دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶ - ۲۹ ذيقعده ۱۴۲۸
Mon, Dec 10, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
جنايت در جنگل
333573.jpg
[خسرو مبشر]

فصل اول
افسر نگهبان برگه مرخصى زندانى را مهر كرد و به دستش داد. بعد هم به او گفت:
ـ فقط شش روز مرخصى دارى يادت باشه، شش روز بعد بايد برگردى زندان، فكر فرار هم به سرت نزند وگرنه روزگارت سياهه، ضمناً از حوزه قضايى تهران هم نبايد بيرون بروى. برگه مرخصى و شناسنامه ات هم هميشه همراهت باشد. متوجه شدى ! حالا مرخصى.
جوان زندانى بى آن كه حرفى بزند برگه مرخصى را گرفت و از اتاق بيرون رفت.
داخل سلول كت و شلوارى كه پنج سال پيش هنگام ورود به زندان از تن درآورده بود را پوشيد. ساك سياهى را به دست گرفت و به طرف در خروجى زندان به راه افتاد.
به محض خروج از زندان، هواى خنك پائيزى را با نفس عميقى در سينه فرو برد و شوق زده به آسمان نگاه كرد. خورشيد به او لبخند مى زد. پس از پنج سال زندان، حالا خودش را آزاد و رها مى ديد تا به هر كجا كه مى خواهد برود. به رانندگان مسافربر كه او را براى سوار شدن دعوت مى كردند، با اشاره سر و دست جواب رد مى داد، دلش مى خواست تا آن سر دنيا هم كه شده پياده برود.
براى نخستين بار بود كه با تقاضاى مرخصى اش موافقت مى شد. به يادش مى آمد كه چندين بار تقاضاى مرخصى كرده، اما هر بار به خاطر سوابق متعدد كيفرى اش، درخواستش را رد كرده بودند. ناگهان به ياد ۸ سالگى خود افتاد كه به جرم ولگردى و جيب برى به شش ماه اقامت اجبارى در كانون اصلاح و تربيت محكوم شد. او مى دانست كه والدينش او را در شيرخوارگى كنار خرابه اى رها كرده بودند و بدين ترتيب او از شيرخوارگاه سردرآورده بود. بعد هم مثل همه بچه هاى مجهول الهويه و بى نام و نشان برايش اسمى انتخاب كردند و در شناسنامه اش او را غلام ناميدند.
در هفت سالگى از پرورشگاه فرار كرد و به ولگردى و جيب برى روى آورد. در پايان دوره محكوميت شش ماهه اش، وقتى از كانون اصلاح و تربيت آزاد شد با نكاتى كه از بزهكاران نوجوان آموخته بود مسير خلافكارى را به سوى قالپاق دزدى تغيير داد و در مدت ۲۰ سال ۱۶ بار به جرم سرقت خودرو، جيب برى، كيف قاپى و كلاهبردارى به زندان محكوم شد. تا اين كه در ۲۸ سالگى به جرم قاچاق موادمخدر ۱۵ سال زندان برايش بريدند.
*فصل دوم
بليت فروش از پشت باجه پرسيد:
ـ كدوم شهر آقا
غلام به يكى از اتوبوس ها كه آماده حركت شده بود، اشاره كرد و پرسيد:
ـ اون اتوبوس كجا مى ره
لاهيجان
ـ پس يك بليت لاهيجان مى خوام، زودتر كه بهش برسم.
غلام بليت را كه گرفت ساكش را برداشت و به سوى اتوبوس در حال حركت دويد و خود را به آن رساند. انتهاى اتوبوس روى آخرين صندلى نشست و ساك را توى بغلش گرفت و سرش را به پشتى صندلى تكيه داد و چشم هاى خواب آلودش را بست.
هنگام عصر در حالى كه اتوبوس كلاف نخ جاده كوهستانى را به نيش مى كشيد و زوزه كنان از پيچ و خم راه مى گذشت غلام با يك تكان شديد از خواب پريد و هراسان به اطراف چشم گرداند، صداى مسافرى را شنيد.
ـ آقاى راننده چى شده چرا يواش مى روى
راننده گفت: مگر نمى بينى، جلو پاسگاه جاده را بستن. باز نمى دانم چه خبر شده.
غلام چند مأمور را در وسط و كنار جاده مى ديد. چند قدم جلوتر از آنها يك افسر جوان، ايستاده بود كه تابلوى ايست را براى راننده تكان مى داد. با ديدن اين صحنه سرش را دزديد و عرق سردى روى پيشانى اش نشست با خود فكر كرد.
ـ واى ... افسره با يك نگاه به سر تراشيده ام مى فهمد كه يك زندانى ام. وقتى بفهمه از حوزه قضايى تهران بيرون آمدم يك فرارى به حساب مى آيم.
اتوبوس كه ايستاد، افسر پليس خودش را از ركاب بالا كشيد و با كنجكاوى نگاهش را روى تك تك مسافران گرداند، بعد با انگشت به غلام اشاره داد و گفت: تو بيا پائين ببينم.
زندانى با اضطراب به افسر پليس نگاه كرد و لبخند بر لب هايش خشك شد، با انگشت به سينه اش اشاره كرد و گفت:
ـ من جناب سروان
افسر پليس گفت: بله، تو. زود بيا پائين.
بعد به دو مسافر جوان ديگر اشاره كرد: شما دو تا هم بياييد.
زندانى ساكش را برداشت و پشت سر آن دو مسافر از اتوبوس پياده شد.
افسر پليس به يك گروهبان ميانسال دستور داد كه آنها را به پاسگاه ببرد تا خودش برسد.
در اتاق رئيس پاسگاه چهار مرد ديگر نشسته بودند و چهره هاى غم زده شان نشان مى داد كه آنها هم بايد بازجويى پس بدهند.
گروهبان گفت: بنشينيد رو نيمكت تا جناب سروان بيايد. يكى از مسافران پرسيد:
- موضوع چيه سركار مگه ما چى كار كرديم
گروهبان گفت:
- هيچى نگران نباشيد. ما دنبال يك زندانى فرارى هستيم. گزارش دادند كه يك مرد تو يكى از روستاهاى اطراف زن و شوهر روستايى را به قتل رسانده و پول و طلاهايشان را برداشته وفرار كرده.
بعد به طرف سه مسافر رو برگرداند و با لبخند به آنها گفت:
- شماها كه قتل و جنايتى نكرده ايد كه نگران باشيد. رئيس پاسگاه كه برسد چند تا سؤال مى كند، مدارك شماها رو مى بيند و آزاد مى شويد.
غلام كه از ترس به دل پيچه افتاده بود و رنگ صورت تيره اش، زرد شده بود. با اضطراب و نگرانى پرسيد:
- مى تونم توالت برم، سركار. دلم خيلى درد مى كند.
گروهبان اخم كرد و گفت: برو زود برگرد.اتاقك دستشويى، پشت ساختمان پاسگاه و در حاشيه جنگل قرار داشت و دور تا دور آن را درختان خزان زده صنوبر احاطه كرده بود.
زندانى وارد دستشويى شد. مأمورى هم كه مراقبش بود، در فاصله كمى به يك درخت صنوبر تكيه داده و مواظب بود كه رئيس پاسگاه بازگردد. پس از ورود به دستشويى، هراسان نگاهى به چهارديوارى انداخت تا راه فرارى بيابد.
از آن سوى ديوار صداى جريان خروشان رودخانه به گوش مى رسيد. زير سقف نگاهش به دريچه اى افتاد. پس از چند خيز بلند، دست هايش را به قاب آهنى دريچه انداخت و خودش را بالا كشيد. در آن طرف اتاقك دستشويى به ميان باغچه اى پريد و به سوى رودخانه دويد.
وقتى از جريان تندآب، شناكنان گذشت، سينه كشان از شيب تند جنگل بالاخزيد و در ميان انبوه درختان با گام هاى بلند دويد.
هنگام گذشتن از رودخانه، قوزك پايش پس از برخورد با يك تخته سنگ، آسيب ديد. اما با همه دردى كه مى كشيد عشق زندگى او را لنگ لنگان مجبور به دويدن مى كرد.
تاريكى غروب بر اعماق جنگل نشسته بود كه نگاهش به يك كلبه چوبى افتاد. پاى كلبه، مردى ، كنار خرمنى از آتش نشسته بود و سيگار دود مى كرد. جوان لاغر اندامى بود كه صورتى كشيده و استخوانى داشت. لباس هاى خيس و كهنه اى را هم كنار شعله هاى آتش به سر چوبى آويخته بود تا خشك شود. با تنى لخت، زانوها را در بغل گرفته بود و با پيكر مچاله شده، مى لرزيد.
زندانى فرارى ديگر توان رفتن نداشت. در چند قدمى آتش روى زمين افتاد و سينه خيز خود را به آنجا رساند.
با خش خش برگ هاى خشك، جوان هراسان سربرگرداند و زندانى فرارى را ديد كه به پشت روى زمين غلتيده است و سينه اش هم با نفس هاى تندى بالا و پائين مى رود. از جايش پريد، تبر دسته كوتاهى را كه كنارش بود، برداشت و به او هجوم برد.
- تو كى هستى
زندانى فرارى به نشانه تسليم دست هايش را بالا برد و نفس زنان جواب داد:
- منو نكش، تو جنگل گم شدم، بگذار امشب در كلبه ات بمونم.
مرد نيمه برهنه تبر را پائين آورد و چوبه آن را به ساق پايش چسباند.
- پاشو بيا تو كلبه ببينم.
زندانى فرارى، به زحمت بلند شد و با كمرخميده تا داخل كلبه لنگيد.
كلبه خالى بود وفقط يك حصير كهنه كف آن به چشم مى خورد. بوى پوسيدگى و نم كه در فضاى كلبه پيچيده بود، نشان مى داد كه سال ها از اين كلبه جنگلى متروكه استفاده نشده است. يك فانوس با روشنايى زرد فضاى كلبه را غمناك و وهم انگيز كرده بود. سفره پلاستيكى روى زمين پهن شده بود كه در آن دو نان لواش و يك قوطى كنسرو لوبيا بود.
زندانى فرارى نگاه التماس آميزى به مرد جوان انداخت و پاى سفره نشست. تكه نان را با ولع گرفت.
مرد جوان ناگهان به او هجوم برد و مشت محكمى به صورتش كوبيد. زندانى به پشت بر زمين افتاد و خون از صورتش جارى شد.
مرد جوان برق آسا روى سينه اش نشست و تيغه چاقويى را به روى گردنش گرفت و با خشم فرياد زد:
- تو كى هستى، يك مأمور، راستشو بگو تا نكشتمت!
زندانى فرارى به التماس افتاد
- به خدا مأمور نيستم به هركى كه مى خواى قسم مى خورم، راستش تازه از زندان بيرون اومدم
سپس دست توى جيب نيم تنه اش برد و برگ مرخصى اش را درآورد.
بگير نگاه كن، اين هم اجازه مرخصى من.
مرد در نور فانوسى به نوشته هاى روى ورقه زل زد بعد از روى سينه زندانى فرارى بلند شد و پرسيد:
تو اين جنگل چه كار مى كنى
راستش ديگه نمى خواستم برگردم زندان. با اتوبوس داشتم مى رفتم لاهيجان كه تو جاده، پليس به من مشكوك شد. منو بردن پاسگاه، تا اين كه از آنجا فرار كردم. بعد هم زدم به جنگل.
مرد جوان فانوس را خاموش كرد. روى يك تخت چوبى دراز كشيد و گفت:
حالا بگير بخواب. صبح زود بايد از اينجا برى.
مرد جوان با گفتن اين جمله ناگهان در ذهنش گفت نمى گذارم صبح از اينجا بيرون برى. اگه دستگير شود، حتماً منو لو خواهد داد.
خميازه اى كشيد به پهلو غلتيد و رو به ديوار چوبى كلبه، چشم ها را بست.
زندانى فرارى هم خوابش نمى برد. روى حصير دراز كشيده بود و به سقف نگاه مى كرد. چشم هايش نگران و در دلش غوغايى به پا بود. با خود فكر كرد و گفت:
وقتى خوابش ببره، با همان تبر حسابش را مى رسم. اون وقت همه فكر مى كنند كه من كشته شده ام! راستى اين جوان چقدر شبيه منه، با آن صورت و دماغ گنده اش. اگر لباس منو بپوشه، كاملاً مثل من ميشه. بهتره همين كار را بكنم تا از زندان و چنگ مأموران خلاص شوم.
شب از نيمه گذشته بود. زندانى فرارى به آرامى از جايش بلند شد و پاورچين راه افتاد. تبر را از كنار او كه نيمه برهنه بود و در خواب عميقى فرورفته بود برداشت. مرد خروپف مى كرد. زندانى تبر را با دو دست بالاى سرش برد و محكم به صورت مرد جوان فرود آورد و زير لب گفت:
بايد صورتش را داغون كنم تا شناخته نشود.
بنابراين ضربه هاى ديگرى پشت سر هم وارد كرد. سكوت دلهره آورى فضاى كلبه را پر كرده بود. از مردابى دور صداى آواز قورباغه ها به گوش مى رسيد. زندانى فرارى با شتاب جنون آميز، دست در جيب شلوارش بردو برگه مرخصى زندان و شناسنامه را لمس كرد تا از وجود آنها مطمئن شود.
لباس هايش را از تن بيرون آورد و كنار تخت مقتول انداخت. نگاهى به صورت او انداخت و در حالى كه لبخند تلخى بر لبانش نشسته بود به آرامى گفت:
اى بيچاره، حالا تو شدى جاى من، يك زندانى فرارى با عجله لباس هاى مرد را پوشيد و از كلبه بيرون آمد همزمان با سپيده دم لب رودخانه كه رسيد خم شد و با آب زلال خون هاى خشكيده روى صورتش را شست. بعد هم بلند شد و براى يافتن دستمالى، به جست وجوى جيب هاى لباس مقتول پرداخت. در يك جيب كت كهنه، توده سنگينى به چنگش افتاد و بسرعت آن را بيرون آورد. دستمال گره زده اى بود كه در آن يك گردنبند و چهار النگو طلا قرار داشت. از شوق و ذوق فرياد كشيد و طلاها را در دست گرفت و با دقت نگاهشان كرد. در همين موقع نگاهش به چند مرد روستايى افتاد كه چماق هايى در دست داشتند و از دور به سوى او مى دويدند. هراسان شروع به دويدن كرد تا براى گذشتن از رودخانه خود را از دست آنها نجات دهد. اما هرگز به رودخانه نرسيد.
*فصل سوم
سه مأمور پليس هنگام ظهر جسد زندانى فرارى را در حاشيه رودخانه در حالى كه به درختى آويخته شده بود پيدا كردند.
يكى از مأموران نگاهش به چند النگو و يك گردنبند افتاد كه زير پاهاى جسد ريخته بود. همين كه خم شد تا آنها را جمع كند، گفت:
اين همان قاتل زن و شوهرى است كه حدود سه ماه پيش با كشتن آنها طلاهايشان را به سرقت برده بود. او هم تقاص خيانت خود را پس داد و هنگام فرار در تله حيوانات كه كشاورزان كار گذاشته بودند، گير افتاد و جان خود را از دست داد.
مأمور دومى گفت: عجب روزى داشتيم، صبح جنازه آن زندانى فرارى را توى كلبه جنگلى پيدا كرديم، حالا هم جنازه اين قاتل فرارى را. راستى كه هركسى هر خلافى بكند چوبش را خواهد خورد.
مأمور سومى در ادامه حرف دو مأمور گفت: حكمت خداست، كارى نمى شود كرد. هر كسى چوب اعمالش را مى خورد.
سرنوشت شوم
333591.jpg
[فرناز قلعه دار]

پدر دستانش را از پشت گره كرده بود و در اتاق قدم مى زد. انگار منتظر آمدن كسى بود. نگاهى به ساعت روى ديوار انداخت. عقربه ها ۱۰ را نشان مى داد. با لحنى عصبانى گفت: «باز هم نصف شب شد و اين دختر هنوز بر نگشته! صدبار بهش گفتم اگر مى خواهى دير به خانه بيايى حداقل يك تلفن بزن و خبر بده.» اما...
مادر كه در آشپزخانه مشغول نظافت بود گفت: نمى دانم چه كار كنم اين دختر مرا هم عاصى كرده. اصلاً حرف گوش نمى دهد. از صبح تا شب يا با دوستاش بيرون هستند يا اينجا توى خانه پاى تلفن نشسته. خدا كنه زودتر يك آدم خوب پيدا بشه شوهرش بدهيم و خيالمان راحت شود.
پدر گفت: شانس ما هم اين جور درآمده. مردم بچه دارند ما هم بچه داريم. نمى دانم كجاى كارمان ايراد داشت كه اين دختر اينقدر بد بار آمده است. درسش را كه نيمه تمام گذاشت، كار درست و حسابى هم كه پيدا نمى شود حداقل برود سركار از اين بيكارى و علافى در بيايد. در همين گيرودار، كليد ، در قفل چرخيد و مهرناز وارد خانه شد. سلام كرد و يك راست رفت تو اتاقش.
پدر با ديدن طرز لباس پوشيدن و آرايش غليظ دخترش ناگهان از كوره در رفت و پشت سر مهرناز به راه افتاد. دختر هنوز كيف دستى اش را روى زمين نگذاشته بود كه پدرش را در اتاقش ديد. قيافه پدر آنقدر خشمگين بود كه مهرناز يك لحظه از ترس در جا خشكش زد. با سيلى محكمى به خودش آمد.
با عصبانيت پرسيد: چرا مى زنى مگر من چى كار كردم
اما اين بار سيلى محكم ترى صورتش را قرمز كرد و سرخى گونه هايش دو چندان شد. با بلند شدن صداى گريه مهرناز، مادر مثل هميشه وارد معركه شد و با ميانجى گرى غائله را خواباند بعد هم با اعتراض به شوهرش گفت: فكر كردى با كتك كار درست مى شود مگه بچه است
۱۸ سالشه. چرا با اين كارها رويش را به رويت باز مى كنى. دقايقى بعد در حالى كه مرد آرام شده بود، مادر به سراغ دخترش رفت . دخترك روى تختخوابش چمباتمه زده و گريه مى كرد. مادر با دستان نوازشگرش سعى كرد او را آرام كند.
- دخترم پدرت حق دارد نگرانت باشد. مگر نمى دانى در جامعه چه خبر است چه اتفاق هايى كه نمى افتد. گرگ هايى در كمين تو و امثال تو نشسته اند كه اگر يك لحظه غفلت كنى تا آخر عمر پشيمان خواهى شد. اگر خداى نكرده در اين رفت و آمدهاى گاه و بيگاه اتفاقى برايت بيفتد ما بايد چه كنيم باور كن همه اين سخت گيرى ها براى سلامت و خوشبختى خودت است.
مادر نفهميد چه مدت براى دخترش حرف مى زد. فقط موقعى به خودش آمد كه مهرناز به خواب عميقى فرو رفته بود. انگار همه حرفهاى او براى دخترش «لالايى» بيش نبوده است. سرش را با تأسف تكان داد و از جايش بلند شد تا دختر سر به هوايش آرام بخوابد. صبح فردا وقتى مهرناز از خواب بيدار شد پدرش مطابق هر روز ساعت ها قبل به سر كار رفته بود و مادر هم در حال انجام كارهاى خانه بود. پس از صرف صبحانه به مادرش گفت: من از دست رفتارهاى بابا خسته شده ام. هر شب و روز بهانه اى پيدا مى كند و مرا كتك مى زند. ديگر روى بدنم جاى سالم نمانده است. هنوز يك ماه نيست كه گچ دستم را باز كرده ام. يك بار بهانه مى گيرد چرا با تلفن زياد حرف مى زنى يك بار دستم را مى شكند كه چرا به فلان مهمانى رفتى يك بار ...
بياييد برويد پدر و مادرهاى دوستانم را ببينيد. از گل نازك تر به بچه هايشان نمى گويند. اما شما دائم مرا خرد مى كنيد.
پدر هاى بچه هاى مردم دكتر و مهندس و تاجر هستند اينقدر ادعا ندارند. بابايى كه نه سواد درست و حسابى دارد نه پول و نه شغل اسم و رسم دار تازه اين همه از من ايراد مى گيرد. اگر بد تربيت شده ام خوب تقصير خودتان است. اصلاً من به چه چيز شما ها دلم خوش باشد
مادر كه با شنيدن حرف هاى مهرناز حسابى به هم ريخته بود، گفت: خجالت بكش. تو كه خودت را با ديگران مقايسه مى كنى چرا دخترهاى همسن و سالت را كه درس خوانده اند و در دانشگاه قبول شده اند را نمى بينى تو كه نتوانستى حتى ديپلم بگيرى چه توقعى از پدر و مادرت دارى اگر راست مى گويى درس بخوان و شغل درست و حسابى براى خودت پيدا كن تا مردم براى شخصيت خودت احترامت كنند.
اين جرو بحث ها بين مهرناز و پدر و مادرش تمامى نداشت. به قول مادرش او بنده ناشكر خداوند بود. و مادر هميشه مى ترسيد از اين كه ناسپاسى هاى مهرناز خشم خداوند را برايش در پى داشته باشد. پدر مى گفت اين دختر از زمين و زمان شاكى است قدر عافيت نمى داند خدا كند زندگى روى ديگرش را به او نشان ندهد.
اما دختر جوان خيلى زودتر از آنچه تصورش را مى كرد اسير بازى سرنوشت شد. پدر يك شب كه خسته از كار روزانه به بستر رفت تا بخوابد ديگر از جا بلند نشد و براى هميشه با زندگى و زن و تنها دخترش خداحافظى كرد. داغ مرگ پدر براى مهرناز خيلى سنگين بود حالا كه پدر رفته بود او چقدر دلش براى بهانه جويى ها و حتى كتك هايش تنگ شده بود. دلش مى خواست پدر زنده بود و باز هم او را دعوا مى كرد. دلش براى نوازش هاى شبانه پدرش تنگ شده بود. آرزو مى كرد اى كاش مى شد باز هم خودش را به خواب بزند تا پدرش آرام و بى صدا بيايد و بر گونه هايش بوسه بزند و زير لب بگويد مرا ببخش دخترم.
بعد از مرگ پدر كم كم مشكلات مالى گريبان مادر و دختر را گرفت. اندوخته هاى اندك آنها به سرعت تمام شد و حالا مهرناز جاى خالى پدر را بيشتر از قبل و با تمام وجودش حس مى كرد. هنوز يكسال از مرگ پدر نگذشته بود كه مادرش مجبور به ازدواج با مرد غريبه اى شد. او در جواب مخالفت هاى شديد دخترش مى گفت: براى ادامه زندگى مجبور است تن به اين ازدواج دهد وگرنه از گرسنگى و بى پولى آواره كوچه و خيابان مى شود.
مادر ديگر حتى نمى توانست اجاره خانه شان را پرداخت كند. صاحبخانه هم تهديد كرده بود اسباب و وسايلشان را به كوچه مى ريزد.
با وجود تمام مخالفت هاى مهرناز، مادر تن به ازدواج با مردى داد كه از همسر سابقش ۲ فرزند كوچك داشت. دو ماه بعد از ازدواج مادرش، مهرناز از خانه فرار كرد چرا كه تحمل رفتارهاى ناپدرى اش را نداشت. بعد از فرار به دوستانش پناه برد اما حالا كه او دخترى تنها، بى پول و درمانده بود حتى دوستان صميمى اش بيش از چند هفته نتوانستند تحملش كنند و هر كدام به بهانه اى او را از خانه هايشان طرد كردند. اما در اين ميان تنها كسانى كه هنوز هم او را رها نمى كردند پسرهاى خوشگذران و هوسبازى بودند كه با تغيير شرايط زندگى مهرناز حالا توجه بيشترى به او نشان مى دادند. اما دختر جوان خوب مى دانست كه منظور آنها از اين توجهات گاه و بيگاه چيست. مى دانست حالا كه ديگر نه پدر دارد و نه مادر، نه پول دارد و نه زندگى بنابراين بايد آبرو و شرف خود را به خوبى حفظ كند. به ياد سختگيرى ها و نصيحت هاى پدرش افتاد كه همه فقط براى يك چيز بود، «حفظ آبرو و پاكدامنى».
براى مهرناز خيلى سخت بود . چند بارى براى فرار از آوارگى و سرگردانى به خانه ناپدرى اش باز گشت. اما هر بار پس از يكى دو شب مجبور به فرار مى شد. وقتى در خيابان راه مى رفت صداى بوق خودروهاى عبورى او را دعوت به سوار شدن مى كردند بعضى ها به تك بوقى اكتفا مى كردند و وقتى با بى اعتنايى مهرناز روبه رو مى شدند راهشان را گرفته و مى رفتند. اما بعضى ها چند متر جلو منتظر مى ايستادند تا شايد او را سوار كنند.
مهرناز از مزاحمت هاى تمام نشدنى مردان هوسران كلافه بود. حالا از نخستين روزى كه تصميم گرفت براى ادب كردن يك راننده درس درست و حسابى به او بدهد مدت ها گذشته است. چرا كه همين سرگرمى بچگانه حالا براى مهرناز يك عادت شده و از او يك دزد حرفه اى و سابقه دار ساخته است.
يك روز كه درخيابان ها پرسه مى زد يك خودروى گران قيمت كه بوى ادكلن راننده از داخل آن به بيرون مى زد جلوى پايش ايستاد. مهرناز نگاهى به راننده انداخت. اگر هم سن پدرش نبود كمتر از او هم نداشت با اين كه بشدت حرص مى خورد سعى كرد خونسرد باشد.
در خودرو را باز كرد و سوار شد. راننده سر صحبت را باز كرد. بى ادب و گستاخانه حرف مى زد. اين ها همه خشم و عصبانيت مهرناز را دو چندان مى كرد. چند دقيقه كه گذشت مهرناز از او خواست تا برايش آبميوه بخرد. مرد هوسران جلوى يك مغازه نگه داشت و از خودرو پياده شد تا براى مهرناز آبميوه بخرد. دو ـ سه دقيقه بعد با لبخندى بر لب برگشت. اما وقتى با جاى خالى خودرو روبه رو شد لبخند شيطانى روى لبانش ماسيد. دخترك خودروى گران قيمت او را دزديده بود.
دو روز بعد مهرناز دستگير شد. از آنجا كه به خوبى نمى توانست رانندگى كند با يك تير چراغ برق تصادف كرده و موضوع مسروقه بودن خودرو لو رفته بود.
وقتى شاكى در دادسراى جنايى با مهرناز روبه رو شد قيافه حق به جانبى گرفت و گفت: بله آقاى قاضى همين دختر بود كه خودرويم را دزديد.
مهرناز هم كل ماجرا را براى قاضى تعريف كرد و شاكى وقتى فهميد كه ممكن است به اتهام برقرارى رابطه نامشروع با يك دختر محكوم شود، گفت: من رضايت مى دهم، خسارت هم نمى خواهم اگر همسرم بفهمد روزگارم سياه است.
مهرناز با رضايت شاكى، آزاد شد. اما يك ماه بعد، ۴ ماه بعد و... باز هم مهرناز بود و شاكى و خودروى مسروقه اى ديگر.
چند روز قبل باز هم مهرناز را به دادسرا آورده بودند. از قاضى پرونده پرسيدم: اين بار به چه اتهامى دستگيرش كرده اند
قاضى گفت: باز هم خودرو دزديده مثل چهار دفعه قبل. اين بار خودروى يك پسر جوان را با همان روش هميشگى دزديده و به سد كرج رفته اما دوباره تصادف كرد و دستگير شد. گفتم: چرا كمكش نمى كنيد از اين وضع نجات پيدا كند. او تنها و بى پناه است برايش كار يا امكاناتى فراهم كنيم بگذاريد سرو سامان بگيرد.
قاضى گفت: چهار بار به او فرصت داديم تا اشتباهش را جبران كند. برايش سابقه درست نكردم و راهى زندان هم نشد. هرچهاربار تعهد داد كه ديگر جرمش را تكرار نكند اما انگار نمى تواند برايش عادت شده است. اين بار مى رود زندان. خودش نخواست راه درست را در پيش بگيرد اما افسوس كه...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |