دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۶ - ۶ ذيحجه ۱۴۲۸
Mon, Dec 17, 2007
آيينه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
« ناگفته هايى از زندگى فردى و اجتماعى شهيد مدرس»
در گفت و شنود با مهندس محسن مدرسى
مى گفت : طبيبم خدا
و دوايم آفتاب است
] محمد رضا كائينى ‎/ بخش پايانى [

درآمد: بخش آغازين گفت وگو با مهندس محسن مدرسى
نواده شهيدآيت الله مدرس در باز شناسى زوايايى از زندگى و زمانه آن شهيد ، را در روز گذشته از نظر گذرانديد . اينك واپسين قسمت از اين گفت و شنود تقديم حضورتان مى گردد.

335199.jpg

از سياسيون و پزشكان وقت چه كسانى به پدرتان نزديك بودند و از آنها چه خاطراتى داريد
رابطه آقاجان با همكارانشان، هم دوستانه بود، هم جدى.يكى از همكاران بسيار نزديك ايشان كه بعد از پدرم فوت شدند، آقاى دكتر احمد بهادران بودند.ايشان اصالتاً اهل اصفهان و دكتر جراح بودند و با پدرم همكار و دوست بودند و معاشرت خانوادگى داشتيم. بارها و بارها به ما تأكيد مى كردند كه قدر پدرتان را بدانيد. ايشان در قالب خودش، يك مدرس است.مرحوم پدر بسيار مرد شريف و والايى بودند و من جز حسن خلق و نصايح پندآموز در تمام سال هاى عمرم چيزى را از ايشان نديدم. بعدها، ولى دير فهميدم كه چه گوهرى را در اختيار داشتم و چقدر مى توانستم از وجود ايشان، بيشتر استفاده كنم.از ايشان يادگارى هايى دارم. يكى اين كه به من ياد دادند كه چگونه زندگى كنم و دستورالعملى را به خط خودشان برايم نوشتند.ايشان از هيچ كس، حتى از ما هديه نمى پذيرفتند.مثلاً يادم هست يك بار از سفر خارج برگشتم و برايشان سوغات آوردم، ولى نپذيرفتند.قبلاً هم اين شعر را برايم خوانده بودند كه:
كهن جامه خويش پيراستن
به از جامه عاريت خواستن
ايشان به عناوين مختلف مثل، «اين را ببر بده به فلانى، به او بيشتر مى آيد» از زير بار قبول هديه سر باز مى زدند.هرگز ياد ندارم كه ايشان هديه اى را پذيرفته باشند، مگر اين كه كسى از دهى، روستايى مى آمد و مثلاً مقدارى ميوه مى آورد كه فى المجلس خورده مى شد، و گرنه اين كه هديه اى ماندنى را پذيرفته باشند، من به ياد ندارم.مرحوم پدر سعى مى كردند اگر كسى گرفتارى دارد، حتماً گرفتارى او را رفع كنند.از دوستان شهيد مدرس كسانى كه با ما در ارتباط بودند، آقاى حائرى زاده بودند، آقاى شيخ الاسلام ملايرى بودند، آقاى زعيم بودند كه با پدر حشر و نشر داشتند.بقيه آقايان بعد از تبعيد آقا به تدريج از اطراف ما پراكنده شدند و فاصله گرفتند، چون همه كه مثل آقاى مدرس حاضر نبودند همه چيزشان را در اين وادى از دست بدهند.
محمدتقى بهار چطور ارتباطتان محفوظ ماند
منزل آقاى بهار به منزل ما نزديك بود و ايشان به منزل ما مى آمدند.آقاى بهار آدم بسيار خوبى بودند.شاعر مسلك و معتدل بودند.بعدها هم در زمان محمدرضا شاه شغل گرفتند.گاهى مى آمدند خانه ما.آدم بدى نبودند.اصولاً آدم بى آزارى بودند، ولى از نظر سياسى توانايى زيادى نداشتند.
پدرتان از تقى زاده چيزى نمى گفتند
تقى زاده را همه فراماسون و ساخته و پرداخته دولت انگليس مى دانستند.البته خيلى سيّاس بود، يعنى مى توانست در هر لباسى در بيايد؛ كما اينكه ابتدا در كسوت روحانيت بود و بعدها پاپيون زد و اسموكينگ پوشيد.انديشه و عمل او هم سيرى شبيه به لباسش داشت.
با توجه به اينكه پدر شما همواره همراه شهيد مدرس بودند، چه خاطراتى از رفتارهاى سياسى ايشان نقل مى كردند
بله، مرحوم پدر هميشه و همه جا همراه آقاى مدرس بودند و هميشه هم افرادى كه مى آمدند مرحوم مدرس را ببينند، مرحوم پدر عمدتاً حضور داشتند. اتاقشان هم رو به روى اتاق آقاى مدرس بود.يك وقت هم از آقاى مدرس گلايه كرده بودند اينهايى كه پيش شما مى آيند، خيلى بلند صحبت مى كنند و من نمى توانم درس بخوانم.آقا مى گويند، «طلبه بايد جورى درس بخواند كه صداى كسى را نشنود.» آقاى مدرس بسيار سياستمدار جالبى بودند.به عكس هاى آقاى مدرس نگاه كنيد.در ميان آنها يك عكس ويژه مى بينيد.ايشان وسط اتاق نشسته اند و كنار دستشان قورى و سماور هست.هيچ كس توجه نكرده كه آقا چرا وسط اتاق نشسته اند. دليلش اين است افرادى كه مى آمدند، در اطراف اتاق مى نشستند و طبيعتاً نمى توانستند نزديك ايشان بنشينند كه بعد كه مى روند بيرون، بگويند من پهلوى دست آقا نشستم و نتواند از اين موضوع سوء استفاده كند.اين روش آقا مطايبه آميز هم هست.از جمله اينكه يكى از تجّار بازار، با اصرار، آقا را به منزلش دعوت مى كند.آقاى مدرس ابتدا قبول نمى كنند.آن تاجر به قدرى اصرار مى كند كه آقا به ناچار قبول مى كنند.موقعى كه آقا حركت مى كنند، مى بينند كه او پسرش را به استقبال فرستاده كه همراه آقا به منزلشان برود.آقا مى گويند، «برو، من خودم مى آيم.» پسر مى گويد، «نه! به من گفته اند كه بايد همراه شما بيايم.» آقا مى گويند، «به تو گفتم برو منزلتان.» پسرك اصرار مى كند.بالاخره آقا مى گويند، «پدر تو مى خواهد يك ناهار به ما بدهد، تصميم گرفته همه جا جار بزند كه به مدرس ناهار داديم.برو، نايست.» پسرك بر مى گردد و به پدرش مى گويد كه آقاى مدرس اجازه نداده كه او همراهش بيايد.آن تاجر مى گويد، «عجب آدم سياستمدارى است.دست انسان را پيشاپيش مى خواند.» از اين نكات در زندگى آقاى مدرس فراوان است.
در مورد سلوك فردى و سياسى شهيد مدرس از پدرتان چه خاطراتى را شنيده ايد
شبى نشسته بوديم.پدرمان نقل كردند كه در دوره دبيرستان بودم و رفتم و يك تخت چوبى و چندتا چوب رختى خريدم.آقا ديدند و گفتند، « تختى كه خريدى، خوب است، چون روى زمين نمى خوابى كه مرطوب است و مريض مى شوى.چوب رختى ها را براى چه خريده اى »گفتم، «مى خواهم لباس هايم را به آنها آويزان كنم كه چروك نشوند.» آقا مى گويند، «لباست را بگذار زير تشك، صاف مى ماند و چوب رختى و ميخ هم لازم نيست.» من هم ديگر چيزى نگفتم و چوب رخت ها را هم گذاشتم كنار.»
گمانم دوره چهاردهم مجلس بود كه آقاى حائرى زاده و آقاى مكى آمدند و به مرحوم پدر پيشنهاد كردند كه جايى را به نام «كلوپ مدرس» باز كنيم.قرار بود بخش هاى ادبى و شعرخوانى و امثال اينها را راه بيندازند.سر خيابان شاه آباد يك ساختمان دو طبقه بود كه گرفتند و ميز و صندلى چيدند و شد كلوپ مدرس.بعد هم كلاس درس شد.آقاى دكتر على مدرسى هم آنجا بودند.ديگران هم بودند.براى مردم جلسات نطق و سخنرانى مى گذاشتند تا يك روز جمع شدند كه خط مشى آتى كلوپ را مشخص كنند.وقتى قرار شد وارد جريانات انتخاب وكيل و اين جور كارها بشوند، مرحوم پدر بلند شدند و گفتند، « شما اينجا هر كارى دلتان مى خواهد مى توانيد بكنيد، ولى بايد اسم مدرس را برداريد.» در نتيجه، اين كلوپ بسته شد تا سوءاستفاده سياسى از نام مدرس نشود.
از قول پدر شما، در مورد اظهار«درسلامت بودن »شهيد مدرس حتى در دوره تبعيد، نكاتى را ذكر مى كنند.در اين مورد چه خاطراتى داريد
آقا در نامه هايى كه براى مرحوم پدر مى نوشتند، چيزى نمى گفتند كه ديگران نگران شوند، ولى چون مرحوم پدر رفتند و از نزديك ايشان را ديدند، اين مطالب قاعدتاً بايد صحيح باشند. يكى از نامه هايى كه به مركز اسناد داده شد، نامه اى است كه مرحوم پدر به آقا و ايشان هم در كنار نامه جواب نوشته بودند.اين نكته دقيقى است كه آقا در دوران تبعيد جواب نامه ها را در حاشيه نامه ها مى نوشتند.دليلش اين بود كه نمى خواستند خط نزديكانشان نزد ايشان بماند كه احياناً در عزم و تصميمات ايشان فتورى به وجود نيايد.در نامه ها هم هرگز از وضع خودشان شكايت نمى كردند و بسيار قرص و محكم بودند.در آن نامه هم هست كه، « ناراحتى هاى سينه من الحمدلله برطرف شده.» آقا يك مقدارى ناراحتى سينه داشتند، چون قبلاً گاهى قليان مى كشيدند.سپس ادامه مى دهند، «طبيبم خدا و دوايم آفتاب است و الحمدلله كاملاً خوب و سرحال هستم.» در بقيه نامه ها هم كمترين شكايت و گلايه اى نيست.اين مسأله هم چندين دليل دارد.اول اينكه قدر مسلم تمام نامه ها خوانده مى شدند.آقا با اين استحكام نامه مى نويسند تا نشان بدهند كه تزلزلى در ايشان نيست؛ مضافاً بر اينكه آقا نمى خواستند نزديكان و آشنايان ايشان نگران شوند.ببينيد چه بى انصافى از اين بيشتر كه فردى را ۹ سال در اتاقى نگه دارند و به نزديكانش فقط يك بار اجازه ملاقات بدهند.يك بار مرحوم پدر به ملاقات ايشان رفتند و يك بار هم آقاى دكتر حسين مدرسى.
شهيد مدرس به زيركى و مطايبه بسيار معروف هستند.از اين ويژگى خاطراتى را از قول مرحوم پدرتان نقل كنيد.
يك روز رضاخان در مجلس آقا را مى بيند و با شوخى دست به جيب آقا مى زند و مى گويد، « جيب شما خيلى بزرگ است.» آقا مى گويند، «بله.جيب من خيلى بزرگ است، اما ته دارد.اين جيب شماست كه ته ندارد.»؛ يعنى هر چه در آن بريزند، پُر نمى شود.از اين نوع مطايبات فراوان دارند.يك بار از اصفهان با عده اى به شهرضا مى رفتند.آن روزها با استر و قاطر و اسب به سفر مى رفتند.در بين اصفهان و شهرضا گردنه اى است به نام لا شتر.در زبان محلّى، «لا» يعنى پس زدن.اين گردنه به قدرى بد بود كه شتر كه آن قدر راحت راه مى رود و بسيار صبور است، در آن جا پس مى زد.در بين راه دزدها مى آيند و قافله را لخت مى كنند و به آقاى مدرس كه روحانى هستند، كارى ندارند و به ايشان احترام مى گذارند.آقاى مدرس رو مى كنند به اينها و مى گويند، «شغلتان دزدى است، اشكالى ندارد، ولى چرا نمازتان را نمى خوانيد آفتاب دارد غروب مى كند.» دزدها در مى مانند كه به اين آقاى روحانى چه بگويند.مجبور مى شوند بروند نمازشان را بخوانند.بارها را هم بار الاغ ها كرده و آماده نگه داشته بودند.آنها كه مى روند نماز بخوانند؛ اينها الاغ ها را بر مى دارند و مى روند.دزدها وقتى بر مى گردند، مى بينند كه نه از كالاها خبرى هست و نه از اسب هاى خودشان و نمى توانند پاى پياده خودشان را به اينها برسانند.خلاصه مرحوم مدرس به اين ترتيب، مال التجاره را نجات مى دهند.از اين موارد در زندگى ايشان زياد است.پدرم موضوعى را كه خيلى هم معروف است، بارها تعريف مى كردند و آن هم اينكه در مجلس لايحه اى مطرح مى شود و تعداد مخالفين و موافقين مساوى بوده است.آقاى مدرس سعى مى كنند جريان طولانى شود تا رأى گيرى به وقت اذان ظهر بيفتد.آقاى مدرس در اين موقع تدبيرى به خرج مى دهند.كسى كه كنار دست آقاى مدرس نشسته بود، جزو موافقين بود.آن فرد خيلى هم مدّعى ديندارى بود.آقا به او مى گويند، «مؤمن! اذان داده اند.برويم با هم نماز بخوانيم.من در خدمت شما هستم.» با هم مى آيند از مجلس بيرون.طرف مى بيند آقاى مدرس كه همراهش باشند، در وضع رأى ها تغييرى ايجاد نمى شود.مجلس سابق حوضخانه اى داشت.مى روند به حوضخانه.وضو مى گيرند و وقتى به نماز مى ايستند، آقاى مدرس بيرون مى آيندو چفت در را مى اندازند و بر مى گردند به مجلس.رأى گيرى انجام مى شود.آقا مى روند در را باز مى كنند و به آن فرد مى گويند،
« مؤمن! حالا چه وقت نماز خواندن بود » اين يكى از شاهكارهاى خاص آقاى مدرس بود.اين را كه مى خواهم بگويم، شخصاً از آقاى حائرى زاده يزدى شنيده ام.آقاى مدرس ضمن اينكه در مدرسه سپهسالار تدريس مى كردند؛ متولى آنجا هم بودند.ايشان سعى مى كنند مدرسه را تعمير و مغازه ها و موقوفاتش را احيا كنند و از اصفهان چند كاشيكار درجه يك مى آورند.استاد كاشيكار به آقاى مدرس مى گويد، « اجازه بدهيد وقتى كاشيكارى تمام شد، ما در كنارش بنويسيم اين كار در زمان توليت آقاى مدرس انجام شد.» آقاى مدرس به استاد تشر مى زنند و مى گويند ، « من كارى نكرده ام.اينجا با پول سپهسالار ساخته شده و موقوفاتش مال اوست و بايد به اسم او باشد.» و اين شعر را هم مى خوانند: 
نام نيك رفتگان ضايع مكن
تا بماند نام نيكت برقرار
و اجازه نمى دهند كه او اين كار را بكند.
335244.jpg
مردم ما قبل از امام، مرحوم مدرس را به عنوان نماد تلفيق دين و سياست مى شنا ختند؛ اما در سال هاى اخير عده اى سعى مى كنند اين شبهه را به وجود بياورند كه او درمقام سياست ورزى فرادينى عمل مى كرد .در اين مورد از مرحوم پدرتان چه چيزهايى شنيده ايد و اساساً تحليل خودتان از اين موضوع چيست
اگر مردم سرگذشت كابينه مهاجرت را دقيقاً مطالعه كنند، مشاهده خواهند كرد كه در رفتار مدرس دين از سياست جدا نشده است، وگرنه ايشان اساساً عضو كابينه مهاجرت نمى شدند؛ در حالى كه عضو كابينه مهاجرت و وزير عدليه و فوائد عامه آن مى شوند و از آنجا به تركيه مهاجرت مى كنند.صحبت هايى كه ايشان با نخست وزير، با وزير جنگ و با خليفه آنها مى كنند؛ همه نشان مى دهد كه دين و سياست در نگاه ايشان قرين هستند.هنگامى كه خليفه مى گويد، «بهتر است لباس ارتش ما و شما يكى شوند.»، آقاى مدرس مى گويند، «لباس مسأله اى نيست.ما همه مسلمانيم و بايد قلب و اعتقادمان يكى شود.» و يا وقتى كه آقاى مدرس مى گويند، « هر كس به سر حدّات ما حمله كند، او را مى زنيم، اگر مسلمان بود، دفنش مى كنيم، نبود، نمى كنيم.» همين نشان مى دهد كه در نظر ايشان دين از سياست جدا نيست.مگر ايشان روحانى نبودند به چه دليل پذيرفتند به مجلس بيايند و اينگونه در باره مسائل كلان كشور اظهار نظر كنند نفس حضور ايشان به عنوان روحانى طراز اول براى اين بوده كه قوانين مصوبه مجلس با قوانين اسلام تطبيق كند.مرحوم آقا سياست را منطبق بر ديانت مى دانستند نه ديانت را منطبق بر سياست.ايشان تابع موازنه عدمى بودند، يعنى اعتقاد داشتند كه بايد همه به حفظ موجوديت و رشد هم كمك كنند.
شما به عنوان نوه مدرس از معاريفى كه از مرحوم مدرس نزد شما مطالبى را عنوان كرده اند، از جمله امام، چه خاطراتى داريد  
نخستين بارى كه در قم خدمت امام رسيدم، داخل اتاق بودم كه امام وارد شدند.سال ۵۸ بود.من با ايشان دست دادم.ايشان روى مرا بوسيدند.من نتوانستم دست ايشان را رها كنم و اين كارم، كار جالبى نبود.امام بسيار آرام دستشان را كشيدند و گذاشتند روى شانه من.از مرحوم پدر سؤال كردند و گفتند، «خدا مدرس را بيامرزد كه آمرزيده است و به ما هم توفيق بدهد كه بتوانيم راه ايشان را ادامه بدهيم.بسيار نكته ها در سلوك ايشان هست كه بايد موشكافى شوند» .
ظاهراً پدرتان هم با امام روابطى داشتند.
پدر آقاى رسولى محلاتى با امام بسيار نزديك و دوست بودند.ايشان امام جماعت مسجد امامزاده قاسم بودند.گمانم امام در سال ۴۲ آمدند و در آنجا اقامت كردند.منزل ايشان در كنار منزل ما بود.در آن كوچه پنج تا خانه بود.يكى متعلق به آقاى بهادر بود كه ما هم زمين منزل را از ايشان خريده بوديم.در كنار منزل آقاى بهادر، منزل ابوى آقاى رسولى بود.رو به روى منزل ما، منزل آقاى رسولى و در كنار آن، منزل دامادشان بود.دركنار منزل ما هم خانه كوچكى بود كه به برادر مرحوم تختى تعلق داشت.آقايان هر كدام كه كسالتى داشتند، در منزل ما باز بود و مى آمدند.مرحوم پدر با ابوى آقاى رسولى بسيار نزديك بودند.ايشان مرد بسيار شريفى بودند.امام موقعى كه به امامزاده قاسم تشريف آوردند، آقاجان به ديدارشان رفتند. يك بار هم آقاى رسولى كسى را فرستادند كه آقا كسالت دارند و آقاجان رفتند به ديدنشان.
نوه مدرس بودن و زندگى كردن با اين عنوان چه حال و هوايى دارد
تكليف آدم را سنگين تر مى كند.ما سعى مى كنيم وارد احساسات مردم نشويم.اين دستور پدرمان است.تمام مدت در كوران ها بوديم.يك راه داريم و آن هم راه مستقيم است و خط سياسى مشخصى نداريم . از ميان مردم، كسانى كه آقا را مى شناسند، اظهار محبت و با ما روبوسى مى كنند و مى پرسند كه چرا شما در فلان جا نيستيد مى گوييم هر جا باشيم در خدمت شما هستيم.چيزى كه بيش از همه براى ما لذت بخش بوده و هست، محبت مردم به مدرس است كه گاهى اوقات شامل حال ما هم مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |