دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۶ - ۶ ذيحجه ۱۴۲۸
Mon, Dec 17, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
پايان ازدواج اجبارى
335235.jpg
[فاطمه وثوقى ]

وضع روحى اش كاملاً به هم ريخته بود. دل توى دلش نبود. دائم به زندگى خود، بچه ها و آينده مبهم اش فكر مى كرد. مردم چه مى گفتند. حتماً مجازاتش اعدام است. پروانه مرتب گريه مى كرد و اين افكار در مغزش رژه مى رفتند كه ستوان يكم مردانى - افسر پرونده - نظريه پزشكى قانونى را دريافت كرد. در اين برگه تأييد شده بود كه آثار انواع زخم هاى كهنه و اثرات اجسام برنده كه جاى آن جوش خورده و در بعضى قسمت ها هم با آوردن گوشت اضافى ترميم شده و نيز رگه هايى از آثار شلاق، شكستگى جوش خورده استخوانى و كبودى بر اثر ضربات واردشده با اشياى سخت بر تمام بدن زن مشهود است. معلوم است كه اين زن از مدت ها قبل شكنجه شده است. برگه هاى پزشكى قانونى مرتب در دست مأموران پليس دست به دست مى شود. در نهايت ستوان مردانى آن را روى ميز مى گذارد.
بعد هم ورقه بازجويى را در دست گرفته و سؤال و جواب شروع مى شود.
۱۹ ساله بودم و مثل خيلى از دختران در انتظار قبولى دركنكور. براى من همه چيز در قبولى كنكور خلاصه مى شد. پدر و مادرم فقط قبولى در رشته پزشكى را از من خواسته بودند. در اين راه هم مخارج زيادى متقبل شده بودند. اما آنها اصلاً خبر نداشتند كه من هيچ علاقه اى به اين رشته ندارم. سال قبلش در كنكور قبول نشده بودم و در اين يك سال مرتب سركوفت شنيده بودم. نمى توانستم هيچ حدسى بابت قبولى يا قبول نشدن در كنكور بزنم. وقتى آن روزها را به ياد مى آورم كه چطور به دليل قبول نشدن در دانشگاه پدر و مادرم چنين معامله اى با من كردند تمام بدنم به رعشه مى افتد. آن سال وقت اعلام نتايج كنكور وقتى روزنامه را به دست گرفتم اضطرابم چندبرابر شد. روزنامه اى كه در دستم بود مى توانست از يك طرف به كابوس هاى چند ساله ام خاتمه دهد يا مى توانست براى من كابوس هاى جديد ديگرى رقم بزند. وقتى در ستون مربوطه اسمم را پيدا نكردم ترس تمام وجودم را گرفت. اصلاً نمى توانستم باور كنم كه زحمات يك ساله ام به همين راحتى هدر رفته است. نمى توانستم قبول كنم كه آن همه شب بيدارى هاو تست زدن ها بى ثمر بوده باشند. پدرم تهديد كرده بود كه آن سال آخرين فرصت من براى قبولى در دانشگاه است و اگر قبول نشوم به نخستين كسى كه به خواستگارى ام بيايد جواب مثبت مى دهد تا براى هميشه از دستم خلاص شوند. حرف ها و ناگفته هاى زيادى در سينه ام حبس شده و بغض راه گلويم را بسته بود. با خود فكر مى كردم اى كاش پدر و مادرم كمى منطقى تر فكر مى كردند و مى گذاشتند خودم هم در انتخاب زندگى و آينده ام نقش داشته باشم. اما افسوس كه...
قبول نشدن در كنكور همانا وشوهر كردن اجبارى من همان!
بدين ترتيب ازدواج كه مى تواند شيرين ترين خاطره زندگى هر دخترى باشد به بدترين اتفاق زندگى ام تبديل شد. چند ماه بود كه تقريباً در خانه حبس بودم. امير به خواستگارى ام آمد. او مردى خوش پوش و خوش برخورد بود. حدود ۱۰ سال با من اختلاف سنى داشت. اما نكته اساسى اينجا بود كه او سال ها پيش از همسر اولش جدا شده و فرزندى هم نداشت. مى گفتند تاجر است. پدر و مادرم مجذوب ظاهر خوب و وضع مالى اش شدند. به همين خاطر هم اصرار كردند كه بايد با او ازدواج كنم.
بعد از اعلام نتايج كنكور ديگر تقريباً اراده اى از خود نداشتم و بايد تسليم بى قيد و شرط خواسته هاى آنها مى شدم. مقررات و محدوديت هاى زيادى كه در خانه برايم قائل شده بودند مانع از آن بود كه طى دو جلسه رفت و آمد با امير بتوانم پى به خصوصيات اخلاقى و رفتارى اش ببرم. همه چيز به سرعت برق و باد انجام گرفت و ما هم طى دو ماه سر سفره عقد نشستيم و ازدواج كرديم.
همان هفته هاى اول زندگى متوجه رفتارهاى تند و عصبى امير شدم. او به هر بهانه اى از خانه بيرون مى رفت و هر زمان كه دلش مى خواست برمى گشت.
طورى رفتار مى كرد كه اجازه هيچ سؤالى نداشتم. هر وقت از او شماره تلفن و يا آدرس محل كارش را مى خواستم طفره مى رفت. با خودم فكر مى كردم امير براى تجارت بايد دفتر و يا شركتى داشته باشد. اما خيلى زود متوجه تلفن هاى مشكوك او شدم و اين كه او همه معاملاتش را به وسيله تلفن انجام مى دهد و علاقه اى هم ندارد كسى از كارش سر در بياورد. از آن روز به بعد فهميدم يا بايد مثل مادرم زندگى كنم و دلم خوش باشد كه يك لقمه نان بخور و نمير برايم مهيا مى كند يا بايد فكرى به حال خودم بكنم. امير در مقابل كنجكاوى هايم مرتب مقاومت مى كرد و حاضر نبود از گذشته يا برنامه هاى آينده اش حرفى بزند.
در خانه امير همه چيز طورى برنامه ريزى شده بود كه هيچ كس حق اعتراضى نداشته باشد. دو خط تلفن در خانه داشتيم كه يك خط آن مربوط به كارهايش بود. همواره هم تأكيد مى كرد كه به هيچ عنوان نبايد از آن خط استفاده كنم يا به تماس آن تلفن جوابى بدهم.
رفتار خشن او باعث شده بود تا بيش از آن كه مطيع اش باشم از او وحشت كنم. پنج ماه از ازدواج شوم و زندگى جهنمى ام نگذشته بود كه متوجه شدم او مواد مخدر خريد و فروش مى كند.
پدر و مادرم كمتر به من سر مى زدند و چون در مقابل هيچ چيز برخورد منطقى نداشتند مشكلاتم را از آنها پنهان مى كردم. اين بار هم مثل هميشه تصميم گرفتم با شرايطى كه دارم كنار بيايم. تمام تلاشم را كردم كه امير را از كارهايى كه مى كرد، منصرف كنم. اما همه زحماتم بى نتيجه بود او با كوچكترين اعتراضى به طور وحشيانه اى كتكم مى زد.
آثار شكنجه هاى او در تمام بدنم به يادگار باقيمانده. هر بار كه مى گفتم طلاقم بده تهديد مى كرد كه من و خانواده ام را از بين مى برد. مى دانستم كه هركارى از دستش ساخته است و حتماً به وعده اش عمل مى كند. نخستين پسرم را باردار بودم كه امير را دستگير كردند. اما تهديدها و آزارهاى روانى او در زندان هم ادامه داشت. با اين حال براى حفظ آبرويم باز هم نگذاشتم هيچيك از اعضاى خانواده از موضوع مطلع شوند. طورى وانمود كردم كه او براى يك سفر كارى به ژاپن رفته است. وقتى كه برگشت ميهمانى گرفتم و همه را دعوت كردم تا غيبت طولانى اش را بين اعضاى خانواده موجه جلوه دهم.
بعد از آزادى از زندان شرايط روحى اش به مراتب وخيم تر شده بود. چون مطمئن نبود به كسى چيزى نمى گويم آزار و اذيت هايش را تشديد كرد. روزهاى پنجشنبه و جمعه به اجبار مرا به خانه پدرم مى فرستاد تا زمانى كه من در خانه نيستم بتواند از فرصت لازم استفاده كند و با دوستان لاابالى اش در آنجا تنها باشد. ديگر به يقين رسيده بودم كه او همسر ديگرى هم گرفته و با وجود شهرت خوبش در بين دوستان و آشنايان مردى فاسد و زورگو است. در حالى كه پسر اولم ۲ سال بيشتر نداشت فرزند دومم را هم ناخواسته باردار شدم. با اين حال به شدت از او مى ترسيدم. بارها و بارها تصميم گرفتم با پليس تماس بگيرم و موضوع خريد و فروش مواد را اطلاع بدهم، اما از جان بچه ها مى ترسيدم. بعد از تولد دومين پسرم امير نه تنها من بلكه بچه ها را هم مورد ضرب و شتم قرار مى داد.
هيچ پشتوانه اى نداشتم وفكر مى كردم اگر از او جدا شوم پدر و مادرم از قبول من و بچه ها خوددارى مى كنند. بنابراين راهى جز تحمل زندگى با اين مرد سنگدل را نداشتم.
پروانه با گفتن اين جملات در حالى كه همچنان اشك مى ريزد براى لحظه اى سكوت مى كند. انگار كه به ته خط رسيده. چشم هايش را به زمين مى دوزد. او مى خواهد لحظه به لحظه جزئيات قتل شوهرش را به خاطر بياورد.
واقعيت اين است كه بقيه ماجرا را پليس در صحنه وقوع قتل به خوبى ديده است.
... صبح روز جمعه وقتى با صداى پياپى زنگ تلفن مخصوص امير همگى از خواب پريديم پسر كوچكم كه كمى بيمار بود مرتب بى قرارى مى كرد. امير به خاطر بى تابى هاى او شاكى بود و مرتب ناسزا مى گفت. او هربار كه از خانه همسر ديگرش برمى گشت آزار و اذيت هايش بيشتر مى شد. آن روز ميهمان داشتيم و از صبح زود همه ما هم كتك مفصلى خورده بوديم.
وقتى ميهمانان رفتند بهانه جويى هاى امير هم شروع شد. او به يكباره با چماق به سمت من حمله ور شد و بچه ها مثل هميشه شروع به بى قرارى كردند. هرچه بچه ها بيشتر التماس مى كردند امير بيشتر تهديد مى كرد. ديگر صبر و تحمل ده ساله زندگى ام با او تمام شده بود. به طرف اتاق خواب دويدم و چون مى دانستم دو كلت در اتاق خواب جاسازى كرده آنها را برداشتم و هرچه تهديد كردم جلو نيايد وحشيانه خنديد و مرا عصبانى تر كرد. در حالى كه از خود بى خود شده بودم انتقام همه آن شكنجه ها را از او گرفتم و جلوى چشم كودكان معصومم او را نقش زمين كردم. با شليك گلوله اولى چماق از دستش افتاد و مرتب التماس مى كرد تا او را نكشم. ولى از آنجا كه مى دانستم اگر او را نكشم بچه ها هم قربانى اين ماجرا خواهندشد با شليك بعدى او را از پا درآوردم. وقتى بچه ها را در آغوش گرفتم بلافاصله با ۱۱۰ تماس گرفته و موضوع قتل را گزارش كردم. حالا هم از كارى كه كردم اصلاً پشيمان نيستم.
بازپرس ويژه قتل پس ازاتمام كار گروه تحقيق و تشخيص هويت دستور انتقال جسد به پزشكى قانونى را صادر كرد. از سوى ديگر در بازرسى خانه نيز مقاديرى ترياك- كراك- حشيش به همراه يك قبضه اسلحه شكارى و چند كلت و اسلحه جنگى كشف شد كه به طرز ماهرانه اى در پشت بام وباغچه جاسازى شده بودند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |