|
جنبشى كه مرد، جنبشى كه زنده شد
زنده باد عدالت خواهى
|
|
|
] مهدى فاطمى [
هفت دهه از عصر ما سپرى شده است. چندى است كه بسيارى بر جايگاه آسيب شناسى دهه اخير جنبش دانشجويى تكيه زده اند و در پى راهنمايى ما برآمده اند. مگر از ميانه دهه ۷۰ تاكنون چه بر ما رفته است آيا ما حلقه تعامل فعال «حكومت ـ دانشگاه»، «مردم ـ حكومت» و «دانشگاه ـ مردم» بوده ايم خاطره عدالتخواهى انجمن هاى اسلامى و ديگر تشكل ها در آغاز دهه ،۷۰ در نيمه راه رنگ مى باخت. انجمن اسلامى كه خود از معترضين ليبراليسم اقتصادى آن دوران بود و همچون ديگران از فضاى بسته دانشگاه رنج مى برد با انتخابات هفتم رياست جمهورى ستايشگر ليبراليسم همه جانبه دولت اصلاحات شد. انجمن كه خود زاده تقابل با عصر چپ گرايى ماركسيستى ـ سوسياليستى دانشجويان در دهه ۵۰ بود، اگرچه بيانيه تغيير ايدئولوژى نداد اما ردپاى تفكرش در سال هاى قبل را پاك كرد تا تنها پسوندى اسلامى از خويش باقى گذاشته باشد. گرچه در مرامنامه اش از دو غايت عدالت و آزادى سخن گفته بود اما مطالبه عدالت را شايسته رئيس جمهور سازندگى دانست و اينك آرمان آزادى را شايسته رئيس دولت وقت. و انجمن «اسلامى»، دموكراسى بى پسوند مى خواست. چون موتور ايدئولوژيك ليبراليسم پشتوانه ايدئولوژى زدايى شده بود. بى ترديد تا همين دهه اخير، تاريخ جنبش دانشجويى هيچ گاه شاهد ميداندارى جريان ليبرال دانشجويى ـ بخوانيد راست ـ نشده بود. سه دهه محوريت دانشجويان ماركسيست ـ بخوانيد چپ ـ در دهه ۵۰ خاتمه يافته بود و از آن پس اين طيف دانشجويان مسلمان بودند كه تا نيمه دهه ۷۰ ميداندار تحولات بودند. اما طيف ليبرال از ريسمان كسانى بالا رفت كه از يك سو در رده هاى بالاى امنيتى و از ديگر سو در دانشگاه جاى گرفته بودند. دولت سازندگى چاره «خودروشنفكردانى» اين كسان را در دو چيز ديده بود. يكى بورسيه هايى كه در حكم نخود سياه بود و ديگرى نهادى به نام مركز بررسى هاى استراتژيك رياست جمهورى به مثابه جايى براى اشتغالات انتزاعى و فلسفى. اما چنين نشد. اين دو، حلقه هاى بحث و نقد روشنفكرانه اى شد كه يكى به استادى غربى ها و ديگرى به استادى غرب رفته ها پيش مى رفت با اين تفاوت كه همچون ديگر محافل تجددخواهى، در برج عاج انتزاعات بى حاصل سكنا نگزيده بود؛ چه اعضاى آن تجربه ساختار اجرايى و روحيه سياست كارى و نيز حضور در دانشگاه را با هم جمع كرده بودند. گردش و پشيمانى از سابقه انقلابى در همان جايى رخ داد كه براى سرگرمى هاى روشنفكرانه مهيا شده بود؛ محفلى در نزديكى دفتر رئيس جمهور با مياندارى استادى كه امروز خارج نشين شده و رفته است تا شايد وقتى ديگر در رداى استراتژيست و با انبانى از سوغات نظريه ها باز گردد. پوشاندن تئورى جامعه نازيستى، ماركسيستى و فاشيستى اروپاى قرن بيستم بر قامت ايران سده پانزدهم هجرى، لوازم فراوانى داشت كه فقط يكى از آنها فراخوانى و راديكاليزه كردن حركت هاى دانشجويى به مثابه يكى از نهادهاى واسط بود. پس ضرورت شد كه سياست از دولت و احزاب دولت ساخته به دانشگاه پمپاژ شود. تحكيم پشتيبانى مى شد و مى شوريد تا فرضيه حاكميت دوگانه، لباس نظريه بر تن كند و به سرانجامى يگانه واصل شود. اين گونه بود كه تحركات دانشجويى مانند قتل ها و روزنامه هاى زنجيره اى از منطقى سهم خواهانه سرمشق مى گرفت. البته پرچم عدالتخواهى بر زمين نماند و اين تشكل هاى اسلام گرا بودند كه پيگير مطالبات از دستگاه قضا و سازمان صداوسيما و دولت وقت بودند. اما طيف ليبرال به استقبال و عيادت زندانى هاى سياسى مى رفت و به ديدار علماى ناخشنود از حكومت مى رفت تا از خشنودى اهل تحجر نيرويى براى اهل تجدد برساخته باشد تا اين كه حتى مجلس ختم شهداى جعلى ۱۸ تير را نيز برگزار نمود. حال آن كه هنوز در خاطره ها هست كه چگونه مردم كوچه و خيابان به آن آشوبگران درس تدبير و سياست دادند. به اشاره اى، در ۲۳ تيرماه همچون سراسر تاريخ معاصر ايران متن مذهبى قدرت اش را به رخ چند استراتژيست و سياستكار كشيد كه آتش بيارى كرده بودند. اين معنا را يكبار ديگر در سال هاى صدر انقلاب تجربه نموديم. دانشگاه هاى پرآشوب سال هاى پس از انقلاب، با حضور دانشجويان انقلابى و مردم در خيابان ها و دانشگاه ها آرام تر شد و سخن از انقلاب فرهنگى به ميان آمد. گاهى بخش هايى ازجنبش دانشجويى ، جنبشى كه بايد مسائل و معضلات مردم را نمايندگى مى كرد، از ريسمان سياسيون دولتى و روشنفكران دانشگاهى بالارفت، بر نامطمئن ترين بخش پازل فرهنگ و سياست در ايران تكيه كرد و اين گونه از دامن كم بنيگى تئوريك خويش به ورطه سياست زدگى فرو افتاد. سياست و سياست زدگى هيچ گاه سوخت دائمى هيچ جنبش مستمر دانشجويى نبوده است و اين بار نيز سرخوردگى و افول تدريجى حركت اينان را در پى داشت؛ اگرچه براى راديكال ترها پروژه اى را تعريف مى نمود كه متضمن عبور ازدولت بود. سياست، آنگاه كه مَركب حركت دانشجويى شده، زود خسته شده و سوارش را زمين زده است. موجى كه بى بهره از زمينه سازى تئوريك و جولان فكرى برخاست، به هيجان عواطف سياسى زمين خورد. اگرچه جريان غالب نيمه اول دهه اخير، افول كرد اما آنچه باقى ماند «آرمان خواهى» بود ؛ درس همه دهه هاى جنبش دانشجويى آن است كه «واقعيت ها تغيير مى كند اما اين آرمانخواهى است كه مى ماند.» «ضد آرمان»، هنرى نيست و واقعيت گرايى ردى از خويش برجانمى گذارد. چه، هويتِ «بى آرمانى»، بحرانى است و هويت بحرانى نقشى نمى زند، بلكه نقش مى پذيرد و بازيچه دوگانگى هاى درونى اش مى شود. آنكه آرمانخواهى كند و هويت اش را بازيابد، خويشتن و سپس ديگران را بازخواهديافت. جريان اسلام خواه دانشجويى نيز در طى همين دهه، از همين پايه از نو خودسازى نمود و در نيمه دوم دهه اخير بيشتر به ميدان آمد. با اين مبنا، بايد چشم ها را به روى حركتى كه در طيف اسلام گرا شكل مى گرفت، باز كنيم. دانشگاهيان اسلام گرا را يك بار ديگر هم در تاريخ ديده ايم كه سربرآورده است؛ زمانى كه انجمن هاى اسلامى در پاسخ به سيطره غيرقابل تصور توده اى ها بر دانشگاه دهه هاى ۳۰ تا ،۵۰ شكل گرفتند. ۱۳۲۲ دانشكده پزشكى تهران انجمن اسلامى را تأسيس مى كند اما تا ظهور امام خمينى(ره) و شكست خوردن فاز مسلحانه چپ ها و پيدايى انديشمندانى همچون شريعتى و مطهرى ، تقريباً سه دهه طول مى كشد تا در ميانه دهه ۵۰ تفكر اسلام خواهى در دانشگاه فراگير شود. اما اين بار نه از آن غلبه جريان بديل خبرى هست و نه از آن كندى گسترش تفكر اسلامگرا، مهم تر اين كه چپ گرايى دانشجويان توده اى، معاصر مُد جهانى چپ در دانشگاه هاى دنيا و حتى كشورهاى اسلامى است اما اوج گيرى راست گروى دانشگاهى - بخوانيد ايدئولوژى ليبراليسم- در دهه اخير با تأخير زمانى زيادى نسبت به مدجهانى رخ مى دهد. به هرروى اگرچه در سال هاى ابتدايى اين دهه - بويژه دو سه سال پس از دوم خرداد - همه توجهات نيروهاى مسلمان به پاسخگويى سياسى معطوف مى شد اما طولى نكشيد كه در سال هاى پايانى همين دهه، آرام آرام گرايشى به بازيابى هويت فكرى انقلابى ايجاد شد. بيش از همه توجه به عقبه نظرى و عملى انقلاب اسلامى، بازجست تفكرات امام و هدايت هاى رهبرى و خصوصاً بهره مندى از دو دهه فعاليت نظرى جريان هاى داخلى تفكر انقلاب اسلامى كارساز شد. وجه ديگر «بازگشت به خويشتن» را بايد در طراحى و اجراى دسته جمعى و خودجوش «مطالعات انتقادى نسبت به فرهنگ و تمدن غرب» دانست. تكثير اين فعاليت ها در قالب دوره هاى تابستانى ، نوعى گريز از تفكرات غربزده حاكم بر فضاى فكرى دانشگاه، خصوصاً در دانشكده هاى علوم انسانى بود. اينگونه دهه اخير آبستن تولد جريانى بوده است كه به آرمان انقلاب اسلامى خود آگاهى مى يابد و از تقويت مبانى نظرى تا ظهورات سياسى و اجتماعى را تجربه مى كند. حضور پررنگ و مؤثر اين گروه ها درحماسه انتخابات نهم از اثرات اين زمينه هاى چندساله بود. پاسخ رهبرى در سال ۱۳۸۱ به نامه نخبگان نسل دوم انقلاب، خود آغاز فصل ديگرى در احيا و گسترش تفكر انقلاب اسلامى در دانشگاه ها بود. توجه عمومى به نهضت توليدعلم از همين جا شروع شد. در آغاز پرسيديم آيا ما حلقه تعامل فعال «حكومت - دانشگاه» ، «مردم - حكومت» و «دانشگاه - مردم» بوده ايم اكنون مى توان پاسخ روشن ترى داد. توجه به «دانش » به عنوان بهترين ميانجى تنظيم قدرت حاكميت و جامعه و نيز تعيين جهت آن، مى بايست از سوى دانشگاه رقم مى خورد. موانع برعهده گرفتن اين وظيفه از سوى دانشگاه در جاى خود گفته شده است. به نظر مى رسد دهه ،۸۰ دهه احراز صلاحيت جنبش دانشجويى در به دوش گرفتن اين وظيفه است. در تاريخ ايران جنبش دانشجويى هيچ گاه استقلالى تام نيافت و در ساختارها حل شد. يا در ساختار دانشگاه يا در ساختار اداره و اجرا و يا در ساختار زندگى و دغدغه هاى نام و نان. پس كاركرد اجتماعى خويش را گم كرد و از زاويه سياست به دانش اقبال يا ادبار نمود. اين گونه بودكه پس از چندى خويش را ناتوان از تحقق آرمانها شناخت، كمر خم كرد و كناره گرفت. به نظر مى رسد كاركرد اجتماعى جنبش دانشجويان اسلام گرا در دهه هاى آتى آن است كه همچون حلقه وصلى براى «دولت - دانشگاه - مردم» ره بپيمايد. ترجمه كردن نيازهاى جامعه به زبان مغلق دانشگاه، مسأله هاى فكرى نخبگان دانشگاهى را تغيير خواهد داد تا در پى مسأله ها و راه حل هاى بومى برآيند. اين از مواردى است كه بيش از همه از انديشه و دست و زبان جنبش دانشجويى برخواهدآمد. از سوى ديگر مطالبه گرى عدالت از حكومت و دولت موجب خواهد شد تا فاصله هاى جامعه و حاكميت از ميان برود. اكتفا به آرمانخواهى و مطالبه گرى از نوع فشار و چانه زنى سياسى مسأله اى است كه جنبش دانشجويى را به عنصرى صرفاً منتقد و نهايتاً منزوى تبديل خواهد كرد. به اين معنا لازم است تا جنبش دانشجويى در سطحى فراتر به توليدنرم افزارى و اجراى ساختار تحقق عدالت يارى رساند. اين همان عاملى است كه گسل «دانشگاه - دولت» را با ميانجيگرى رفع خواهد نمود. با اين وصف مى توان طرحى از جنبش دانشجويى در نقطه آرمانى به دست داد. پس جنبش دانشجويى عرصه خودسازى و سپس ايجاد همگرايى ميان ساختارهاى عمده تمدنى در وضعيت فعلى انقلاب است: گوشزدكردن آرمان هاى مردم به صاحبان كرسى هاى خدمت يا قدرت؛ دانش اندوزى براى بازكردن كلاف نيازهاى فرهنگ و سياست و اقتصاد انقلاب اسلامى؛ دورى گزيدن از فضاى سياست زدگى كودكانه بى فكر؛ بازيچه روشنفكران و سياستمداران نشدن و به اين واسطه بازسازى پايه هاى استقلال فكرى از جريان هاى افراطى آشيانه كرده در دانشگاه. همه اين ها يك جمله است: نمايندگى كردن آرمان صاحبان پابرهنه بهمن ۵۷ تا يافتن پاسخ معضلات امروز آنها. عدل، آرمانى همگانى و هميشگى است. پس آنچه مى ماند آرمانخواهى و عدالتخواهى است. آنچه زنده مى ماند، جنبشى است كه بر اين پايه جايگاه خويش را مى شناسد و سپس برمى خيزد و مى سازد. قدر جنبش دانشجويى به قدر همت اوست. انسان، تاريخ را مى سازد و تاريخ، انسان را. اما بى ترديد تاريخ انسان در شهر عدل پايان مى گيرد و ما در راه رسيدن به آن هر يك سهمى داريم. همه منتظر آن روزيم و از پيش گرامى اش مى داريم. جنبش دانشجويى زنده است. زنده باد عدالتخواهى!
|