سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۶ - ۳۰ ذيقعده ۱۴۲۸
Tue, Dec 11, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
سلامت
خانواده
تأملى بر كتاب «جهانى سازى ديگر»
گفت وگو با سياوش جمادى، نويسنده و محقق فلسفه
تأملى بر كتاب «جهانى سازى ديگر»
بمب تأخيرى جهانى سازى
333864.jpg
]دومنيك ولتون‎/ ترجمه عبدالحسين نيك گهر]

با گشايش مرزها، گسترش رسانه ها و توسعه توريسم جهانى دنيا به «دهكده»اى جهانى تبديل شده است. دست كم اين آن چيزى است كه صنايع ارتباطات بسيار نيرومند امروز القا مى كنند: ما همه «شهروندان جهانى» خواهيم شد، متصل به شبكه ها، خواهيم توانست ميراث هاى گوناگون را شبيه سازى كنيم و با خلقى خوش در نوعى فرهنگ جهانى شده «چت» كنيم.چيزى توخالى تر از اين ادعاى «جهان وطنى» نيست. براى رويارويى با دنياى پيوسته بازتر، لذا نامطمئن تر، بر عكس بايد به هويت خويشتن باور داشت و آمادگى مقابله با ارزش هاى ديگر را داشت. خلاصه كلام، ريشه دار بود. اگر ديگر امروز دست يافتنى تر است، معنايش اين نيست كه قابل فهم تر است، بلكه درست برعكس. هرچه تفاوت هايمان آشكار تر مى شوند، تنش آفرين تر مى شوند. شگفتا، در حالى كه «جهانى شدن» اقتصادى زير ذره بين است، اين «جهانى سازى ديگر» كه با اين وصف، صلح و جنگ فردا در گرو آن است، مغفول مانده است. پس در چه شرايطى مى توان در سطح جهانى يك همزيستى فرهنگى را سازماندهى كرد اين پرسش اصلى كتاب «جهانى سازى ديگر» Lشautre mondialisa Tion و براى دومنيك ولتون يكى از چالش هاى سياسى عمده امروز است. براى مقابله با باورهاى قالبى، راهكارهاى پيشنهادى او دعوتى است به تفكر.دومينك ولتون مدير تحقيقات در «مركز ملى تحقيقات علمى» (CNRS) و مدير مجله هرمس (Hermes) است. تاكنون بيش از سى جلد كتاب در موضوع تحليل روابط ميان ارتباطات، جامعه، فرهنگ و سياست منتشر كرده است. «جهانى سازى ديگر» از آخرين كتاب هاى او است كه در ۲۰۰۳ منتشر شده و با استقبال گسترده اى روبه رو شده است.
اين كتاب با ترجمه عبدالحسين نيك گهر بزودى از سوى انتشارات «فرهنگ معاصر» منتشر خواهد شد: مترجم مقدمه كتاب را پيش از انتشار در اختيار «ايران» گذاشته است. از همكارى ايشان و فرهنگ معاصر سپاسگزاريم.


جهانى سازى اطلاعات، دنيا را خيلى كوچك اما خيلى خطرناك مى كند. هر كس همه را مى بيند، همه چيز را مى داند، همچنين به آن چه او را از ديگران جدا مى كند آگاهى دارد، بدون آن كه هر آينه تمايلى به نزديك شدن به ديگران داشته باشد. ديگرى، ديروز متفاوت اما دور بود. امروز، او همچنان متفاوت است، اما همه جا حضور دارد: در تلويزيون اتاق نشيمن، همين طور در انتهاى شبكه هاى اينترنت. بنابراين، براى فهميدن يكديگر، دست كم براى تحمل يكديگر، به تلاش فوق العاده اى نياز منديم.
اطلاعات كه تا اين اواخر به عنوان عامل بالندگى و پيشرفت ملاحظه مى شد مى تواند به عامل عدم تفاهم و حتى نفرت مبدل شود. اطلاعات نه فقط براى ايجاد ارتباط ديگر كافى نيست، حتى كاركرد معكوسى دارد. با آشكار سازى تفاوت هاى فرهنگى و نابرابرى ها، ما را مجبور مى كند كه براى تفاهم [با ديگران] بيشتر تلاش كنيم. جهانى سازى اطلاعات احتمالاً يكى از مهم ترين گسيختگى هاى قرن بيست و يكم است. درست است كه دنيا به لحاظ فنى به دهكده اى جهانى مبدل شده است، اما از لحاظ اجتماعى، فرهنگى و سياسى از هم گسيخته است. فن، ديگر موتور پيشرفت نيست. امروز ديگر روزنامه ها، راديو و تلويزيون ها و حتى رايانه ها حامل هاى ارتباط نيستند. فلسفه سياسى ارتباطات ما بايد اين واقعيت را لحاظ كند: صلح ديگر فقط به اطلاعات و ارتباطات بستگى ندارد كه مى توانند به عامل اضافى تنش مبدل شوند.حضور همه جا حاضر ديگرى يك عامل تشديد كننده عدم تفاهم با ديگرى شده است. ديگرى، ديروز يك واقعيت انسان شناختى دور دست بود؛ امروز او يك واقعيت جامعه شناختى است كه بايد با او همزيستى كرد. فاصله ها ديگر فيزيكى نيستند، بلكه فرهنگى اند.
دو انقلاب اول در فرآيند جهانى سازى به ترتيب اقتصادى و سياسى بودند، انقلاب سوم از سنخ فرهنگى است: در دنيايى شفاف تر و به همان نسبت غير قابل فهم تر به چه شرايطى مى توان يكديگر را بهتر تحمل كرد به چه شرايطى مى توان همزيستى و مدارا با ديگرى را ياد گرفت به چه شرايطى انقلاب فنون اطلاعات و ارتباطات مى تواند به آرمان پيشرفت و به نزديكى ميان ملت ها وفادار مانده و از تبديل شدن به عامل جنگ پرهيز كند
هدف كتاب «جهانى سازى ديگر» پاسخ دادن به اين پرسش ها است.
تفكر درباره شرايط جهانى سازى اطلاعات و ارتباطات به منظور جلوگيرى از تبديل شدن آن به نوعى بمب تأخيرى
روابطى كه ميان اطلاعات، شناخت و ارتباطات برقرار مى كنيم دعوتى هستند به بازبينى روابط مان با ديگرى. تفكر درباره شرايط جهانى سازى، تا همزيستى فرهنگى، صلح آميز باقى بماند. به سخن ديگر، امروزه اطلاعات و ارتباطات داو هاى سياسى بزرگ اين جهانى سازى «ديگر» شده اند كه نمى توان نسبت به آن ها بى اعتنا ماند.
۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ سرآغاز اين گسيختگى است. تروريسم بيانگر رد مدل غربى عليه غرب است.
تروريسم همچنين بيانگر ظهور ناگهانى فرهنگ به عنوان داو [پولى كه براى شرط بندى وسط گذاشته مى شود و در اينجا به معناى امكان برد و يا باخت است- مترجم] سياسى جهانى و همبستگى ضرورى آن با ارتباطات است. همه جا با زوج فرهنگ- ارتباطات روبه رو هستيم. ضرورت همزيستى با ساير فرهنگ ها كه با حضور فراگير اطلاعات آشكار شده است، يك چالش بزرگ سياسى است.
پايان كمونيسم در ۱۹۹۰ سهم بزرگى از اين چالش سياسى را به سرمايه دارى و به مدل غربى واگذار كرده است كه صنعت فرهنگى و ارتباطات، دست كم تا فروپاشى بورسى فناورى هاى جديد در ،۲۰۰۱ بارزترين نماد آن هستند. به موازات آن كشورهاى نوظهور مى خواهند در اين انقلاب ارتباطات مشاركت كنند. با اين وصف، در سر تا سر عالم افراد مثل هم فكر نمى كنند و روز به روز بيشتر متوجه اين تفاوت ها مى شوند. از طرف ديگر، با آشكار تر شدن نابرابرى ها، نارضايتى از غرب، بويژه از ايالات متحده آمريكا، ارباب صنايع فرهنگى و ارتباطات، بروز مى كند. مدل غربى اطلاعات و ارتباطات زير سؤال رفته و در همان حال هويت فرهنگى موضوع مطالبات بيش از بيش صريح است.
بنابراين، واقعه مهم در اين آغاز قرن بيست و يكم ظهور ناگهانى مثلث دهشتناك «هويت- فرهنگ- ارتباطات» است. درگيرى ها و مطالبات سياسى نظير تروريسم بين المللى نشانه اى از اين ظهور ناگهانى هستند. به نابرابرى هاى سنتى ميان شمال و جنوب، خطرات سياسى مرتبط با فرهنگ و ارتباطات افزوده مى شود.
كتاب «جهانى سازى ديگر» شرايطى را بررسى مى كند كه با تأمين آنها اطلاعات و ارتباطات، در عين حال كه كالا هستند، ارزش هاى بالندگى و پيشرفت باقى مى ماند و مثلث «هويت- فرهنگ- ارتباطات» را به عنوان يك چالش سياسى جديد در سطح جهانى به حساب مى آورد چگونه مى توان گزينه هاى سياسى را در معادلات بين المللى كه تنها در سيطره محاسبات اقتصادى است، وارد كرد چگونه مى توان همه را متقاعد كرد كه در دنيايى باز، همزيستى فرهنگى، به اندازه درك نابرابرى هاى شمال - جنوب يا مسائل محيط زيست، از اهميت برخوردار است به سخن ديگر، چگونه مى توان تا فرصت از دست نرفته به اين باور رسيد كه اطلاعات و ارتباطات هم حامل جنگ هستند و هم صلح اين، آن چيزى است كه من جهانى سازى «ديگر» مى نامم. اگر خط سير تاريخ قرن بيستم را دنبال كنيم، اين سومين مرحله است، زيرا مى توان گفت كه جهانى سازى سه مرحله داشته است. نخستين مرحله، در پايان جنگ جهانى دوم با تأسيس سازمان ملل متحد، شرايط يك نظم بين المللى را بر پايه احترام ملت ها، فرهنگ ها و اديان به منظور سازماندهى اجتماع بين المللى به شيوه اى صلح آميز تعيين كرده است.
سپس انقلاب دوم جهانى سازى با «سى سال شكوهمندى»(سال هاى ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ Trente Glorieuses) آغاز شده است و مساعى اش را عمدتاً صرف اقتصاد كرده است و با گشودن مرزها خواسته است اقتصاد بازار و مدل مبادله آزاد را به سرتاسر دنيا گسترش دهد.سومين انقلاب جهانى سازى فقط سياسى يا اقتصادى نيست بلكه فرهنگى است. دغدغه آن همزيستى فرهنگى در سطح جهانى است.موضوع اين كتاب، تفكر درباره ظهور اين جهانى سازى «ديگر» است و بدين منظور ساختن مفهوم همزيستى فرهنگى امكان مى دهد كه به روابط اين مثلث دهشتناك يعنى هويت- فرهنگ- ارتباطات بينديشيم.ابتدا بايد درستى استدلال هاى از لحاظ «سياسى درست» را به طور جدى زير سؤال برد و تعاريف واژه هاى هويت، فرهنگ و ارتباطات را روزآمد كرد. سپس با رويكردى انقلابى گيرندگان پيام يعنى «عموم مردم» را ارزش گذارى كرد.
بايد پذيرفت كه گيرندگان پيام- عموم مردم- همه جا در دنيا و مستقل از سطح تعليم و تربيتشان باهوش اند و مى توانند پيام هايى را كه در معرض آنها هستند پالايش كنند. هرچه بيشتر پيام دريافت كنند بيشتر پالايش خواهند كرد. در واقع انتقال دادن، مترادف ارتباط بر قرار كردن نيست. مانع عمده جهانى سازى اطلاعات از گوناگونى بى شمار گيرندگان پيام ناشى مى شود.
ما در برابر تولد فضاى سياسى جديدى قرار داديم. اين فضا بى درنگ جهانى است و نظر به سوء تفاهماتى كه پشت سر واژه هاى هويت، فرهنگ و ارتباطات پنهان شده اند، بسيار پيچيده است.
گويا سنت ديپلماتيك «روابط بين المللى» براى تفكر درباره واقعيت جديد دنيا كافى است، انگار كه باز شدن دنيا، پايان كمونيسم، بى نظمى، جهانى سازى اطلاعات و فنون ارتباطات مسأله روابط ميان هويت، فرهنگ، ارتباطات و روابط ميان دولت ها و ملت ها را در مقايس جهانى زير و رو نكرده است. فاصله ميان جايگاهى كه جهانى سازى اقتصاد كسب مى كند، دشوارى ايجاد كردن سازمان سياسى در همان مقياس و سكوت درباره داوهاى مرتبط با جهانى سازى فرهنگ و ارتباطات، فاصله قابل ملاحظه اى است. با اين وصف، در برابر اين چالش هاى نوين و سترگ، فرجه آزادى عمل وجود دارد كه در مباحث اين كتاب مطرح خواهد شد. نخست و قبل از هر چيز بايد به اهميت اين جهانى سازى ديگر باور كرد كه فرهنگ و ارتباطات را در مركز چالش هاى جهانى قرار مى دهد.
گفت وگو با سياوش جمادى، نويسنده و محقق فلسفه
تأملات هوسرلى
333858.jpg
]زينب بردبار]

بهترين شاگرد «برانتانو» بود. به روانشناسى، فلسفه و رياضى عشق مى ورزيد. بيشتر اوقات به چيزها خيره مى شد تا آنها را بشناسد و بعدها شايد به هايدگر گفته بود: مارتين عزيزم، با ما به از اين باش كه ... نامى كه زير كتاب هايش نوشته مى شد «ادموند هوسرل» بود و تأكيد ويژه اى بر «اپوخه» داشت. مفهومى كه با انواع و اقسام قرائت ها در قالب هاى معرفت شناسى ذكر و تأويل شد. از كتاب هايى كه در ايران درباره پديدارشناسى و هوسرل نوشته شده است يكى زمينه و زمانه پديدارشناسى به تقرير سياوش جمادى است. به اين مناسبت گفت وگويى با ايشان ترتيب داده ايم كه تقديم مى شود.


پديدار ازيك سو با تصوير ذهنى و از سوى ديگر با عين شىء متفاوت است، اين درحالى است كه پديدارها ثابت، غيرمتغير و عمومى اند. با اين حساب چه تفاوتى بين پديدار و ايده افلاطونى وجود دارد
پديدار با ايده افلاطونى متناظر نيست. بهتر است «ايدوس» هوسرل و «ايده» افلاطونى را با هم مقايسه كنيم. پديدار داده اوليه و مشهود آگاهى است، نه تصوير. پديدار به معناى بازنمود است و خود عين بيرونى نيست. آنچه براى من از خود اين مدادى كه با آن مى نويسم، حاضرتر است پديدار مداد در آگاهى من است. اين پديدار ذات اين مداد نيست بلكه به اصطلاح عين التفاتى است كه سويه التفاتى آگاهى را پر مى كند. پديدارشناسى هوسرل روشى است كه عامداً و با پرهيز از دخالت آنچه غير از داده مشهود است، پس از طى فروكاست هاى گونه گون از پديدار اين مداد به ذات لايزال آن ـ كه همان ايدوس باشد ـ مى رسد. ايدوس ها همچون ايده هاى افلاطون ثابت، عمومى و بين الاذهانى اند. تفاوت عمده در محل آنهاست. محل ايده هاى افلاطون عالم والاى مثل است اما محل ايدوس ها سوبژكتيويته انسانى.
آيا مى توان ميان فنومن كانتى و فنومن هوسرلى نوعى پديدار را فرض نمود كه نه جزميت هوسرلى و نه شخصى بودن كانتى را داشته باشد
سؤال شما دو حكم را پيش فرض مى گيرد: پديدار هوسرل جزمى است، پديدار كانت شخصى است. اول بايد اين دو حكم روشن شود. جزمى يعنى دگماتيك و اين صفت عقيده يا شخصى است كه عقيده را بى چون و چرا گرفته باشد. دگم يعنى اعتقاد كيشمدارانه و تمام فلسفه كانت به قول خودش بيدارى از خواب جزميت است. پديدار كانت همان تصور، صور مرتسمه در ذهن و همان بازنمود اشيا است. كانت اسمش را پديدار يا فنومن مى گذارد، چون برآن است كه اين باز نمود نفس الامر شىء نيست. نفس الامر شىء از دسترس فاهمه بيرون است. بهتر است بگوييم شىء فى نفسه با Ding an sich خود را براى ذهن به ديده يا با ديد يا پديد نمى آورد و تاكنون فلاسفه جزم انديشانه پذيرفته اند كه بازنمود اين مداد همه مداد و ذات مداد است. اين ذات، اين نومن آن بيرون پنهان است. حدود و سعه ذاتى فاهمه تخته بند شرايطى است كه نومن در آن نمى گنجد. نه فقط نومن بلكه ايده هاى نفس بماهو نفس، جهان بما هو جهان و خدا هم همين طور است. كانت جزم انديشى فيلسوفان قبلى را رو مى كند، اما پديدار شناسى هوسرل شخصى به اين معنا كه ديدگاه نسبى شخص باشد، نيست. بهتر است بگوييم جزئى است. پديدار هوسرل ساخته شخص نيست، بلكه داده مشهود آگاهى است، يعنى به شخص داده مى شود و فرايند اظهار و ظهورش فرايند دادگى است نه دهندگى. ليكن اين امر حاضر در آگاهى بى درنگ در كمند قصديت و معنا بخشى آگاهى مى افتد. من درخت را از يك وجه آن مى بينم. يك سويه آن را مى بينم. آگاهى بى درنگ اين گرته وجه نما را پر مى كند. اين بحث دقيقى است كه هم هوسرل و هم مرلو پونتى مفصلاً به آن پرداخته اند. من هم در كتاب «زمينه و زمانه پديدارشناسى» كمى آن را توضيح داده ام. بنابراين اين دو حكم از پيش فرض گرفته شده، خودشان اشكال دارند.حالا فرض مى گيريم پرسش شما فارغ از اين دو حكم باشد. آيا پديدارى هست كه اشكالات پديدار كانتى و هوسرلى را رفع كرده يا ادعاى رفع آنها را داشته باشد، اشكالاتى چون بيرون ماندن نومن، محبوس بودن پديدار در ذهن شخص منفرد و غيرذالك
پاسخ آرى است: پديدار هگلى و هايدگرى. ديالكتيك هگل پاسخى است به آنتى نومنى هاى غيرقابل رفع كانت. سنتز يعنى برونشو و رفع از بن بست آنتى نومى ها. به نزد هگل، پشت پرده و نومنى در كار نيست. نومن همان سير ديالكتيكى پديدار است. فلسفه هگل به طور كلى يكى از زيربناهاى استوار و شگفت انگيز بخشى عمده از فلسفه هاى بعد هگلى است. مى رسيم به هايدگر و مى دانيم كه اين اشاره ها در حكم يك طرح كلى و پرنا شده اند، ولى در اين مختصر پركردن اين طرح مقدور نيست. پديدارشناسى هايدگر به نوبه خود مى خواهد شكاف ميان آگاهى و عالم عينى را بردارد. نيمى از «هستى و زمان» به همين بحث برمى گردد. پديدار شناس كارش عمدتاً دو سويه دارد. يك سويه اين كه خودش را جزم انديشانه دخيل نكند، و اصلاً استدلال مفهوم پردازانه را كنار بگذارد و به قول هوسرل به سوى خود چيزها برگردد. سويه دوم اين كه بگذارد تا چيزها خود را از جانب خود نشان دهند و ستر مستورى را از خود بردارند. پديدار يعنى همين چيزى كه خود را از جانب خود نشان مى دهد و پديدارشناسى يعنى مجال دادن به ديده شدن اين چيز. پديدارشناسى به قول هانرى كربن همان كشف المحجوب است. اما هايدگر نه بر عرفان بلكه بر برهان پديدارشناختى تأكيد دارد. حالا به شخص هايدگر كارى ندارم. او اگر يزيد زمان هم باشد آيا كسى كه فلسفه برايش جدى تر از يك دكان بى منفعت است ، مى تواند بى اعتنا از كنار اين طرح بگذرد. فيلسوفان غربى كه غالباً نتوانسته اند. نام آورانى كه امروزه در قلمرو فلسفه قاره اى بر سر زبان ها افتاده اند غالباً با خواندن هايدگر راه افتاده اند، هرچند آن را كتمان كنند.
آيا توصيه مى كنيد كه ما بايد هايدگر را بخوانيم
نه! من كه باشم كه توصيه كنم.
ولى براى كسى كه مى خواهد فلسفه معاصر قاره اى را بشناسد...
بله! چنين كسى نمى تواند از اين دو نفر بگذرد. نمى گويم همه آثار آنها، نمى گويم آثار اوليه هگل در باره مسيحيت يا آثار واپسين هايدگر كه گاه سطح گونه و غيرقابل فهم مى نمايد. بهتر است به جاى شخص و آثار از اثر سخن بگوييم: «پديدارشناسى روح» هگل و «هستى و زمان» هايدگر براى كسى كه مى خواهد دريدا، فوكو، دانلدسن، آرنت، مرلوپونتى، ژيژك، آگامبن، لويناس و خيلى هاى ديگر را بفهمد، گره گشا و مفتاح باب است . اگر هم كه بيش از درد فلسفه درد پست مدرنيسم وطنى داريم كه بحثى ديگر است، من توصيه نمى كنم. اين آثار خودشان سايه خودشان را بر تقريباً نيمى از فلسفه و حتى علوم انسانى معاصر افكنده اند.
برگرديم به بحث پديدار، پرسش آن است كه اگر نومن خارج از فهم است كانت اصلاً چطور به اين امر غيرقابل فهم پى مى برد
از روى نقش تنظيمى يا رگولاتيو آن. از روى پيوستار نفس و به اصطلاح هم پيوستگى وحدانى متعلقات آگاهى. پديدارشناسى براى درك اين پيوستار خيلى دست و پا مى زند و به عقيده من تنها دو نفر به نحوى مؤثر اين معضل را گشوده اند كه سرنخى براى ديگران شده است. اول هگل، بعد هايدگر. كسى كه علاقه مند به مقايسه و رابطه اين دو رويكرد بوده است، الكساندر كوژو است . به لحاظ نظرى مجموعه متعلقات آگاهى يا مجموعه انفعال ها، كنش ها و احوال نفسانى به فرض كه فراهم آمدنى باشد، يك چيز است و رشته وحدت بخش يا رشته تسبيح آنها يك چيز ديگر. در روان شناسى از برنتانو تا ژاك لكان كاوش و پژوهش شورانگيز و دامن گسترى در باره مؤلفه يا گره گاه كليت نفس شده كه متأسفانه درصد ناچيزى از آن به فارسى ترجمه شده است. اين پيشوند Ge در واژه Gestalt (گشتالت) افاده معناى تجميع و فراهم آمدگى مى كند. (گشتالت) تعبير ديگرى از هيأت تأليفى و وحدانى نفس است، چيزى مثل اسكلت يا رشته تسبيح يا به تعبير لكان آن تكمه هايى كه روكش مبل را به پيزرهاى درون روكش متصل مى كند و پيزرها را از پراكنش و تفرقه باز مى دارد. خود اين پيوستار را هركسى دانسته يا ندانسته با به كار بردن ضمير تأييد مى كند. به قول حكماى اسلامى «النفس فى وحدتها كل القوا». من يا اگو چيزى بيش ازمجموعه درونمايه هاى ذهن يا نفس است. با گفتن من مى رسانيم كه اين پيوستار را حس مى كنيم و پيشاپيش حس كرده ايم. اما اين كه اين پيوستار، اين رشته نگه دارنده و قوام بخش چيست، همان موضوعى است كه در پديدارشناسى، روان شناسى و همچنين فيزيولوژى عصب شناسى محل نزاع است.
سارتر معتقد بود ميان انسان و شىء چيزى به نام آگاهى وجود دارد . آيا اين آگاهى سارتر همان پديدار هوسرل است كه به انديشه سارتر منتقل شده يا مفهومى به كلى متفاوت است
بله. آگاهى شكافى در عدم است. يك حفره است. اين حفره پديدار هوسرل نيست. اصلاً به بى راهه مى رويم اگر آن را با پديدار هوسرل قياس كنيم. ولى خوب به شما حق مى دهم. سارتر فيلسوف چندتكه است. البته سارتر «وجود و عدم» را مى گويم. من كتاب آخر او را نخوانده ام. شنيده ام كه در «نقد خرد ديالكتيك» سارتر تجديدنظر اساسى اى در وجود و عدم كرده است. برحسب «تهوع» و «وجود و عدم» ، سارتر آميزه عجيبى از هگل، دكارت، نيچه ، هايدگر و كى ير كگور است. شايدبتوان گفت هايدگرى است كه بد فهميده شده ، سبق وجود بر ماهيت را به اومانيسم ، يعنى به سبق وجود انسان بر هر تعريفى از جمله تعريف خدا مى گيرد. حكماى ما مى گفتند خلق الله آدم على صورته. سارتر مى گويد خلق الله آدم على صورته. فاعل و مفعول را عوض مى كند و ثنويت را قاطعاً دست ناخورده باقى مى گذارد. كسى كه تأثيرش در سارتر مثل روز روشن است، هايدگر است. انگواس سارتر همان Angst يا ترس آگاهى هايدگر است كه كژديسه شده. شىء فى نفسه يا آن سنگ ريزه اى كه روكانتن از كنار دريا برمى دارد و دچار دل آشوب مى شود، همان پيش دستى هايدگر است كه با شىء فى نفسه كانت مخلوط شده. ماده لزج،مهوع و توپر يا كائوس كه روكانتن با نظاره كنده بلوط مى بيند، همان جهان بيرون آگاهى است كه آگاهى چون حفره اى ناجور، عوضى و زائد در جوف آن سر برمى كشد. اصلاً خود اين حفره همان Lichtung يا نورگاه هايدگر است كه تيره و ظلمانى شده و چيزى عبث به نظر مى رسد. آگاهى سارتر ظهور وحشتناك آزادى در خائوس جبر و عبث بودن است. اين ادعا كه سارتر هنوز پديدارشناس يا هستى شناس است جاى بحث دارد. آگاهى يعنى وجود لنفسه اى كه مثل روكانتن خود بنياد و خودمدار است. ليكن آگاهى من فقط با اشيا و كائوس طرف نيست. با آگاهى هاى ديگر هم طرف است و اين ديدگاه در «هستى با يكديگر» هايدگر سرچشمه دارد. از اينجا يعنى از آغاز بحث ديگر و ديگر آگاهى ها سارتر بيشتر مباحث روان شناختى عشق، نفرت، ساديسم و مازوخيسم را پيش مى كشد و بحث هاى جالب و تكان دهنده اى دارد.در نمايشنامه «دربسته» سارتر اين مبحث را دراماتيزه مى كند. ديگرى دوزخ است يعنى ديگرى متأسفانه و برخلاف ميل من كنده بلوط نيست، بلكه مثل خود من آگاهى و آزادى دارد. پس من سعى مى كنم او را به كنده بلوط و به شىء قلب كنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |