پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۶ - ۲ ذيحجه ۱۴۲۸
Thu, Dec 13, 2007
آيينه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
ويژه جنبش دانشجويى وعدالتخواهى۱
ويژه جنبش دانشجويى وعدالتخواهى۲
ويژه جنبش دانشجويى وعدالتخواهى۳
ويژه جنبش دانشجويى وعدالتخواهى۴
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
يادمان
ماجرا
خانواده
يادداشتى براى چهلمين روز
روايت هايى از حميد رضا شكار سرى و محمد دهقانى
يادداشتى براى چهلمين روز
تنها تو مى مانى، ما مى رويم از ياد...
334374.jpg
] فرزاد زادمحسن [

۱- قيصر! چلهم تو هم رسيد، اين را فقط خواستم به يادت آورده باشم وگرنه در آنجا كه تويى، ديگر حرف و حديثى از شب ختم و هفت و چهلم و سالگرد نيست، يادت آوردم كه چيزى هم از حكايت حال ما بدانى... اينجا هنوز هم تهران است و حال همه ما هم خوب است. خوبتر از آن كه بتوان فكرش را كرد. ريه هايمان را با هواى مسموم بودن، عقد اخوتى دائم بسته و نفس را از هر جايى و به هر قيمتى ارتزاق مى كنيم. شهر در رخوت پائيزى اش به خلسه رفته و ما «همچنان دوره مى كنيم، شب را و روز را»... جهان، فقط چشم هاى تو را كم دارد، اين درست اما دليلى هم ندارد كه توفانى از جايى ديگر بيايد و همه اين تكرارها و تباهى ها را با خودش ببرد، همه چيز به شكل عجيب و حيرت انگيزى هميشگى و معمولى است. گناه از ما بود كه براى دنياى پس از تو فكرى نكرده بوديم...
قيصر! از آنجا چه خبر مى دانم كه گوش هاى ما هنوز محرم نيست، مى دانم كه اين حافظه هاى حقير، ديگر تنها به كار ياد آوردن همين چيزهاى پيش پا افتاده هر روزه مى آيد، نه آن صداى ناگهان، مى دانم... اما، بگو اين چهل روز كجا رفتى بگو كوله بار دردهايت را كجا زمين گذاشتى بگو با كدام بال به بالاى لامكانى آن ابديت محض بار انداخته اى، بگو رنج هاى متبلور جان توفان زده ات را در بستر كدام صبر و سكون، به ساحل رسانده اى، بگو... هرچند مى دانم كه هنوز محرم اين خاموشى بزرگ كه فراسوى همه گفتن هاست نشده ايم.
قيصر! از آن بالا نگاه كن! ببين كه آدم ها چقدر از سر و كول هم بالا مى روند اين چهل روز كه عكسى، خاطره اى، حكايتى، نقلى، حديثى تازه و دست اول و منتشر نشده! رو كنند از بودن با تو! لبخند تو را، غم هاى هميشه همراه تو را كه از جنس جان تو و آن جنون قدسى ات بود كه در حوصله هيچ حجم زمينى نمى گنجيد در اندازه حقير مردمك هاى تنگ و قاب هاى بسته و تعريف ها و مرثيه هاى حقارت بارشان محبوس كردند. از شانه هاى تو بالا رفتند تا خودشان را اثبات كنند. در خيالشان حتى خاطره ساختند،
آدم هايى كه با تو نبودند، حتى يك لحظه هم تا بودى نخواستند كه با توباشند.اما...
۲- خوشبختانه آنچه از قيصر به مثابه ميراث نزديك به سه دهه شاعرى و حضور مؤثر در عرصه نقد ادبى و نيز سلوك استادى او باقى مانده امتداد يك سير تحول و تكامل انديشه و معرفت شاعرانه را ترسيم كرده و بستر مطالعاتى و تحليلى قابل توجه و ماندگارى را براى ما و آيندگان به جا گذاشته است. قيصر را نبايد با تنگ نظرى و تعصب و معيارهاى غير حرفه اى ديد و سنجيد و كارنامه شاعرى اش را ارزيابى كرد. قيصر نه فقط قيصر «تنفس حج» است و نه تنها قيصر «دستور زبان عشق»، قيصر امين پور هم شاعر جوان آرمانگراى مخلص دلسوخته سال هاى اول انقلاب است كه مؤمنانه و با باورى عميق و صادقانه شعر مى گويد و در حوزه هنرى و در حلقه چند هنرمند از جنس خودش مى خواهد آن حقيقتى را كه در انقلاب رصد كرده، با شعرش تجلى دهد، همان طور كه آن ديگران در نقاشى ها يا فيلم هايشان مى خواهند حرفى از جنس ديگرى بزنند. اين شور و خلوص و تعهد و دردمندى و دين باورى و روح حماسى و آرمانگرانه از سر مجذوب شدن به شعارها و هياهوهاى زودگذر نبود. از عمق جان و ايمان و از منتهاى بينش و بصيرت و افق اشراق و الهام درونش برخاسته بود و درست به دليل همين اگرچه خوشايند خاطر بسيارى نباشد، با همه صدق عاطفى و زيبايى شناسانه اش شعر است نه شعار... حذف «تنفس حج» از كارنامه شاعرى امين پور گرهى از كار نخواهد گشود و اتفاقاً در ميان غزل ها و رباعى هاى اوليه او در سال هاى آغازين انقلاب و جنگ، بسى نمونه هاى درخشان و ماندگار هم هست كه تا امروز از گزند زمان مصون مانده است و به باور من همچنان خواهد ماند، چرا كه وراى موضوع و مضمون، واجد آن مشرب و معنا و افق شاعرانه است. به موازات تكامل دانش و دريافت ادبى و وجهه دانشگاهى و آكادميك و تسلط هرچه بيشتر او بر حيطه هاى نقد و تئورى و نيز پختگى و غناى انديشه و سلوك شعرى، با گسترش دامنه هاى ادراك معنايى، زيبايى شناختى و هستى شناسى شاعرانه در كارش مواجهيم كه به موازات فعاليت هاى او در حوزه تحقيق و تدريس و مطالعات جدى در حيطه نقد ادبى گام به گام يك سير تكاملى را پيش چشم مى نهد كه در نهايت به قيصر «دستور زبان عشق» مى رسيم.
از تنفس صبح تا دستور زبان عشق تنها آنچه تغيير كرده، كمال يافتگى اين ادراك و تعميق حس و باور و سلوك شاعرانه در تفسير معناى هستى و در نگاه به انسان و ديگر حقيقت هاى ناب وجودى است. اين سير و سلوك و اين صيرورت و «شدن»، اين حركت و تكاپو و جست و جو كه در دفتر نخستين، بيشتر در سطح و صورت و احساس است با گذر از «گلها همه...» كه در بارانداز عشق و آرمان هاى انسانى و تعمق در ذات زيستن و احساس و ادراك از حقيقت وجود و انديشه به آن در لايه ها و سطوحى ديگر لنگر مى افكند ، در «دستور زبان...» به نهايت مى رسد. يعنى يك شماى كلى و نماى در دسترس و قابل تأمل و ارزيابى واقع بينانه و نسبتاً دقيق از منظومه اين مشرب و سلوك و دريافت به دست مى دهد. در «دستور زبان...» يك معدل و محصل قابل اطمينان داريم كه تكامل منظر معرفتى و هستى شناختى شاعر را نشان مى دهد. ايجاز و مينى ماليسم حاكم در شعرها، رسوخ در ماهيت و معناى پديدارها و حقايق هستى همچون زندگى، مرگ و... نگاه عام تر و انسانى تر و جهانشمول تر شاعر، پديده اى چون «عشق»، تلخ انديشى ناشى از تأمل و توغل ذات شناسنامه و شبه فلسفى و انديشگرانه در باطن حيات و در نهايت، صيد لحظه هاى فرار و به شدت شاعرانه و بيان اين حالات و آنات در تصويرهايى گذرا و قطعه هايى كوتاه و نيز پختگى و غناى زبان و موسيقى شعر كه به نحوى ته نشين شده و درونى و مبتنى بر موسيقى پنهان واژه و ضرباهنگ سيال كلمات به كشف آن لحظه ها و جوهره هاى شعرى نائل شده است و اين البته با اوج معهود و مورد انتظار از شاعرى چون قيصر امين پور فاصله داشت و اگر مرگ...
۳- جريان يا بهتر بگويم جنجال مطبوعاتى اين چهل روز بر سر قيصر حكايت از يك «بحران» دارد. اين كه كسانى بى هيچ نسبت و ربط و تعلقى با فضا و منظومه شعر و شخصيت قيصر خود را به او يا - او را به خود! - منتسب كنند و با حصر و تحديد و تقليل و حذف و گزينش دلخواه و غيرمنصفانه از كليت حضور او، سهمى و نفعى از آن خود كنند و جمعى ديگر نيز بى حداقلى از انصاف و به غرض، شائبه حكومتى بودن به شعرهايش بزنند و از آن سو، ديگرانى هم با وجهه شبه تئوريك اما با يك روش شناسى شتابزده و رفتار ژورناليستى در پى اثبات اين مدعا برآيند كه اگر شعر، يك اتفاق زبانى است پس شعرهاى قيصر در خوشبينانه ترين حالت، تنها يك نثر و گزارش منظوم است و فاقد هرگونه پارادايم شناخت و هستى شناسى و هندسه ادراك شاعرانه در قالب يك گفتمان و منظومه زبانى، معنايى فراگير و تثبيت شده و سامان يافته و در اين ميان بسيار از آن كسان كه بسيار محق بودند تا در باب او ديد و داورى خويش را عرضه دارند دم دركشيدند و به انتظار فرصتى ديگر كه در آن اين هياهوها فروكش كند خاموش ماندند. اين همه در كل، تصوير يك بحران را تداعى مى كند. بايد انديشه اى كرد كه شخصيت و ميراث قيصرهايى ديگر چنين در آشفته بازارى كه بپا شد به حراج نرود. ميراثى كه به تماميت اين قوم متعلق است و نه به هيچ جبهه و جريان و گرايش خاص.
۴- قيصر، چهل روز و شب بى تو سر كرده ايم، چله نشستن هاى ديگر در راه است. ما مى مانيم با همين دلواپسى ها و دغدغه هاى حقير و تو از فراسوى اين فصل هاى هرزه عقيم سر در جاودانگى برداشته به اين دنياى كوچك ما لبخند مى زنى همان لبخند غمگين تلخ ماه هاى آخر را... دفتر دلتنگى هايت را ورق به ورق، باد برد به آن سوى اين تصورهاى تباه، ديدن هاى حقير و پرسه هاى گم... اين روزها خيلى ها سعى كردند ازشانه هايت بالا بروند. شانه هايى كه زير كوهى از درد، همه نجابت تحمل بود. اما؛ اين روزها مى رود. ما همه مى رويم با همه اين حرف ها و گلايه هاى كوچك، با همه اين مرثيه ها و غزلگريه هاى كوچك، زيادى كوچك... ببخش كه وقت عزيزت را گرفتيم قيصر، مى دانم كه مى بخشى، اين مزاحم شدن ها و وقت گرفتن هاى گاه و بيگاه، اين سماجت هاى هميشگى...
مثل آن روز كه داشتى از در خيابان قدس مى رفتى بيرون، دير رسيده بودم. انگار خسته تر از هميشه، رنجورتر... دلم نيامد اما كه حرفم را نزنم، يك كار وقت گير كه حرف و طاقت زيادى از تو مى گرفت، گفتى كه خسته اى، حواله دادى، وقتى كه جسمت از رنج مهلك اين عذاب ناگزير و بيمارى هميشه... اما دلت نيامد. برگشتى، گفتى: نه، مثل اين كه امروز هم بايد يه دو ساعتى... شرمنده شدم، گفتم نه، تو اما برگشته بودى، كنار آن درختچه ها، جايى كنار آن نرده ها .... ديرتان شده استاد، مى خواستيد برويد، من سر راهتان را گرفتم... اما تا همه حرف هايت را نمى زدى نمى خواستى بروى، آن روز مثلاً حالت خوش نبود و مى خواستى زودتر بروى و من... مى دانم كه مثل همان روز و مثل خيلى روزهاى ديگر مرا مى بخشى، با همان بزرگوارى و گذشت... با جان مواج متلاطمت كه اينك از آنسوى عدم، آنسوى جاودانگى، آنسوى همه پندارها كران گرفته ما را ببخش. ببخش كه براى دنياى بزرگت، كوچك بوديم، همه آنها را هم كه چنين ديدند ببخش، مى دانم كه مى بخشى قيصر امين پور عزيز... .
از خاك ما در باد بوى تو مى آيد
تنها تومى مانى ، ما مى رويم از ياد
روايت هايى از حميد رضا شكار سرى و محمد دهقانى
قيصر
و شعرانقلاب
334359.jpg
درآمد : زنده ياد قيصر امين پور و يارانش همچون سلمان هراتى و سيد حسن حسينى از بنيانگذاران شعر انقلاب به شمار مى روند كه جريان شناسى شعر پس از انقلاب بدون بررسى جايگاه او و آثارش و همچنين سير تحول انديشه و هنرش امكان پذير نيست. پاسخ به اين دو پرسش بنيادى را از نگاه دكتر محمد دهقانى به عنوان يكى از اساتيد دانشكده ادبيات كه از همكاران زنده ياد امين پور در حوزه تدريس ادبيات و شعر معاصر و حميدرضا شكارسرى به عنوان يكى از شاعران انقلاب پى گرفته ايم.


در رابطه با جايگاه قيصر اگر بخواهيم صحبت كنيم مثالى به ذهنم مى رسد كه براى روشن شدن بحث مطرح مى كنم. نيما شعر نيمايى را ايجاد كرد اما بهترين شعرهاى نيمايى را نگفت. اما جايگاه او به دليل اين كه بهترين شعرهاى نيمايى تاريخ شعر ما را نگفته متزلزل نمى شود. به اين دليل كه بعضى از شاعران در طول عمرشان در حكم نقطه عطف هستند در شعر زمان خودشان. يعنى بعد از آنها شعر جهت ديگرى پيدا مى كند، يا با آنها شعر جهتش را تغيير مى دهد، يك روال تازه را انتخاب مى كند. اما لزوماً خود آن نقاط عطف نمونه هاى شاخص را ارائه نمى دهند، مثل نيما. با اين وضع مى توان به سراغ قيصر و كارهاى او رفت. پيشنهادهايى كه قيصر و يارانش به قوالب كلاسيك شعر روزگار ما مى دهند، پيشنهاداتى است كه به واقع اين قوالب را احيا مى كند. يعنى به معناى واقعى كلمه ما بعد از شعراى سبك عراقى يعنى صد ها سال قبل يك غزلسراى متفاوت نداريم با وجود اين كه غزلسرايان زيادى در سبك بازگشت در غزل معاصر داريم چهره هاى نامدارى مثل رهى معيرى، هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهانى، حسين منزوى و . . . اما هيچ كدام از اين ها در جهت غزلسرايى تغيير نداده اند. اما قيصر با غزل هاى تنفس صبح زبانى را وارد غزل مى كند كه قبل از آن بى سابقه بود. يعنى ما زبانى اينقدر نزديك به ديپلماسيون طبيعى زبان نداريم. يعنى اين تلاش ها از شعر مشروطه آغاز مى شود و توسط شاعران غزلسرايى همچون شهريار، ابتهاج، منزوى و بهمنى پيگيرى مى شود اما در تنفس صبح نتيجه آن تلاش ها ديده مى شود، غزل هايى با زبانى شسته و رفته. به اين ترتيب غزل هاى متفاوتى در تنفس صبح مى بينيم. تنها ارزش كار قيصر همين غزل ها نيستند، بلكه راهى است كه به شعر كلاسيك ما نموده است. راهى كه قوالبى مقل دوبيتى و رباعى و غزل را احيا مى كنند. من اذعان دارم كه تعداد غزل هاى درخشان امين پور بعد از تنفس صبح كم مى شود يعنى روند تكاملى غزل امين پور بعد از تنفس صبح و آينه هاى ناگهان يك روند صعودى نيست، اگر چه نزولى هم نيست. روند ثابتى است كه در حال تكامل نيست. اما تك غزل هايى كه در همين كتاب هاى آينه هاى ناگهان و گل ها همه آفتابگردانند وجود دارد نشان مى دهد آن حركت كه با تنفس صبح شروع شده بود، ادامه پيدا مى كند. يعنى پيشنهادات تازه در نوع به كارگيرى زبان، تشبيه سازى و تركيب سازى در غزل هايش. بدين ترتيب من گمان مى كنم كسانى كه نقش قيصر را در شكل گيرى و احياى قوالب كلاسيك بعد از انقلاب ناديده مى گيرند اولاً بى انصافند و ثانياً احتمالاً تنفس صبح را نخوانده اند و اكتفا كرده اند به كارهاى آخر او يعنى گل ها همه آفتابگردانند كه به نظر بنده نسبت به تنفس صبح افت دارد، يعنى قدرت و قوت كارهاى تنفس صبح و تا حدى آينه هاى ناگهان در آنها نيست. به اين ترتيب بايد ديد تاريخى داشت و با ديدى تاريخى و سبك شناسانه به آثار قيصر نگاه كرد.
همچنين سير تحول آثار امين پور را به دو گونه مى توان بررسى كرد. يكى اين كه تحوّل كار امين پور را كتاب به كتاب بررسى كنيم، كه به نظر بنده اگر نگوييم روند آن نزولى است روندى غير تكاملى دارد. بعد از تنفس صبح و آينه هاى ناگهان ما صعود تكاملى در كتاب هاى قيصر نمى بينيم اما تك غزل ها و تك شعرهايى در خشان در ادامه روند شعرهاى تنفس صبح و آينه هاى ناگهان نشان دهنده اين است كه او لزوم تحول و تكامل را حس كرده است و نشانه هايى از تكامل در آثارش ديده مى شود اما كليت كتاب ها روند روند تكاملى را نشان نمى دهد. شناسايى اوج و قله قيصر بخصوص در تنفس صبح و آينه هاى ناگهان قابل تشخيص است.
334398.jpg
جايگاه آثار امين پور در مجموع در مقايسه با شعر بعد از انقلاب از نظر من به عنوان مدرس ادبيات و شعر معاصر در رده اول است. علتش هم اين است كه در آثار او تحول ديده مى شود، تحول طبيعى كه معمولاً در كار هر هنرمند پويا و صاحب سبك و تفكر ديده مى شود.
امين پور تا پايان جنگ يك يا دو مجموعه در كوچه آفتاب و تنفس صبح را چاپ كرده است كه تغيير را در تنفس صبح نسبت به مجموعه اول مى بينيم. بعد از آن امين پور سه دفتر شعر آينه هاى ناگهان، گل ها همه آفتابگردانند و دستور زبان عشق را منتشر كرده است. يعنى اگر ما كارنامه شعرى امين پور را از لحاظ كميت در نظر بگيريم بيشتر مربوط به بعد از جنگ است. به لحاظ كميت راست اين است كه شعرهاى او بعد از جنگ قوى تر و هنرمندانه تر مى شود به لحاظ انديشه و حتى تفكر فلسفى عميق تر و انسانى تر مى شود و آنگاه كه از دايره بسته زمان و فضا و ايدئولوژى خاص بيرون مى آيد گسترش پيدا مى كند و آنقدر انتشار پيدا مى كند كه انگار تمام انسان ها و همه مكان ها و زمان ها را دربرمى گيرد و به شعر، به ما هو شعر نزديك مى شود. يعنى اگر ما تصوير آرمانى كاملى از شعر در نظر بگيريم شعر امين پور هر چه به پايان عمر او نزديك مى شود به آن تصوير آرمانى شبيه تر مى شود و اين طبيعى است در هنرمندى كه پويايى دارد. باز اين شعر دوره دوم كه از نوع نگاه مكتبى و ايدئولوژيك به جنگ و انقلاب فاصله مى گيرد - نه اين كه جنگ و مسائل مربوط به انقلاب و جنگ در ان غايب باشد بلكه شكل و جلوه اى ديگر پيدا مى كند - شعر او در اين دوره به تمام هستى و انسانيت گسترش پيدا مى كند و بن مايه هاى فلسفى عميق ترى مى يابد.
334341.jpg
آثار دوره دوم را هم مى توان به دو بخش تقسيم كرد. يكى نگاهى كه امين پور قبل از حادثه تصادفى كه برايش رخ داد به هستى دارد و نگاهى كه بعد از آن دارد. به نظر من شعرهاى امين پور بعد از آن حادثه و مشكلات پس از آن، از لحاظ انديشه قوى تر مى شود، علتش هم از نظر من اين است كه او درمى يابد مسائلى كه در زندگى وجود دارد و ذهن همه ما را به خود مشغول داشته است در برابر دردهاى بزرگ بشرى چقدر حقير مى شوند.
امين پور هم مثل هر آدم ديگرى با مسائل معمولى زندگى سرو كار داشت و به آنها واكنش نشان مى داد، اما وقتى آن حادثه برايش اتفاق افتاد انگار آنقدر فاصله گرفته بود از اين مسائل كه گويا حقيقت ديگرى را مى ديد كه همه اين ها برايش هيچ بود. نمى دانم آن حقيقت چه بود و او آن را چگونه مى ديد اما بازتاب اين حقيقت در نگاه و كردارش مشخص بود و اگر مهمترين كردار هنرمند را اثر او بدانيم يعنى كار هنرى كه مى كند و مهمترين عمل امين پور را شعر او، اين قضيه در شعرش ديده مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |