه در تهران خيلى مشكل است. اينجا فقط به عنوان مهمان، آن هم فقط ماهى دو بار دياليزم مى كنند.»
حرفش را قطع مى كند و سرش را مى اندازد پائين. چند لحظه اى سكوت مى افتد و بعد باز هم چشم هاى اوست كه پرطعنه نگاهم مى كند. مى گويد:
- حرف هاى ما را فقط كسى مى تواند بفهمد كه خودش در جبهه بوده باشد!
«ج.م» دست بلند مى كند. گوشى همراه را به گوشش چسبانده. با همراهش حرف مى زند يا با من
- راستى از قول ما بنويس ما هيچ كدام مان با بنياد مشكلى نداريم. مشكل ما فقط با پرسنل بيمارستان است. كسى به مشكلات مان جواب نمى دهد. اعتراض هم كه مى كنيم، كسى به كسى نيست. چون آنها هواى هم را دارند. نسبت به دو سال قبل وضع خيلى بدتر شده...
«م.س» كه حالا تازه انگار به حرف آمده است، به صندلى اش اشاره مى كند و مى گويد:
- اين جا، توى بخش شش، فقط يك ويلچر هست كه بايد نوبتى ازش استفاده كنيم. ديروز من داشتم به خودم مى پيچيدم و منتظر ويلچر بودم، اما در آن لحظه كس ديگرى رويش نشسته بود...
«الف. ب» سراسر آبى پوش، مثل خوابگردى وارد مى شود. صندلى برايش مى گذارند و او مى نشيند. مى پرسد: «نوبت من نشده »
مى گويم : «چرا!»
شروع مى كند به حرف زدن. يكراست مى رود سر اصل مطلب:
- سال ۶۵ در فاو مجروح و شيميايى شدم. دو روز همان جا بودم و بعد هم از سردخانه سردرآوردم. مرده بودم، اما زنده شدم. يك سال تمام حرف نمى زدم. زبانم بند آمده بود. الآن هم يك ماه و نيم است كه توى بيمارستان هاى مختلف بسترى هستم؛ نواب، نورافشار، بقية الله، سرخه حصار و اين جا... ۳۵ درصد هم جانبازى دارم...
آرام حرف مى زند. خيلى آرام، آن قدر كه گاهى حرف هايش را نمى شود شنيد.
- مجروحيتم روى بچه هايم تأثير گذاشته بود. تمام زندگى ام را فروختم و براى مداواى آنها هزينه كردم. اما چيزى بهم ندادند. گفتند بچه هايت رزمنده نبودند.
توى كارخانه قرقره زيبا كار مى كرده كه تصميم گرفته برود جبهه. سال ۶۵.
ازش مى پرسم:
- حالا چى پشيمان كه نيستى
مى گويد: «پشيمان نيستم. ولى از وعده هايى كه مى دهند و عمل نمى كنند، ناراحتم. بچه ام دانشگاه نتوانست برود. چون هزينه اش را نتوانستم بپردازم. هيچ چيز بهم نداده اند. نه زمينى، نه ماشينى. هيچى. ۴۱ ماه جبهه بودم...»
ساكن گرمدره كرج است. خودش مى گويد ماهى ۱۲۰ هزارتومان بهش حقوق مى دهند. مى گويد حق پرستارى. مبلغى كه ظاهراً به همسرش تعلق مى گيرد. مى گويد:
- براى اين كه بتوانم از پس تأمين مخارج زندگى بربيايم، با اين وضعيت مجبورم كارگرى كنم. حق من اين نيست. باور كنيد حق ما اين نيست...
«ج.م» هنوز هم با گوشى همراهش صحبت مى كند. «م.س» هم توى فكر است. سرش را انداخته است پائين، ويلچرش را چرخانده سمت ديوار. حواسش ديگر به اتفاقات توى اتاق نيست انگار. «الف. ب» مى گويد:
- دو سه روزى مى شود كه به اين بيمارستان آمده ام. قرار است فردا عملم كنند. عمل قلب. ريه هام مشكل دارد. صدام مى گيرد. تارهاى صوتى ام آسيب ديده. از دو سال و نيم پيش هم همه دندان هام ريخت و حالا دندان مصنوعى گذاشته ام.
«ج.م» توضيح مى دهد: «گفتم كه؛ به خاطر همان قرص هاست. استفاده زيادى از قرص هاى آرامبخش...»
- زن و بچه هام خيلى سختى مى كشند.
اين يكى را باز هم «الف. ب» مى گويد. مى گويد و از روى صندلى بلند مى شود. از جيب پيراهنش سيگارى درمى آورد، روشن مى كند و آهسته از اتاق مى رود بيرون.
«ج.م» همراهش را گذاشته است روى سينه اش. همان طور درازكش به من نگاه مى كند، مى گويد:
- من جانباز اعصاب و روان هم هستم. خيلى از كارهايى كه انجام مى دهم اختيارى نيست. روزى ۳۶ تا قرص مى خورم. ماهى هفت، هشت روز بايد توى بيمارستان بسترى باشم. وقتى مشكلم شروع مى شود، اعضاى خانواده ام من را مى آورند بيمارستان چون مشكل اعصاب سبب مى شود تا آنها را هم آزار بدهم. دلم براى زنم و بچه هام مى سوزد. ولى مشكلاتى كه براى آنها درست مى كنم تعمدى نيست. يعنى دست خودم نيست. آن لحظه اصلاً نمى دانم چه كار دارم مى كنم...
حالا از زنش و از بچه هايش دارد حرف مى زند. از دخترك خردسالش. از روزى مى گويد كه به قول خودش نزديك بود كار را فيصله بدهد. از آن لحظه هاى تلخ آخر.
- در خانه را از تو قفل كردم و رفتم توى آشپزخانه. زنم و بچه ها دور تا دور، توى اتاق نشسته بودند و با وحشت به من داشتند نگاه مى كردند. نمى دانستم چه كار دارم مى كنم...
حالا من به حرف هايى دارم فكر مى كنم كه امشب، بعد از بيرون رفتن از بيمارستان خواهد زد. به احساسى تكرارى. احساسى به اسم پشيمانى. حرف هايى كه نبايد بر زبان آمده باشد. كلماتى كه نبايد به روى كاغذ بيايد. نبايد نوشته شود.
شب، از بيمارستان كه بيرون مى روم، درست مقابل در خانه، همراهم زنگ خواهد خورد: «بله!»
- آقاى بهمن، خيلى لطف كردى كه به حرف هاى ما گوش دادى. خب مى دانى، ما دنبال كسى مى گشتيم تا يك كم براش درد دل كنيم. اما اگر مى خواهى چاپ شان كنى، اسم مان را ديگر چاب نكن. بدون اسم بهتر است!
با تعجب خواهم پرسيد: «بدون اسم »
خواهد گفت: «بله. راستش حقوق من بيش تر از چيزى است كه گفتم. مال يكى دو نفر ديگر هم همينطور. مى دانى، بنياد خيلى براى ما زحمت مى كشد، براى همين هم...»
كليد را خواهم انداخت به در.
- اما شما كه درباره بنياد چيزى نگفتيد!
با صداى متعجب خواهد پرسيد: «نگفتيم »
خواهم گفت: «نه!» و به داخل خواهم رفت. به پلكان خانه نگاه خواهم كرد. ياد پلكان بيمارستان خواهم افتاد؛ شش طبقه. آن هم پياده؛ و حالا، يعنى قبل از بيرون رفتن از بيمارستان، «ج.م» هنوز در باره دختركش دارد با من حرف مى زند. نگاهى به گوشى همراهش مى اندازم، گوشى همراه خودم را از جيبم در مى آورم و مى برم نزديك گوشم.
- خيال تان راحت. اين حرف ها اصلاً چاپ نخواهد شد.
ارتباط را قطع خواهم كرد. از پلكان بالا خواهم رفت. بعد، توى خانه، پشت ميز قديمى، بعضى قسمت ها را حذف خواهم كرد. حذف مى كنم؛ بخش هاى مربوط به خانواده ها را حذف مى كنم. چون كه اين حرف ها، حرف هاى خصوصى است و به هيچ كس ارتباطى پيدا نمى كند. نه به من و نه به شما. به هيچ كس.
اين جانباز تنومند، كه در آن سال ها دلاورى از دلاوران جبهه و جنگ بود، حالا ديگر سكوت كرده است. سكوت كرده است و چشمانش را به پنجره دوخته است. چند لحظه خيره مى ماند و آهى مى كشد و از پاكت سرخ رنگش سيگارى در مى آورد. سيگار را ميان لب هاش مى گذارد و شعله كوچك فندك، و آن وقت چشم هاش به ليوان چاى اشاره مى كند. بر مى خيزم. چند قدم توى اتاق بر مى دارم و مقابل پنجره مى ايستم. آن جا، آن سوى پنجره اين اتاق سفيد و تر و تميز، زندگى به حالت معمول خود در جريان است؛ و همين جريان معمول موهبتى است كه انسان را به زيستن اميدوار مى كند. باز مى گردم و روى همان صندلى مى نشينم. چشم هاى «ج.م» هم انگار جريان معمول زندگى را پشت پنجره اتاق سفيد بازيافته است. براى همين است كه چشمانش دارد برق مى زند. تلخى انگار به تمامى از چهره و از چشمانش رخت بر بسته است. با تعجب نگاهى بهش مى اندازم و مى پرسم: «خب » لبخند مى زند. لبخندى كه ديگر شبيه لبخندهاى قبلى بيماران اين بخش نيست. ديگر تلخ نيست؛ گويى خاطره اى تازه تجسم يافته، خاطره يك معناى زلال، يك مفهوم نغز و شفاف، ناگهان تمام نا اميدى ها را از ميان برده است؛ و از تداعى همين مفهوم زلال است كه اين بار واژه ها رنگى از اميد مى گيرند:
- من هنوز هم سرباز ميهنم هستم. از قول من فقط همين يك جمله را بنويس!
اين را مى گويد و سرش را مى چرخاند سمت پنجره؛ بعد ديگر سكوت است فقط. سكوت و نگاهى به زلالى باران كه وقت بيرون رفتن از بيمارستان بدرقه راهم خواهد شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |