سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۶ - ۷ ذيحجه ۱۴۲۸
Tue, Dec 18, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
خاطرات و مخاطرات
براساس خاطره اى از سروان على قدرتى ، كارآگاه بازنشسته
خاطرات و مخاطرات
براساس خاطره اى از سروان على قدرتى ، كارآگاه بازنشسته
آدم ربايى عوضى
335544.jpg
[فرناز قلعه دار ]

۱۵ سال قبل با درجه ستوانى در دايره هفتم اداره آگاهى تهران ـ اداره يازدهم فعلى، مبارزه با آدم ربايى ـ مشغول خدمت بودم كه رسيدگى به پرونده ربوده شدن پسر بچه هشت ساله اى به نام شهروز به من محول شد.
از آنجا كه جان يك كودك در خطر بود رياست وقت اداره آگاهى تهران هم دستور رسيدگى سريع و برخورد جدى و قاطع با متهمان را صادر كرد.
پدر شهروز وقتى به اداره آگاهى آمد به شدت نگران و وحشت زده بود. او به ما گفت: پسرش مثل هر روز صبح به مدرسه رفته اما ظهر كه از مدرسه خارج شده در راه خانه ناپديد شده است.
مرد ادامه داد: پسرم صبح زود از خواب بيدار شد و خودش را براى امتحان آماده كرد. خانه ما تا مدرسه فاصله چندانى ندارد. بنابراين او هميشه اين مسير را پياده طى مى كند. حوالى غروب كه به خانه برگشتم همسرم نگران بود و گريه مى كرد. وقتى پرسيدم چه اتفاقى افتاده گفت: شهروزهنوز به خانه نيامده فكر مى كنم گمشده است. بلافاصله به مدرسه رفتم اما سرايدار گفت كه ظهر، بعد از تعطيلى مدرسه، شهروز را ديده كه از مدرسه خارج شده است.
با شنيدن اين حرف به خانه تمام دوستانش مراجعه كرديم اما هيچ كدام شان از او خبرى نداشتند حالا آمده ام از پليس كمك بخواهم.
پس از اين اظهارات بلافاصله به دنبال پيدا كردن سرنخى از ناپديد شدن اين پسرك هشت ساله اقدام هاى خود را آغاز كرديم.
يك روز بعد از گمشدن مرموز پسر بچه حدود ساعت يك بعد از ظهر مردى كه خود را مدير دبستان شهروز معرفى كرد با پليس تماس گرفت و از تماس تلفنى مشكوك مرد ناشناسى با مدرسه خبر داد. آقاى مدير گفت: اين مرد گفته شهروز را ربوده و الان هم بچه صحيح و سالم نزد اوست اما براى آزادى او شرط دارد. آدم ربا همچنين گفته بود به دليل اين كه خانه پدر شهروز تلفن نداشت او ناچار به مدرسه تلفن كرده تا مدير، موضوع را به پدر وى خبر دهد و از او بخواهد رأس ساعت دو بعد از ظهر به مدرسه بيايد و تلفنى با آدم ربايان صحبت كند و شرط آنها را بشنود.
پس از اطلاع از اين تماس بلافاصله همگى به سوى مدرسه حركت كرديم اما از آنجا كه پدر بچه حال مناسبى براى صحبت كردن با آدم ربايان نداشت عموى شهروز داوطلب شد تا با آنها تلفنى حرف بزند.
لحظات پراضطراب و نگران كننده اى بود. حالا ديگر فهميده بوديم كه شهروز ربوده شده است. همگى در مدرسه انتظار كشنده اى را تحمل مى كرديم تا متوجه شويم انگيزه آدم ربايان از اين كار چه بوده است
ساعت از دو گذشت اما تلفن به صدا در نيامد. كم كم داشتيم نااميد مى شديم كه بالاخره تلفن زنگ زد. ابتدا مدير مدرسه گوشى را برداشت.
همان كسى كه دفعه قبل تلفن كرده بود پشت خط بود. از مدير خواست تا گوشى را به پدر پسر بچه بدهد. اما عموى شهروز تلفن را گرفت و به آن مرد توضيح داد كه حال برادرش خوب نيست و نمى تواند حرف بزند.
با آموزش هايى كه به عموى بچه داده بوديم از او خواستيم شماره تلفن خانه يكى از بستگانش را به آدم ربا بدهد تا از اين به بعد تماس هاى آنها در جاى ديگرى ادامه پيدا كند. از اين مكالمه چند ثانيه اى فقط توانستيم بفهميم كه حال شهروز خوب است و بعد هم تلفن قطع شد.
پس از اين تماس تلفنى، وضعيت پدر و مادر و خانواده پسر بچه دگرگون شد. مادرش دائم گريه مى كرد. پدر كنترل اعصابش را از دست داده بود. پدربزرگ و مادربزرگ دست به دعا شده بودند و برادر كوچكترش نيز از همه بى قرارتر بود. او مدام بهانه برادرش را مى گرفت و بى تابى مى كرد.
ديدن وضعيت آشفته و پريشان اين خانواده مرا هر چه بيشتر بر آن داشت تا براى پيدا كردن شهروز كوچولو نهايت سعى و تلاش خود را به كار ببندم و هر چه زودتر اين بچه را صحيح و سالم به آغوش گرم خانواده برگردانم.
صبح فردا مرد آدم ربا با تلفنى كه عموى شهروز در اختيارش قرار داده بود تماس گرفت و شرط آزادى پسر بچه را در گرو دريافت چند ميليون تومان پول اعلام كرد. سپس از عموى شهروز خواست ساعت ۹ صبح روز بعد به مقابل يكى از بيمارستان هاى جنوب تهران برود و از داخل سطل زباله، كاغذى كه دستورات بعدى روى آن نوشته است را بردارد.
فردا در حالى كه سه گروه از زبده ترين مأموران آگاهى محل را تحت كنترل نامحسوس قرار داشتند عموى شهروز سرقرار حاضر شد و پس از پيدا كردن نامه مشغول خواندن شد.
در نامه نوشته شده بود كه آنها بايد پول را داخل كيسه مشكى رنگ بگذارند و كيسه را هم داخل سطل زباله اى كه كنار ساختمان فرماندارى شهر رى قرار دارد، بيندازند. آدم ربا در نامه نوشته بود بعد از دريافت پول بلافاصله بچه را آزاد خواهد كرد. دستور هاى آدم ربايان اجرا شد اما عموى شهروز به توصيه پليس كيسه اى را داخل سطل زباله انداخت كه خالى از پول بود.
كارآگاهان و گروه هاى متعدد مأموران اداره آگاهى از دور محل را محاصره كرده بودند و اين مراقبت تا ساعت ها ادامه يافت اما كسى به سراغ كيسه پول نرفت.
همان شب رباينده بار ديگر با عموى بچه تماس گرفت و محل ديگرى را براى تحويل پول تعيين كرد. اما اين بار عموى پسربچه طبق آموزش هايى كه فرا گرفته بود از قبول قرار خوددارى كرد و گفت كه اول بايد از سلامت شهروز مطمئن شود بعد پول ها را تحويل دهد.
بدين ترتيب مكالمه قطع شد و دقايقى بعد زنگ تلفن دوباره به صدا درآمد. اين بار پسر بچه پشت خط بود. او با لحن كودكانه اش عموى خود را مطمئن كرد كه حالش خوب است. با اين حال مدام از حال پدر و مادرش مى پرسيد. او به عمويش گفت: مراقب آنها باشد و نگذارد مادرش غصه بخورد.
بعد از اين مكالمه كوتاه رباينده بار ديگر گوشى تلفن را گرفت و قرار تحويل پول را همان محل قبلى تعيين كرد.
صبح روز بعد تمام مسيرهاى منتهى به بيمارستان، خيابان هاى اطراف، باجه هاى تلفن عمومى و رفت و آمد مردم با دقت فراوان تحت مراقبت شديد پليس قرار گرفت.
گروه هاى گشت به طور نامحسوس در محل پراكنده شدند و همه چيز را تحت كنترل داشتند.
عموى شهروز سر ساعت مقرر به محل رسيد و كيسه مشكى رنگى را داخل سطل زباله انداخت. البته داخل كيسه به جاى پول يك پيراهن مردانه هم قرار داشت و نامه اى براى آدم ربايان كه نوشته بود ما نمى توانيم اين مبلغ پول را فراهم كنيم. باز هم انتظار براى آمدن آدم ربايان آغاز شد. بيش از سه ساعت گذشت اما خبرى نشد.
اين موضوع نشان مى داد رباينده بسيار محتاط تر از آن بود كه پليس فكر مى كرد. از آنجا كه هيچ سرنخ و مشخصاتى از او در دست نبود بنابراين نمى توانستيم اقدام خاصى براى دستگيرى انجام دهيم.
مأموران همچنان به گشت و تعقيب و مراقبت هاى خود ادامه دادند. باجه هاى تلفن عمومى يكى از مهم ترين محل هايى بود كه پليس بشدت روى آنها متمركز شده بود. بنابراين مراجعه كنندگان باجه هاى تلفن هاى اطراف بيمارستان كاملاً تحت كنترل قرار داشتند. حوالى ظهر اكيپى از مأموران كه يكى از تلفن هاى عمومى نزديك بيمارستان را زير نظر داشتند متوجه توقف طولانى يك خودروى پيكان كنار باجه تلفن عمومى شدند.
راننده مرد جوانى بود كه پشت فرمان نشسته و ظاهراً منتظر كسى بود. در نخستين بررسى ها و هماهنگى با ساير گروه ها مشخص شد اين خودرو با همان راننده از صبح چندين بار در اطراف بيمارستان در حال حركت ديده شده است. بلافاصله به راننده نزديك شديم و مداركش را خواستيم. در حالى كه مدارك او را كنترل مى كرديم علت توقف طولانى مدتش را سؤال كرديم. وى مدعى شد كه مسافربر است و چون در آن اطراف مسافر زياد است وى در انتظار مسافر ايستاده است. در همين موقع نگاهم به تكه كاغذى كه زير داشبورد افتاده بود خيره ماند. بلافاصله كاغذ را برداشته و نوشته داخل آن را كه با يك مداد قرمز رنگ نوشته شده بود خواندم.
اين همان كاغذى بود كه آدم ربا نمونه آن را روز اول براى عموى شهروز نوشته و داخل سطل زباله گذاشته بود. با اين مدرك مهم بلافاصله راننده دستگير شد. بعد هم در بازجويى هاى فنى- پليسى به ربودن شهروز اعتراف كرد. وقتى از او سراغ پسر بچه را گرفتيم با دست به صندوق عقب خودرو اشاره كرد.
با عجله در صندوق عقب پيكان را باز كرديم و پيكر نيمه جان و بى حال پسر كوچولو را بيرون آورديم. با تابيدن نور آفتاب بر صورت معصوم و مهربان شهروز چشمان بى رمقش باز شد و لبخند بى جانى روى لبانش نقش بست.
بلافاصله پسرك به بيمارستان منتقل شد و خانواده اش هم در جريان پيدا شدن او قرار گرفتند. پدر و مادر گروگان آزاد شده براى رفتن به بيمارستان و ديدن پسرشان سر از پا نمى شناختند. پزشكان در نخستين معاينه ها اطمينان دادند كه حال پسر كوچولو خوب است و فقط به خاطر ضعف شديد جسمانى توانش را از دست داده است.
شهروز چند ساعت پس از بهبود نسبى درباره ماجراى ربوده شدن خود گفت: آن روز امتحانم را خيلى خوب داده بودم. خوشحال از دريافت نمره ۲۰ با عجله به طرف خانه مى آمدم كه مردى مرا صدا كرد.
او به بهانه اى با من به صحبت پرداخت. اما ناگهان در صندوق عقب را باز كرد و مرا همانجا زندانى كرد.
او فقط يك بار در صندوق عقب را باز كرد و از من شماره تلفن خانه مان را پرسيد كه گفتم خانه مان تلفن ندارد. بعد به جايى زنگ زد و شماره تلفن مدرسه ام را گرفت اما چون مداد و خودكار نداشت شماره را يادداشت كند مداد قرمز مرا كه صبح همان روز خريده بودم گرفت تا شماره را يادداشت كند كه هنوز هم مدادم را پس نداده است!
شهروز تعريف كرد كه در طول چهار روز گذشته تمام مدت داخل صندوق عقب پيكان بوده و آدم ربا فقط روزى يك بار در صندوق را باز مى كرد و تكه اى نان و كمى آب به من مى داد.
پس از دستگيرى و اعتراف هاى مرد آدم ربا، ساعتى بعد همدستش نيز دستگير شد و آنها انگيزه خود از آدم ربايى را اخاذى و به دست آوردن پول اعلام كردند.
متهمان در اعترافات خود اظهار داشتند؛ از آنجا كه اين كودك هشت ساله هر روز از خانه اى ويلايى و مجلل در شمال شهر تهران كه متعلق به يك جواهر فروش ثروتمند و معروف بود خارج مى شد ما تصور مى كرديم كه وى فرزند اين خانواده پولدار است اما پس از ربودن وى و در تماس با خانواده اش متوجه شديم برخلاف تصور ما اين كودك پسر سرايدار اين خانه است و شهروز برايمان تعريف كرد كه پدرش در خانه آن مرد ثروتمند سرايدار است. به همين خاطر درخواست خود را از چند ميليون به ۲۰۰ هزار تومان كاهش داديم اما سرانجام دستگير شديم.
فرار به سوى تاريكى
335547.jpg
[باران فرشيدى]

روى صندلى به سمت ديوار نشسته بود و هر از گاهى زيرلب چيزى مى گفت. انگار دنبال گمشده اى مى گشت. مدتى بود توجهم را به خودش جلب كرده بود. گاهى صورتش را لابه لاى دو دست پنهان مى كرد و بعد از آن به ديوار آجرى و بى روح خيره مى ماند.
ديدن اين صحنه ها در راهرو و حياط مجتمع هاى قضايى خانواده صحنه عجيب و ناآشنايى نيست. اما وقتى كنجكاوى ام بيشتر شد و از او سؤال كردم چرا آنجا نشسته بى مقدمه گفت: آمده ام طلاق بگيرم. مهرم حلال جانم آزاد. خدا كند درگير مسائل ادارى نشوم و هرچه زودتر از اين زندگى خلاص شوم.
تيك عصبى شديدى داشت. مرتب صورتش را پاك مى كرد.
به قول خودش به آخر خط رسيده و بايد كار را يكسره كند.
۱۹ ساله بود اما آثار شكست در زندگى چهره اش را به شدت تغيير داده بود.
ليلا كه دل پر دردى داشت سفره دلش را گشود و از سرگذشت غم انگيز زندگى اش گفت.
از غرور دوران مجردى و اين كه هيچ گاه نتوانسته بود يك دوست صميمى و مورد اطمينان براى خود انتخاب كند.
ليلا فرزند ارشد خانواده بود اما هميشه سر مسائل ريز و درشت با ديگران درگير مى شد. او به تلاش مادر و خستگى هاى پدرش كه كارگر ساده يك كارخانه ريسندگى بود، اهميتى نمى داد.
ليلا گفت: در خانواده آن قدر به خودم مغرور شده بودم كه هيچ وقت چشمان خسته و دست هاى زخمى پدرم را نمى ديدم. از اصل خود جدا شده بودم و غرور و خودخواهى جايى براى فكر كردن و تصميم گرفتن برايم باقى نگذاشته بود.
كمتر پيش مى آمد كه تكاليف مدرسه ام را به درستى انجام دهم و رفتن به مدرسه تنها بهانه اى بود كه چند ساعت از محيط خسته كننده خانه جدا شوم. در پايان هر سال تحصيلى پس از اين كه كارنامه پر از تجديدى را به دست پدر و مادرم مى دادند، مزد تمامى زحماتشان زايل مى شد. آن سال هم مثل سال هاى قبل از آن، وقتى پدر از سر كار برگشت مادر كارنامه ام را به او نشان داد. پدر هم گفت: با هزار مصيبت و سختى كار مى كند تا مايحتاج زندگى ما را تأمين كند اما آخرش...
پدر درحالى كه عصبانى بود فرياد زد: «ديگر نمى خواهم به اين وضع ادامه بدهى.» بعد هم بدون خوردن شام خوابيد. صبح كه از خواب بلند شدم مادر گفت: پدر رفته مختصرى از اسباب و لوازم خانه را بفروشد تا پول كلاس هاى تقويتى ام را جور كند. بعداز ظهر آن روز هم پدر مقدارى پول به مادرم داد و گفت: اين كلاس ها براى ليلا اتمام حجت خواهدبود اگر باز هم موفق نشود تصميم ديگرى برايش مى گيرم.
روز بعد مادر مرا در كلاس هاى تقويتى ثبت نام كرد. با اين كه مى دانستم پول اين كلاس ها از چه راهى تأمين شده اما در اين كلاس ها هم آرام و قرار نداشتم.
ليلا كه با يادآورى خاطراتش بيشتر تحت تأثير قرار مى گرفت ادامه داد: «وقتى شركت در كلاس هاى تجديدى هم بى نتيجه ماند و دوباره مردود شدم، پدر فهميد كه من واقعاً استعداد درس خواندن ندارم. بنابراين از مادرم خواست تا اسمم را در آموزشگاه خياطى ثبت نام كند. شايد انجام كار خياطى سرگرمم كند.» پس از يك هفته درگيرى مادرم كار ثبت نام و خريد وسايل موردنياز آموزشگاه را انجام داد. اما چون علاقه اى به خياطى نداشتم آنجا هم دل به كار نمى دادم. مدتى بعد هم صاحب آموزشگاه با مادرم تماس گرفت و گفت: «دخترت اصلاً حواسش جمع كار نيست و ادامه رفت و آمدش به خياطى هم صحيح نيست. به همين خاطر مادرم از خياط شدن من هم نااميد شد. چند روز بعد زن دايى ام كه به خانه ما آمده بود پيشنهاد كرد كه مرا به آرايشگاه خود ببرد تا كار يادم دهد. مادرم بلافاصله قبول كرد. چند ماهى را در آرايشگاه زن دايى ماندم و چيزهايى هم ياد گرفتم. اما شيطنت و بازيگوشى ها باز هم مرا از يادگيرى كار غافل كرد. زن دايى هم كه روى محيط آرايشگاه خيلى حساس بود چند بار به من تذكر جدى داد و بعد هم عذرم را خواست.
وقتى موضوع را به مادرم گفتم مادر تلافى همه گذشته را سر زن دايى خالى كرد و آتشى در زندگى آنها انداخت كه بيچاره زن دايى مجبور شد فردا تماس بگيرد و از من و مادرم عذرخواهى كند. اما ديگر مرا به آرايشگاه راه نداد.
من از يك طرف خوشحال بودم كه كارى ياد گرفته ام از طرف ديگر خوشحال بودم كه از اين بابت اين دفعه زن دايى را محكوم كرده بودم. بعد از بيكارى هم دركارهاى خانه به مادر كمك مى كردم. يك روز كه براى خريد از خانه بيرون رفته بودم در بين راه متوجه شدم پسرى تعقيبم مى كند. بى تفاوت از كنارش گذشتم و خودم را به خانه رساندم.
اما او همچنان دنبالم مى آمد. وقتى در خانه را بستم چند دقيقه بعد دوباره در را باز كردم كه ديدم او پشت در ايستاده. جا خوردم پسر جوان دستش را تكان داد و رفت. فرداى آن روز اين صحنه باز هم تكرار شد. تا اين كه يك روز مقابل درنانوايى نگاهم به نگاهش دوخته شد و به يكباره تمام وجودم لرزيد.
فكر كردم واقعاً به او علاقه مند شده ام شايد نداشتن هيچ همدمى در زندگى مرا به بيرون رفتن و دنبال شدن از سوى او عادت داده بود. آن موقع ۱۷ سال بيشتر نداشتم و اين نخستين بارى بود كه يك پسر اين قدر به من توجه مى كرد. آن روز او در كوچه خلوتى يادداشتى به دستم داد. روى يادداشت اسم و شماره تلفنش را نوشته بود.
تا فرداى آن روز صبر كردم و به خود او و يادداشت و شماره تلفنش فكر كردم. وقتى مادرم براى كارى از خانه خارج شد شماره را گرفتم. صداى پشت گوشى بسيار مهربان بود. حميد باصداى دلنشينى به من اظهارعلاقه كرد و گفت كه تصميم به تشكيل خانواده و ازدواج گرفته است.
از شنيدن پيشنهادش شوكه و خوشحال شده بودم. انگار قايق رؤياهاى نوجوانى ام به يك ساحل قشنگ و سرسبز رسيده بود. تمام كارهاى خانه را با شوق و ذوق انجام دادم. وقتى مادر برگشت با تغيير روحيه ام فهميد كه خبرهايى شده است.
ديگر آرام و قرار نداشتم. عصر همان روز به بهانه خريد بيرون رفتم. اما حميد را نديدم فرداى آن روز دوباره با او تماس گرفتم. نمى دانم با چه جرأتى قرار ملاقات گذاشتيم.
وقتى چند دقيقه با هم صحبت كرديم او از من عكس خواست تا به مادرش نشان دهد. يك ماه به همين شكل گذشت. اين درحالى بود كه من هرروز دلباخته تر مى شدم. اما از طرف ديگر احساس مى كردم حميد رغبتى براى خواستگارى از خود نشان نمى دهد. بنابراين از او خواستم تكليفم را هرچه زودتر مشخص كند.
اما در كمال ناباورى حميد گفت، خانواده اش با اين وصلت موافق نيستند. از او خواستم عكسم را پس بدهد و ديگر با من تماس نگيرد. اما او گفت: براى رسيدن به من هركارى را انجام مى دهد.
اين ماجرا ادامه پيدا كرد تا اين كه تصور كردم بدون او زندگى برايم سخت و مشكل است. بالاخره تصميم به فرار گرفتيم. با اين كه از اين كار خيلى مى ترسيدم اما قرار و مدارها را گذاشتيم و يك روز به بهانه خريد از خانه بيرون رفتم و با هم به روستايى در شمال كشور رفتيم. چندروزى ميهمان يكى از دوستان حميد بوديم. دلم واقعاً براى خانواده ام تنگ شده بود. از طرف ديگر روى برگشت به خانه را هم نداشتم. پول ما خيلى زود تمام شد. پس از چند روز نيز بين ما جر و بحث در گرفت. دوست حميد هم محترمانه جوابمان كرد.
بالاخره تصميم به بازگشت گرفتيم. اما در بين راه مأموران پليس ما را شناسايى و دستگير كردند. وقتى پدرم براى تحويل گرفتنم به دادسرا آمد، نگاهش مثل هميشه مهربان بود. او بدون هيچ كلامى دستم را گرفت و مرا به خانه برد. در راه هرطور بود ماجرا را برايش تعريف كردم و متقاعدش كردم تا به هرشكل ممكن ما را به عقد هم درآورد.
پدر كه چاره اى جز اين نداشت همه مخارج را برعهده گرفت و عروسى ما سرگرفت. در مراسم عروسى هيچ كس از طرف خانواده شوهرم حضور نداشت. اما مشكل اساسى ما بعد از ازدواج اين بود كه او تن به هيچ كارى نمى داد.
يك ماه بعد نيز فهميدم او معتاد است. پدرم چند روزى او را همراه خود به محل كارش برد و برايش كارى پيدا كرد. اما او حاضر به كاركردن نبود.
اجاره خانه كوچك ما هرماه به تعويق مى افتاد و سرانجام صاحبخانه جوابمان كرد.
وقتى با خواهش و تمنا از او خواستم تا به ما فرصت بيشترى بدهد تنها يك راه پيش پايم گذاشت و آن تهيه مبلغى براى رهن خانه بود. چند روز خودم را به هر درى زدم تا اين كه به پيشنهاد يكى از دوستان تصميم گرفتم براى تهيه پول كليه ام را بفروشم. همسرم پس از شنيدن اين موضوع فقط گفت كه قول مى دهد اعتيادش را ترك و كارى براى خودش دست و پا كند.
چند روز بعد با كمك دوستم مراحل آزمايش و معاينات پزشكى لازم انجام شد و به عنوان اهداكننده كليه ام رافروختم. عمل به خوبى انجام شد و از اين طريق پول رهن و اجاره هاى عقب افتاده تأمين شد.
اما حميد كه حالا ديگر مشكل اجاره منزل هم نداشت هر روز در گردابى كه گرفتارش شده بود بيشتر فرو مى رفت.
كم كم نفرت از او در دلم بيشتر شعله مى گرفت. كارهايش تمام زندگى ام را به آتش كشيد. جهيزيه ام را براى تأمين موادمخدرش فروخت و هرروز به هر بهانه اى از او كتك مى خوردم.
سرانجام تنها راه نجاتم را جدايى از او ديدم و براى درخواست طلاق با بخشيدن مهريه ۱۱۳ سكه طلا شكايت كردم.
حالا ۱۹ سال دارم و با كوهى از پشيمانى به خانه پدر برگشته ام. با مختصر كارهايى كه از كلاس آرايشگرى ياد گرفته ام چند مشترى بين دوست و فاميل براى خودم پيدا كرده ام تا كمك خرج پدرم باشم. حالا مى فهمم نصيحت هاى پدر و مادرم از چه بابت بود. اما افسوس كه...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |