|
|
|
|
|
|
|
|
رازدو نفره
|
|
|
* سكانس اول چنان به گلويش فشار مى آورد كه حتى يك قطره آب هم از حلقش پائين نمى رفت. گريه كنان سينى را با لبه پاى چپش كنار زد. بعد سرش را دو ـ سه بار به ديوار كوبيد و بغضش براى چندمين بار تركيد. مادر همراهش گريه كرد و كنار دخترش نشست و گفت: - مريم جان، قربانت شوم. خب باباتم عصبانى شد. هر مردى هم جاى او بود اين كار را مى كرد. مردها غيرتى اند. بلند شو مادر جان برو آبى به سر و صورتت بزن. چند لقمه غذا هم بخور. اينطورى تلف مى شى ها... رد كبودى و خون مردگى زير چشم چپش تا پائين گونه اش كشيده شده بود. التهاب پوست فك و چانه اش از چند مترى تو چشم مى زد. همين طور كه كنج اتاق كوچكش كز كرده بود دوباره شروع كرد به هق هق. انگار همه چيز برايش تمام شده بود. احساس مى كرد به ته خط رسيده. چندبار به سرش زد به زندگى اش پايان دهد. اما همين كه رفته بود سراغ قرص هاى رنگارنگ دستش ناخود آگاه لرزيده و جرأت نكرده بود قرص ها را بخورد. مادرش قرمه سبزى مانده از ظهر را گرم كرد و توى يك سينى استيل كنار كاسه كوچك ماست و چند پر سبزى خوردن گذاشت. مريم تو عالم ديگرى بود و نمى شنيد كه مادرش چه مى گويد. بى هدف به نقطه اى خيره شده بود و به سعيد فكر مى كرد. سعيد قدى بلند و چهره اى گندم گون داشت. با چشمان درشت ميشى و ابروهاى پر پشت و به هم پيوسته. مادر گفت: - سعيد هم فهميد مريم جان مريم مانند مرغى كه بى هوا به سويش سنگ پرانده باشند، از جا پريد: نه خدا نكنه بفهمه. يعنى او هم بايد بفهمه كه باباى من فكرش قديميه! خدا نكند بفهمه. اما حتماً شك مى كنه. اگر منو با اين قيافه ببينه چى بهش بگم. تازه بابا گفته اگر از خانه بيرون بروم... بعد دوباره مثل اين كه تازه متوجه شده باشد چه اتفاقى افتاده، بلند بلند گريه كرد. - يعنى من بايد مثل جغد بنشينم كنج خانه. مادر همين طور كه مريم را نوازش مى كرد گفت: - حالا پدرت عصبانى بوده يك چيزى گفته عزيزم. چند روز صبر كن اخلاقش خوب مى شه. حالا اين قدر گريه نكن قربانت شوم. بلند شو چيزى بخور. الهى برات بميرم. بابات كه دشمنت نيست. نبايد مى فهميد. حالا كه فهميده بايد مراقب باشى. مريم گفت: - تو بهش گفتى مامان جان مادر بزرگ راستشو بگو. مادر كه يكه خورده بود جواب داد: - اين چه حرفيه مى زنى مريم. من اگر مى خواستم به او بگويم همان پارسال كه فهميدم به او مى گفتم، نه به جان مادر بزرگ. به جان خودت كه مى دانى چقدر دوستت دارم من هيچى نگفتم. مگر نديدى گوشى تلفن اتاق خواب را برداشت و خودش همه چيز را شنيد. بعد هم آمد تو اتاقت و همه چيز را زير و رو كرد. اگر بفهمه كه منم مى دونستم كه روزگارم سياهه. منم را مثل تو زير مشت و لگد سياه و كبود مى كرد. حالا من چه كار كنم. بابا كه فكر مى كند سعيد پسرى لاابالى است. شما هم كه كارى نمى توانيد بكنيد. خودم را بكشم و خلاص. مادر كه از شنيدن تهديد هاى مريم شوكه شده بود گفت: - اگر قول بدهى فقط يك بار با سعيد تلفنى صحبت كنى ايرادى نداره. بهش بگو بابام فهميده و ديگه نمى توانم از خانه بيرون بيايم. *** * سكانس دوم مريم التماس مى كرد: شما را به خدا جناب سروان به پدرم نگوييد. اگر بفهمه بدبخت مى شوم. منو مى كشه. لا اقل زنگ بزنيد مادرم بياد. سروان نيشخندى زد و گفت: - دخترم يك هفته است كه از خانه فرار كردى. آن هم با اين آقا پسر كه هنوز دست راست و چپش را نمى شناسه. حالا هم مى خواهى به پدرت نگوييم. مى خواهى آزاد بشى و راحت با اين پسر كه معلوم نيست پدر و مادرش كى هستند دوباره فرار كنى دخترم پدرت خداى نكرده مگر جلاده ! سه ساعت بعد از تماس سروان، پدر و مادر مريم خود را به اداره آگاهى رساندند. پدر بر افروخته با گام هايى بلند راهرو اداره آگاهى را طى كرد. باديدن سروان وارد اتاق شد. پشت سرش هم مادر وارد شد. پدر آنقدر عصبانى بود كه انگار مى خواست دخترش را بكشد. روبه سروان فرياد زد: اون نامرد كجاست سروان با خونسردى گفت: - چرا داد و فرياد مى كنيد آقا. اگر مأمورهاى ما آنها را دستگير نكرده بودند كه معلوم نبود الآن كجا بودند. شما بايد اول از خودتان بپرسيد كه چرا دخترتان با يك پسر بيكار و بى عار فرار كرده بعد رو به مادر مريم ادامه داد: - خانم دختر شما طبق گفته خودش حدود يك سال و نيمه كه با اين پسر كه خودش را سعيد معرفى مى كنه آشناست. پسرك هويت درست و حسابى نداره كه هيچ، سابقه دار هم هست. شما مى دانستيد كه دخترتان با اين آقا پسر دوست بوده مادر مريم فقط گريه مى كرد و به هيچ وجه حرف نمى زد. مرد هم از فرط خشم و عصبانيت گوش هايش سرخ شده بود. سروان ادامه داد: دخترتان را در شمال دستگير كردند. سه شبانه روز هم در يك اتاق اجاره اى زندگى مى كردند. مادر با گريه گفت: - پدر و مادر سعيد كجا هستند ! پدر و مادر پدر و مادرش كجا بودند خانم. اين پسر ۸ ساله كه از پدر و مادرش هيچ خبرى نداره. مادر مريم دستپاچه پرسيد: - مادر بزرگش چى مادر بزرگش نيامده اينجا مادر بزرگ خانم اين آقا كه دختر شما را اغفال كرده سابقه خرده فروشى مواد مخدر دارد. در شمال هم دزدى مى كرد. دختر شما هم همراهش بوده. به همين خاطر پرونده اى براى آنها تشكيل شده است. اين آقا پسر خلافكار هم به دختر شما دروغ گفته، در تهران هيچ قوم و خويشى هم ندارد. الآن هم اگر سند خانه داريد بگذاريد تا دخترتان امشب به بازداشتگاه نرود. مادر سرش را به ديوار مى كوبيد و عين مجنون ها به نقطه اى موهوم خيره شد. * رئيس اداره اجتماعى پليس آگاهى نگاه كارشناسى
دكتر محمدرضا معتمدى، جامعه شناس در اين باره مى گويد: از قديم اين مسأله در خانواده ها وجود داشته كه اگر دخترى با پسرى غريبه همكلام شد يا حتى فرزند پسر خطايى انجام مى داد، چاره را در ازدواج آنها خلاصه مى كنند. مثلاً دختر را تهديد مى كردند كه به زور شوهرش مى دهند يا اگر پسرشان ازدواج كند گرد رفيق و رفيق بازى نمى گردد. اين نوع نگاه غير كارشناسى سبب مى شود كه فرزندان بيش از پيش پدر و مادر را غريبه بدانند و در مورد مشكلات احتمالى شان به هيچ عنوان راز خود را با آنها در ميان نگذارند. به گفته اين مدرس دانشگاه، خلأهايى كه بين اعضاى خانواده، مخصوصاً پدر و مادر ها وجود دارد به آسيب ديدگى بيشتر و جدى فرزندان مى انجامد. به طور معمول مادرانى كه راز فرزندان را از همسرشان پنهان مى كنند عاقبت پشيمان مى شوند. البته از سويى ديگر برخى پدران نيز با رفتار پدر سالارانه شان تصور مى كنند روش درستى را در پيش گرفته اند. در صورتى كه فرزند اگر محبت و همكلامى خود را در حلقه خانواده اش پيدا نكند، قطعاً براى اين جاى خالى دنبال افراد ديگرى جز خانواده اش مى رود و در شرايطى كه در جامعه دام هاى فراوان تبهكاران پهن شده فرزندان در معرض خطرات و آسيب هاى فراوان اجتماعى قرار مى گيرند. دكتر معتمدى خاطرنشان مى كند بهتر است حتى پدرانى كه نمى توانند به خود شان بقبولانند كه با فرزندانشان بويژه دختران درباره آشنايى با جنس مخالفشان صحبت كنند، از طريق مادر خانواده و مشورت او به طور غيرمستقيم دخترانشان را هدايت كنند يا در مواردى كه احساس مى كنند به بن بست رسيده اند با مشاوران خانواده مشورت كنند. اين آسيب شناس در پايان تأكيد دارد، تنبيه بدنى فرزندان شيوه اى منسوخ شده است كه بى ترديد در چنين دوره اى پاسخ معكوس و منفى به همراه دارد. بنابراين بهتر است پدر و مادرها به جاى تفكرات غلط با مطالعه و پرهيز از خشونت، با مهربانى به دوست و همدمى مناسب براى فرزندانشان تبديل شوند. وگرنه...
|
|
|
|
|
نقشه شوم
|
|
|
دختر جوان وقتى وارد خانه پسر مورد علاقه اش شد نمى دانست قربانى توطئه سه مرد براى سرقت از مدير يك شركت خواهد شد. هفته گذشته مرد جوانى مضطرب به دادسراى جنايى اصفهان مراجعه كرد و با شكايت از دختر جوانى گفت: ديروز صبح تنها در شركت مشغول كار بودم كه دختر جوانى وارد شد. او بدون مقدمه كاردى را از كيفش بيرون آورد و آن را به سوى من گرفت. به دليل اين كه حالت عادى نداشت در برابرش مقاومت نكردم. دختر جوان پس از سرقت ۵۰ هزار تومان موجودى شركت فرار كرد. با طرح اين شكايت «مهرگان» ـ داديار شعبه اول دادسرا ـ به گروهى از مأموران پليس آگاهى مأموريت داد با انجام تحقيقات لازم دختر جوان را شناسايى و دستگير كنند. كارآگاهان در نخستين گام با كمك شاكى به چهره نگارى از متهم پرداخته و توانستند هويت دزد مغازه را شناسايى و او را در خانه اش دستگير كنند. دختر جوان پس از انتقال به اداره آگاهى با اعتراف به سرقت از مغازه اظهار داشت: چند روز پيش به عنوان مسافر سوار خودرويى شدم. در طول مسير پسر جوانى كه كنارم نشسته بود به بهانه هاى مختلف با من به صحبت پرداخت. هنگام پياده شدن شماره تلفن پسر ناشناس را گرفتم. پس از آن ملاقات چند بار ديگر هم تلفنى با او صحبت كردم. رامين با حرف ها و وعده هايش مرا عاشق خود كرده بود. يك روز رامين مرا به خانه اش دعوت كرد و در آنجا به من قرصى داد كه با خوردن آن از حالت عادى خارج شدم. در همين زمان او و دو همدستش مرا مورد آزار و اذيت قرار دادند. سپس تهديدم كردند براى فاش نشدن رابطه ام بايد در يك سرقت آنها را همراهى كنم. رامين و دوستانش از مدير شركت طلب داشتند. به همين خاطر قرار شد با تهديد كارد از او اخاذى كنم. روز حادثه پس از سرقت ۵۰ هزار تومان با خودروى رامين از محل فرار كرديم. با اعتراف هاى دختر جوان كارآگاهان سه همدست او را نيز دستگير كردند كه آنها با تأييد اعتراف هاى دختر جوان اظهار داشتند، براى دريافت طلبمان از شاكى نقشه سرقت را طراحى كرديم. به گزارش سايت دادستانى اصفهان، داديار پرونده پس از بازجويى از متهمان دختر جوان را براى انجام معاينات پزشكى و درمانى به بهزيستى معرفى و سه همدستش را نيز با قرار قانونى بازداشت كرد. تحقيقات تكميلى از متهمان پرونده همچنان ادامه دارد.
|
|
|
|
|