|
جويندگان عاطفه
۲۲ سال در جست وجوى مسافر اتوبوس
|
|
|
[نسرين محمدى]
حسرت و اندوه من در كلام نمى گنجد. نمى دانم چگونه برايتان بنويسم كه چقدر زجر كشيده ام. چقدر احساس دلتنگى دارم. خيلى سال است كه احساس زنده بودن نمى كنم. كم كم داشت از راه مى رسيد. سال نو را مى گويم. تقريباً نيمه هاى اسفند ۲۲ سال پيش بود. روزى سرد به سردى تمام سال هايى كه بر من گذشت. آسمان مه گرفته و تنها سايه محوى از تردد آدم ها از پشت شيشه هاى خيس مه زده ماشين ها به نظر مى آمد. شرايط خوبى براى خريد شب عيد نبود. اما چون به بچه ها قول داده بودم با پوشاندن لباس هاى گرم بر تن شان به راه افتاديم. در ۲۳ سالگى مادر دو دختر ۴ و ۲ ساله بودم. باران به تندى مى باريد. ساعت ۳ بعدازظهر در ايستگاه اتوبوس نشسته بوديم. تا رسيدن اتوبوس بعدى بايد كمى معطل مى شديم. بچه ها از شدت خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدند. در اين ايستگاه شلوغ دست بليت فروش مرتب از باجه بيرون مى آمد و به مردم بليت مى فروخت. سقف ايستگاه پناهگاه تعداد زيادى از مسافران بود. نيمكت چوبى رنگ و رو رفته داخل ايستگاه به زحمت سنگينى آدم ها را تحمل مى كرد. بالاخره اتوبوس رسيد و مسافران زيادى با ازدحام سوار شدند. من و دو فرزندم سارا و ثمين هم جايى براى خودمان پيدا كرديم. خانه تكانى آن چند روز رمقى برايم باقى نگذاشته بود. اما به خاطر شادى بچه ها من هم خوشحال بودم. ثمين دختر كوچكترم، از سرما به من چسبيده بود. سرانجام اتوبوس به راه افتاد. بوى ناى لباس هاى باران خورده و معجونى از بوى عطر و كرم مسافران فضا را بسيار سنگين كرده بود. شيشه مه گرفته اتوبوس را با دستمال تميز كرده و با نگاهم مردم را در خيابان دنبال مى كردم. اتوبوس همچنان مى رفت و هرازگاهى درايستگاهى توقف كوتاهى مى كرد. در اين فاصله مسافران زيادى جابه جا مى شدند. خواب عميقى سراسر وجودم را گرفته بود. گيج خواب شده بودم و از صداهاى اطراف چيزى نمى شنيدم. چشم هايم بسته شد و به خوابى عميق فرورفتم. آنقدر عميق كه حساب ثانيه ها و دقيقه ها از دستم خارج شد. وقتى به خودم آمدم كه راننده با صداى بلند فرياد زد: آخر خط است. در چشم به هم زدنى سارا را ديدم كه در بغل زن سالخورده اى كنارم به خواب رفته بود. اما از ثمين خبرى نبود. مسافران تقريباً پياده شده بودند و اتوبوس خلوت بود. پاهايم روى صندلى قفل شده بود. هيچ كس خبرى از ثمين نداشت. بچه را از آغوش آن زن گرفتم. او گفت كه چون ايستادن برايش مشكل بوده دختر كوچولو را در بغل گرفته و به جاى او روى صندلى نشسته. اما از «ثمين» خبرى نبود. مقصد و مبدأ را فراموش كرده بودم. فقط فرياد مى كشيدم. براى لحظه اى همه آنهايى كه در آن حوالى بودند سرشان را به طرفم برگرداندند. هر كدام چيزى مى گفتند. اما هيچ كس دختر كوچولويم را نديده بود. با نگاهى سردرگم و وحشت زده در عرض پياده رو مى دويدم و فرياد مى كشيدم. سال نو نزديك بود. به همين خاطر جمعيت زيادى دورم حلقه زده بودند. با اطلاع مردم مأموران كلانترى در محل حاضر شده و صورتجلسه اى را تنظيم كردند اما انگار هيچ كس به فكر طفل معصوم من نبود. به كمك مردم با شوهرم عباس تماس گرفتم و موضوع را با او در ميان گذاشتم. يك ساعت بعد من و عباس و سارا كنار پياده رو نشسته بوديم و غريبانه مى گريستيم. جاى خالى ثمين ديوانه ام كرده بود. چرا كه من عامل اين همه بدبختى بودم. در روزهاى بعد مشخصات كامل و جامعى از وضعيت ثمين در اختيار پليس قرار داديم اما انگار كارى از دست هيچ كس ساخته نبود. مدام به خودم، سارا و عباس دلدارى مى دادم. «حتماً در گوشه اى پنهان شده.» هر لحظه او را در حالتى مجسم مى كردم كه با صداى بلند صدايم مى زند و به طرفم مى دود. بعد هم در خيالم او را در آغوش مى گرفتم و آنقدر به خودم مى چسباندم تا هرگز كسى نتواند دختركم را از من جدا كند. اما افسوس كه... ثانيه ها، دقايق، ساعت ها، روزها، ماه ها از پس هم سپرى مى شدند. با اين حال هميشه تصاويرى هول انگيز به ذهنم هجوم مى آوردند كه ثمين كجاست. چه مى كند، چه بلايى سرش آمده و... در خواب مى ديدم كه وحشت كرده يا صدمه ديده و يا مرده است يا زمانى كه در آغوشم خوابيده بود از سوى فرد ناشناسى ربوده شده است. بعد از مدتى دست از جست وجوى بى حاصل كشيديم. نه ما و نه مأموران هيچ اثرى از او نيافتيم. بعد از گذشت مدتى ديگر چيزى را به خاطر نمى آوردم. استفاده مرتب از داروهاى آرام بخش و غم از دست دادن فرزند چيزى از من باقى نگذاشته بود. فكر مى كنم در طول يكى-دو سال پس از گم شدن ثمين در عالم ديگرى بودم. مرتب منتظر بودم تا زنگ خانه يا تلفن به صدا دربيايد و كسى خبرى از ثمين برايم بياورد. اما... به راستى چه بر سر ثمين آمده بود. خبرهاى حوادث همه روزنامه ها را هر روز مرور مى كردم. مرتب هم با اداره آگاهى تماس مى گرفتم. شايد ردى يا اثرى از فرزندم پيدا كرده باشند اما هيچ سرنخى در دست نبود. همه وسايلش را به همان صورت در خانه نگه داشته بوديم. به هر طرف نگاه مى كردم اثرى از او مى ديدم. پتويش، عروسك هايش، كاسه صبحانه و شيشه شيرش همه و همه جلوى چشمانم بود. وقتى پليس اعلام كرد كه ديگر كارى از دستش ساخته نيست احساس كردم آب پاكى را روى دستمان ريخته اند. دو سال گذشت. همه انتظار داشتند باور كنيم كه ثمين را براى هميشه از دست داده ايم. اشك چشمم خشك شده بود. در اين مدت من نه تنها ثمين بلكه سارا را هم از دست داده بودم. بايد او را براى رفتن به مدرسه آماده مى كردم اما انگيزه اى در وجودم باقى نمانده بود. بزرگترهاى فاميل و دوستان توصيه مى كردند باز هم باردار شوم تا با تولد فرزند ديگرى جاى ثمين را در خانه پر كنم. اما هيچ كس نمى توانست جاى خاى او را برايم پر كند. عباس هم وضعيتى بهتر از من نداشت. در اين دو سال كمتر از خانه خارج شده و با كسى ارتباط نداشتم. اما به تدريج زندگى عادى را از سر گرفتم. با اين حال اسفند هر سال همان حس و همان دلتنگى را پيش از شروع سال جديد در من زنده مى كند. از آن روز به بعد ديگر هيچ گاه سوار اتوبوس نشدم. ۲۲ سال از آن روز شوم مى گذرد و فقط آرزو دارم اگر ثمين اين ماجرا را مى خواند اين جملات را از دهان مادر دلسوخته اش بشنود كه دختر عزيزم اگرچه زمانى كه سرنوشت ما را از هم جدا كرد تو خيلى كوچك بودى، اما اگر به هويت خودت آگاه هستى فقط كارى كن كه براى لحظه اى تو را ببينم. از كسى هم كه آن سال فرزند عزيزم را ربود عاجزانه مى خواهم سرنخى از سرنوشت فرزندم به من بدهد. به خدا از تمام گناهانش چشم پوشى خواهم كرد. دخترم ثمين!نمى دانم كجايى و چه مى كنى اما اين حق من است كه از تو خبرى بگيرم و چشم انتظارت باشم.
|