يكشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۶ - ۲۸ ذيقعده ۱۴۲۸
Sun, Dec 9, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
خانواده
دردادگاه
جويندگان عاطفه
دردادگاه
همه از دست همسرم فرار مى كنند
رفتار و حركات همسرم بلايى سر من و خانواده و آشنايانم آورده كه آنها از ترس او جرأت قدم گذاشتن به خانه ما را ندارند.
مرد ۳۷ ساله اى كه با تسليم دادخواست طلاق به شعبه ۲۸۷ دادگاه خانواده تهران مراجعه كرده بود، به رئيس دادگاه گفت: آقاى قاضى از كارهاى غيرعادى همسرم خسته شده ام و نمى دانم به كجا پناه ببرم. ديگر نمى توانم با او زير يك سقف زندگى كنم. او كارى كرده كه همه خانواده، دوستان و آشنايان از من دورى مى كنند. به همين خاطر هيچ كس جرأت آمدن به خانه ما را ندارد.
۹ سال پيش براى ادامه تحصيل به كانادا سفر كردم در آنجا با كارگرى در رستوران و جايگاه هاى سوخت هزينه تحصيل در زندگى ام را تأمين مى كردم. چند سال از اين ماجرا گذشت تا اين كه يك روز مادرم تلفنى تماس گرفت و گفت: «پدرت به خاطر بيمارى قلبى در بيمارستان بسترى است. بنابراين آرزو دارد قبل از مرگش تو را ببيند.» در حالى كه ترم آخر دانشگاه را پشت سر مى گذاشتم، بلافاصله چمدانم را بسته و راهى وطن شدم.
چند روز بعد همزمان با بهبود نسبى پدرم، مادرم موضوع خواستگارى از دخترى را با من در ميان گذاشت و گفت: دختر خوب و با خانواده اى برايت انتخاب كرده ايم. پس از پايان حرف هاى مادرم، برايش توضيح دادم كه هنوز تحصيلاتم تمام نشده و اگر خيلى سريع به كانادا بازنگردم تمام زحمات چندين ساله ام از بين خواهد رفت. اما پدر و مادرم با اصرار بسيار از من خواستند كانادا را فراموش كنم و در تهران كنار آنها باشم. بنابراين پس از خواستگارى به كانادا رفتم و در امتحانات آخر ترم شركت كردم.
سرانجام پس از مدتى به ايران بازگشتم. سپس مژگان را با مهريه ۵۱۴ سكه طلا به عقد خود درآورده و زندگى مشترك مان را آغاز كرديم. چند ماه اول زندگى مشتركمان، متوجه رفتار عجيب و سختگيرى هاى او نشدم. تا اين كه با اعتراض هاى مستقيم و غيرمستقيم پدر و مادر و آشنايان پى به مشكلات روانى زنم بردم و دريافتم او بشدت بيمار است. به همين خاطر هم كارهايى انجام مى دهد كه غيرارادى و عجيب است. او شرايطى براى من كه شوهرش بودم در خانه فراهم كرده كه انجام هر يك از آنها بسيار دشوار و وقت گير است. در حقيقت او براى من و ميهمانان برنامه مخصوص رفتار بهداشتى در خانه با وسواس هاى عجيب تهيه كرده است. وقتى شب به خانه مى آيم بايستى ۲۰ برنامه را انجام دهم. به طور مثال قبل از ورود به داخل خانه بايد كفش هايم را داخل يك كيسه پلاستيكى و جورابم را نيز داخل كيسه ديگرى بگذارم: سپس مجبورم از طريق مسيرى كه همسرم تعيين كرده خود را به حمام برسانم و دوش بگيرم. بعد هم همه لباس هايم را در حمام بشويم. همچنين وقتى در خانه هستم بايد تحت نظارت او كارهايم را انجام دهم و اگر از وسايلى استفاده كنم بايد سريع آنها را تميز كنم و روزانه ده ها بار نيز دست هايم را با صابون معطر بشويم. اگر روزى پدر و مادرم و يا اقوام و دوستانم در خانه ما ميهمان باشند آن روز براى من و آنها بسيار پردردسر و عذاب آور خواهد بود. همسر بيمارم به بهانه اين كه پدر و مادرم و يا ميهمانان به خوبى نظافت را رعايت نمى كنند با آنها مانند افراد مبتلا به بيمارى هاى واگيردار برخورد مى كند. در حقيقت وقتى آنان در اتاقى نشستند ديگر حق ندارند از آنجا به اتاق ديگرى بروند. او هم دايم به آنها گوشزد مى كند كه مراقب وسايل خانه باشند كه چيزى را نشكنند و يا جايى را كثيف نكنند. به همين خاطر خانواده و اطرافيان به دليل كارهاى غيرعادى همسرم طى چند سال اخير از من دورى كرده اند. اگر هم آنان را به خانه دعوت كنم از ترس همسرم دعوتم را نمى پذيرند.
آقاى قاضى همسرم دچار بيمارى وسواس است. او بايد خيلى سريع درمان شود اما هر بار كه از او خواسته ام به روانپزشك مراجعه كند با حالت تمسخر از اين كار خوددارى كرده است. به همين خاطر رفتار او ديگر برايم قابل تحمل نيست. براى همين قصد دارم از او جدا شوم و امروز نيز براى ارائه دادخواست طلاق به دادگاه آمده ام.
قاضى دادگاه پس از شنيدن حرف هاى شوهر جوان همسر او را به دادگاه فراخواند تا پاسخگوى شكايت شوهرش باشد.
مهريه جنجالى
333315.jpg
[ايران واشقانى فراهانى ]

برداشت اول
پدرم مردى عاطفى و هنردوست بود كه علاقه وصف ناپذير او به هنر مرا هم به دنياى نقاشى كشاند. از كودكى دوست داشتم احساساتم را روى كاغذهاى دفتر به تصوير بكشم. تركيب رنگها و حركات ظريف قلم به من آرامش مى داد و به روزهاى خشك و پژمرده ام طراوت مى بخشيد. پس از پايان تحصيل در دبيرستان با راهنمايى هاى پدر و مادر و علاقه شديدم به ادامه تحصيل در رشته هنر پرداختم.
پس از ورود به دانشكده، رفته رفته جذب روحيه لطيف و طبع هنرمندانه يكى از استادان شدم تا اين كه مهرش به دلم افتاد. مدتى بعد وقتى پى بردم او هم به من علاقه مند شده، قرار ازدواج گذاشتيم. با اين كه مى دانستم او بيمارى صعب العلاجى دارد اما با روحيه اى كه در او سراغ داشتم مى دانستم مى تواند بر بيمارى اش غلبه كند. پس از طرح موضوع خواستگارى استادم با خانواده قرار يك ميهمانى را تنظيم كرديم. مادرم عقيده داشت مهريه ام بايد هزار سكه طلا باشد اما من با احساس هنرى خود، به اميد روزهاى رنگارنگ از خواستگارم خواستم تا مهريه ام هزار تابلوى نقاشى به ارزش ۱۰ ميليون تومان باشد، چرا كه فكر مى كردم اگر روزى مجبور به جدايى شويم شوهرم به خاطر پرداخت مهريه ام تمام ذوق و توان خود را به كار مى گيرد و هزار طرح متفاوت از جلوه هاى زندگى را قلم مى زند.
بنابراين به خاطر زحمات چند ساله اش از تهيه نقاشى ها ارزش بيشترى براى وجود من و خودش قائل مى شود و همين موضوع به مستحكم شدن پايه هاى زندگى مان كمك مى كند.
برداشت دوم
همزمان با جارى شدن صيغه عقد طبق توافق قبلى از دفتر ثبت ازدواج راهى خانه بخت شديم و پس از برگزارى جشن كوچكى، زندگى مشتركمان آغاز شد. مى دانستم شوهرم بايد هرچه سريعتر تحت درمان قرار گيرد. بنابراين مطمئن بودم با آمدن من به زندگى اش اميد او براى زندگى و آينده دوچندان خواهدشد.
نخستين سال زندگى، ذهنم پر از انديشه هاى عاشقانه بود. من با تلاش زياد كار درمان شوهرم را دنبال مى كردم. حال او روز به روز بهتر مى شد تا اين كه پزشك معالجش از درمان معجزه آسايش خبر داد. ديگر كابوس بيمارى شوهرم پايان يافته بود. به همين خاطر يك شب در كنار دوستان و خانواده جشن كوچكى برپا كرديم تا همه در شادى ما سهيم باشند.
برداشت سوم
اما مدتى بعد متوجه سختگيرى ها و تغيير ناگهانى رفتار شوهرم شدم. بدبينى وسوءظن او موضوعى بود كه كم كم براى من و خانواده ام فاش شد. هيچ كس هم جرأت نداشت در اين باره با شوهرم حرف بزند. او به من اجازه بيرون رفتن از خانه نمى داد و مى گفت به رفتار و حركات من در محل كارم مشكوك است. با شدت يافتن اين وضع او مرا در خانه زندانى كرد. ابتدا به بهانه اى چند روز مرخصى گرفتم، اما ناگهان متوجه شدم در آستانه اخراج از محل كارم هستم. با اين حال به خاطر عشق و علاقه اى كه به او داشتم تسليم خواسته اش شدم و براى نجات زندگى مشترك مان خانه نشين شدم. حال آن كه به خوبى مى ديدم او در تابلوهايش غرق شده و مرا گم كرده است. همواره از پيشرفت كارش لذت مى برد اما نسبت به من كاملاً بى توجه بود.
حتى ديگر در تابلوهايش رنگ گرم عشق به چشم نمى خورد. از اين رو بيشتر از رنگ سياه بى اعتنايى استفاده مى كرد. حتى وقتى كه حس مى گرفت تا طرحى را قلم بزند به دليل بدبينى و نگاه منفى اش، به راحتى اين حس تلخ را از روى بوم هاى نقاشى اش مى خواندم. به دليل رفتارها و نوع تفكر شوهرم مجبور بودم كنار دستش بنشينم و ارتباط تلفنى و حضورى ام را با تمام فاميل و همكارانم قطع كنم. حتى زمانى كه براى خريد به بيرون از خانه مى رفتم، متوجه مى شدم سايه به سايه تعقيبم مى كند.
اصرار من براى اين كه سر كار برود، حس بدبينى اش را شديدتر كرد. تا جايى كه با رفتار و حركاتش سياهترين رنگ ها را به زندگى مان پاشيد.
قصه تكرارى اين غروب هاى سرد و طلوع هاى تاريك به شدت آزارم مى داد و آنها شده بودند يك رنگ اضافى كنج بوم زندگى شوهرم.
برداشت چهارم
نور آفتاب از پنجره اتاق روى صورتم افتاد. بيدار شدم و ميز صبحانه را چيدم. دقايقى بعد زنگ تلفن به صدا درآمد. از مادرم شنيدم كه با گريه مى گفت: «پدرت سكته مغزى كرده، فوراً خودت را به خانه برسان». با شنيدن اين خبر ناگهان بند دلم پاره شد و عرق سردى روى پيشانى ام نشست و به پهناى صورتم اشك ريختم. اما شوهرم پس از شنيدن اين خبر و مشاهده حال پريشانم با خونسردى به تختخوابش برگشت. به سختى تاكسى خبر كرده و خود را به خانه پدرم رساندم. اما چشمان پردرد پدر در انتظار ديدن من نيمه باز مانده و بدون خداحافظى تسليم مرگ شده بود. با ديدن اين صحنه احساس نفرت شديد به شوهرم تمام وجودم را گرفت. مرگ پدر ضربه روحى سنگينى براى من و خانواده ام بود. چند روز بعد نيز مادرم به خاطر بيمارى شديد قلبى در بيمارستان تحت عمل جراحى قرار گرفت. در آن شرايط ناچار بودم كنار مادرم بمانم؛ چرا كه وضعيت من براى پرستارى از او بهتر از ساير خواهرانم بود.
مرگ پدر و بيمارى مادرم، مرا دو ماه از خانه شوهر دور كرده بود، اما وقتى به خانه برگشتم رفتار سرد و توهين آميز او مرا متوجه خطر بزرگى كرد؛ چرا كه پى بردم صاحبخانه آپارتمان اجاره اى ما را فروخته است و خيلى سريع بايد آنجا را تخليه مى كرديم. اثاثيه ام را جمع كردم. مى دانستم همه اين نقشه ها و برنامه ها زير سر شوهرم است. تا اين كه چند شب بعد شوهرم به بهانه اى با من به جر و بحث پرداخت. بعد كتكم زد و مرا از خانه بيرون انداخت.
او به شدت بدبين شده بود. نقاشى هايش نيز ديگر رنگى نداشت. در نتيجه به خانه پدرى برگشتم و در حالى كه بغض حسرت گلويم را مى فشرد، به انتظار روزهاى آينده و سرنوشت مبهم نشستم.
مدتى بعد تصميم گرفتم با اجرا گذاشتن مهريه، تلنگرى به شوهرم بزنم تا شايد روزهاى پرشور گذشته را به خاطرش بياورم. خواستم دوباره آشوبى در دلش به پا كنم، اما او به جاى نامعلومى نقل مكان كرده بود. تلاش من هم براى يافتن او بيهوده ماند. سرانجام براى تأمين مخارج خود و رهايى از تنهايى، شغلى آبرومند و مرتبط با رشته تحصيلى ام پيدا كردم. از دادگاه هم خواستم شوهرم را محكوم به پرداخت مهريه كند. تا اين كه در جريان برگزارى جلسات دادگاه شوهرم ادعا كرد مهريه ام آماده تحويل است.
برداشت پنجم
سرانجام قاضى شعبه ۲۷۶ دادگاه خانواده دستور داد تا شوهرم هزار تابلوى نقاشى به عنوان مهريه تعيين شده تحويل اجراى احكام دهد و من هم هيچ اعتراضى نكردم.
اما وقتى براى تحويل گرفتن تابلوها به دادگاه رفتم با ديدن «تابلوها» ناگهان شوكه شدم. قلبم به تندى زد و سرم گيج رفت.
شوهر نقاشم هزار اثر نقاشى روى كاغذهاى مختلف كشيده بود و بدون نوشتن نام صاحب اثر، تاريخ و يا امضا آن را آماده ارائه كرده بود.
هزار برگه نقاشى كه به هيچ عنوان شبيه تابلو نقاشى نبود. آنها فقط تمرين طراحى و نقاشى بودند كه اين موضوع را من و شوهرم به خوبى مى دانستيم.
با اعتراض من به اين موضوع، قرار شد چند تن از استادان خبره نقاشى به عنوان كارشناس، ارزش هنرى اين آثار را اعلام كنند.
آنها نيز پس از بررسى هاى كارشناسى اعلام كردند اين نقاشى ها را نمى توان به عنوان تابلو پذيرفت و در صورت اضافه شدن تاريخ و امضا، حتى نمى توان آنها را براى عرضه در بازار تا ۵ ميليون تومان هم فروخت.
اما با اعتراض شوهرم به نظريه كارشناسان ۵ نفره، هنوز اين آثار در دايره اجراى احكام دادگاه خانواده بلاتكليف و سرگردان مانده اند و قرار است انجمن نقاشان در مورد ويژگى هاى يك تابلوى نقاشى و مشخصات آن اظهارنظر كنند.
برداشت آخر
انگشتانم را بر پوست شب مى كشم و فانوس دودگرفته ماه را در انتهاى شب برروى بوم، نقاشى مى كنم. ديگر رنگ عشق از نقاشى هايم پركشيده و شوهرم را در نور كمرنگ مهتاب گم كرده ام.


*اظهارنظر كارشناسى

تعهد مرد درواقع يك تعهد كلى در پرداخت دين خود به همسر است. بنابراين اجراى احكام دادگسترى بايد نمونه هايى را بپذيرد كه از نظر متخصصين و كارشناسان، تابلو قلمداد شود. ضمن اين كه واجد ۲ شرط باشد.
نخست اين كه از ارزش مادى نيز برخوردار گردد به نحوى كه در بازار قابل ارائه و فروش باشد.
دوم، ارزش هنرى داشته و با ميزان تخصص و تبحر هنرمند و توانايى وى تناسب و توازن داشته و از روى بى حوصلگى نقاشى نشده باشد.در اين پرونده نيز اجراى احكام مكلف به پذيرفتن نمونه اى است كه با توانايى نقاش تناسب داشته باشد و وصف هنرى آن با كلمه تابلو منطبق باشد. تابلو يعنى اثرى كه همزمان داراى ۲ ارزش هنرى و بازارى و قابل ارائه به ديگران باشد. بتوان آن را در گالرى به نمايش گذاشت و خريدارى هم براى آن پيدا شود. ضمن اين كه با تحسين تماشاگر هم مواجه گردد. در اين شرايط بديهى است قاب يك اثر هنرى بايد در قيمتى معمولى و مناسب با ارزش اثر هنرى تهيه شود.
تشخيص ارزش مادى يك اثر هنرى بر عهده كارشناس است و بايد آثار هنرى ارائه شده پس از ثبت تاريخ و امضا و انتخاب قالب مناسب براى تعيين ارزش ارزيابى شود.
از سوى ديگر اين زن در صورتى مى تواند با احتساب شاخص قيمت سالانه ارزش ريالى، مهريه اش را مطالبه كند كه مرد در جريان حادثه اى توانايى خود را از دست داده و يا فوت كند. در شرايطى كه وى قادر به ارائه نقاشى ها نباشد، تعهد به مثل يا قيمت آن پيش مى آيد و دادگاه مرد يا وراث وى را به پرداخت پول به زن يا پرداخت هزينه به يك نقاش ديگر براى خلق اين آثار محكوم خواهدكرد.
قاضى بهروز كرباسچى
رئيس شعبه ۲۶ دادگاه تجديدنظر استان تهران

جويندگان عاطفه
جوان اعدامى در انتظار بخشش
333273.jpg
پائيزگفت تا چند روز ديگر مى رود.
مأمور زندان هم گفت قبل ازرفتن پائيز تو هم مى روى.
با انگشت روز ها را مى شمارم.
لحظه هاى مرموز به تندى مى گذرند.
لولوى شب مى آيد، هر شب...
تو هم مى بينى
اينجا تاريك است.
بوى مدرسه ازيادم رفته. حالا من - على مهين ترابى، فرزند محمدرضا متولد سال ۱۳۶۵ -شاگرد درس خوان سال دوم هنرستان درميان اين جمعيت نام ديگرى هم دارم «اعدامى»!
هيچ وقت زمستان را دوست نداشتم اما حالا كه قرار است ديگر هيچ وقت روى خيابان هاى سفيد محله مان را نبينم دلم براى برف بازى حسابى تنگ مى شود.
جويبارى از چشم هايم جارى مى شود.
مرگ لالايى مى خواند، صداى خاموشش را مى شنوم.
ضربه هاى قلبم يكى يكى خاموش مى شوند.
لحظه هاى غم انگيز زندگى ام ازچهاردهمين روز بهمن سال ۸۱ شروع شد.
در رشته كامپيوتر يك هنرستان غيرانتفاعى درس مى خواندم.
شاگرد اول مدرسه بودم. به همين خاطر رؤياى شركت در المپياد برايم درحال تحقق بود. اما...
ميلاد و مزدك همكلاسى هايم بودند. آن روز باهم درگير شدند . وقتى فهميدم درگير شده اند رفتم جدايشان كنم. دلم نمى خواست نمره انضباطشان كم شود.
وقتى يكى از بچه ها فرياد زد: مدير آمد بچه ها از هم جدا شدند.
شاگرد ها به صف وارد كلاس مى شدند.
مزدك فكر كرد به طرفدارى ازميلاد وارد دعوا شده بودم. نمى دانست هيچ قصدى نداشته ام.
مزدك گفت : « زنگ آخر بايست كارت دارم.»
اهل دعوا نبودم، همه اين را مى دانستند . دلم نمى خواست در موردم اين طورى فكر كند.
به كلاس رفتم. مى خواستم با مزدك حرف بزنم و برايش بگويم كه فقط مى خواستم آتش دعوا را بخوابانم اما مزدك قبل از اين كه حرف هايم را بشنود از شدت عصبانيت به طرفم هجوم آورد. اما بچه هاى كلاس او را گرفتند و بى نتيجه به كلاس خودم برگشتم.
* زنگ آخر
آن روز در تمام زنگ ها دلم حسابى شور مى زد.
بالاخره زنگ آخر خورد. زنگ آخرى كه بوى مرگ مى داد.
مقابل دم در مدرسه مزدك را ديدم. ميلاد هم با من بود.
همان موقع مزدك نزديكم شد و درگيرى رخ داد. خيلى از بچه هاى مدرسه دورمان بودند. عده اى مى خواستند جدايمان كنند. همهمه بدى بود. نفسم داشت بند مى آمد.
حلقه دانش آموزان مدرسه لحظه به لحظه تنگ تر مى شد. طرفدارهاى من، ميلاد و مزدك پخش شده بودند.
وقتى ياد آن صحنه مى افتم قلبم از جا كنده مى شود.
بچه ها از هر طرف فشارم مى دادند. به عقب كشيده شدم. فشار آن قدرزياد بود كه چند قدم عقب تر رفتم. چاقو را از جيبم در آوردم. مى خواستم با نشان دادن چاقو آنها را بترسانم.
مزدك و ميلاد هنوز با هم درگير بودند. ميلاد از پشت سر او را مورد ضرب و شتم قرار داده بود كه ميلاد به طرفم آمد.
آن لحظه نفهميدم چه اتفاقى افتاد. ناظم آمد.
چشم هايم داشت مى سوخت. فضا غبارآلود بود. مرثيه چشمانم تمامى نداشت. نفس نفس مى زدم كه ناظم رسيد.
با آمدن او بچه ها فرارى شدند. بعضى ها مزدك را كه به شدت عصبانى بود كنارى كشيدند.
او داشت كاپشنش را در مى آورد و همچنان هم تهديد مى كرد. يك لحظه متوجه شدم پيراهنش خونى است.
حالم خراب شد.
دنيا دورسرم چرخيد. تمام توانم را در تارهاى صوتى ام جمع كردم و فرياد زدم كدام نامردى او را با چاقو زده
انگارى همه كوچه ها به بن بست مى رسيدند.
نزديكى هاى مدرسه فقط يك ماشين در حال حركت بود. با التماس و گريه خواستم توقف كند.
راننده وقتى ديد مزدك خونى است گفت به من ربطى ندارد. مى ترسيد گرفتار شود. گفت: «هر كى زده خودش هم ببردش بيمارستان.»
دنيا دور سرم مى چرخيد.
گفتم آقا تو را به جان بچه هايتان ما را ببريد. من نزده ام اما مزدك همكلاسى ام است شما او را برسانيد خودم تا آخرش هستم.
راننده ايستاد اما سوارمان نكرد . فكر مى كردم حالش خوب مى شود.
سرانجام يكى از دبيرهاى مدرسه آمد و مزدك را به بيمارستان رساند.
خودم به دفتر مدرسه رفتم.
بچه ها ميلاد را هنگام فرار از صحنه جرم گرفته و به دفتر برده بودند.
* پليس در مدرسه
دقايقى بعد مأمورهاى پليس آمدند.
به كلانترى منتقل شدم . تا به آن روز نمى دانستم كلانترى چه شكلى است. رنگ به صورت نداشتم.
انگشت هايم مى لرزيد. دلم آرام نمى گرفت . انگار يخ زده بودم.
افسرنگهبان گفت : «مزدك زنده است.»
با شنيدن اين حرف حالم بهتر شد. گفتم خدا را شكر چون خود مزدك به همه مى گويد كه من در آن ماجرا تقصيرى نداشته ام.
* دو روز بعد
ثانيه هاى وحشت به كندى مى گذشتند. حقيقت تلخى در راه بود. من و زندان
اى كاش هيچ وقت در لحظه هاى مأيوس كننده آن روز ها اسيرنشوى.
باورم نمى شد، نه ! كابوس بود. بگو هنوز هم دارم كابوس مى بينم...
بابا آمد. پشت در بازداشتگاه ايستاد. درچشم هايم زل زد. گفت : «بى آبرو !انتظارهيچ حمايتى از من نداشته باش. آبروى چند ساله ما را به باد فنا دادى. لعنت... !»
مى خواستم فرياد بزنم. صداى بغض آلودم از ته گلو بيرون آمد. شرم داشتم در بازداشتگاه به چشمان بابا نگاه كنم.
گفتم : « شما به ملاقات مزدك برويد خودش همه داستان را همان طور كه بوده برايتان تعريف مى كند. مزدك به شما و همه آن آدم هاى بيرون مى گويد كه من نزده ام...»
بابا آه عميقى كشيد و رفت. عمق تلخى نگاهش هنوز جانم را مى سوزاند.
بعد از رفتن بابا به اداره آگاهى منتقل شدم و در آن جا آوار ناباورى برسرم فروريخت.
آه ! مزدك مرده بود.
بيچاره بابا اين را مى دانست به همين خاطر بدون حرفى فقط آه كشيد و رفت. رفت و تا بيست روز ديگر هم به ملاقاتم نيامد. با درخواست ديگران هم براى گرفتن وكيل مدافع مخالفت مى كرد.
داشتم ازدرون مى سوختم.
از همان روز ديگر چشم هايم به جز پنجره هاى بسته هيچ نمى ديد. آرام و قرار نداشتم، تبسمى در لحظه هاى مبهم اين كابوس جا نمى گرفت. هنوز هم صدايى نيست، جز مرگ، اين رامى شنوى
من هيچ ضربه اى نزده بودم. اما انگار پشت شيشه هاى قطورترين پنجره زمان ايستاده بودم.
خانواده مزدك خدابيامرز برخوردى انسانى با من داشتند.
بابا گفت: «فقط بگو غلط كردم. بگو اشتباه شده. تقاضاى عفو و بخشش كن.
اين ها آدم هاى خوبى هستند، داغ دارند اما تو را مى بخشند مى دانم.»
* در دادگاه
بعد از سه جلسه دادگاه قاضى فقط مى پرسيد: «آيا سه ضربه را قبول دارى »
من كه فقط روى بدن مزدك خون ديده بودم مى گفتم نه! ضربه اى نزده ام اما يك قسمت خون آلود روى بدنش ديدم.
قاضى مى گفت: پس يك ضربه را قبول دارى
گيج بودم. اصلاً ضربه اى نزده بودم اما بايد به كارى انجام نشده اعتراف مى كردم.
بار ها گفتم اصلاً ضربه اى نزده ام و شايد در لحظه اى كه او را هل داده اند بر اثر ازدحام جمعيت او مورد اصابت كارد قرار گرفته است.
پائيزدارد مى رود. من هم دارم مى روم.
در شعبه تشخيص ديوان عالى، لايحه دفاعيه وكيل مدافع ام رد شده و در اعاده دادرسى هم به آن توجهى نكردند.
پرونده ام براى تأييد نهايى به حوزه رياست قوه قضائيه رفت. در آن جا آيت الله شاهرودى دستور دادند: «با توجه به نظريه مشاورين محترم، پرونده در يكى از هيأت هاى حل اختلاف به صلح و سازش ختم شود.»
حالا روز ها مى گذرند. تا به حال اين قدر به مرگ نزديك نشده بودم
زمان زيادى به اجراى حكم باقى نمانده. هنوز آرزوهايم را درست نقاشى نكرده بودم كه توفان زد.
در هجوم وحشيانه اين خزان دل كسى به غنچه ها رحم نكرد. ميله هاى زندان را تا به حال ديده اى
تا به امروز در گرداب غوطه خورده اى نفسم دارد بند مى آيد. پنج سال است كه ثانيه ها را به انتظار رهايى مى شمارم.
صدايى در نيمه شب به گوشم مى رسد. وقتى لولوهاى وحشت مى آيند زمزمه اى آرام و ناخودآگاه به قلبم هشدار مى دهد كه روزى بى گناهى ام به اثبات مى رسد. زمان زيادى باقى نمانده. برايم دست به دعا ببر. حالا تمام آرزويم اين است كه مزدك به خواب مادرش بيايد و برايش از حقيقت آن روز و بى گناهى ام بگويد.
به انتظار زمستان مى نشينم.
اگر ر ها شوم براى پدر و مادر مزدك فرزندى مى كنم.
نجات، نجات، نجات... حالا قبل از رفتن پاى چوبه دار اين واژه را با تمام وجود فرياد مى زنم. صدايم را مى شنوى جوانى ام را مى بينى
«به خدا من بى گناهم. به جوانى ام رحم كنيد. همين.»

جويندگان عاطفه ۸۸۷۶۱۶۲۱


|   شناسنامه   |   آرشيو   |