شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۶ - ۴ ذيحجه ۱۴۲۸
Sat, Dec 15, 2007
حوادث
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
جمعى از مردم با تاج هاى گل به خانه اولياى دم رفتند
فرار از زندگى جهنمى مرد جادوگر
گروه حوادث ـ زن جوان وقتى دريافت شوهرش رمال است و به بهانه هاى مختلف از افراد ساده دل كلاهبردارى و اخاذى مى كند، براى مجازات وى، مهريه ۶۱۴ سكه طلاى خود را به اجرا گذاشت.
راز شوهر رمال پس از ۷ سال زندگى مشترك بر اثر يك اتفاق ساده فاش شد.
به گزارش خبرنگار ما ، خرداد امسال زن ۲۶ ساله اى با مراجعه به دادگاه خانواده تهران با ارائه دادخواستى به قاضى دادگاه گفت: حدود ۷ سال پيش براى كمك به كاهش مشكلات مالى خانواده ام در يك كارگاه توليد پوشاك مشغول كار شدم. پس از چند ماه كار و تلاش شبانه روزى، در كارم موفق شدم. در همين ايام با جوانى به نام منوچهر كه خواهرزاده صاحبكارم بود و خود را كارمند يك شركت تجارى معرفى مى كرد، آشنا شدم. مدتى بعد نيز با مهريه ۶۱۴ سكه طلا پاى سفره عقد نشستم.
اوايل، زندگى خوب و نسبتاً آرامى داشتيم. تا اين كه پس از دو سال كم كم متوجه تغيير رفتار و اخلاق همسرم شدم. يك روز هنگام تميز كردن آشپزخانه يخچال را جابه جا كردم كه ناگهان چند تكه كاغذ روى زمين افتاد. روى تكه كاغذها چيزهايى با مركب سياه نوشته شده بود كه قابل خواندن نبود. با ديدن اين چند تكه كاغذ كنجكاو شدم و با كمك يك كليدساز در اتاقش را باز كردم.
پس از ورود ناگهان در كمال ناباورى با ابزارآلات رمالى و چند جلد كتاب قديمى، مقدار زيادى داروهاى مختلف و روغن هاى گياهى فاسد و بو گرفته مواجه شدم.
با به دست آوردن اين وسايل حدس زدم كه من با يك جادوگر شياد ازدواج كرده ام. بنابراين شب كه همسرم به خانه آمد به او گفتم راز پنهان زندگى اش فاش شده و مى دانم يك فالگير و رمال است. شوهرم ابتدا با خونسردى گفت: خانه ما از سوى شياطين محاصره شده است. آنها مى خواهند تو را از من بگيرند. به خاطر همين با استفاده از ابزار فالگيرى آنها را از اين خانه دور كردم تا آسيبى به تو نرسانند. ضمن اين كه قدرت آن را دارم كه مشكلات مالى و اجتماعى و خانوادگى مردم را هم حل كنم و براى همين مشكلات افراد بسيارى را با دادن داروى مخصوص حل كرده ام.
من كه حرف هايش را باور نمى كردم در پاسخ به او گفتم كار تو فريبكارى و شيادى است. بنابراين از او خواستم دست از اين كارهايش بردارد و افراد ساده دل را فريب ندهد. چرا كه ممكن است روزى به اتهام كلاهبردارى و اخاذى دستگير و راهى زندان شود. اما او عصبانى شد و با كمربند به جانم افتاد و تا حد مرگ كتكم زد. من هم ناچار از خانه فرار كرده و به خانه پدرم رفتم.
زن جوان گفت: آقاى قاضى پس از ۷ سال زندگى مشترك با يك مرد بيمار و فريبكار كه فكر مى كند با شياطين در حال جنگ است و مى تواند آنها را با جادو و طلسم شكست بدهد، نمى توانم زندگى كنم. در نتيجه تصميم گرفتم از او انتقام بگيرم. به همين خاطر خواستار دريافت مهريه ۶۱۴ سكه طلا خود هستم.
قاضى دادگاه پس از شنيدن شكايت شاكى پرونده با صدور احضاريه اى شوهر اين زن را براى پاسخگويى به شكايت همسرش به دادگاه فراخواند.
جمعى از مردم با تاج هاى گل به خانه اولياى دم رفتند
تلاش پرشكوه مردم خيرخواه
براى نجات جوان اعدامى
334908.jpg
گروه حوادث ـ تلاش خبرنگاران گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران براى شنيدن حرف ها و درد دل هاى پدر مرحوم مزدك در حالى همچنان بى نتيجه مانده است كه ديروز ـ جمعه ـ جمعى از هموطنان در اقدامى انساندوستانه از تمام نقاط ايران گرد هم آمدند و با تاج هاى گل روانه خانه پدر مرحوم مزدك شدند.
به گزارش خبرنگار ما ، اين جمع انساندوستانه زنان و مردان، نوجوانان دختر و پسر از گوشه و كنار كشور از جمله سارى، اردبيل، كرمانشاه، گرگان، رشت، تبريز، چالوس، كرج ، تهران، شهر رى، بهشهر، آبادان، شيراز، ورامين، بابل، رامسر، مشهد و چند شهر ديگر به جمع جويندگان عاطفه پيوستند. اين افراد از يكديگر شناختى نداشتند و فقط براى نجات جان يك جوان گرد هم آمدند. اين گروه از افراد نيكوكار و خيرخواه با اجتماع مقابل خانه پدر مزدك ـ ولى دم پرونده ـ براى آمرزش روح آن جوان از دست رفته ـ مزدك ـ دعا و نيايش كردند.سپس انتظار كشيدند تا پدر آن مرحوم در خانه را به روى اين افراد باز كند. و آنان تقاضاى بخشش على را مطرح كنند.اما پس از ساعت ها انتظار متوجه شدند كه پدر مزدك و خانواده اش در خانه حضور ندارند و به همسايگان گفته اند كه به مسافرت رفته اند. در ميان اجتماع كنندگان، خانواده شهدا و ايثارگران، چند پزشك ، وكيل دادگسترى، خانه دار، دانشجو، كارمند، كارگر ساده، طلافروش، صراف، راننده اتوبوس ، مسافربر، بازنشسته ارتش، داروساز، عكاس، كارمند شركت خودروسازى ، معلم و ... حضور داشتند كه همگى براى شنيدن حرف هاى ناگفته پدر مزدك ساعت ها انتظار بى نتيجه كشيدند با اين حال گروه جويندگان عاطفه همچنان اعلام مى كند، آماده شنيدن و انعكاس حرف ها و ناگفته هاى پدر دل شكسته و داغدار مزدك است. ما نيز تلاش هاى خود را براى گفت وگو با پدر مزدك ادامه مى دهيم و مى دانيم او درددل هاى زيادى براى گفتن دارد. براى اين كه يك سويه به قضاوت ننشينيم از او مى خواهيم با گروه جويندگان عاطفه تماس بگيرد يا اين امكان فراهم شود تا ما بتوانيم با او ارتباط برقرار كنيم.
* ماجراى قتل
على، شاگرد رشته كامپيوتر در چهاردهمين روز بهمن سال ۸۱ شاهد دعواى دو همكلاسى ديگرش - مزدك و ميلاد- بود. او كه دلش نمى خواست بحث، بالا بگيرد و نمره انضباط بچه ها كم شود. با همين نيت وارد معركه شد و از همكلاسى هايش خواست زودتر آشتى كنند تا موضوع تمام شود. اما ماجرا ادامه پيدا كرد و زنگ آخر اتفاق بدترى افتاد. على اهل دعوا نبود، مزدك فكر مى كرد على به طرفدارى از ميلاد وارد جدال دو نفره شده است. بدين ترتيب جر و بحث بالا گرفت. متأسفانه مزدك بعد از درگيرى در اوج نوجوانى جان سپرد. بدين ترتيب على برخلاف اظهارات پى در پى خود مبنى بر بى گناهى اش از همان موقع به زندان رفت و پس از محاكمه به قصاص محكوم شد. پرونده پس از تأييد در ديوان عالى كشور به اجراى احكام ارسال شد. بنابراين مرگ و زندگى جوان زندانى به تصميم نهايى پدر مزدك گره خورده است در حالى كه مادر مقتول اعلام رضايت نموده است.
۴۶سال زندگى مردعاشق درغار
334896.jpg
گروه حوادث ـ محمد غمخوار، خبرنگار اعزامى «ايران»: مرد غارنشين كه ۴۶ سال قبل به خاطر ناكامى در عشق، سر به جنگل گذاشته همچنان ادامه زندگى در غار تاريك را به حضور در خانه روستايى و ميان مردم ترجيح مى دهد. ۲۰ سال بيشتر نداشت. با اين حال هر روز در مسير رفت و آمد دختر مورد علاقه اش مى نشست تا لحظه اى او را ببيند.اگر يك روز او را نمى ديد تا فردا خوابش نمى برد. چند بار از او خواستگارى كرد اما هر بار خانواده «نگار» به او جواب رد دادند.

با اين حال «عزيز» با ديدن دختر جوان ضربان قلبش تندتر مى شد و پاهايش قدرت حركت نداشت. اما يك روز هر چه منتظر ماند از او خبرى نشد. همزمان با غروب خورشيد، غمزده و بى روحيه به خانه برگشت. صبح به محض طلوع آفتاب سريع خود را به نزديك خانه آنها رساند. ساعت ها گذشت اما باز هم از «نگار» خبرى نشد. دلشوره و اضطراب يك لحظه هم رهايش نمى كرد. تمام آبادى را به دنبالش گشت. اما هيچ كس جرأت بيان حقيقت به عزيز را نداشت. همه خود را از موضوع بى اطلاع نشان مى دادند.پسر جوان هر روز افسرده تر و گوشه گيرتر مى شد. يكى از دوستان «عزيز» كه طاقت ديدن غم و انتظار بيهوده او را نداشت سرانجام حقيقت را به او گفت: «عزيزجان، دختر مورد علاقه ات از اسب افتاد و مرد»! باور موضوع برايش امكان نداشت اما عصر چند روز بعد در پى اطمينان از مرگ دختر مورد علاقه اش ديوانه وار برآشفت و راهى جنگل شد.بلافاصله جست وجو ها براى يافتن جوان عاشق پيشه آغاز شد. اما هيچ ردى از او به دست نيامد. در پى ناپديد شدن جوان عاشق هر كس حرفى مى زد. يكى مى گفت عزيز به خاطر ناكامى در عشق خودكشى كرده. ديگرى مى گفت حيوانات وحشى او را دريده اند و... سال ها گذشت و كم كم ماجراى عاشق گمشده به فراموشى سپرده شد. اما چندى قبل و صبح يك روز بهارى كه اهالى روستاى «جيرده» فومن سرگرم كار روزانه بودند ناگهان مردى را ديدند كه با موهاى بلند، ظاهرى ژوليده و لباس هاى پاره وارد روستا شد. مرد غريبه با تعجب و حيرت به اهالى و خانه هاى روستا خيره مانده بود. كودكان با ديدن او از ترس به خانه ها دويده ويا كنار والدين شان پناه مى گرفتند. مرد غريبه شبيه مردهاى جنگلى كتاب هاى قصه و فيلم ها بود. او زير سايه درختى نشست و ناگهان مشغول شعر خواندن شد. يكى از اهالى برايش غذا برد اما او فقط مقدارى نان و ماست خورد. پس از خوردن غذا، بدون اين كه حرفى بزند دوباره راهى جنگل شد. از آن روز به بعد مرد جنگلى هر چند روز يك بار به روستا مى آمد و از اهالى نان و ماست مى گرفت. سرانجام او يك روز مهر سكوتش را شكست و سرگذشت تلخ زندگى اش را بازگو كرد. او عزيز بود. جوانى كه در ۲۰ سالگى به خاطر ناكامى در عشق، دل از خانه و خانواده كنده و راهى جنگل شده بود. عزيز هم اكنون ۶۶ پائيز از عمرش را پشت سر گذاشته و در غارى ميان جنگل هاى انبوه روستاى جيرده از توابع دهستان «آليان» فومن زندگى مى كند.يكى از دوستانش وقتى متوجه شد دوستش هنوز زنده است در ۲۰۰ مترى غار براى او كلبه اى چوبى ساخت. اما او علاقه اى به زندگى در روستا ندارد و همچنان اصرار دارد در غار كوچكش زندگى كند.عزيز علاقه زيادى به عكس گرفتن دارد اما نمى تواند چند دقيقه يك جا ثابت بايستد. روزها در جنگل و روستاهاى اطراف گشت مى زند اما با غروب آفتاب هر جا كه باشد به غار بازمى گردد.او مى گويد: «۴۶ سال است كه در غار زندگى مى كنم. ديگر به آنجا عادت كرده ام و دل كندن از غار تاريك برايم سخت است. تنهايى را دوست دارم و زندگى در ميان مردم آزارم مى دهد. در اين ۴۶ سال هرگز غذاى گرم نخورده ام. روزها را با خوردن آب و ميوه ها و گياهان جنگلى به شب مى رسانم.»اما يك روز هنگامى كه عزيز در حال عبور از كوچه اى در روستا بود با يك موتوسيكلت تصادف كرد. بنابراين اهالى او را به درمانگاه بردند. در آنجا مرد جنگلى مجبور شد پس از ۲۶ سال حمام كند. عزيز در مدت ۴۶ سال غارنشينى فقط يك بار به حمام رفته است. او چند روز قبل، پس از پنج سال سرانجام راضى شد موهايش را كوتاه كند. ظاهر ژوليده او و غده اى كه پشت گردنش قرار دارد، باعث ترس كودكان مى شد كه با اصرار اهالى سرانجام رضايت داد سرو وضعش را مرتب كند. «دوست نداشتم موهايم را كوتاه كنم اما اهالى روستا مجبورم كردند برخلاف خواسته ام عمل كنم.» عزيز كه در بين اهالى به «عزيز غارنشين» شهرت يافته حافظه خوبى هم دارد. تا كلاس چهارم دبستان درس خوانده و هنوز چند بيتى از شعرهاى كتاب هاى درسى سال هاى تحصيل مقطع ابتدايى آن موقع را حفظ است.عزيز همچنين يك بيت شعر درباره عشق خود سروده است كه هر وقت دلگير مى شود آن را زمزمه مى كند.او درباره سرگذشتش مى گويد: «تا ۲۰سالگى مثل بقيه اهالى در روستا زندگى مى كردم. اما مرگ ناگهانى دختر مورد علاقه ام زندگى ام را عوض كرد. به همين خاطر در سوگ يگانه نگارم آواره كوه و جنگل شدم.»اهالى روستا به زندگى با مرد غارنشين عادت كرده اند. او به كسى آسيب نمى رساند. تنها مشكل اهالى، نوع رفتار عزيز است. يكى از اهالى مى گويد: او همانند ۴۶ سال قبل رفتار مى كند و رفتارهايش انسان را به ياد انسان هاى عصر حجر مى اندازد. خورشيد كم كم خود را از سينه كش كوه پائين مى كشد. عزيز در سياهى جنگل ناپديد مى شود. او در غار سكويى درست كرده كه تختخوابش است. گفت وگوى خبرنگار اعزامى «ايران» با اهالى روستا و مرد غارنشين در شماره بعد چاپ خواهد شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |