دردهاى من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
«چامه وچكامه» نيستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز«ناى جان» برآورم
دردهاى من نگفتنى
دردهاى من نهفتنى است
دردهاى من
گرچه مثل دردهاى مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمى كه چين پوستينشان
مردمى كه رنگ روى آستينشان
مردمى كه نام هايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان
درد مى كند
نام قيصر امين پور در سه دهه گذشته بارها، به عنوان يكى از بزرگترين شاعران نوگراى معاصر كه شعرش خاستگاه كمال انسانى را دارد، برده شد، نام اين شاعر بلند آوازه با آن حكمت معنايى كه در شعرش موج مى زند، نيازى به تكرار دوباره ندارد. اين شاعر و اديب و حكيم كه حضورش بصورت بارقه اى در شعر معاصر حسرت انگيز شد، در عين همه آفاق شعرى و معنايى انديشه اى كه درگستره و حجم شعرى اش وضوح دارد، خود هيچگاه حاضر نشد كه خويشتن را شاعر بخواند و يا بداند.
قيصر امين پور در سال ۱۳۳۸ در روستاى گتوند دزفول در خانواده اى بومى و آئينى پا به عرصه وجود گذاشت كه در عين حال با طبيعت، سخت آشنايى كامل داشت و آوازهاى اسلاف شعر روزگار خويش را در نجواى شروه سرايان بومى اش مى شناخت و حضورش در مقطع شكل پذيرى تحولات زيربنايى دهه ۴۰ و ۵۰ در ايران موجب آن شد كه با زيربناى فرهنگ و فلسفه هنر مشرق زمين يك نوآشنايى عميق داشته باشد. او در سفر به تهران، پايتخت شعر نو و در حشر و نشر با شاعران بزرگ زمانه خويش،چون استاد على معلم دامغانى، استاد فقيد سيدحسن حسينى و با ديگرقلندرانى ، چون «يوسفعلى ميرشكاك» كه از زبان شعرى فصيحى برخوردار هستند، پيوندى در اشتراك نگاه و نظر داشت و بارى عظيم را در بيان تعالى انسان در سه دهه شعر معاصر به دوش كشيد و تا سرمنزل مقصود به سلامت رساند. آفاق شعرى قيصر امين پور، اثرى بسيار عميق درگروهى از خواص «غرب شعر» و «شرق شعر» معاصر دارد و كتب و مقالات و خاستگاه روشنفكرانه معاصر او در شعر امروز تا بلاد دور نيز ردپايى تازه در شعر معاصر شرق و غرب را ترسيم كرده است.(۱)
اولين تأثير معنايى شعر قيصر امين پور را درباره بيان وحدت معنايى انسان در شعر او بايد جست وجو كرد.
وى يكى از معدود شاعران معاصر است كه در گستره شعر معاصر و در ميان مفاهيم عرفان شرقى در گستره ادبيات معاصر واقعاً صاحب نظر و اثر است. تمام ابيات، رباعى ها و پاره هاى مصرع اشعار قيصر امين پور در جاى جاى خود درباره شرح حقيقت وجود و بيان تعاليم حقيقت انسان و دعوت او به سوى خويشتن است و نيز، قسمت اعظم اشعار وى راجع است به بيان درد دشوار آدم هاى عصر گذشته، حال و آينده، كه به شكلى در دنياى «تحميق زده» مصرف كالا، مستغرق شده اند و مصرع هاى او مانند تمامى ابياتش و در كتاب گزيده اشعارش، هر يك از مقامات حكمت شرق را در شعر، سراغى مى گيرد. طريق معرفت، ساحت هاى معنوى انسان، شناخت واقعيت هاى وجودى بشر، و نظرى به جهان هاى قديم، تمام آفاق و منزل هاى شعرى اوست. او در اين خاستگاه شاعرانه، كه به حق از مظهر شعور انسانى اين شاعر بالنده منشأ بيانى گرفته است، تصويرهاى روح و لسان ضمير الهى انسان را درنزد حكماى آن و در ديار غريب شرق و در منزلتى رفيع و با آخرين بارقه هاى يقين به جست وجو مى نشيند. آئينه روبرو در شعر امين پور همان كنايه از بيان روحيات، انسان با خويشتن اوست كه در واقع، تصويرى از آشنايى شگرف شاعر با مكتب و سبك معنايى شعر اسلاف كلاسيك ايران زمين دارد.(۲)
بصيرت بى همتاى شاعر در تعمق در معناى اشكال هستى و بيان صورت هنرمندانه شعرى است كه خاستگاهش شعور انسانى دارد و در واقع، درك گفتار اوليايى است كه بدون آشنايى با طريق و روش سلوك آن سالكان براى فهم هستى در اين جهان، هيچ انسانى راه به سرمنزل مقصودى نبرده است. تفحص و مغروق بودن در احوال و آثار شاعران ملل مختلف و در سطح جهان «حال و گذشته» و در عين بصيرت كافى در اصول عرفان و شعر و نيز ورود كردن بر حكمت متعاليه در قلمرو پهناور تمدن مشرق زمين را درگاه مبارزه و دفاع از حقيقت در صورت شعرى براى سراسر جهان سرلوحه بينش نظرى خود قلمداد كردن، از ويژگى هاى شعرى اين اديب فرزانه و شاعر فقيد، قيصر امين پور است.
اگر نقد قيصر امين پور از شعر معاصر و كلاسيك تند و بى رحمانه است، فقط به علت آگاهى او به عظمت رفيع معنايى انسان است كه در هر قدم كه او را به حضيض و فرود و هبوط نزديك ديد آنها را روا ندانست و چنين تفكرى را در ساختار و معمارى شعر وى توهين و بى اعتنايى به مقام انسان دانسته و او را روا نداشته است.
چنين شاعرى در ساحت شعرش روح انسان را به سلامت حقيقت دانسته و او را، رابطه نجات و رستگارى در شعر خواسته است و هميشه با علاقه به خير واقعى انسان، هدف معنوى وجود انسانى را در شعر به معنا كشانده است و به همين جهت است كه تمام گفتارهاى شاعرانه او، شايسته بررسى دقيق و تفاهم كامل و همه جانبه است. با اين مقدمه موجز خواستم يكبار ديگر، توجه شما خواننده گرامى را به اهميت انديشه شاعرانه او در حيات اجتماعى اش و در شناخت تأمل هاى شاعرانه او و در شهودهاى عارفانه او جلب كنم، اهميتى كه در شعر معاصر و زمانه، او مى تواند سمت تمناى شعر را ترسيم نمايد و اين اهميت، مبتنى بر اين واقعيت است كه انسان، خود و شاعر انسان نيز خود بر نمونه صورت الهى خويش در شعر تا جايى به خود نزديك مى شود كه از اتكا به هيچ مخلوقى توقعى، جز رفتارى انسان در مقابل انسان ندارد. چون «اولى» فقط انسان است كه مستقيماً مظهر صورت شاعرانه اوست و اين معنى كه صورت او داراى كمال اساسى هست با چنين نگرشى در متصاعد شدن محتويات تفكرى عميق در صورتى زيبا تر از شعر، تماميت و جامعيت مى پذيرد و اين سلوك شاعرانه اوست. تمام حضورش در حيات، يك اثر هنرى است، چون در «صورت» و در «تصوير» شعرش، هنرمندانه و شاعرانه تر زيست او، تا بينهايت را مشاهده كرد و در پاسخى به طرح سؤالى وادى و جوانب تعين را جبر شعرى و آزادى خشم در برابر شادى نمى شناسد و اين چنين است كه نگرشى نو را در جهان شعر معاصر، «اوئى» «چون قيصر امين پور»، پى ريزى مى كند و در چيستى شعر مى گويد.
«مى خواهم بدانم كه اين تجاهل عارفانه چيست كه ما به شيوه كودكان كنجكاو و يا بزرگترهاى بى حوصله به هرچه كه مى رسيم يك «چيست» به آن مى چسبانيم و از آن يك «چيستان» مى سازيم، و آنگاه با نگاهى عاقل اندر سفيه انتظار داريم كه پاسخ اين است و جز اين نيست «گونه»، بشنويم » و نيز اگر بپرسيم، وزن و قافيه در شعر چيست اين سؤال را مى شود با مراجعه به مراجع و كتاب ها و يا با اتكا به حافظه، پاسخ گفت، ولى اگر كسى بپرسد، علل شكست دل چيست ! چه بايد گفت !
(دفتر گزينه اشعار ـ قيصر امين پور)(۳)
وى معتقد است كه هركس و ديگرى و ديگران هركدام توصيفى، تعريفى، يا تصويرى از شعر به زعم خود داده اند مثلاً «رابرت فراست»، گويى تعريف ايهام را به جاى شعر آورده است، شعر آن است كه چيزى بگويى و چيز ديگرى را اراده كنى، و يا او معتقد است. «دى لويس»، شعر را همان تصوير مى داند و يا ويليام وردزورث آن را تصوير انسان و طبيعت مى خواند و «ولتر» شعر را موسيقى روح هاى بزرگ و حساس گفته است و لامارتين و شكسپير آن را موسيقى درون انسان مى خوانند و برخى شعر را «آتش نهفته»، «شعله فروزنده و جاويدان»، «شعبده بازى» و «بندبازى» با «زبان»، فريب و تقليد و يا لطيفه الهى اش نيز گفته اند، اما چون اويى، قيصر امين پور شما با مراجعه به آثارش مى توانيد هزاران تعريف نو، بديع و توصيف گر انسان از اشعارش جست وجو كنيد ولى تنها چيزى كه از لابه لاى اشعارش ودر تحليل هايش در نخواهيد آورد، «پاسخ به اين سؤال است» كه بالاخره شعر چيست ! (۴)
اما، همين، چون اويى در جايى سروده است.
«ديرى است دلم چشم به راهت دارد
اى عشق، سرى به خانه ما نزدى« !»
در اينجا شاعر در پى جست وجوى چه معنايى است اين چه شعرى است اين چه عشقى است كه بايد بيايد و در بزند و تو را انتخاب كند اين چه معمارى دارد در ساخت كلام و چه صورتى دارد در بيان ايهام عشق !، اين خاستگاه بيان شاعرانه از كجا و از كدام ادراك و يقين شاعرانه منشأ پذير است كه اين چنين آگاه بر زمان، شاعر را به اين اقتدار در كلام وامى دارد ! اين بيان تعالى معانى انسان است در فهم حيات كه خاستگاه تعالى شعر، انسان، شاعر و توصيف هستى را گفته است. و يا آنجا كه شاعر در «حرف هايى» از اين دست در مقدمه گزيده اشعارش گفته است: «راستش، بهترين شعرهاى من آن شعرهايى است كه هنوز نگفته ام و مى خواهم اگر روزى روزگارى خواستن توانستن بود، بگويم. پس صبر كنيد تا آن روز كه از اين غوره ها حلوا بسازم.» منش انسانى و تواضع نگاه شاعر كه ناشر در پاسخ او گفته بوده است، همين سيلى نقد، بهتر از آن حلواى نسيه و وعده سر خرمن، و شاعر كه به پراكندگى اشعارش در مجموعه هاى چاپ هاى پيش بسنده كرده است حكايت مفصلى است!! همين شاعر متواضع در بيان احوال خويش نوشته است: «اگرچه از زمان ورود به دبستان و حتى پيش تر از آن، از زمان ورود به مكتب خانه روستا تا حالا كه سالهاست و تا هر ساله و هر نيم ساله و حتى هر ثلث و ربع، چندين امتحان شفاهى و كتبى و فردى و جمعى را از سر گذرانده ام، ولى مى دانيد كه شب امتحان ما هم، چه شب دراز باشد!! و شب قدر شاگردان تنبل، كه طولانى تر از هزار شب است! ولى اعتراف مى كنم كه در طول تمام اين ساليان، سر جلسه هيچ امتحانى، اين قدر دست و دلم نلرزيده است.» آيا دست و دل شاعر، از ناتوانى صورت در ساختار شعر مى لرزيده است ! آيا از بيان معنى در فهم هستى واهمه داشته است آيا ظرايف و لطايف بيان احساس شاعرانه را، ضعف دانسته است ! آيا كنايه شاعر به زمانه نبوده است ! آيا نگره همواره در معرض آزمايش «حق» بودن كه برخاسته از نگرش و جهان بينى شاعرانه بوده است در پس معناى اين حرف توأم با ايهام شاعر ملموس و توجه دهنده در نگاه شاعر به ديگران نبوده است ! (۵)
آيا چون اويى كه حرف و كلمه و واژه و زبان و احساس و شعور و شاعرى مرام و مسلك و روش و سلوك او بوده است از چنين توصيفى غافل بوده است ! كه صدالبته، نبوده است و عاقلانه و شاعرانه در كلام به تسخير بيان در معنى گشوده است و حرف دلى را بر جماعتى گفته است كه رنگ حقيقت را به زنگار حقيقت وجودى خويش براده و صيقل نداده اند و نيز اين گونه است كه شاعر سروده است.
« وقتى كه طبل شب را
پيشانى تفكر و ترديد
مى كوبد
نام توشيشه،
نام تو شبنم
نام تو دستمال نسيم است
نام تو، چيست (۶)
چيستى شاعر كدام است ! قبل از اين كه بحث خود را ادامه دهيم شايد بهتر باشد «شاعر» و «شعر» را تفكيك نماييم، گرچه حقيقت شعر، برگرفته از وجود و حضور شاعر است و آنقدر شعر به شاعر تعلق دارد كه از حقيقت به پاك بودن، نزديك تر است و بديهى است كه علت همين وضوح، فهم حقيقت از ناحيه شاعر است در نسبت با چيستى شعرو با شاعر و نسبت چيستى دنيا با حقيقت، و واقع، حقيقت شعر، دخالت شاعر در كلمه است. و واقعيت شعر ما در شعور است، يعنى عالم خلاقه است كه شاعر در آن زيست شعرى كرده است.(۷)
و آنجا يك مرتبه وجودى شاعرانه است كه متعالى است و در درون، صورتى لطيف دارد و شكننده، متعلق به اين شاعر و جهان بينى نهفته او، و اين حقيقت داراى قوانين دقيق است و جنبه هاى پرهيبت قهار شاعرانه كه شعر را در عالم انديشه و خيال پرورش مى دهد و اين شعر در واقع تصوير بيان جست وجوى شاعر در عالم شناخت، «چيستى » شعر اوست كه تا استمرار هميشه، تداوم دارد.(۸)
و درد واره هاى شاعر
اين كدامين درد است درد نان يا غم نان كه شاعرانى در پى آن نام و شعر و نان و مقام شعر و انسان و حقيقت شعر و قلم را فروخته اند چگونه شاعرى را در مقام نگاه حاكمى مى توان تربيت يافته بارگاه و دربار و دارالخلافه اى دانست كه رشدى در پناه چنين تفكرى در عرصه اى از تاريخ شعر، صورت پذيرفته باشد !
كدام شعر است كه شاعر درد نان و نام را بر آوازه او سروده باشد و «اويى» چون قيصر امين پور نيز بر سالك چنين روشى، اين چنين شعرى سروده باشد كه نام و نان و عيار و ريال و دلار و درهم سله و وصله و حله را در هم تنيده باشد و به هم دوخته باشد كه ندوخت و ندوخته است و هيچ شيرازه اى را باز نگذاشته است كه اوراق اين دفتر در بيان درد مردم زمانه او صحافى و جلدكهنه شناسنامه هايشان شده است و اين چنين كه شاعر سروده است .
دردهاى من
جامه نيستند
تا ز تن درآورم
«چامه وچكامه» نيستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نيستند
تاز«ناى جان» برآورم
دردهاى من نگفتنى
دردهاى من نهفتنى است
دردهاى من
گرچه مثل دردهاى مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمى كه چين پوستينشان
مردمى كه رنگ روى آستينشان
مردمى كه نام هايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان
درد مى كند
ارديبهشت ۶۷
خويش شاعر كه خاستگاه شعرى او را رقم زده است در تمام ابيات، مصرع ها و تكه پاره هاى جلدهاى شناسنامه هاى آحاد مردمان زمانه شاعر تكثير شده است و در فهم درد مردم زمانه شاعر تا به آنجا مى رود كه ورق پاره هاى دفتر شعر زمان را در مى نوردد و فهم همسويى و همزيستى با شورى شاعرانه مردم زمانه كشيده مى شود و تصوير شب تاريخ (۹) را در پس لرزه هاى بيرون رفتن از حقيقت ادوارى يك زمانه با زبان شاعرانه بيان مى كند، و درد حاكم به آگاهى و شعور زمانه را فرياد مى كند.
در سه دهه گذشته، هيچ نظريه نسبى نتوانست در خاستگاه متعالى شعر معاصر ادعاى شايستگى كند، آنگونه كه نظرگاه شاعرانه قيصر امين پور در همسويى با بيان درد زمانه بدون چون و چرا همگرا شد و تأثيرى وضعى داشته باشد و اين خاستگاه تعالى شعر، گواه آن است كه اگر شاعر در تمام سراسر زندگى شاعرانه اش تنها همين شعر را به مقام يك نظريه منتشر مى كرد براى دفاع از حقيقت و تعالى كفايت لازم را مى كرد.
پس سياست زدگى معاصر و تقسيم بندى هاى غيراصولى معنا در حوزه انديشه، بخصوص در دهه سوم ۳۰ سال گذشته بشدت تمايل به تقسيم كردن هنر به طبقات ساختگى دارد، اما هنر در شعر شاعرى چون او و نگاه شاعرانه در گستره جهان بينى او، براى هميشه مبدل شد به حركت و حتى به مرحله اى رسيد كه در آن ديگر معيار قضاوتى حتى نبود و فقط اصل آگاهى بر زبان و جست وجوى در ذات حقيقت و شناخت مفاهيم رفيع انسان كه «نو» و با صداقت باشد، يك اصل بلامنازع در متراژ ارتفاع جهان بينى شعر معاصر شد كه چون اوئى اين تبار رفيع را در شعر معاصر رقم زد(۱۰) و معمارى كرد.
خطاى نظريه «هنر به خاطر هنر» و در واقع اشتباه منجر به تباهى مقام انديشه در هنر زمانى وقوع كرد كه شعر، فرهنگ و هنر و اساطير در مقام دفاع از سلك حكومت ها برآمدند كه در نفس تاريخى به نسبتى ناكافى با هنر و با حقيقى در طبيعت حقيقت روبرو شدند و جايگزين شدن نوعى نگرش شاعرانه كه لازمه تحول مقام شاعر و شعر بود(۱۱)، جوهر تلاش شاعرانه و مقام شعرى قيصر امين پور است كه وى را زبانزد خاص و عام كرده است و اين امر ممكن، در شعر سر فصل تازه اى را براى شناخت عبارت حقيقت در شعر با حفظ اصول ذاتى شعر به وجود آورد و اين تلاشى سترگ بود كه به خامه قلم شاعرى چون قيصر امين پور جوشيدن گرفت تا پروردگار انديشه به خاطر افاضه اى اين چنين در بسط ثمره معنوى شعر به جهان معاصر با ظهور فعلى درباره رقص شيواى قلم به انديشه شاعر صورت ناهنجار رقص وحشيانه شعر صورت ناپذيرفته از حقيقت را بر مكاشف بشكافد و شد.
* عبارتى از قيصر امين پور، در مقدمه كتاب گزيده اشعار
*پاورقى ها در دفتر روزنامه موجود است