|
|
|
معماى پليسى
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
|
|
|
|
|
|
|
معماى پليسى
جنايت درخانه ويلايى
|
|
|
[محمدغمخوار]
در ورودى باغ نيمه باز و همه جا تاريك بود. كورسويى از يكى از اتاق هاى عمارت به چشم مى خورد. ساغر چند قدم برداشت. تاريكى و سكوت وحشت آوربود. همين كه خواست بر گردد تا همراه حامد وارد ساختمان شوند، به ياد نقشه اى افتاد كه در طول مسير آن را چند بار تغييرش داده بودند. «ببين حامد اول من مى رم با پدر بزرگ صحبت مى كنم. بعد كه آماده شد، تو را صدا مى كنم بيا تو. اين طورى غافلگيرش مى كنيم.» قدم هايش را تند تر كرد. به جلوى ساختمان رسيد. عمارتى دو طبقه كه ۱۵ سال قبل پدر بزرگ پس از مرگ مادر بزرگ آنجا را به عنوان محل گذران روزهاى تنهايى انتخاب كرده بود. باغى پر از درختان گيلاس، آلبالو و توت در يكى از خيابان هاى شمالى شهر. ۳ سال قبل به اصرار پدر ساغر مردى به عنوان سرايدار در آنجا استخدام شده بود تا به مرد تنها كمك كند. از كريم- سرايدار- هم خبرى نبود. صداى پارس چند سگ وحشت ساغر را بيشتر كرد. از بچگى از تاريكى مى ترسيد. در را باز كرد. با زور و زحمت كليد برق را زد. با روشن شدن راهرو كريم را غرق در خون روى زمين ديد. نفس هايش به شماره افتاد. خواست حامد را صدا كند اما فرياد در گلويش حبس شده و بيرون نمى آمد. احساس كرد پاهايش سست شده اند. چشمانش سياهى رفت... سروان قاسمى در حال شستن ظرفهاى شام بود. مانى هم با تلفن همراه از ظرف شستن پدر فيلمبردارى مى كرد. بچه ها غرق در خنده و شيطنت بودند. اما اين شادى زياد دوام نياورد. صداى زنگ تلفن كشيك قتل سكوت سنگينى را در خانه حكمفرما كرد. بچه ها مى دانستند پدر بايد برود. مانيا كه خنده روى لبانش خشكيده بود با چشم پدر را تا اتاق كارش همراهى كرد. دقايقى بعد كارآگاه در حالى كه كتش را مرتب مى كرد از اتاق بيرون آمد. پيرمردى در شمال تهران به قتل رسيده بايد سر صحنه حاضر شوم. سعى مى كنم زود برگردم. عقربه هاى ساعت ۱۱ شب را نشان مى داد كه سروان به محل حادثه رسيد. خودروهاى پليس و آمبولانس با چراغ هاى گردان مقابل خانه باغى توقف كرده بودند. سرباز جوان از افرادى كه در محل تجمع كرده بودند مى خواست به خانه هايشان بروند و محل را ترك كنند. كارآگاه وارد باغ شد. فلاش دوربين مأمور اداره تشخيص هويت در طبقه بالاى ساختمان سروان را به محل جنايت هدايت كرد. افسر كلانترى با ديدن سروان به سوى او آمد و به شرح گزارش ماجرا پرداخت. مقتول ناصر نام دارد. مرد ۷۴ ساله اى كه همراه سرايدارش در اين باغ زندگى مى كرد. حدود يك ساعت قبل دختر جوانى با كلانترى تماس گرفت و موضوع قتل پدر بزرگش را اطلاع داد. قتل با انگيزه سرقت صورت گرفته است. مقتول علاقه زيادى به اشياى عتيقه داشت به همين خاطر اشياى گران قيمتى را در خانه نگهدارى مى كرد. شواهد نشان مى دهد قاتل يا قاتلان پس از بيهوش كردن سرايدار، پير مرد را كشته و پس از سرقت از آنجا گريخته اند. * مى دانيد چه چيز هايى سرقت شده به طور دقيق نه. اما به گفته نوه مقتول دو مجسمه عتيقه از اتاق خواب ناپديد شده. * آثارى از ورود به زور در محل حادثه ديده شده است نه. قفل ها سالم هستند. * در چند ماه اخير پرونده مشابه ديگرى در منطقه در رابطه با سرقت مطرح نشده نه، آمار سرقت خانه در محدوده كلانترى ما كم است. سروان چند نكته را در دفترچه اش يادداشت كرد و وارد ساختمان شد. خانه كاملاً به هم ريخته بود. لكه هاى خون روى زمين مقابل در ورودى نمايان بود. دختر جوانى روى مبلى نشسته وبى تابى مى كرد. سروان قاسمى گشتى در خانه زد. افسر كلانترى به دختر جوان اشاره كرد و گفت: نوه مقتول است امروز همراه نامزدش به ديدن پدر بزرگ آمده بود اما دختر بيچاره با جسد پدر بزرگش روبه رو شد. سروان از گروهبان خواست ساغر را براى بازجويى به كتابخانه بياورد. دختر جوان در حالى كه اشك هايش را پاك مى كرد وارد اتاق شد. سروان از ساغر خواست ماجرا را تشريح كند. دختر جوان در حالى كه سعى مى كرد تمركزش را به دست بياورد گفت: امروز براى معرفى نامزدم به اينجا آمدم. پدرم با ازدواج مامخالف بود. مى خواستم از پدر بزرگ بخواهم با پدرم صحبت كند تا با ازدواج ما موافقت كند. حامد پسر خوبى است اما تاكنون نتوانسته كار مناسبى پيدا كند. وقتى وارد باغ شدم همه جا تاريك بود. خيلى ترسيدم. خودم را به عمارت رساندم. چراغ را كه روشن كردم با كريم روبه رو شدم او با پيكرى خون آلود روى زمين افتاده بود. با ديدن اين صحنه از هوش رفتم. وقتى به هوش آمدم پزشك در حال معاينه ام بود. از مأمورى كه در حال بازرسى خانه بود سراغ پدر بزرگم را گرفتم كه او خبر قتلش را داد. باشنيدن خبر دوباره از هوش رفتم. * هنگام ورود به خانه مورد مشكوكى نديديد نه. همه جا ساكت بود. كارآگاه بعد از تحقيق از ساغر به طبقه بالا رفت. پزشك جنايى در حال معاينه جسد بود. مرد ميانسالى با سر باند پيچى شده كنار اتاق ايستاده بود. دكتر به سوى سروان آمد. با جسمى سخت دو ضربه به سرش زده اند كه جمجمه اش را خرد كرده است. * زمان قتل ۲ تا ۳ ساعت قبل. در اين هنگام پسر جوانى وارد اتاق شد. خودش را حامد معرفى كرد. سروان از افسر كلانترى خواست مرد سرايدار كه سر باندپيچى شده اش نشان مى داد ضربه اى سخت به سرش خورده، بيرون ببرد و اظهاراتش در مورد ماجرا را ثبت كند. خودش نيز به تحقيق از حامد پرداخت. * شما قرار بود با ساغر ازدواج كنيد بله. هنوز هم قرار است ازدواج كنيم. * چه ساعتى به اينجا آمديد حدود ساعت ۱۰ شب قرار بود ساغر بعد از چند دقيقه مرا صدا كند، با طولانى شدن غيبتش به موضوع مشكوك شدم. وارد ساختمان كه شدم ساغر را بيهوش روى زمين ديدم. مرد ميانسالى هم غرق در خون كنارش افتاده بود. ساغر را به سالن بردم. با پليس و اورژانس تماس گرفتم. در اين هنگام مرد زخمى به هوش آمد. او با ديدنم خواست به طرفم حمله كند اما قبل از اين كه با چوب دستى اش ضربه اى به سرم بزند خودم را معرفى كردم. وقتى ماجراى قتل پيرمرد را برايم تعريف كرد سريع خودم را به اتاق خواب در طبقه بالا رساندم. پيرمرد غرق در خون روى تختخواب افتاده بود. * اولين بار بود به اينجا مى آمدى بله. قرار بود پدر بزرگ ساغر را راضى كنيم تا با پدرش صحبت كند. * علت مخالفت پدر ساغر چيست مدتى است كارم را از دست داده ام و نتوانستم كار مناسبى پيدا كنم. او هميشه مرا تحقير مى كند و عقيده دارد مرد زندگى نيستم. * سابقه محكوميت كيفرى داريد نه. هنوز به كلانترى هم نرفته ام. * اميدوارم كارمناسبى پيدا كنيد. هيچ سرنخى از قاتل بى رحم در دست نبود. كارآگاه به سراغ كريم رفت تا شايد بتواند سرنخى از جنايت كشف كند. هنگامى كه وارد سالن مى شد كريم را ديد كه از مقابل گروهبان بلند شد و به سوى آشپز خانه رفت. گروهبان در حالى كه برگه اى در دست داشت خود را به سروان قاسمى رساند. * او قاتل را ديده است نه جناب سروان. در حال درست كردن شام بوده كه صداى مشكوكى از داخل باغ مى شنود. به موضوع مشكوك مى شود. براى بررسى ماجرا به سمت باغ مى رود. وقتى در را باز مى كند فردى با جسمى سخت ضربه اى به سرش مى زند و بيهوش مى شود. وقتى هم چشمانش را باز مى كند با ساغر و همسرش روبه رو مى شود. حامد كه سعى مى كرد همسرش را به هوش بياورد با ديدن او مى ترسد... همان موقع بازپرس كشيك جنايى وارد ساختمان شد. سروان نتيجه تحقيقاتش را اعلام كرد. قاضى پس از بررسى محل دستور انتقال جسد به پزشكى قانونى را صادر كرد و از ساغر خواست فردا همراه همسرش و كريم به دادسرا بيايند. هنگام خروج قاضى جنايى، سروان خود را به او رساند. كارآگاه خوشحال از اين كه توانسته بود پرونده اى جنايى را به اين سرعت كشف كند از قاضى خواست دستور بازداشت عاملان جنايت را صادر كند. باز پرس وقتى با ۳ دليل قانع كننده سروان روبه رو شد دستور بازداشت عاملان جنايت را صادر كرد. شما خوانندگان گرامى مى توانيد با اشاره به نام عاملان جنايت و ۳ دليل سروان قاسمى براى كشف راز جنايت در مسابقه معماى پليسى اين هفته شركت كنيد.
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
قتل يك زن
سروان على اشترى به دلايل زير آسيه و بيژنى را به اتهام قتل بازداشت كرد: ۱ـ آقاى بيژنى، همسر مقتول به سروان اشترى گفته بود وقتى تهران آمدم، برادرم خبر قتل همسرم را به من اطلاع داد، در حالى كه آسيه در بازجويى گفته بود زمانى كه آقاى بيژنى در انگلستان بود، خبر قتل همسرش را به او دادم. ۲ ـ آسيه گفته بود، خبر قتل را از روزنامه ها خواندم، پس او از كجا مى دانست كه ۲۸۰ هزارتومان پول نقد و ۶۰۰ هزار تومان تراول چك و چند قطعه طلا به سرقت رفته است. ۳ـ آقاى بيژنى وقتى به اتفاق مأموران وارد خانه شد، در حالى كه او در انگلستان به سر مى برد به محض ورود به خانه بلافاصله به اتاق خواب محل قتل همسرش رفت، او از كجا مى دانست كه جنايت در اتاق خواب رخ داده است. چرا او به اتاق ديگرى نرفت. درحالى كه مأموران به او درباره محل قتل چيزى نگفته بودند. ۴ـ بيژنى به مأموران گفته بود كه با آسيه هيچگونه ارتباط عاطفى ندارد. پس چگونه در غياب همسر و فرزندانش آسيه را به خانه خود دعوت كرد. اسامى خوانندگان معماى پليسى ناهيد شجاعى باغينى از كرج، عليرضا صمدى از اهواز، عبدالرضا دل شب از رامسر، جمشيد طاووسى اصل از كرج، پريسا مختارى نژاد از كرج، شهلا آذرنيا از كرمان، پرويز امامى از تهران، نظر بنفشه روى از قم، موسى ايمان خواه از رشت، ياسر على پور از لاهيجان، پرى آستانه از بهبهان، محسن خوش آمد گو از تهران، محمد حسامى كرمانى از كرمان، على باقرى از تهران، هوشنگ بختيارى از شهريار، عليرضا جابتى از تهران، مريم بيگى زاده از تهران، ايران خسروى از كرمانشاه، پيمان امامقلى از شيراز، عسگر ياورى از خمين، پريچهر محبتى از كرمان، مختار تقى پور از آبادان، سليم مهربانى از گرگان، صادق المى از انديمشك، فريدون سينايى از تنكابن، ايمان زندى از تنكابن، باقر صحرايى از قم، محمد حسين زاده از تهران، بنفشه شريفى از مشهد، حميدرضا قمرپور از قم، حميد داداشى از رشت، مهدى بيگانه از رودسر، حميد شيرى از كرمان، الهه صالحى از كرمان، عبدالكريم ناهيدى از دامغان، محمد عليزاده از اسلامشهر، خسرو متين از بهشهر، ناهيد سپاهى از بندرانزلى، آسيه الله وردى از شيراز، داريوش الله وردى از شيراز، بهارك فتوت از تهران، الناز باقرى از شهررى، فاطمه مصطفايى از مشهد، حميد آزادى از نيشابور، محمد ملكى نيشابور، محمدرضا ملكى از نيشابور، جمشيد آه از رشت، مهدى اشترى از تنكابن، حميد هوشنگى از كرمان، نادر ذوقى از اسلامشهر، اميد نامى از چالوس، امير يدى از كرج، منوچهر شاهرخى از كرج، مجدالله پيوندى از كرج، صالح مختارى از قم، جاسم عبداللهى از قشم، شهاب اخترى از شاهرود، اختر زمانى از تهران، اقدس قلى پور از اسلامشهر، محمدرضا خسروند از تهران، گلنار قنبرى از شهررى، بابك مژده اى از تهران، شاهرخ اميرى از كرج، ليلا فولادى از تهران، رضا حميدى از شهررى.
|
|
|
|
|
عشق خونين
|
|
|
[خسرو مبشر]
ماجراى اين جنايت كه در پرونده اى در دادسراى جنايى ثبت شده از روزى آغاز شد كه پوريا براى خريد لباس پائيزى به فروشگاهى در اطراف ميدان ونك رفت. ـ سلام خانم، يك پيراهن شيك كه رنگش مناسب چهره ام باشد، مى خواهم. ـ بسيار خوب، اتفاقاً چند روز قبل يك سرى جنس خوب برايمان رسيده. اميدوارم رضايت شما را جلب كند. دختر جوان تعدادى بلوز و پيراهن با رنگ هاى مختلف روى ويترين گذاشت و درباره هر كدام از آنها توضيح مى داد. در عين حال دائم از جنس پارچه ها و دوخت شان تعريف و تمجيد مى كرد. فروشنده: شما خيلى با سليقه هستيد، چون بهترين لباس هاى ما را انتخاب كرده ايد. پوريا هنوز مشغول بررسى و نگاه كردن بود كه ناگهان با يك سؤال غيرمترقبه دختر فروشنده سرنوشتش دگرگون شد. مطمئن باشيد نامزد يا همسرتان از انتخابى كه كرده ايد راضى خواهند بود. چطور چون آقايان در اوايل زندگى مشترك و يا دوران نامزدى خيلى به خودشان مى رسند. اما خانم ما از اين شانس ها و اقبال ها نداشته و نداريم. ضمناً كيه كه زن ما بشه!... با پايان اين جمله هر دو به خنده افتادند. هنگامه كه با دخترهاى امروزى حسابى فرق داشت آنقدر جذاب بود كه نظر پوريا را با همه غرورش به خود جلب كرد. او خونگرم و مهربان و خوش اخلاق به نظر مى رسيد. البته با همه مشتر ى هاى خود عادى و خوب و متين برخورد مى كرد. با وجودى كه مى گفت و مى خنديد، اما به كسى اجازه نمى داد كه به دنياى ناگفته و خاموشش وارد شود. دنياى مرموزى كه بالاخره نورى در آن تابيد. پوريا دو لباس را با سليقه و نظر هنگامه انتخاب و خريدارى كرد. سكوتى مرموز و پرهياهو در مغازه حكمفرما بود. از آن روز به بعد رفت وآمدها ادامه يافت و هنگامه براى آمدن پوريا لحظه شمارى مى كرد. پوريا نيز همين طور و پس از مدتى آنها نخستين قرار ملاقات را گذاشتند. قرارهاى بعدى هم يكى پس از ديگرى ادامه داشت. هنگامه هم در اين مدت جرأت پيدا كرده بود كه مسير زندگى اش را تغيير دهد. ديدارهاى هفته به هفته به ملاقات هاى روز به روز و تلفن هاى مكرر تبديل شده بود سرانجام روز دعوت فرا رسيد. پوريا: هنگامه دوست دارى سرى به كلبه كوچك ما بزنى و زندگى ام را ببينى ـ نه، فعلاً برايم مقدور نيست. اگر اجازه بدهيد به اتفاق خانواده ام به خواستگارى ات بيايم. ديگه از اين ديدارهاى پنهانى خسته شده ام. ـ نه، نمى توانم پيشنهاد تو را بپذيرم. آخه تو از هيچ چيز خبر ندارى. باشه سر فرصت براى تو تعريف خواهم كرد. خواهش مى كنم فعلاً به من كمى وقت بده. هنگامه ترسيده بود. به همين دليل با وجود علاقه اى كه به پوريا داشت به او پاسخ منفى داد. او به خاطر سعيد به پوريا نه گفته بود. سعيد نه خلافكار بود و نه شرور بلكه عاشق و دلباخته هنگامه بود. او روزگارى به عنوان شاگرد در كارگاه تراشكارى پدر هنگامه كارگرى مى كرد. اما با زيركى و سوء استفاده از ضعف پدر هنگامه توانسته بود طى چند ماه ريزه كارى هاى تراشكارى را ياد بگيرد و در كارش مهارت بيابد. پدر هنگامه نيز با دوستان ناباب خود مثل هميشه در پى خوشگذرانى هايش بود. او نيمى از عمرش را پاى منقل گذرانده بود. به همين خاطر هم آنقدر ترياك دود كرده بود كه مبلغ قابل توجهى بدهى بالا آورده بود. او چاره اى نداشت جز اين كه به شاگردش كه در مدت كوتاهى يك استادكار ماهر شده بود، تكيه كند. اتفاقاً سعيد هم با مشاهده شرايط صاحب كارش با تلاش شبانه روزى تمام كارهاى كارگاه تراشكارى را انجام مى داد. به همين خاطر همه مشتريان را راضى و خشنود نگه مى داشت. او همزمان با پرداخت دستمزد كارگران، بخشى از بدهى پدر هنگامه را نيز تسويه كرد و بنابراين صاحب سه دانگ از كارگاه تراشكارى و شريك پدر هنگامه شد. پس از مدتى سعيد از دختر شريكش خواستگارى كرد اما دختر با وجودى كه پدر معتادش راضى به ازدواج او و سعيد بود، پيشنهاد وى را رد كرد. هنگامه كسى را جز پدرش نداشت. پدرى كه هر روز در گرداب اعتياد بيشتر فرو مى رفت و زندگى اش را از دست داده بود. سعيد نيز براى اين كه به هنگامه برسد، بدهى پدر وى را كه هر روز بيشتر مى شد مى پرداخت. كار به جايى رسيد كه پدر هنگامه كارگاه تراشكارى و خانه اش را از دست داد. هنگامه هم چاره اى نداشت جز اين كه پيشنهاد ازدواج سعيد را بپذيرد. اما او سه شرط براى خواستگارى گذاشت. اول اين كه پدرش سلامتى خود را به دست آورد، بعد هم كارگاه تراشكارى سابق پدرش به او بازگردانده شود و سومين شرط هم تعيين سه دانگ از خانه سعيد به عنوان مهريه بود. او پس از چند روز شرط هاى هنگامه را پذيرفت. اما وى مى بايستى حدود يك سال صبر كند تا به خواسته اش برسد. موضوع آشنايى پوريا و هنگامه هم درست سه ماه بعد از تعيين شروط و قول و قرارهاى عروسى رقم خورده بود. اما همان زمانى كه هنگامه به پوريا جواب رد داد او ناپديد شد و ديگر هم بازنگشت. هنگامه نيز مانند پائيز پژمرد و خشكيد. پائيز و زمستان گذشت. بهار سال بعد هنگامه از فروشندگى دست كشيد و مانند يك زن خانه دار تمام روزش را در پختن، شستن و پرستارى از پدر بيمارش مى گذراند. پدرى كه حالا ديگر نفس هاى آخرش را مى كشيد. بيمارى پدر بهانه اى بود كه او قرار ازدواج خود با سعيد را به تعويق بيندازد. اما هنگامه چشم انتظار پوريا بود كه يك روز وارد خانه شان شود. روزها مثل برق و باد مى گذشت، كه ناگهان جوانى به او سلام كرد. ـ سلام هنگامه ... بله حقيقت داشت، هنگامه صداى پوريا را مى شنيد. او همان طور با وقار و متين كنارش بود. هنگامه مات و مبهوت به عقب برگشت و پوريا را مقابل خود ديد. آنها همديگر را دوباره يافته بودند، نه در پارك، نه در كافى شاپ ها و نه در فروشگاه پوشاك كه براى نخستين بار همديگر را ديده بودند، بلكه آن دو در بهشت زهرا همديگر را به طور اتفاقى ملاقات كردند. هنگامه بر سر مزار پدرش ايستاده بود و روزگار كودكى و زخمه هاى پدرش را مرور مى كرد كه صداى عشق گمشده اش را شنيد. پوريا هم داغدار بود. داغدار مادرش. تنها مونس و همدمش. مادرى پولدار و ثروتمند كه حالا تمام دار و ندارش به پوريا رسيده بود. هر بار كه هنگامه بر سر مزار پدرش مى رفت، او هم به بهانه ديدار مادر راهى گورستان مى شد. هر چند پوريا پس از شنيدن جواب رد از هنگامه قسم خورده بود كه ديگر سراغ او نرود اما وى هر روز به طور پنهانى از دور هنگامه را مى ديد و كم و بيش در جريان مشكلات زندگى اش قرار داشت. اما جرأت نمى كرد به او نزديك شود. پوريا مدتى بعد پيشنهاد ازدواجش را مطرح كرد. اما اين بار هنگامه نه نگفت و راز خود و سعيد را براى پوريا بازگو نكرد وپوريا هم شادمانه در تدارك جشن خواستگارى و نامزدى بود و تصميم گرفت بعد از سالگرد پدر هنگامه و مادر خود، مراسم نامزدى را به طور رسمى برگزار كند. اما هنگامه نمى دانست چگونه رازى را كه در سينه داشت براى پوريا بازگو كند. اين درحالى بود كه نمى توانست به سعيد بگويد كه ديگر حاضر به ازدواج با او نيست. سرانجام اين اتفاق افتاد.خبر قول و قرار ازدواج هنگامه و پوريا از سوى يكى از آشنايان به گوش سعيد رسيد. او دلچركين و خشمگين از اين قضيه با هنگامه صحبت كرد. دختر جوان شايعه هايى را كه سعيد شنيده بود تأييد كرد و گفت: «حاضر به ازدواج با تو نيستم. مرا فراموش كن. ما به درد هم نمى خوريم.» سعيد با عصبانيت به حرف هاى هنگامه گوش كرد بعد هم به او گفت: چوب اين رفتار و بى مهرى ات را مى خورى. به من خيانت كردى. عشق و علاقه ام را به بازى گرفتى. مطمئن باش اين كارت بدون پاسخ نخواهد ماند. دوماه از اين ماجرا گذشت. در نيمه هاى يك شب بهارى مأموران كلانترى هنگام عبور از خيابانى در شرق تهران با خودروى پژويى روبه رو شدند كه چراغ هايش روشن بود. خودروى گشت پليس با چراغ خاموش و به آرامى به سوى خودروى پژو رفت و در نزديكى آن توقف كرد. دو تن از مأموران از خودرو پياده شدند و اطراف آن را با دقت بررسى كردند. ناگهان با پيكرهاى خون آلود و بى جان دختر و پسر جوانى مواجه شدند. مأموران با مشاهده دو جسد از طريق بى سيم گزارش كوتاهى به مركز مخابره كردند. ||| ساعتى بعد سعيد در كارگاه تراشكارى با حالتى پريشان و عصبانى پى در پى به سيگارش پك مى زد. در حالى كه دو مرد در برابرش ايستاده بودند. يكى از آنها گفت: ـ آقا ما كارمون تموم شد. هر دوى آنها را همان طور كه گفته بوديد سر به نيست كرديم. اين هم انگشترى آن دختر خانم و ساعت مچى آن پسره! سعيد مات و مبهوت به انگشترى خونين هنگامه نگاهى انداخت و به آرامى گفت: تو منو وادار به اين كار كردى. تو عشق مرا ناديده گرفتى. بعد هم بارش قطره هاى اشك چشمان او را خيس كرد. او از جيبش يك چك تضمين شده درآورد، به آنها داد. دو آدمكش اجير شده هم بلافاصله آنجا را ترك كردند. فرداى آن روز كارآگاه ويژه قتل در حال تحقيق درباره قتل هنگامه و پوريا بود كه تلفنى به او اطلاع دادند يك جوان ۳۲ ساله به نام سعيد در يك كارگاه تراشكارى خود را حلق آويز كرده است. بعد هم از وى خواسته شد براى تحقيق درباره اين حادثه به كارگاه تراشكارى برود. * يك ماه بعد كارآگاهان با به دست آوردن سرنخ هايى دو مزدور آدمكش را در قهوه خانه اى در جنوب تهران شناسايى و دستگير كردند. آنها هم اعتراف كردند با دريافت ۳ ميليون تومان از سعيد، پوريا و هنگامه را به قتل رسانده اند. دادگاه به استناد دفاعيات متهمان و مستندات پرونده، آنها را به دوبار قصاص نفس ـ اعدام ـ محكوم كرد و حكم اعدام شان هم از سوى قضات ديوان عالى كشور تأييد شد. قاتلان هنگامه و پوريا سرانجام به دار مجازات آويخته شدند.
|
|
|
|
|