چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۶ - ۱ ذيحجه ۱۴۲۸
Wed, Dec 12, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
خانواده
جويندگان عاطفه
رؤياى خاموش
334188.jpg
[حميده گودرزى]

پانسمان دست راستش حكايت از حادثه ناگوارى داشت.
همزمان با وقوع اين ماجراى تلخ و فراموش نشدنى نام «حسن» هم در فهرست قربانيان حوادث كار به ثبت رسيد و لحظات سخت و رنج آورى را پيش روى او و همسرش قرار داد.
ظهر ۱۷ مرداد ۸۴ حسن ۲۸ ساله در حالى كه در كارگاهى در بازار آهن تهران مشغول كار بود، صاحب كارش از او خواست تا يك تكه «نبشى» را براى يكى از مشترى ها برش دهد.
اما دستگاه آهن بدون محافظ بود و هر لحظه بيم وقوع حادثه اى جبران ناپذير مى رفت. حسن نيز با اطلاع از اين موضوع، از انجام درخواست وى سر باز زد. اما صاحب كارش با قيافه اى حق به جانب همچنان به اجراى درخواستش پافشارى كرد. سرانجام براى آن كه كار مشترى خود را هرچه زودتر راه بيندازد، به او قول داد تا در نخستين فرصت دستگاه را ايمن كند.
حسن نيز از ترس اين كه مبادا بيكار شود، به ناچار دستورات صاحب كارش را موبه مو اجرا كرد.
با دستانى لرزان به سراغ دستگاه گيوتين برى رفت. هنوز دقايقى از شروع كارش نگذشته بود كه ناگهان دست راستش زير چرخ دنده و غلتك دستگاه ماند.
صاحب كار حسن با شنيدن فريادهاى دلخراش وى، هراسان به دنبال شاگردش دويد. او با ديدن پيكر غرق در خون مرد جوان بلافاصله برق دستگاه را قطع كرد. كاملاً گيج و دستپاچه بود. با گام هاى بلند از اين سو به آن سوى كارگاه مى رفت. سپس با همكارى ديگر كارگرانش بدن بى رمق جوان مجروح را به نزديك ترين مركز درمانى رساندند. نفس هاى حسن از شدت درد و خونريزى به شماره افتاده بود.
انگار تمام دنيا دور سرش مى چرخيد. همراهانش در طول راه به او اميدوارى مى دادند كه با يك عمل جراحى ساده همه چيز به روال عادى و طبيعى اش باز خواهد گشت. اما موضوع به اين سادگى ها هم كه فكر مى كردند، نبود. پزشك جراح همان لحظه اول با ديدن عكس راديولوژى دست حسن گفت: متأسفانه خيلى دير شده. ديگر از دست كسى كارى برنمى آيد. چون شدت ضربه وارده به حدى بود كه رگ هاى عصبى كف دست و ۴ انگشت او را قطع كرده، با اين حال تيم جراحى با اقدام بموقع با پيشگيرى از خونريزى موفق شدند پس از چند ساعت عمل جراحى تنها انگشت باقى مانده دست راست حسن را ترميم كنند.
مدتى بعد همزمان با بهبود نسبى كارگر جوان او از صاحب كارش خواست تا به سر كار بازگردد. اما وى قبول نكرد و گفت: «بهتر است كار ديگرى براى خودت دست و پا كنى، از اين به بعد ديگر نمى توانم ضامن سلامتى و زندگى ات باشم.»
صحبت هاى تند و بى پرواى مرد آهن فروش، شلاق واربر پيكر نحيف كارگر مصدوم فرود مى آمد. با اين كه كارفرما مقصر اصلى اين واقعه هولناك بود با اين حال حسن ضمن اطلاع از حقوق قانونى اش باز هم از روى ادب سكوت اختيار كرد و به ناچار دست به دامن دوست و آشنايانش شد. بعد هم از آنان خواست با صاحب كارش صحبت كنند، تا شايد او براى بازگشت دوباره وى تجديدنظر كند.
اما پادرميانى كسبه و معتمدان بازار و محل هم كارساز نشد.
سرانجام كارگر زحمتكش خود را اخراج كرد. حسن درد دستش را فراموش كرده بود چرا كه تنها مسأله مهم براى او تأمين هزينه زندگى خود و همسرش بود.
هيچ گاه خاطرات آن روزى راكه به خواستگارى «مينا» رفته بود از ياد نمى برد. آن روز حسن به مينا قول داد تا بهترين شرايط زندگى را برايش فراهم كند.
به همين خاطر پيشنهاد صاحب كارش كه با هزار وعده او را براى كار دعوت كرده بود را پذيرفت؛ چرا كه فكر مى كرد، با كار در اين كارگاه تا حد زيادى از مشكلاتش كاسته مى شود. از اين رو بلافاصله از محل كار قبلى اش استعفا كرد.
اما افسوس كه با وقوع اين حادثه، تمام قول و قرارهاى رؤيايى، برايش به يك كابوس تبديل شد.
در حالى كه به اتفاقات ناگوارى كه طى چند روز در يك چشم برهم زدن برايش روى داده بود، فكر مى كرد، اشك مى ريخت. اشك حسرت از دست دادن يك دست كه در پى آن بيكارى و نگاه هاى ترحم آميز دوستان و آشنايان را برايش در پى داشت.
حسن نمى دانست چطور، به چشمان اشكبار و پرحسرت همسرش نگاه كند.
مينا با آن كه در ابتداى زندگى از وضعيت اسفبار شوهرش يكه خورده بود، باز هم با محبت هاى بى دريغ خود، او را به آرامش و صبورى دعوت مى كرد. اما گوش مرد مصدوم بدهكار اين حرف ها نبود. او بهترين ها را براى همسرش مى خواست اما كارى از دستش بر نمى آمد. نمى توانست همسرش را در اين شهر بزرگ همين طور به امان خدا رها كند.
از اين رو، او با ارائه دادخواستى به شعبه ۲ داديارى (ويژه جرائم كار) دادسراى ناحيه ۱۹ تهران از صاحب كارش شكايت كرد.
از سوى ديگر پدر حسن نيز از پسر و عروسش خواست تا زمانى كه وضع زندگى شان بهتر شود و سر و سامانى بگيرند براى ادامه زندگى به خانه آنها بروند.
حسن كه تنها راه حل مشكلش را قبول پيشنهاد پدرش مى دانست، بى درنگ تمام اثاثيه اش را جمع كرد و نزد خانواده اش در يكى از شهرستان ها رفت.
روز هاى اول براى حسن و همسرش به شدت سخت و پراسترس بود.
اما به مرور زمان به شرايط پيش آمده عادت كردند. حسن در زادگاهش نيز بارها براى پيدا كردن كار مراجعه كرد، اما پدرش مانع شد و گفت بهتر است او پرونده شكايتش را پيگيرى كند.
بدين ترتيب با برگزارى چندين جلسه تحقيق، سرانجام با دستور داديار پرونده گروهى از كارشناسان پزشكى قانونى و اداره كار و امور اجتماعى به بررسى وضعيت بحرانى «حسن» پرداختند.
او در حالى كه دست مجروحش را به داديار اظهار نظر و كارشناسان نشان مى داد، گفت: تمام زندگى ام را به خاطر اين حادثه از دست داده ام.
حال آن كه پيش از اين حادثه حدود ۲ سال نزد برادر صاحب كار فرارى ام كار مى كردم. تا اين كه وى با وعده هاى واهى از من خواست براى ادامه كار در مغازه اش مشغول كار شوم. هنوز ۲ ماه از حضورم در اين كارگاه نگذشته بود كه دستگاه گيوتين آهن برى دچار مشكل شد. صاحب كارم نيز براى آن كه كار مشتريانش هرچه زودتر راه بيفتد، محافظ دستگاه را برداشت. ما چندين بار خطر آميز بودن اين كار را به او گوشزد كرده بوديم اما او كار تعمير دستگاه را به آينده موكول مى كرد. تا اين كه روز حادثه، اين ماجراى تلخ برايم رقم خورد. بعد از حادثه صاحب كارم مرا به بيمارستان برد و مخارج عمل جراحى ام را حساب كرد. اما هيچ گاه حاضر به جبران خسارتم نشد.
او با اين كارش زندگى مرا نابود كرد. بنابراين هيچ گاه حاضر به رضايت نيستم...
و آنها سرانجام صاحب كار وى را مجرم شناختند.
اما وى به محض اطلاع از موضوع با فروختن خانه، خودرو و تمام اموالش به مكان نامعلومى گريخت.
دادگاه براساس نظريه كارشناسان متهم پرونده را به طور غيابى به پرداخت ۲۶۰ ميليون ريال ديه در حق شاكى پرونده محكوم كرد كه اين رأى نيز از سوى قضات ديوانعالى كشور تأييد شد.
چندى قبل حسن در حالى كه براى پيگيرى پرونده اش به دادسرا مراجعه كرده بود دريافت كه متهم پرونده همچنان فرارى است.
با شنيدن اين خبر عرق سردى روى پيشانى و صورت حسن نشست. گويى كه يكبار ديگر تمام درهاى اميد و آرزو به روى او بسته شده بود؛ چرا كه او فكر مى كرد با مبلغ ديه اى كه به دست مى آورد، مى تواند يك زندگى نسبتاً خوب و راحت داشته باشد. شايد بتواند از شرمندگى همسر و خانواده اش درآيد.
جويندگان عاطفه
۲۲ سال در جست وجوى مسافر اتوبوس
334152.jpg
[نسرين محمدى]

حسرت و اندوه من در كلام نمى گنجد. نمى دانم چگونه برايتان بنويسم كه چقدر زجر كشيده ام. چقدر احساس دلتنگى دارم. خيلى سال است كه احساس زنده بودن نمى كنم.
كم كم داشت از راه مى رسيد. سال نو را مى گويم. تقريباً نيمه هاى اسفند ۲۲ سال پيش بود. روزى سرد به سردى تمام سال هايى كه بر من گذشت. آسمان مه گرفته و تنها سايه محوى از تردد آدم ها از پشت شيشه هاى خيس مه زده ماشين ها به نظر مى آمد.
شرايط خوبى براى خريد شب عيد نبود. اما چون به بچه ها قول داده بودم با پوشاندن لباس هاى گرم بر تن شان به راه افتاديم. در ۲۳ سالگى مادر دو دختر ۴ و ۲ ساله بودم. باران به تندى مى باريد. ساعت ۳ بعدازظهر در ايستگاه اتوبوس نشسته بوديم. تا رسيدن اتوبوس بعدى بايد كمى معطل مى شديم. بچه ها از شدت خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدند.
در اين ايستگاه شلوغ دست بليت فروش مرتب از باجه بيرون مى آمد و به مردم بليت مى فروخت. سقف ايستگاه پناهگاه تعداد زيادى از مسافران بود. نيمكت چوبى رنگ و رو رفته داخل ايستگاه به زحمت سنگينى آدم ها را تحمل مى كرد.
بالاخره اتوبوس رسيد و مسافران زيادى با ازدحام سوار شدند. من و دو فرزندم سارا و ثمين هم جايى براى خودمان پيدا كرديم. خانه تكانى آن چند روز رمقى برايم باقى نگذاشته بود. اما به خاطر شادى بچه ها من هم خوشحال بودم. ثمين دختر كوچكترم، از سرما به من چسبيده بود. سرانجام اتوبوس به راه افتاد. بوى ناى لباس هاى باران خورده و معجونى از بوى عطر و كرم مسافران فضا را بسيار سنگين كرده بود.
شيشه مه گرفته اتوبوس را با دستمال تميز كرده و با نگاهم مردم را در خيابان دنبال مى كردم. اتوبوس همچنان مى رفت و هرازگاهى درايستگاهى توقف كوتاهى مى كرد. در اين فاصله مسافران زيادى جابه جا مى شدند. خواب عميقى سراسر وجودم را گرفته بود. گيج خواب شده بودم و از صداهاى اطراف چيزى نمى شنيدم.
چشم هايم بسته شد و به خوابى عميق فرورفتم. آنقدر عميق كه حساب ثانيه ها و دقيقه ها از دستم خارج شد. وقتى به خودم آمدم كه راننده با صداى بلند فرياد زد: آخر خط است. در چشم به هم زدنى سارا را ديدم كه در بغل زن سالخورده اى كنارم به خواب رفته بود. اما از ثمين خبرى نبود. مسافران تقريباً پياده شده بودند و اتوبوس خلوت بود. پاهايم روى صندلى قفل شده بود. هيچ كس خبرى از ثمين نداشت. بچه را از آغوش آن زن گرفتم. او گفت كه چون ايستادن برايش مشكل بوده دختر كوچولو را در بغل گرفته و به جاى او روى صندلى نشسته. اما از «ثمين» خبرى نبود. مقصد و مبدأ را فراموش كرده بودم. فقط فرياد مى كشيدم. براى لحظه اى همه آنهايى كه در آن حوالى بودند سرشان را به طرفم برگرداندند. هر كدام چيزى مى گفتند. اما هيچ كس دختر كوچولويم را نديده بود. با نگاهى سردرگم و وحشت زده در عرض پياده رو مى دويدم و فرياد مى كشيدم. سال نو نزديك بود. به همين خاطر جمعيت زيادى دورم حلقه زده بودند. با اطلاع مردم مأموران كلانترى در محل حاضر شده و صورتجلسه اى را تنظيم كردند اما انگار هيچ كس به فكر طفل معصوم من نبود.
به كمك مردم با شوهرم عباس تماس گرفتم و موضوع را با او در ميان گذاشتم. يك ساعت بعد من و عباس و سارا كنار پياده رو نشسته بوديم و غريبانه مى گريستيم. جاى خالى ثمين ديوانه ام كرده بود. چرا كه من عامل اين همه بدبختى بودم.
در روزهاى بعد مشخصات كامل و جامعى از وضعيت ثمين در اختيار پليس قرار داديم اما انگار كارى از دست هيچ كس ساخته نبود.
مدام به خودم، سارا و عباس دلدارى مى دادم. «حتماً در گوشه اى پنهان شده.» هر لحظه او را در حالتى مجسم مى كردم كه با صداى بلند صدايم مى زند و به طرفم مى دود. بعد هم در خيالم او را در آغوش مى گرفتم و آنقدر به خودم مى چسباندم تا هرگز كسى نتواند دختركم را از من جدا كند. اما افسوس كه...
ثانيه ها، دقايق، ساعت ها، روزها، ماه ها از پس هم سپرى مى شدند. با اين حال هميشه تصاويرى هول انگيز به ذهنم هجوم مى آوردند كه ثمين كجاست. چه مى كند، چه بلايى سرش آمده و...
در خواب مى ديدم كه وحشت كرده يا صدمه ديده و يا مرده است يا زمانى كه در آغوشم خوابيده بود از سوى فرد ناشناسى ربوده شده است. بعد از مدتى دست از جست وجوى بى حاصل كشيديم. نه ما و نه مأموران هيچ اثرى از او نيافتيم.
بعد از گذشت مدتى ديگر چيزى را به خاطر نمى آوردم. استفاده مرتب از داروهاى آرام بخش و غم از دست دادن فرزند چيزى از من باقى نگذاشته بود. فكر مى كنم در طول يكى-دو سال پس از گم شدن ثمين در عالم ديگرى بودم. مرتب منتظر بودم تا زنگ خانه يا تلفن به صدا دربيايد و كسى خبرى از ثمين برايم بياورد. اما...
به راستى چه بر سر ثمين آمده بود. خبرهاى حوادث همه روزنامه ها را هر روز مرور مى كردم. مرتب هم با اداره آگاهى تماس مى گرفتم. شايد ردى يا اثرى از فرزندم پيدا كرده باشند اما هيچ سرنخى در دست نبود.
همه وسايلش را به همان صورت در خانه نگه داشته بوديم. به هر طرف نگاه مى كردم اثرى از او مى ديدم. پتويش، عروسك هايش، كاسه صبحانه و شيشه شيرش همه و همه جلوى چشمانم بود.
وقتى پليس اعلام كرد كه ديگر كارى از دستش ساخته نيست احساس كردم آب پاكى را روى دستمان ريخته اند.
دو سال گذشت. همه انتظار داشتند باور كنيم كه ثمين را براى هميشه از دست داده ايم. اشك چشمم خشك شده بود. در اين مدت من نه تنها ثمين بلكه سارا را هم از دست داده بودم. بايد او را براى رفتن به مدرسه آماده مى كردم اما انگيزه اى در وجودم باقى نمانده بود.
بزرگترهاى فاميل و دوستان توصيه مى كردند باز هم باردار شوم تا با تولد فرزند ديگرى جاى ثمين را در خانه پر كنم. اما هيچ كس نمى توانست جاى خاى او را برايم پر كند. عباس هم وضعيتى بهتر از من نداشت.
در اين دو سال كمتر از خانه خارج شده و با كسى ارتباط نداشتم. اما به تدريج زندگى عادى را از سر گرفتم. با اين حال اسفند هر سال همان حس و همان دلتنگى را پيش از شروع سال جديد در من زنده مى كند. از آن روز به بعد ديگر هيچ گاه سوار اتوبوس نشدم.
۲۲ سال از آن روز شوم مى گذرد و فقط آرزو دارم اگر ثمين اين ماجرا را مى خواند اين جملات را از دهان مادر دلسوخته اش بشنود كه دختر عزيزم اگرچه زمانى كه سرنوشت ما را از هم جدا كرد تو خيلى كوچك بودى، اما اگر به هويت خودت آگاه هستى فقط كارى كن كه براى لحظه اى تو را ببينم. از كسى هم كه آن سال فرزند عزيزم را ربود عاجزانه مى خواهم سرنخى از سرنوشت فرزندم به من بدهد. به خدا از تمام گناهانش چشم پوشى خواهم كرد. دخترم ثمين!نمى دانم كجايى و چه مى كنى اما اين حق من است كه از تو خبرى بگيرم و چشم انتظارت باشم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |